این سایت قراره اخبار و مقالات مربوط به کمپین های گوناگون در خصوص زنان رو پوشش بده.
خسته نباشید شادی و محبوبه و همه ی میدانی ها.
این سایت قراره اخبار و مقالات مربوط به کمپین های گوناگون در خصوص زنان رو پوشش بده.
خسته نباشید شادی و محبوبه و همه ی میدانی ها.
امروز صبح ساعت هشت و نیم خوردم زمین و مچ پای چپم حسابی صدمه دید. تا یک هفته نمی تونم راه برم. امشب اروند راه رفت. یهو هشت قدم برداشت. محکم و استوا.
از فرط هیجان قند خونم اومد پایین و ضعف کردم. اشک تو چشمام جمع شد. بوسیدمش و گفتم: تو قراه راه منو ادامه بدی مامانی؟! و تو دلم بلافاصله اصلاح کردم: "راههای نرفته ی منو".
امروز بعد از ظهر آرتا شروع کرده بود سخنرانی کردن: اّدّس س س بایا آ اّ اّ آ اّدّس بّیا آ آ اّ اّ آ بیس بوس س ...
احساس کردم این بچه یه روز قابلیت این رو خواهد داشت که رکورد چریک پیر رو بزنه و بدون اینکه آخراش بیهوش بشه، یه نفس مثل فیدل کاسترو سخنرانی کنه.
امروز از بزرگترین روزهای زندگی من بود. 10 روز دیگه آرتا و اروند یک ساله می شن و 19 سال و 10 روز دیگه 20 ساله. این 19 سال هم مثه سالی که گذشت زود می گذره.
پی نوشت: این پست رو دیشب نوشتم.
کمپین دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاه در پي جلوگيري از ورود زنان ايراني به ورزشگاه ها از سوي مراجع قانوني، براي تماشاي بازي هاي ملي فوتبال، با ارسال نامه هايي به FIFA و AFC خواستار رسيدگي به اين امر شد.
متن نامه که در آستانه بازی ایران ـ سوریه نوشته شده به اين شرح است:
رياست محترم فدراسيون جهاني فوتبال
رياست محترم كنفدراسيون فوتبال آسيا
ما؛ اعضاي كمپين دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاهها، در راستاي مبارزه با تبعيض جنسيتي در فوتبال ايران، اين نامه را به پيوست بيش از صد هزار امضاي پتيشن :
( WOMEN SPORTS FNS OF IRN YES! TO ) براي شما ارسال مي كنيم.
همان گونه كه مي دانيد زنان ايراني طرفدار فوتبال، اجازه ورود به استاديومهاي ورزشي براي تماشاي فوتبال را ندارند.
ما در طول دو سال گذشته تلاش كرده ايم، مسئولان ورزش ايران را متقاعد كنيم تا حقوق شهروندي ما را در مورد حق تماشاي مسابقات فوتبال در استاديوم ها از ما سلب نكنند؛ اما در مقابل، نه تنها از سوي مسئولان، شرايط براي اين امر مهيا نشده، بلكه شاهد برخورد فيزيكي و ضبط دوربين ها و وسائل شخصي مان بودهايم و تعدادي از اعضاي گروه به خاطر مطالبه حق مدني خود بازداشت شده و مورد ضرب و شتم قرار گرفتهاند.
بهانه آنها براي اين تبعيض جنسيتي، نبود امنيت در محيطهاي ورزشي براي زنان است، در حالي كه اين عذر، تنها براي زنان ايراني است و زنان غيرايراني مي توانند آزادانه وارد استاديوم ها شوند، بازي ها را از نزديک ببينند و تيم ملي خود را تشويق کنند.
ما معتقديم تبعيض جنسيتي براي طرفداران فوتبال به هيچ وجه قابل توجيه نيست و اگر مسئله، نبود امنيت براي زنان است، انتظار ما اين است كه مسئولان فوتبال ايران، هماهنگيهاي لازم را براي تامين امنيت زنان انجام دهند.
با توجه به موارد مذكور، از شما مي خواهيم به اين مسئله توجه ويژه مبذول فرماييد و از اختيارات خود براي پايان دادن به اين تبعيض جنسيتي عليه زنان طرفدار فوتبال، استفاده كنيد.
در پايان از توجه و تلاش شما سپاسگزاريم.
گروه هماهنگ كننده
كمپين دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاهها
به من چه که پدر و مادرم تو چه شرایطی منو به دنیا آوردن و چرا تنها گذاشتن. من الان بابا و مامان می خوام. یه بابا و مامان مهربون که دوستم داشته باشن. منو از خودشون بدونن و برای خوب بزرگ شدن من تلاش کنن.
دلم میخواد پدر و مادر واقعی م بابا و مامان من باشن. اگه این آرزوی محالیه مهم نیست، هر مرد و زنی که مهربون باشن و منو بفهمن خوبن. خدایا اونها رو پدر و مادر من کن.
این عکس رو یه مرد تنها گذاشته بود تو وبلاگش.
