تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

حالا وقت بازسازي چهره است در افكار بينواي عمومي. همانها كه گروهي در خفا بهشان مي گويند: "لايعقلون".

كافي ست بگويند: ما كه نبوديم! يه گروه از خدا بي خبر دست نشانده، لباس مقدس ما رو به تن كردن و به مردم شليك كردن و باتوم زدن. درِ دروازه ي گروه مقدس ما هم به روي همه باز است و هر كس با هر نيتي - حتا نيت سوء - مي تواند بيايد عضو شود. ما مردم را دوست داريم! ما به مردم علاقه منديم! ما كه آنها را نمي زنيم! آن دست نشانده هاي از خدا بي خبر لباس ما را پوشيدند و مردم را كشتند!

لايعقلون خوبي باشيد و باور كنيد. مثل من!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:21  توسط ساقی   | 

وقتی آن تو نبوده باشی، شايد بگويي "من هرگز! به هيچ قيمتي! حاضر نمي شوم آنچه را كه مي خواهند بگويم!"

وقتي آن تو بوده باشي، اميرحسين مهدوي، همكار روزنامه نگار مرا درك مي كني. مثل من كه الان كاملن دركش مي كنم و مي گويم: "همين كه از اتاق نمور و تاريك انفرادي بيرون بياورندم و چشم بند به چشمم ببندند و پشت سر خود در آن راهروهاي پيچ در پيچ خوفناك بكشند و به اتاق بازجويي برسانندم و رو به ديوار سيماني بنشانندم و باقي وقايع و اعتراف بخواهند، شايد به آنچه كه تصميم گرفته اند در نهايت از من بشنوند، اعتراف كنم."

اميرحسين! برادرم! با آنچه به عنوان "اعترافاتت" پخش كردند، هيچ چيز از ارزشت، ايمانت، و پاكي انديشه ات كم نشد.

من و تو اعترافاتمان را كرده ايم اين سوي ميله ها، در راهپيماييهايمان از انقلاب تا آزادي.

يادداشت علي معظمي

يادداشت نيما

ندا در آغوش من جان داد

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:53  توسط ساقی   | 

آهای! اونی که فهمیدی واسه متقاعد کردن دیگران باید لینک خبری بفرستی براشون! اینو هم یاد بگیر که لینکهات از منابع مستند باشن. نه بنگاههای دروغ پراکنی احمدي نژاد و دوستان!

می دونی کارت مثه کیه؟ مثه همونایی که دم انتخابات تیشرت قرمز و شلوار لی می پوشیدن و داد می زدن: بخواب تو خونه، پول بياد در خونه ت. آسايش و آرامش با احمدي نژاد. سياهي دستاشون و خراشهاي عميق و متعدد صورتهاشون نشون مي داد كه بچه هاي بينواي كارن. همونايي كه از بچگي خريده بودنشون براي گدايي سر چهارراههاي شهر تهران و بزرگتر كه شده بودن، يا معتاد شده بودن، يا نهايتن اگه خيلي خوش شانس بودن، دستفروش. و دم انتخابات هم بازار جديدي واسه كار بود: ستاد احمدي نژاد دادزن استخدام مي كرد.

همه كه جمال و لاتيكا نمي شن!

حالا ماموريتت فرستادن لينك دروغهاي فارس و رجانيوز و ايرنا و ... براي وبلاگهاست. از خودت كه چيزي نداري بنويسي! حتا آدرس ايميل هم نداري بذاري! و حتا اسم واقعي!

به اسم مستعار موقتت صدات مي كنم:

حميد! به خودت بيا! اگه تو خيابونا نرفتي و نديدي كه چه كردن، و ماموريتت رصد نوشته هاي اينترنتي آزاديخواهان بود، من بهت مي گم: حكم تير رو هم رعايت نكردن. به جاي شليك به پا، به سر و گردن و نخاع شليك كردن. و اتفاقن تنها جايي بود كه به مردان و زنان حقوق برابر دادن با تقسيم مساوي گلوله و باتوم.

