اینطوری دیگه حتی تو رو هم نمی تونم ببینم!
برو دورتر وایسا! بذا اون طوری ببینمت که دلم می خواد.
اینطوری کمش اینه که می بینمت!
اینطوری دیگه حتی تو رو هم نمی تونم ببینم!
برو دورتر وایسا! بذا اون طوری ببینمت که دلم می خواد.
اینطوری کمش اینه که می بینمت!
در آستانه عشق
ایستاده ام،
برهنه
رها در باد
دستانم را مشرق به مغرب
گشوده ام:
خورشیدم من
به یقین!
در آستانه عشق
ایستاده ای،
همه چشم!
باران می بارد،
سبز می شوی.
شک نکن!
سرزمین
پلان یک
سه روز اول کارش عالی بود. روز چهارم رو کرد که سیگار می کشه. هفته دوم دیر اومدنش شروع شد. سه هفته بعدش درخواست اضافه حقوق کرد. یک هفته بعد کم کاری رو شروع کرد و همزمان خرده فرمایش هاشو: خونه رو باید تمیز تحویل بگیرم. بچه ها زیاد گریه می کنن ...
سعی می کرد لباس فاخر بپوشه و نشونم بده که نه تنها از من چیزی کم نداره، بلکه یه چیزایی هم بیشتر داره. حتی یه وقتا سعی می کرد باهام بحث کنه و کارها و عقاید پوچم رو به رخم بکشه.
پلان دو
اولی که بود، همه به زندگی م حسودی می کردن. همه می گفتن ازت سره. چرا اینقدر دور و ورت می چرخه؟ اینقدر گفتن و گفتن تا چشمم زدن. زندگیم ریخت به هم. معتاد شد. اول تریاک، بعد هروئین. بعد افتاد به دله دزدی. یواش یواش کارش بالا گرفت و زندان پشت زندان. دستش کج شده بود. خونه ی یه آشنا می رفت، کنترل تلویزیونشونو می دزدید. خونه ی یکی دیگه می رفت، قالپاق ماشینشو می دزدید. اوایلش کارم شد اینکه به هر قیمتی شده از حبس بکشمش بیرون. دلش مثه یه گنجیشک کوچیک بود و من و زندگیمون رو خیلی دوست داشت. اما گرفتار دود که شد، همه چی رو باختیم. بعد تزریقی شد و دیگه نشد که باهاش زندگی کنم. ازش جدا شدم. بعدش در اثر اعتیاد مرد.
دومی تحصیل کرده بود و چند تا مدرک معتبر داشت و مهندس بود. تو شرکت ... مدیر بود. کمتر از یک سال باهاش زندگی کردم. لهم کرد. اصلا زن به نظرش آدم نبود. منو می خواست واسه آشپزخونه. فقط همین. خونه شو جمع کنم و جارو کنم و آشپزی کنم و بذارم آقا با خانوما بشینه بگو و بخند. تازه می گفتن همجنسباز هم هست. با یکی از همکاراش که دوست نزدیکش بود، لواط می کرد. اون یه حیوون درنده بود که بویی از آدمیت نبرده بود. خدا گذاشتش جلوی پام که تقاص اونیکی رو ازم بگیره. داره اذیتم می کنه و طلاقم نمی ده. بلده چی کار کنه. تو دادگاه یه جوری رفتار می کنه که همه چی به نفع اون تموم می شه.
دلم می خواد ازش انتقام بگیرم. فقط همین مهمه برام. رفتارهای وحشیانه ش رو نمی تونم فراموش کنم. کتکم نمی زد، اما کارهایی می کرد که از صد تا کتک زدن بدتر بود. اون منو خرد کرد. له شدم.
پلان سه
اگه شما اینجایید برای اینه که باری رو دوش ایشون نباشه. وقتی هم که خودم میام خونه، ترجیح می دم بچه ها رو بشورم، شام درست کنم و ظرفها رو بشورم و خونه رو جمع کنم، اما ایشون سختی نکشن. خدا خودش شاهده که هیچ چیز به اندازه راحتی فکر و خیال ایشون برام مهم نیست.
کرامت انسانی آدمها سر جاش اما احساسم می گه مدتیه که اونطور که باید به کارتون دل نمی دید. یک هفته فرصت دارید در آرامش فکرهاتون رو بکنید و ببینید با شرایط ما می تونید کار کنید، یا خیر. شرط اصلی هم اینه که نگهداری بچه ها به اضافه کارهای مربوط به اونها رو تمام و کمال انجام بدید.