ای واللا
پلان 1:
داشت از سر کوچه می پیچید که احساس کرد دو تا چش دارن می پانش. با احتیاط سرش رو بلند کرد و زیر چشمی نگاش کرد. یهو سر خورد تو ده دوازده سال پیش:
ساعت 2:10 دقیقه که می شد، به بهونه ای میومد لای در رو باز می کرد که ببیندش. با لباس یک دست خاکی رنگ سربازی می اومد. خودش رو بی تفاوت نشون می داد، وقتی که چشمای دختر زل می زد بهش و تشنه، نگاش می کرد. تو چشماش برق بود. خواهش بود. اما غرور بر خواهش برق آسا غلبه داشت. بی نیاز جلوه می کرد، اما دختر می دونست که همش لافه. چیزی که آزارش می داد، بی تفاوتی اون بود. و بعد شوهر کرد: شوهرش دادن. و صاحب اون نگاه برق آسا باز هم بی تفاوت بود.
نگاهش رو دزدید. دیگه وقت نگاههای آتشین گذشته. باید به بچه هاش فکر می کرد. هر چند که دل خوشی از شوهرش نداشت. شوهر؟ نه اون شوهر نبود. فقط تو شناسنامه پدر بود برای بچه هاش. پدری که پدری نمی کرد.
از اون روز بود که آتش عشق کهنه برگشت به وجودش. شب و روزش رو شعله ور کرد. چه شبهایی که پدر بچه ها خونه بود و چه شبهایی که می رفت پیش زن صیغه ایش. از وقتی دستش رو شده بود، دیگه ابایی نداشت از خونه نیومدن. قبلا حتما دلیلی می تراشید. ماموریتی! اضافه کاری! اما از وقتی دستش رو شد، دیگه قبح ماجرا ریخت: خلاف شرع که نکردم، صیغه مه! حلالمه!
شبایی که پدر بچه هاش نبود، آسوده تر بود. چشمهاش رو روی هم می گذاشت و به برق نگاه پرخواهش روزگار دور فکر می کرد. همین طور بود که نتونست "نه" بگه بهش، اون شبی که از دیوار پریده بود تو خونه ش و خزیده بود تو رختخوابش. شبهای دیگر هم …
حالا دست اون هم رو شده. شنبه دیگه سنگسارش می کنن. آخه عشقش نامشروع بوده.
نگران بچه هاش بود. کاش خاک می ریخت رو شعله های اون عشق قدیمی و خاکسترش می کرد.
اون عشق قدیمی دیگه فقط خواهش تن بود. از روزی که تو وجود اون چشمای براق پرخواهش اشتراکاتی با پدر بچه هاش پیدا کرده بود.
پلان 2:
شنبه دیگه حقش رو می ذارن کف دستش، زنیکه ی پتیاره رو. حیف نونی که تو این ده سال گذاشتم سر سفره م کوفت کنه. نکنه بچه هام بهش برن؟ نکنه دخترم لنگه ننه ش بشه؟ باید حواسم رو جمع کنم. باید عیال صیغه ایمو بیارم پیش بچه ها تا مراقبشون باشه. باید پسرم رو تیر کنم تا حواسش شیش دانگ پی خواهرش باشه تا دست از پا خطا نکنه.
زنیکه دلیل میاره واسه من: اگه تو به زندگی پایبند می موندی هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتاد!
من زن گرفتم. شرعی و قانونی! اگر هم اوایل پنهان کردم، گفتم حسودیت نشه و به بچه هات برسی. که ناخلف بودی و نموندی. هار شدی و رم کردی.
کاش خودم کشته بودمش. مثه اون مردک قرمساق خفه ش می کردم. حیف که پلیس رسید و نشد این یکی رو هم بفرستم درک. به درک! بهتر! بذار سنگسارش کنن. زنیکه ی بی آبرو رو.
لیلی نیکو نظر قصه منصور اسانلو رو نوشته و جشن آزادی ش با ۱۵۰ میلیون تومان وثیقه.
من اما از تمام این قصه میخکوب اون بخشی شدم که تو پارگراف اول نقلش کردم.
تو ذهنم جوونی این بچه ی ۲ ساله رو تجسم می کنم. تصویر ذهنی م رو شاید بعدا بنویسم. اما الان ترجیح می دم هر کس خودش تو ذهنش تصویرسازی کنه.
پی نوشت: حالم داره به هم می خوره
فرستادم برایت
هزار فرشته
که نجاتت دهند
از چاهی که خود در آن انداختمت
آن روز که صدایم نکردی.
...
امروز از ته دل خواندی ام.
از دو سال پیش بزرگداشت دیروز رو شروع کرده بودیم، مبادا که نتونیم امسال ـ به وقتش ـ این کار رو بکنیم. برنامه های زیادی تدارک دیده شده بود و ما هم به وظیفه، پوشش خبری دادیم. نهایت سعیمون رو کردیم.
