تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

ـ سلام. یه فال می خری؟

ـ شاید بچه هام به پرنده حساسیت داشته باشن. زودتر برو.

لبخندی زد و بسرعت دور شد.

شعور این پسر خودخواهی منو مغلوب کرد. از بالابلند خواستم دنبالش بره و یه فال ازش بخره.

از دور که نگاش می کردم فکر کردم که این پسر شاید یه روز فیروز گوران می شه. شاید هم بزرگ تر. موفق تر.

چقدر مودب بود. چقدر مهربان بود. ذات خوبی داشت.

بالابلند که برگشت قبل از خوندن فال گفت: پرنده ش اسم نداشت. اما پسره با اون حرف می زد. بهش می گفت: دولا شو یه فال بردار. یدونه هاااا بیشتر بر نداری.

ازش پرسیده بود مگه حرفاتو می فهمه؟

پسر گفته بود: آره! پرنده هم مثه آدماس

...

این پسر یه روز مرد بزرگی می شه. حتما مرد بزرگی می شه.

 

پی نوشت: گزارش تولد فرشته رو که خوندم یاد خاطره دی شب افتادم. پسری که فالمو تو چشماش خوندم: درد عشقی کشیده ام که مپرس ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:41  توسط ساقی   | 

صفحه روز هفتم بی بی سی فارسی یه گزارش از جشن تولد فرشته - دختر ۱۰ ساله ای که از پنج سالگی کار می کنه - منتشر کرده. گفتم شاید به سایت دسترسی نداشته باشید متن رو براتون گذاشتم اینجا.

اين روزها تو يکی از خونه های شهر مشهد يک جشن تولد برپا شد ... اما اين جشن تولد با بقيه جشن تولدها کمی فرق داشت... هم اين جشن تولد...هم دختر کوچولويی که تولدش رو جشن گرفتن... و هم خونه ای اين جشن در اون برپاشد... تازه مهمونهای اين جشن هم با بقيه جشن ها فرق داشتن!

خب حالا اين همه تفاوت برای چی؟!

دختر کوچولوی اين جشن که اسمش فرشته بود امسال ده ساله شد دختری که از پنج سالگی در کنار درسش شروع به کار کرده... کار در خيابونهای مشهد... فروش خوراکی .. و الان هم دو سه سالی هست که يه ترازو داره و آدمها رو باهاش وزن می کنه... اون يه دختر زحمت کشه که به خاطر شرايط سخت زندگی اش مجبوره هر روز ساعتها کار کنه... فرشته در يک خانواده پر جميعت زندگی می کنه و يک پدر کاملا بيمار داره که دائم نياز به مراقبت داره و نمی تونه برای امرار معاش خانواده کار کنه...

به هر حال فرشته سالها در اجتماع کار کرده و در اين سالها در همين خيابونها دوستان خوب زيادی پيدا کرده که همه اونها تصميم گرفتن برای يکبار هم که شده برای فرشته جشن تولد بگيرن و اون رو شاد و خوشحال ببينن.

پسر و دخترهای جوونی که به اين جشن تولد اومدن از اونهايی بودن که وقتی برای خريد به خيابونهای لوکس بالای شهر رفتن تنها به فکر خودشون نبودن و نگاهی داشتن به اطرافشون و اونوقت بچه هايی مثل فرشته رو ديدن. هدی يکی از اونهاست.

و البته اکثر اين جوونها فرهنگی و تحصيلکرده هستن. روح الله شهسوار دبير خانه سياوشان ايران يکی از دوستان فرهنگی فرشته است. آقای شهسوار می گه اونها با اين جشن نمی خوان کسی رو به راه راستی رهنمود کنن اما همين قدر می خوان به ديگران بگن که بچه های زيادی مثل فرشته در خيابونها زندگی می کنند بزرگ می شن و سالهای زيادی رو پشت سر می گذارونن و ديگران خيلی راحت از کنار اين بچه ها می گذرن. بدون اينکه حس کنن اين بچه ها هم نياز به ثبت چنين خاطره هايی در زندگيشون دارن. آقای شهسوار در ادامه حرفهاش می گه فرشته اصالتا يک دختر افغانه و از لحاظ شناسنامه ای با ما هموطن نيست اما او يک انسانه در کنار ما بزرگ شده و ما در کنار او بزرگ شديم و مثل اين فرشته فرشته های ديگه ای در اين سرزمين در همه جای دنيا زندگی می کنن که بايد به فکر اونها هم بود...