اگه به خيابونها رفتي و تو هم يكي از باتوم محورها بودي، بذار يادت بندازم كه به پا نمي زدي، كه به پشت سر و گردن مي زدي و تو گيجگاه و نخاع. نكنه تو بودي اوني كه زدي تو سر اون دختري كه خون از چشمش جهيد بيرون؟!

حميد! به خودت بيا! اونهايي كه جان باختن، خواهر و برادرهاي من و تو بودن. همكلاسي هاي مهدكودك و مدرسه ي من و تو.

و اونهايي كه با خرافات اومدن و وقتي جواب نداد، به كشتن رو آوردن، دشمن خاك و خون من و تو هستن.

اگه دلت براي ايران مي تپه، پرچم رو از دست دزدا بگير و ببند رو زخم خواهرا و برادرات. نذار علمش كنن و تو رو در مقابل ما بذارن! اونهایی که وقتی مردم دروغاشون رو باور نکردن، بهشون خس و خاشاك گفتن، به زبونم نمياد بگم اگه از اين كارا نتيجه نگيرن، با پرچم پاكمون چه مي كنن!

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 16:50  توسط ساقی   | 

گريه نمي كنم برات

نداي خلق ميهنم

مام وطن تويي تويي

كه رو كوير صورتت

ردي كه راه گرفته تا مردمو تشنه تر كنه،

رودخونه نيست، رودِ خونه.

 

نداي من! نداي ما!

گريه نمي كنم برات

كور شده جادوگرِ بد

از "خس و خاشاك"ِ هوات

نمي شنوه خروشتو

كر شده گوشش از صدات

 

برات ترانه مي گم و گريه مو خشم مي كنم

علفهاي هرزو ندا از تن خاكت به خدا

دونه به دونه مي كنم

 

فك نكنن با رفتنت سياهي معنا مي گيره

گور خودش رو كنده ديو،

حالا ديگه زودتر مي ميره

 

گريه نمي كنم برات

گريه دواي درد نيست

بهاي آزادي ما

اونچه كه ديوه كرد، نيست

 

خونِ تو كه رد بگيره تو خاك خشك خونه مون

اطلسيا جون مي گيرن، سبز مي شه ويروونه مون

چشماتو وا كن و ببين

قلبِ تو در ما مي تپه

سر زده خورشيد از افق

كور مي گه هنوز شبه

 

نقل از اینجا 

بیانیه چهاردهم کمیته صیانت از آرای موسوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 12:54  توسط ساقی   | 

می گه حافظه ی بچه هات رو تقویت کن و اطلاعات عمومی شون رو زیاد کن. دایره ی لغاتشون باید پیشرفت کنه.

می گه خوبه که طبیعت رو می شناسن و اسم حشره ها رو به تفکیک می دونن و تمساح و گراز و میمون و شیر رو می شناسن؛ اما براشون فلش كارت بگير و اطلاعاتي بهشون بده كه عموم بچه ها دارن.

مي گه مهم اينه كه بچه هات بتونن از يك تا ده رو بي وقفه بشمارن، اين خوبه كه ازت سوال مي كنه مامان ۱۰۰ رو چطوري با انگشتام نشون بدم؛ اما خلاقيتها و چالشهاي ذهني شون رو مربي هاشون نمي فهمن و اين براشون بده.

مي گه سيستم آموزشي ما مبتني بر حافظه س و اينا بايد تا وقتي مي رن مدرسه، خودشون رو با اين سيستم هماهنگ كنن.

اينها رو خانوم دكتري مي گه كه امروز آرتا و اروند رو بردم پيشش تا تست هوش بگيره ازشون.

مادر آنرمال نمي تونه بچه هاي نرمال تربيت كنه. درك من از زندگي، اين اجازه رو بهم نمي ده كه بچه هام رو مجبور كنم شعر و قرآن حفظ كنن و وقتي بزرگترها جمعن، بشن مليجك و بيان حفظياتشون رو بخونن و بزرگترها براشون دست بزنن. درك من از زندگي بهم مي گه، بذار بچه هات زندگي كردن رو ياد بگيرن.