پی نوشت: چقدر حالم از زندگی به هم می خوره
نه با اين نوع کمپين ها مي توان معجزه کرد و نه حتي با تهاجم نظامي و تغيير جبري رژيم سياسي. تغييرمستلزم زمان است و بايد از دل مردم بجوشد و اين کار نياز به تمرين دمکراسي و خوداگاهي جمعي و... دارد. چقدر تجربه افغانستان و عراق دربرابر تغييرات يک شبه مثال خوبي است براي اين موضوع بخصوص وقتي مي بينيم که باعث قطبي شدن و مشروعيت بيشتر نهادهاي سنتي شده است.
حرفهای محبوبه رو کامل بخونید.
مأمنی برای تمامی مردان خسته است:
از آن زمان
که تو سرمست من شدی
هزاران قلب است مرا
دربند کالبدی گلین
آنگاه که در هزاران کالبد روییدی
تنها به تو عشق می ورزم
اگر مسايل و مشكلات بيش از حد باشند، جايي صدايت را بلند خواهي كرد و فرياد خواهي زد.
اين وضعيت را بايد علت روي آوردن بسياري از زنان ايراني به نويسندگي دانست.
زنان ايراني دوست دارند زندگي را تجربه كنند. آنها براي زندگي كردن و حتي براي درد دل كردن هم كه شده دست به نوشتن ميزنند.
بعد هم اينكه مطمئن باشيد اگر در كشور ما زنان ميتوانستند آزادانه وارد ساير عرصههاي هنري بشوند، بسياريشان وارد دنياي نويسندگي نميشدند.
در شرايط كنوني بايد بگويم كه همه نويسندگان زن ايراني عاشق نويسندگي نيستند و نوشتن براي آنها مفهوم زندگي را دربر ندارند. نوشتن براي بسياري از زنان ما يعني راه گریز.
حرفهای کامل منیرو رو اینجا بخونید.
همگی "مرد" بودن.
روز چهارشنبه بازی ایران ـ کره بود. خیلی ها اصلا به فکرشون نرسید که فکر کنن به رفتن به استادیوم. خیلی ها اصلا براشون مهم نبود. خیلی ها دلشون می خواست برن، اما اصلا فکر نکردن که حتی می تونن به چنین چیزی فکر کنن. بعضی ها هم فکر کردن بهش. بعضی های کمتری اقدام کردن. مدتیه که دارن سعی می کنن. این ها هم یه ویژگی مشترک دارن.
همگی "زن" هستن.
می پرسن: می خواین برین استادیوم که چی بشه؟
بعضی ها می گن: مردا اونجا فحش های رکیک می دن که زشته زنها بشنون.
بعضی ها می گن: پر و پاچه ی فوتبالیست ها بازه، کراهت داره زنها ببینن.
آیا اینها واقعا احساس می کنن با استادیوم رفتن زنها، ناموس شیعه به خطر می افته؟
چرا فضاهای عمومی مفرح از زنها دریغ می شه؟
این سوالیه که اگه از خودمون بپرسیم، اونوقت یواش یواش می رسیم به اینجا که زنها حضور در فضاهای عمومی رو باید از یه جایی شروع کنن.
به نظر ما استادیوم بهترین سکوی پرشه.
http://www.meydaan.org/showarticle.aspx?arid=86&cid=44
http://www.meydaan.org/news.aspx?nid=133
http://www.meydaan.org/showarticle.aspx?arid=87&cid=46
سیر تماشایش کردم.
این "من" بود، باز.
بالابلند چه بالایش بلندتر می نماید آنجا که باشد.
چقدر "شک" عریان می شود در بلندی و چه کمرنگ است.
چه مهربانی! دوست.
سر انگشتانم بلورآجین های یخین آلوارس است
گونه هایم پهنه گندم بریان لمیده در آغوش کلوت ها
ریه ام دچار شهوت مه آلود زیغیم
لبهایم خشکیده از عطش هوسناک ایگناسیو
...
اینها نوید باز "من" شدن است.
پی نوشت:
آلوارس منطقه ای بی نظیر نزدیکای سبلانه
گندم بریان هم منطقه ای وسط کویر لوت
کلوت ها سازه های طبیعی بی نظیریه که هر کی ندیده باخته
راجع به زیغیم و ایگناسیو هم شرمنده. رجوع شود به واژه نامه لغات مخفی یا اینکه رمزگشایانی که کارشناس فنی قضیه هستن اینجا رو کنن چیه
دیرم هم شده بود، اما هیچ رقمه راه نداشت که سوار تاکسی بشم. دلم راه رفتن می خواست. سر جمع دو ساعت و نیم، سه ساعت پیاده روی کردم.
به هر خیابونی که رسیدم، کلی خاطره برام زنده شد. تو آپادانا، عباس آباد، ولی عصر، فاطمی، زرتشت، فلسطین ...
انگار کلی فیلم دیدم از گذشته م. خیلی خوب بود. چند سالی بود که واسه خودم وقت نذاشته بودم. حتی یه دقیقه. اما دیروز این کار رو کردم.