سمانه سليمانی دانشجوی سال دوم حقوق يکی ديگه از دوستای خوب فرشته است . خانم سليمانی که به مراکز مختلف نگهداری از کودکان بی سرپرست سر می زنه می گه افراد خيری که پيدا می شن تا به اين بچه ها کمک کنن در درجه اول به نيازهای مادی اونها مثل خوراک ، پوشاک و سرپناه نگاه می کنن که در مقابل از اين بچه ها انتظار دارن که بسيار مودب ، درسخوان و زرنگ و باهوش باشن و قدر کمک هايی به اونها می شه را حتما بفهمن. خانم سليمانی اضافه می کنه اما اين افراد خيلی کم به نيازهای روحی بچه ها و ان چيزهايی که باعث می شه اونها واقعا پيشرفت کنن توجه دارن و حس نمی کنن که اين بچه ها بيش از هر چيزی به محبت نه از روی ترحم بلکه محبت محيط های گرم خانوادگی نياز دارن تا اعتماد به نفس از دست رفته رو باز پيدا کنن.

سمانه سليمانی می گه هيچ وقت يادش نمی ره اولين شبی که فرشته رو کنار خيابون ديده دستهاش از سرما يخ کرده بوده و می لرزيده و در اون لحظه فرشته شايد بيشتر از پول به محبت نياز داشته و وقتی اون دستهای فرشته رو در دستهاش گرفته تا گرم کنه حس اعتماد رو در چهره فرشته ديده... و همه بچه ها هم همينطور به محبت و آرامش نياز بيشتری دارن.

فرشته در جشن تولدش خيلی شاد بود و با آهنگ "آرزومه" خيلی قشنگ می رسيد. وقتی ازش در مورد آرزوهاش پرسيدم گفت آرزو داره که يک روز ديگه کار نکنه و بتونه راحت درس بخونه و بازی کنه ... اون آرزو کرد خداوند پدر و مادرش رو براش نگه داره و از همه دوستان خوبش هم به خاطر اولين جشن تولد زندگی اش تشکر کرد...

بايد بگم اين جشن تولد در يک مکانی برگزار شد به نام "خانه فروغ محبت". اين خونه متعلقه به يک خانواده بزرگ يک پدر ، مادر و ده پسر. اين پسرها همگی روزی بی سرپرست و بی خانمان بودن اما خانم و آقای خيری پيدا شدن که تصميم گرفتن اين بچه ها رو از پرورشگاهها يا بهزيستی تحويل بگيرن و در يک فضای گرم و خانوادگی بزرگ کنن. اونها امروز بچه های آرام تر و شادتری هستن و امشب همه اونها برای فرشته يک هديه مشترک گرفتن و براش آرزو کردن روزی برسه که اين همه مشکل توی زندگی اش نداشته باشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:28  توسط ساقی   | 

روزآنلاین امروز یک مطلب دارد با عنوان ای مطبوعات بداندیش شما چه کاره اید؟

به نظر می رسد این مطلب با روتیتر "وزیر ارشاد از دست مطبوعات عصبانی است" به خبر دیروز ایرنا مربوط است که گفته سياست دولت نهم در مقابل مطبوعات بدانديش سكوت بدون شكايت است.

خيلي عجيب است كه از ميان اخبار روزآنلاين تنها اين يك خبر غيرقابل دسترسي است.

نظر شما چيست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:1  توسط ساقی   | 

یک جشنواره وبلاگ نویسی تو یزد برگذار شد و با برگزاری چند کارگاه آموزشی و مسابقه برترین وبلاگها با تقسیم بندی موضوعی جوایزی نیز به وبلاگ نویسان برتر تعلق گرفت.

در میان برگزیدگان وبلاگهای خوبی دیدم. وبلاگهای برگزیده رو اینجامی تونید ببینید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:32  توسط ساقی   | 

مجله اکونومیست بیش از 17 میلیارد دلار کسری بودجه برای اقتصاد ایران در سال ۲۰۰۶ پیش بینی کرده است.