چرا روانشناسها بايد راهكار پيشنهاديشون يكسان سازي باشه؟

اگه من اشتباه مي كنم، صلاحيت نگهداري بچه هام رو ندارم. و اگه اون خانوم دكتر و همكاران فراوانشون و سيستم آموزشي و تربيتي اجتماعي ما اشتباه مي كنه، مي گن بازم من صلاحيتش رو ندارم كه تو اين جامعه زندگي كنم. مي گن با اين طرز تفكر و زندگي، بهتره از كشور خارج شي و بري تو يه جامعه ي آزاد زندگي كني.

و انگار گوشهاشون نمي شنوه: اينجا خانه ي من است! چراغ من در اين خانه مي سوزد!

پي نوشت: قلم نيوز رو به شيوه ي تازه اي هك كردن و كاركنان سايت كلمه و روزنامه ي كلمه ي سبز رو دستگير. آزادي بيشتر از اين؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 22:59  توسط ساقی   | 

۱- دلم داره قيلي ويلي مي ره از شنيدن خبر سبز تاييد نشده اي.

۲- وقتي اوج مي گيرم با اون صداي مخملي با چاشنيِ ساز، پليز! اينطوري به حضيض پرتم نكن.

 ۳- وقتي داري از گشنگي مي ميري و هيچي نيست واسه خوردن، از تو سطل آشغال ته مونده غذا بر مي داري بخوري؟

۴- آرتا: بگم؟! من: بگو! آرتا: بگم؟! من: بگو! آرتا: بگم؟! من: بگو ديگه! آرتا: پي پي دارم.

از ديگران: روزنگار هفته آخر خرداد ۸۸

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 1:1  توسط ساقی   | 

اعتراض مردم به کودتای انتخاباتی و کشتار وحشیانه ی هموطنان در چند روز اخیر امروز ساعت ۵ تا ۶ عصر با روشن نگهداشتن چراغ ماشینها نشان داده می شود.

مردم ایران شکل تازه ای از اعتراض مدنی را ابداع کرده اند. امروز ۵ تا ۶ عصر چراغ ماشینها در همه ی کشور روشن می ماند تا اعتراض به دیکتاتوری و خشونت ابراز شود.

بیانیه ششم میرحسین موسوی

مرثیه ای برای ندای مردم ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 8:59  توسط ساقی   | 

می دانید! آخر قصه را مردم می نویسند. این یک اصل قدیمی ست. می خواهید باور کنید یا نکنید.

می دانید! تنها ماندن بد است و در پاياني که مردم می نویسند، فقط ضد قهرمانها و كاراكترهاي بد تنها مي مانند.

مي دانيد! قصه دارد به پايان مي رسد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:32  توسط ساقی   | 

دو نیم می شوم:

نیمی را می سوزانم و به باد می دهم. خودش می داند چه کند با این نیمه!

نیمی را خاک می کنم و خاکش را آب می دهم. 

خورشید که بدمد، فردا از راه مي رسد. سوارش مي شوم و مي روم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 1:19  توسط ساقی   | 

امروز پلیس ضد شورش تو مسیر راهپیمایی - از توپخونه تا انقلاب و بعد آزادی - نبود. جاهای دیگه ی شهر هم ندیدمشون. شنیده می شود حفظ نظم پایتخت به سپاه سپرده شده. و البته اینکه موتور سوارهای قرارگاههای بسیج ۹ شب به بعد در حرکتند، مي تونه به معني كمك اونها به سپاه باشه.

راهپیمایی عالی برگزار شد. سیاه و سبز و سکوت. به یاد دختران و پسران شهید و زخمی و برای همدردی با خانواده هاشون.

قرار بعدی شنبه، چهار عصر، میدان انقلاب است. این بار به دعوت مجمع روحانیون مبارز راه می رویم از انقلاب تا آزادي. امیدوارم مسئولان جواز هم برایش صادر کنند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 22:45  توسط ساقی   |