من نوشتن راجع به صد سالگی مشروطه رو گذاشتم برای امروز چون دیروز فرصت نکردم. دیروز رسما از میکده ابر اردیبهشت زدم بیرون و راه افتادم دنبال دغدغه های خودم. دغدغه هایی که دست کم ده سال برای به دنبالش رفتن صبر کردم. اما امروز دیگه نمی تونم صبر کنم. باید اینقدر فکرم رو پربار کنم که بتونم برای آرتا و اروند حرفهای زیادی داشته باشم. که ۲۰ سال دیگه وقتی می شینیم و مثه چهار تا دوست با هم حرف می زنیم، سرم بلند باشه. سرمون بلند باشه. بالابلندم خیلی تو این راه کمکم می کنه.
مشروطه شد صدساله. چند تا صد سال دیگه باید بگذره تا ما بتونیم به خواسته های صد سال پیشمون برسیم؟ من که نمی دونم، خدا می دونه.
از جهانگل تا گلجهان
از جنوب تا شمال
زنان سرزمين من ايران
گوري ميتراشند با ظرافتي زنانه
در كوهستانهاي خشن اين خاك
ميآرايندش با شنهاي كويري يا ساحلي
ـ چه فرق می کند ـ
و آرزوهاي گلبهي رنگ خود را
تدفين ميكنند
از همان روز كه به بلوغ ميرسند
تا روزي كه خود پاي در گور گذارند.
این حس رو فقط یک بار تجربه کرده بودم. فردای اون شبی که بچه ها به دنیا اومدن. وقتی گفتن آرتا باید تو آکواریم نور بمونه برای پیشگیری از زردی ـ همین سوزش رو تو قلبم احساس کردم. ضعیف بود. اونقدر که احساس می کردم اگه از پیشم ببرنش دیگه نفس نمی کشه. اما اون نفس کشید و قد کشید و بزرگ شد. الان یاد گرفته که منو ببوسه. سرش رو بذاره رو پام و تا می تونه برای مامان لاو بترکونه.
دیشب وقتی اروند رو گذاشتم خونه ی مامان احساس کردم قلبم شرحه شرحه شد. سونامی شد تو روحم. نفسم بالا نمی اومد. می دونستم به بهترین وجه ازش مراقبت می شه و سالم و سرحال بر می گرده خونه. بر خلاف تجربه قبلی سونامی قلبی نگران نبودم که اگه پیشم نباشه نفس نمی کشه. اما دیروز تصویر ـ شاید ـ ۲۰ سال دیگه شون اومد جلو چشمام:
یه روز مثه همین روزها بچه ها می رن دنبال سرنوشتشون. سرنوشتی که برازنده اونهاست. مطمئنم. اما این دلیلی برای جلوگیری از دلتنگی من نیست.
جای دندون های اروند هنوز روی شونه و بازوم مونده. حتما باید دو روز پیشم نباشه تا قدر گازهاش رو بدونم.
باید خودم رو ریفرش کنم. مثه نفس به این بزغاله ها عادت کردم.
چند لحظه نفس ها حبس شد و بچه ها به هم نگاه کردن و بعد هم سرشون رو پایین انداختن.
یعنی چند نفر مثه من داشتن جوانب امر رو می سنجیدن؟ فکر نمی کنم تعداد زیادی باشن.
دکتر چند لحظه بیشتر منتظر جواب نمی موند. باید زودتر تصمیم می گرفتم. دستم رو بالا ببرم یا نه؟
بچه ها رو می ذارم پیش مامان. نهایتش ۲ هفته می شه. جنگ از تجربه های لازم برای کار منه.
همزمان با شاهین دستامون رفت بالا.
ـ چه خوب! عالیه! خیلی خوبه
این واکنش بالابلند بود. واکنشش خیلی شجاعانه بود. ازش ممنونم به خاطر این اظهار نظر. خیلی دموکراتیک بود.
ـ بیخود! پیشنهاد دهنده ها خودشون زحمت بکشن برن. خجالت نمی کشن تو رو با دوتا بچه می خوان بفرستن!
این واکنش مادر بود. انتظار دیگه ای هم نداشتم.
پدر اما مثل همیشه صبر کرد تا ببینه موضوع چقدر جدیه تا بعد اظهار نظر کنه. و بعد اظهار نظر دیپلماتیکش رو ارائه داد: فکر می کنم بهتره فعلا وقت بیشتری برای بچه ها بگذاری تا کمی بزرگتر بشن.
سفر به لبنان مثه اینکه در حد یک نظرسنجی شخصی موند. بعد از من و شاهین خیلی ها داوطلب شدند که اگر بنا باشه امکان این ماموریت پیش بیاد از ما دو نفر که عیالواریم واجد شرایط ترن.
دلم می خواد خبرنگاری در جنگ رو تجربه کنم. اما کاش جنگی پیش نمی اومد که من دلم چنین تجربه ای رو بخواد.
پی نوشت: وقتی برج دوقلو تو آمریکا فروریخت یکی از بزرگان روزنامه نگاری محض شنیدن خبر گفت: آخ جووووون! هیچ چیزی به اندازه ذات "خبر" براش اهمیت نداشت در زمان این اظهار نظر. ایمان دارم! اما ذات خبر هیچ وقت برای من چنین ارزشی نداره. مطمئنم!