مخم سوت کشید و هنگ کرد. در حال حاضر چیز بیشتری ندارم که بگم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:42  توسط ساقی   | 

رییس دفتر اینترنت قوه قضاییه از طرحی برای دادن مجوز به وبلاگ ها و سایت ها از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی خبر داد.

معاونت رسانه ای ارشاد در صدد اجرای طرحی است که به موجب آن محتوای وبلاگ ها و سایت ها بررسی شده و همچون نشریات مجوز فعالیت به آنها داده شود.

وی به حرکت برنامه ریزی شده امریکا برای تهاجم فرهنگی از طریق اینترنت به کشور اشاره کرد و گفت: سال گذشته آمریکایی ها حدود یکصد میلیون دلار برای تهاجم فرهنگی و گسترش فیلترشکن ها در اینترنت هزینه کرده اند.

طوسی آسیبهای اجتماعی اینترنت را به سه دسته تقسیم کرد و گفت: این آسیبها شامل: ۱- اشاعه فحشا و توهین به مقدسات ۲- ایجاد وبلاگ ها و سایتهای غیرمجاز ۳- شاکیان خصوصی است.

البته در روزنامه جهان صنعت توضیحی در خصوص تعریف وبلاگ ها و سایتهای غیرمجاز ارائه نشده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:35  توسط ساقی   | 

وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي تصریح کرد: ويژگي اصلي دولت نهم خاكساري است و سياست او هم در مقابل مطبوعات بدانديش سكوت بدون هيچ شكايتي است.

این اظهار نظر وزیر ارشاد نوید می دهد که مطبوعات می توانند بدون ترس از تعطیلی بنویسند و دولت را نقد کنند.

نقد دولت و اساسا نقد می تواند به بهبود کار بینجامد و اساسا چشم سومی به کمک مجموعه بیاید.

اما اینکه وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی عبارت نامانوس و غریب "بداندیش" را استفاده کرده اند جای تامل دارد و کاش در خصوص این عبارت بیشتر توضیح می دادند که منظورشان چیست.

البته به نظر می رسد جناب آقای صفارهرندی نظرات مطبوعات - به قول ایشان - بداندیش را در خصوص نامه رییس جمهوری ایران به رییس جمهور آمریکا و همچنین موضوع الهامات را برنتافته و در مقابل این مطبوعات سکوت نکرده اند هرچند کار هنوز به شکایت نینجامیده است.

به هر حال فکر می کنم اصحاب رسانه ها باید این اظهار نظر وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی را نویدی برای آزادی مطبوعات بدانند.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:57  توسط ساقی   | 

وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي گفت : مطبوعات نبايد اجازه دهند جريانهايي‌ مختلف آنان را از متن به حاشيه برده و از مسير منحرف سازد.


صفار هرندی" روز پنجشنبه در ديدار با خبرنگاران شهرستان خمين افزود : اين چه دليلي دارد كه روزنامه‌اي مي‌نويسد چرا خطيبي آمد و گفت ، رييس جمهور مورد الهام واقع شده است.

وي افزود: آقايان اگر خيلي بااين كلمه مشكل دارند بروند و به خداوند يگويند چرا به زنبور الهام مي‌كند.

هرندي گفت: آيا خداوندي كه به زنبور الهام مي‌فرمايند به بنده خوب خود الهام نمي‌كند؟ اين تنگ نظري‌ها از كجا مي‌آيد؟ چرا بازي سياسي اينقدر بالا بگيرد كه با حقايق نيز درگير شويم ؟
وي ادامه داد: همان مطبوعاتي كه به‌اين مطالب‌دامن مي‌زنند بارها شنيده‌ايد كه مي‌گويند "رسالت ما چنين است "، رسالت را از كجا آورده‌ايد؟
وي افزود: رسالت كه از آن انبياي الهي است، شما چه كاره‌ايد؟ چطور شما رسالت داريد ولي دولتي كه با راي مردم روي كار آمده براي انجام مسووليتش رسالت ندارد.

صفار هرندي گفت: اگر دولت بگويد رسالت من اين است بگوييم خود را جاي پيامبران قلمداد كرده است ؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:34  توسط ساقی   | 

مرد قدرتمند رو بردن.

اين دردناكترين جمله ايه كه مي شه گفت.