ریفرش شدم حسابی. و مرتکب یه شعر.
پی نوشت: هی! ممنونم از "تو" به خاطر همه چی!
موضوع از اين قراره كه كارشناسان اقتصادي و برنامه ريزي متعهد راهكاري عملي براي كاهش نرخ بيكاري پيدا كردن. تو سرشماري اي كه داره انجام مي شه، هر كسي كه حتي هفته اي يك ساعت كار مي كنه شاغل محسوب مي شه و بدين ترتيب نرخ بيكاري در ايران به شدت پايين مياد.
من نمي دونم اين جمعيت شناسان و كارشناسان اقتصادي چرا صداشون در اومده. چشم ندارن ببينن دولت كريمه چه جوري راههاي صد ساله رو يك شبه مي ره و وجهه ايران رو در عرصه بين المللي ديگرگون مي كنه.
من تازه فهميدم چقدر ببو گلابي بودن اين كارشناسان و استادان دانشگاه كه فكر مي كردن تو ايران بحران كار وجود داره. من هم كه بدتر از همه اونها بودم و يه عمر تو عرصه خبري حرفهاشون رو نوشتم و باهاشون مصاحبه كردم و باور كردم كه ما بحران داريم.
دولت هاي قبلي چقدر گاگول بودن كه نفهميدن با يك سرشماري درست حسابي مي شه چنين مشكلاتي رو حل كرد.
خب مشكل اشتغال هم كه حل شد به سلامتي. جميع مسلمين نگران نباشن. توكل كنن به خدا و به افزايش جمعيت مسلمونا رو بيارن به سفارش رياست محترم جمهور!
پي نوشت: به كشورهايي كه بحران اقتصادي و اجتماعي و ... دارن توصيه مي شه براي حل مشكلاتشون با دولت ايران مشورت كنن.
به اندازه ی هر چی زندگیه.
به اندازه ی هر چی دنیاست.
خوشحالم براش! برای اونی که این شعر رو براش گفتم. برای اونی که اخلاق حرفه ای اجازه نمی ده الان اسمش رو بیارم و به زودی درباره ش می نویسم.
خیلی خسته ام و دستم به کار نمی ره. اما این چیزی از خوشحالی من براش کم نمی کنه.
یه بار دیگه به دنیا اومده. حالا دیگه کلی چیز بلده. خودش رو حسابی ساخته. آماده ست برای یه مبارزه حسابی با هر آن چیزی که نمی خواد بذاره خودش باشه.
دیگه سایه ی اون مرد کثیف هم بالا سرش نیست. دیگه حتی اون سایه کثیف زیر پاش هم نیست.
ـ به اندازه يه زندگي
ـ چرا؟
ـ اگه ميشد ترجيح ميدادم تو کوهها زندگي کنم
شايد يه روزي اينکارو کردم
ـ اصلا فکر نمي کردم. يعني تنهايي مطلق؟
ـ آره
چون فکر ميکنم اونجا به يه عشقي ميرسم که جاي ديگه نميتونم
ـ مي تونم يه نظر شخصي بدم درباره تو؟
ـ بگو!
چقدر سه روز کمت دارم!
قرار گذاشته ام با دل بی قرار
نفس بکشم هوا را بی سرب
در این تهران سرب آلود
تا بتپد بی قرار تر،
بی قرار تر،
بی قرار تر
یه ساعتی مشغول شستن و خشک کردن آشپزخونه شدم که آقایون رو سرامیکها سر نخورن.
ماجرای جیش آرتا و اروند قصه ای شده واسه خودش. اروند پستونک شیشه شیرشو میگیره رو به پایین و میگه جیییییش! اونم به حرفش گوش می کنه و فرش حسابی خیس میشه.
۲- دیروز عصر که رسیدم خونه دوقلوها با خنده و شادی به استقبالم اومدن. خیلی باحال شدن. وقتی می رسم، دور خودشون می چرخن و دست می زنن و شادی می کنن.
اروند که دیروز عصر چند تا چشمک مهمونم کرد. بدون اینکه بگم "واسه مامانی چشمک بزن"
بچه م می دونه دلم ضعف می ره واسه چشمکاش.
۳ـ یعنی با امضای امروز صبح این آقا کابوس من تموم می شه؟! وقتی آروم نیست، منم آروم و قرار ندارم.
۴- هیچ سرمستی ای برام بالاتر از بودن در جمع این سه مرد نیست. آخ! که اگه یه لودر داشتیم اقتصاد زندگیمون رو تامین کنه! چه حالی می بردیم از این زندگی!
به جای پرتاب سنگ به کسی که در دایره نامشروع رابطه جنسی برقرار کرده، قوانین تبعیض آمیزی باید برچیده شوند که چنین پیامدهایی را داشته اند.