مردي كه ابهت صداش و برق چشاش لرزه به دلم مي نداخت الان ديگه نمي تونم بگم رفت. بايد بگم بردنش.

يه وقتا مي گم كاش مرده بود. بغض گلومو مي گيره. از بي رحمي نيست. احساس مي كنم اگه من  تو اين شرايط بودم براي خودم هم آرزوي مرگ مي كردم.

ياد اون روزي مي افتم كه با هيجان خاطره ۱۰۰ سيخ جيگر خوردن تو پايگاه وحدتي رو تعريف مي كرد و بالابلند خيره و متحير نگاش مي كرد. تحير بالابلند دو چندان شد وقتي مرد قدرتمند گفت: ديدم سير نشدم و گفتم ۵ تا تخم مرغ هم املت كنه بخورم ...

و بعد خنده بود و خنده و اشتياق مرد قدرتمند از اينكه ما دور و برشيم.

اما حالا ...

روي تخت مي خوابه. نه. مي‌خوابوننش. تنها اعتراضش صداي ناله‌گون ضعيفيه كه منجر به از پهلويي به پهلويي شدنش مي‌شه.

غذا نمي‌تونه بخوره. باز با سرنگ مي‌ريزن تو دهنش. و روز به روز زردتر مي‌شه و خموده‌تر. اون الآن فقط علايم زيستي داره.

مرگ چه نعمت بزرگيه. من هم مثه اون بزرگمرد تاريخ آرزو مي‌كنم كه هيچ وقت در بستر نميرم. كاش يه روز وسط روزمرگي‌ها ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 15:47  توسط ساقی   | 

در حالی که علی اصغر شفیعیان نیز بالاخره از ایسنا خروجز کرد و خیل عظیمی از دوستان نوای «آخی! نازی» سرداده اند توجه کلیه دوستان و آشنایان را به قتل عام دست جمعی ۱۱ تن از هموطنانمان در جاده بم - کرمان جلب می کنم که ظاهرا اشرار ؟! جندالله؟! مرتکب آن شدند:

 
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2006/05/060513_si-kerman-killings.shtml

http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-715799&Lang=P

http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-715933&Lang=P

پی نوشت ۱ـ  ویژه برای علی اصغر شفیعیان: اگه دلت برای بچه های ایسنا تنگ شد یه مهمونی کوچیک تو کافه تیتر برگزار کنید و دور هم جمع شید. اگه میخواید خودمونی ترش کنید سلف سرویس آش نیکو صفت خودمون پیشنهاد می شود. اما مستحضر باشید که این شتری است که دم خونه هر کی ذاتا ایسناییه می خوابه. من دیروز که وبلاگت رو خوندم دلم برا ایسناییا تنگ شد و رفتم بعد ۲ سال دیدن بچه ها. نمی تونم کتمان کنم که درخت توت روبه روی اتاق سیاسی اشک منو درآورد. اما پشیمون نیستم.

پی نوشت ۲ـ شما می دونید چرا تروریستها از اسمهای مقدس برای خودشون استفاده می کنن؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 15:37  توسط ساقی   | 

 

"قیصر" امین پور را دیدم در خراسان.

سلامی و خسته نباشیدی و باقی هر چه بود برق بود در چشمان من بدون هیچ کلامی و شاید گشتن به دنبال تصویری از من در خاطره های حاشیه ای ذهن او.

گفتم هیچ نگویم که از آن لحظه های کوتاه کم نیاید چیزی در دیدن.

خواستم چشمم کم نیاورد ... نه وقتی قیصر را می بینم - آن هم ناگهانی از چند سال - چیزی برای گفتن نمی ماند.

 

گرم گفت و گویی از روزمرگی بودم که گذشت از برابرم: "ابوالفضل" زرویی نصرآباد. با دختری شاید ۸ تا ۱۰ ساله که چشمان پدر را در رخسارش به یادگار داشت.

گذشت و دیگر ندیدمش این بزرگمرد را که سالهاست شعرهایش حکایت شوریدگی اش را برایم بازگو می کند.

کنده شدنش از اتصالات اداری قطعا رهایی او و آزادگی بیش از پیشش را به ارمغان آورده است.

از نمایشگاه بی رونق امسال کتاب و مطبوعات شاید هیچ کس دست پر تر از من بازنگشت که تنها در ساعتی حضور دیدار دو یار ماندگار نصیبم شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:36  توسط ساقی   | 

 در آن سالها، در دبيرستان ناصرخسرو تهران درس مي‌خواندم. تنها زندگي مي‌كردم و بدون سرپرست. مخارج تحصيلي و زندگي روزانه‌ام را از راه دستفروشي تامين مي‌كردم، به اقتضاي زمان و وقت و فصل تغييراتي در شغلم مي‌دادم. ظهرها كه از دبيرستان بيرون مي‌آمدم، پاكت‌هاي فال‌نامه را از داخل پيراهنم بيرون مي‌آوردم و به قهوه‌خانه‌ها مي‌رفتم. گاه 10 شاهي ـ يك قران ـ فروش داشتم، گاهي هيچ. برمي‌گشتم دبيرستان.

عصرها در خيابان ناصرخسرو يا سپه توي پياده‌روها روزنامه‌ كيهان و اطلاعات مي‌فروختم. گاه از روزنامه‌فروشيهايي كه اجاره ميز داشتند به‌خاطر تجاوز به حريم فروش آنان كتك مي‌خوردم. شبها از ساعت 8 به بعد به كافه‌هاي لاله‌زار و استانبول مي‌رفتم و تصنيف و آدامس مي‌فروختم. سه‌شنبه‌ها ظهر و شب و چهارشنبه‌ها ظهر بليت بخت‌آزمايي مي‌فروختم. جمعه‌ها و روزهاي تعطيل با ماشين دودي مي‌رفتم به شاه عبدالعظيم و توي باغ طوطي به زائران فالنامه و تصنيف مي‌فروختم. در باغهاي شاه‌عبدالعظيم ركورد فروشم بيشتر فالنامه بود و در باغهاي شميران تصنيف، فالنامه 10 شاهي، تصنيف يك قران...

متن کامل خاطرات فیروز گوران رو اینجا بخونید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:53  توسط ساقی   | 

 

یه روز یه باباهه یه قلش رو برای اولین بار برد حموم

اینقدر خوشحال بود که در پوست خود نمی گنجید

همه ش بالا پایین می پرید و خوشحالی می کرد

وقتی قل اولش رو شست و تو حوله تحویل مامان داد

یهو پاش سر خورد و بووووووووم

افتاد زمین

مامان نمی دونست بخنده یا نگران باشه

پس از نگرانی شروع کرد به خندیدن

یهو دید که وااااای خووووووون

از ناخون شست پای بابا خون راه افتاده

بابا ناخون شست پاش شیکسته بود و بقیه انگشتای پاش هم حسابی خراشیده شده بود

اما مامان بالاخره نفهمید پای به اون بزرگی چجوری زیر در گیر کرده بود که به اون روز افتاده بود

بابا هم بدون اینکه به فکر پاش باشه فقط داشت خدا رو شکر می کرد که قل اولش رو داده بوده بغل مامان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 11:43  توسط ساقی   | 

کاخ دادگستری زیر همهمه پر ستیز اعتراض و عصیان زنان علیه اعلام حجاب اجباری به لرزه افتاد. همکف و سطح طبقات و پله ها و راهروها به تصرف زنان پرخاشگر در آمد. آنها 8 مارس، روز جهانی زن را برای آرایش نیروهای مخالف و اعلام مواضع انتخاب کرده بودند. از پیش سازمانهای سیاسی تصمیم گرفته بودند روز 8 مارس را روز زن اعلام کنند و ضمن برگزاری این روز خطوط مطالبات زنان را از حکومتی که شکل می گرفت مشخص سازند. اما اکنون که 8 مارس همزمان با 18 اسفند 1357 فرا رسیده بود. زنان نه تنها نمی توانستند در جای طلبکار از انقلاب چیزی بخواهند، بلکه ناگزیر شده بودند در دم به آنچه دارند از کف می دهند اعتراض کنند...

ادامه این مطلب را در این آدرس بخوانید:

http://www.mehrangizkar.com/archives/000170.php

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:3  توسط ساقی   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:57  توسط ساقی   | 

 

شاید گیر دادن رییس سازمان تربیت بدنی به ورزشکاران مرد به دل خیلی از زنها بچسبه. اما به هر حال ورود به حوزه خصوصی افراد دلچسب نیست. نمی دونم اساسا این آقای علی آبادی چرا اصرار داره که از ورزشکارای ایرانی خصوصا فوتبالیستها سمبل بسازه. بابا این بیچاره ها فقط فوتبالیستن. همین. همه جای دنیا هم فرهنگ خاص خودشون رو دارن.