"مجازات سنگسار در دنياي امروز آنچنان غير انساني و غير قابل پذيرش است که حتي حکومتگران نيز از افشاي آن شرمگين بوده و اجراي آن را در ايران تکذيب مي کنند. با اين همه، اين مجازات همچنان بخشي از قوانين کيفري ايران را به خود اختصاص داده و اجراي آن بي هيچ تضمين جدي همواره در معرض بروز قرار دارد.
با اينکه مقامات قضايي دستور توقف سنگسار را در بهمن ماه 1381 صادر کردند؛ اما اجراي سنگسار متوقف نشده است.
در ارديبهشت ماه 1385 يک زن و يک مرد به نام هاي محبوبه . م و عباس . ح در مشهد سنگسار شده اند.
پيش از سنگسار با اين محکومان همچون مردگان رفتار شد؛ بدنهايشان در مرده شويخانه بر اساس موازين اسلامي غسل داده شد و سپس در کفن پيچانده شدند. محبوبه تا شانه، و عباس تا کمر، در خاک دفن شدند. اين دو سپس از سوي جمعيتي که براي کشتن تدريجي آنان داوطلب شده بودند، هدف پرتاب سنگ قرار گرفتند در حالي که حتي خبر سنگسار آنان در رسانه هاي داخلي با عنوان اعدام منتشر شد. "
اگر قانون زنان و مردان را به یک چشم می دید، اینها امروز در لیست سنگسار قرار نمی گرفتند.
خواهش می کنم شما هم این دادخواست را امضا کنید.
ـ شماره روابط عمومی مجلس لطفا!
ـ یادداشت کنید: (صدای کامپیوتری یه خانم که شمرده شمرده حرف می زنه)
۳۹۹۳۱
ـ روابط عمومی مجلس؟
ـ بفرمایید!
ـ سلام آقا. خسته نباشید. من اگه بخوام یه ایمیل به رییس مجلس بزنم باید به چه آدرسی بفرستم؟
(تلفن وصل شد به یه اتاق دیگه.)
ـ بفرمایید!
ـ سلام آقا. خسته نباشید. من اگه بخوام یه ایمیل به رییس مجلس بزنم باید به چه آدرسی بفرستم؟
ـ نامه تون رو می تونین با پست بفرستین. فعلا با ایمیل امکان نداره.
ـ یعنی رییس مجلس ایمیل نداره ؟
ـ خیر! عرض کردم شما می تونین با پست بفرستین!
پی نوشت: احساس می کنم دو نقطه متقارن رو سرم داره می خواره. یعنی دارم شاخ در میارم؟
بعدش خوش به حال اونهایی که اگه تو ایرانن، تو تهران نیستن، تو یه شهرستان آروم، زندگی آروم ساده ـ حتی بدوی ـ دارن و با گاو و گوسفندا سر و کله می زنن.
بعدش خوش به حال اونهایی که اگه تو تهرانن، مجبور نیستن هر روز از خونه بیان بیرون و فقط در مواقع دلخواه با ماشین شخصی میان بیرون و حالشو می برن.
بعدش خوش به حال اونهایی که اگه تو تهرانن و مجبورن هر روز از خونه بیان بیرون، ماشین شخصی دارن و هر چند تو ترافیک می مونن، اما تو حوزه ی خصوصی خودشون هستن.
بعدش خوش به حال اونهایی که اگه تو تهرانن و مجبورن هر روز از خونه بیان بیرون، اگه ماشین ندارن، دست کم پول با آژانس اینور و اونور رفتن رو دارن.
بعدش خوش به حال اونهایی اگه تو تهرانن و اینا و اینا و اینا، پول آژانس ندارن، دست کم می تونن تاکسی سوار شن.
بعدش خوش به حال اونهایی که اگه تو تهرانن و اینا و اینا و اینا و اینا، اگه پول تاکسی ندارن، می تونن با مترو به سر کارشون برسن.
بعدش وای به حال اونهایی که تو تهرانن و اینا و اینا و اینا و اینا و با اتوبوس واحد می رن سر کار وای تر به حال اونهایی که مجبورن هر روز از کرج با اتوبوس بیان تهران و برن سر کار و برگردن. یعنی دست کم ۴ ساعت تو راه بودن. یعنی هدر دادن زندگی.
بعدش وای به حال این دو دسته آخر اگه خانم هم باشن که باید چی بکشن از دست هموطنانشون
پی نوشت: دیروز که داشتم با تاکسی برمی گشتم خونه، حالم از زندگی به هم خورد. هر چند ده دقیقه هم تو تاکسی نبودم.
هر چند
یکی شونو تا حد پیش بینی می شناسم و یکی شونو در حد پس بینی هم نمی شناسم.
پس چرا فکر می کنم اینقدر شبیه همن؟