تازه آقای علی آبادی در آستانه رفتن ورزشکارا به جام جهانی گفته: "نگران دو سه تا مدال المپيک نباشيد. در ايران 'مسايل اخلاقی' مهمتر از مدال های جهانی و آسيايی است.

یکی نیست به این آقا بگه: این فرق فوکوله. جام جهانی المپیک نبید!

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2006/05/060507_mv-ma-sport-appearance.shtml

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/09/050923_bs_women_islamic_games.shtml

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:26  توسط ساقی   | 

 

: بي‌كس و كار و هر چه فحش ناموسي.

 

موش خزيد و دور شد.

 

طول  كشيد تا سرخي گونه‌ها و چشمانش برود.

 

شمردي؟

چند جفت چشم مي‌پاييدندش؟

 

تئاتر نبود در خيابان.

حادثه بود.

 

خرخره‌اش را نجويد.

حيف!

كاش جويده بود. بعد تف مي‌كرد.

 

چقدر پر است از موش‌هاي بي‌كس و كار! اين تهران

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:46  توسط ساقی   | 

 

فعلا تعطيل است.

نه تعطيل نيست، در حال تكميل است.

و تا اطلاع ثانوي توليد نمي‌كند.

فعلا نگاه مي‌كند. چشم مي‌دارد. مي‌پايد. بزرگ مي‌كند.

نكند فرتوت شود! بايد مخش را فريز كند.

اين بهترين راه است.

چقدر كتاب نخوانده هست در بازار.

چقدر شعر نگفته هست در خيال.

بايد زود بزرگ شوند. بايد خوب بزرگ شوند.

راستي!

فريز كندش يا هَرَس؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:39  توسط ساقی   | 

 

 

زرد بود.

سرخ شد.

آبی شد.

زردآبی شد

تلخ!

چندش آور!

...

کاش سرخ آبی می شد

مثل ارغوان.

کاش زرد می ماند

خورشید می شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:15  توسط ساقی   | 

 

امروز اون بخشي از كارم كه اصلا مورد علاقه‌م نبود، و معلوم‌الحالي از معلوم‌الحالان فكر كرده بود با راي دادن بهش رو نِروْ  من راه مي‌ره و به خيال خودش (شايد)  تحقير مي‌شم، از سرم وا شد.

از اين بابت خيلي خوشحالم.

خوشحالي‌م از يه بابت ديگه هم هست:

احساس مي‌كنم ظرفيتم بالا رفته. پيشترها در مقابل ناملايمات تحميلي از سوي افراد بسرعت جوش مي‌آوردم و "چرخ بر هم مي‌زدم". اما اين بار اين طور نشد. آنقدر تحمل كردم تا پله پله به مقصود برسم.

 

پي‌نوشت1: يه دوست واقعي دارم به اسم ونوس. اون روزهايي كه تقدير اجازه داده بود رفيق گرمابه و گلستان هم باشيم،  به من مي‌گفت: وقتي مي‌خواي ماجرايي رو تعريف كني ميگي: يه روز با يكي رفته بودم يه جايي براي يه كاري ...

بر من خرده مي‌گرفت كه مبهم حرف مي‌زنم و شنونده براي درك مضمون بايد كلي فسفر بسوزونه. پارگراف اول اين پست مصداق مسلمي بر اين سخنه. ببخشيد. واضحتر از اين نمي‌تونم توضيح بدم. اينجا ايرانه.

 

پي‌نوشت 2: يادم رفت چي بود.

 

پي‌نوشت 3: آهان يادم اومد: اين معلوم‌الحال از معلوم‌الحالان ديروز به من گفت: خيلي متاسفم كه جايگاهتون پايين اومده ... چرا مسئوليت كاري رو كه در شان شما نيست پذيرفتين ... من همون موقع هم مخالف بودم شما همچين شغلي داشته باشين ... شما ناسلامتي دبير بودين، جايگاهي واسه خودتون داشتين ... ميخواين كمك كنم دوباره برگردين به حوزه‌ي خبر ...

 

پي‌نوشت 4: من از كار فعلي‌م خيلي راضي‌ام. چون به دقت انتخابش كردم. اما بعضي‌ها به دليل خنگي مفرط درك نمي‌كنن كه كنترل كيفيت يعني چي.

 

پي‌نوشت 5: حتي اگه يه روز مجبور شم خيابون ها رو جارو كنم، خللي در سرافرازيم ايجاد نمي‌شه. چون قطعا در پي پافشاري بر مواضعم بوده.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:53  توسط ساقی   | 

 

ما

همبندان دروغيم

اي دريغ

 

اي سزاوار ناسزا شنوده

خويشاوند بي‌خويشي

خوشا ستيز

 

اينجا

عاشقانه‌ترين ترانه ستيز است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:28  توسط ساقی   | 

 

من توضیحی ندارم. وقت کردین بخونین.

 http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-706795

 پی نوشت:

بهتر آن است که برخیزم

چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بربندم

و به سمتی بروم

که درختان اقاقی پیداست.

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:11  توسط ساقی   | 

يه روز يكي از دوستاي عزيزم كه از قضا همكارم هم بود وقتي داشتم ناهارم رو گرم مي‌كردم، چشماي شهلاش رو خمار كرد و بهم گفت: مواظب باش آتيش به گوشه لباس مندرست نگيره.

اون موقع اصلا اين شوخي _ جدي ناراحتم نكرد. هر چند در شرايطي بودم كه واقعا اندراس ويژگي بارزي در من بود.

اما وقتي كه اين شوخي رو حبيبي از احبا در جمعي بسيار خصوصي تر از جمع اول يادآوري كرد، بي‌اختيار اشك از چشام سرازير شد و تا جايي پيش رفت كه كم مونده بود سيل بياد.

يه روز ديگه همون حبيب از احبا بهم گفت: خجالت نمي كشي؟ اين چه قيافه مندرسيه كه برا خودت درست كردي؟ يه ذره به خودت برس. اصلا خودتو تو آينه ديدي؟ يه جوري از خونه برو بيرون كه مردم رقبت كنن تو روت نيگا كنن.

(البته نصف اين حرفا رو فك كنم كه ميخواست بگه)

اون روز اما اصلا ناراحت نشدم. پاشدم رفتم سلموني و يه ذره به قيافه مندرسم رسيدگي كردم. اندراس اين بار دليلش گرفتاري و كمبود وقت بود.

نمي‌دونم اندراس من چقدر تا حالا آلودگي تصويري براتون ايجاد كرده، ولي اگر آزرده شديد بايد بگم ببخشيد.

اما عجيبه. من بدون اينكه جلو آينه برم بعضي وقتا فكر مي‌كنم قيافه‌م چقدر دوست‌داشتني و مهربون شده. بعضي وقتا هم احساس مي‌كنم چشام پف كرده و قيافه‌م داغونه. (البته اين بار هم جلو آينه نرفتم)

اصولا اندراس يكي از سوژه‌هاي ذهني من شده كه دلم مي‌خواد راجع بهش با افراد خاص تبادل نظر كنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 13:9  توسط ساقی   | 

هنوز بيست و پنج دقيقه به هفت صبح باقي بود كه از تاكسي پياده شد. خيابون انقلاب _ سر ويلا. بايد مي‌رفت خيابون سلمان پاك.

سر ويلا سوار تاكسي شد. به راننده گفت: با منطقه آشنا نيستم، لطفا منو سر سلمان پاك پياده كنيد. راننده كه تازه مي‌خواست پاشو رو پدال گاز بذاره، وايساد. با لبخندي پدرانه سرشو عقب برگردوند:

دختر جون اون كوچه رو مي‌بيني؟ سلمان پاكه.

اون روز صبح تو گرگ و ميش هوا از فرديس كه راه افتاد  همه چيز بوي خوبي مي‌داد. هوا، زمين، رفتار آدمايي كه باهاشون برخورد داشت. راننده اولي هم اتفاقا مسيرش سر ويلا بود و يه كله از در خونه تا مقصد رسوندش.

چند روز پيش مرجان بهش زنگ زده بود و گفته بود كه براي يه ستاد خبري سه چهار روزه، 2 روز مرخصي بگير و اين كار رو به جاي يكي از همكاراي من انجام بده، هرچند اولش مخالفت كرد، اما بعد با تلفن اصرارآميز (اين كلمه رو الان ساختم) علي،  تصميم گرفت كه اين كار رو انجام بده.

 

كوچه سلمان پاك _ جلو در يكي از ساختمونهاي جانبي وزارت علوم. قرار با آدمايي كه تا اون موقع نديده بودشون. قبل از همه رسيد، هرچند اين تعجيل گوياي اجبار دوستانش براي اين كار نبود.

شايد مرجان موقع اصرار فقط مي‌خواست كار همكارش رو راه بندازه. شايد علي موقع اصرار مي‌خواست اونو به چند روز تعطيلي تو تفرجگاه دختر ناصرالدين شاه بفرسته.

همه چيز دست به دست هم داد تا سوار سرنوشت اون روز زيباي پاييزي تو اردوگاه منظريه پياده شه.

 

__‌عاشق شدن تو پاييز عالم ديگه اي داره، خاصه تو شمال تهران باشي. تو تفرجگاه منظر خاتون. تو سردرگمي گشتن و گشتن 15 ساله دنبال نيمه گمشده.

 

سرش رو خم كرد كه به طاقي در نخوره. قد بلندش برام دو برابر جلوه كرد. همون لحظه اسمشو انتخاب كردم: بالابلند!

بالابلند! چقدر خوش آوا بود و برازنده! انگار اين كلمه رو اصلا براي توصيف اون ساخته بودن.

چه آرزوي دوري بود دست يافتن به بالابلند.  آهي كشيدم و تو دل گفتم:

 

__ يعني ميشه مال من باشه.

 

"مال من" بودن  در فرهنگ لغت من خيلي وسيعه. خيلي وسيع. و اون لحظه اين آرزو اونقدر برام محال جلوه كرد كه تنها آه كشيدم و رفتم.

اردوگاه منظريه پر بود از دخترا و پسراي دانشجويي كه از سراسر كشور براي شركت در نخستين همايش فرهنگي و هنري دانشجويان اومده بودن. شادابي جواني پاييز شكارگاه منظر خاتون رو وصف ناپذير كرده بود.

 

__‌خدايا واقعا آيا كسي از اين همه زيبايي اين مكان در سراسر تاريخ به اندازه من لذت برده؟

 

معلومه كه نه. انگار خدا اين بخش از كائنات رو فقط براي اون لحظات خلق كرده بود. براي من خلق كرده بود.

هر طرف كه مي‌رفتم جز بالابلند نمي‌ديدم. تو هر ساختموني كه پا مي ذاشتم اونجا بود.

سر راهش قرار نمي‌گرفتم و مي‌دونستم كه سر راهم قرار نمي‌گيره. اما انگار لحظه‌اي صد دفعه ناخواسته با هم روبه‌رو مي‌شديم.

تا اون لحظه‌اي كه بالاخره تصميمم رو يك آن گرفتم. مي‌خواست به سرعت دنبال كاري بره. بشقاب ميوه رو_‌ به درخواست كمك _ به سوي جمع چهار پنج نفره دراز كرد. يك آن تصميم خودم رو گرفتم. دستم رو به سمتش بردم و بشقاب رو گرفتم. بشقابي با سيبي نيم خورده.

و اين هم يك نشانه بود.

اصلا اون روزها همه چيز نشانه بود. نشاني از اينكه من سوار سرنوشتم.

آمده بودم كه ببرم. و بردم.

 

امروز حدود هفت سال از اون لحظه‌هاي جاويدان مي‌گذره و دل دل كبوترانه  من پس از هفت سال با هم بودن، نويد جاودانگي مي ده. 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:32  توسط ساقی   | 

بر گذرگاه نگاهم هر صبح

بیدی بود:

نیمی عاقل

نیمی مجنون.

عقل را بر شاخه هایش رویاندند

و جنونش را تبر تبر گردن زدند.

...  .

بر گذرگاه نگاهم هر صبح

مردانی می رویند

که در خیابان بستر می جویند.

و عشق هاشان

جز در شوره زار

بارور نمی شود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:7  توسط ساقی   |