لحنش آمرانه ست، اما پس پشت صداش (سر این عبارت "پس پشت"، پریشب حسابی بین علما اختلاف افتاده بود) هیچی جز یه خواهش مادرانه نیست. نگرانه و نمی تونه کاری ش کنه. اولا اصلن واکنش جدی نداشت. اما یواش یواش براش مهم شد.
داد میزنه: موهاتو دیگه کوتاه نکن! می گم: چراااا؟ یعنی اختیار موهام رو هم ندارم؟ بچه مرشد می پره وسط و می گه: تقصیر خودته. چرا می گی اصلن. برو کوتاه کن و بیا خونه. خیلی راحت!
دلگیر می شه. چیزی نمیگه. برای فهمیدن من اما، اصلن لازم نیست که چیزی بگه.
نگرانه. نگران راهی که خودش نرفته و من دارم می رم. خودش نرفته به خاطر من و چهار تا دیگه مثه من. اما من نمی خوام به خاطر دو تا دیگه مثه من، از این راه باز بمونم. تحسینم میکنه، اما ...
دلش میخواد شیک لباس بپوشم و در حد معقول از طلا و جواهر استفاده کنم و آرایش کنم و به پوستم و هیکلم !! برسم و به انتظارات شوهرم به عنوان یک همسر توجه بیشتر داشته باشم. (انتظارات کلیشه ای شوهر) بعد از ۹ سال هنوز هم ته دلش ملامتم می کنه که چرا نخواستم استخدام شدن در آموزش پرورش رو بپذیرم و خودم رو انداختم تو دردسر زندگی ویلون و سیلون.
دلش میخواد خونه م همیشه مرتب باشه و کریستالها همیشه مرتب و شیک تو بوفه چیده بشه و برق بزنه و آشپزخونه م جینگول باشه و گرد و خاکی رو هیچ میزی نباشه و هفت دست سرویس چینی یه جور و هفت دست سرویس کریستال یه شکل و سفره های رنگ و وارنگ و اینا داشته باشم واسه اینکه بتونم سلیقه ی زنونه م رو به وقتش خوب نشون بدم. برام جهیزیه که میخرید، یه بار هم باهاش نرفتم تا راحت باشه هرچی دوست داره بخره. اما حالا که میخوام بوفه کریستالها رو ردش کنم بره، دلش میگیره. با قفسه ی کتابهام مشکل داره. با کوزه ی گلیم مشکل داره و درک نمیکنه چرا به گلدون کریستالها ترجیحش میدم.
دلش میخواد تو مهمونی های فامیلی شرکت کنم و به بزرگترها هی سر بزنم و زنگ بزنم و آداب خانوادگی رو خوب رعایت کنم و از حالشون بی خبر نمونم.
اگه بفهمه مهمون که میاد، من برای شام و ناهار سفره پهن نمیکنم، فشار خونش بالا میره. اگه بفهمه من آب رو تو پارچ کریستال نمیریزم بیارم سر سفره و ظرفام ست نیست، تپش قلب میگیره.
دوست داره موهام رو خیلی عرفی و زیبا نگه دارم و مثلن های لایتش کنم و ...
نه!
اون یه زن زمینی عادی نیست. جلو روم نه، اما تحسینم میکنه واسه اینکه مثه دختر خاله هام و دختر دایی هام نیستم. تحسینم می کنه که مثه دخترهای فاطمه خانوم و زهرا خانوم نیستم. وقتی با دوستاش درباره ی من حرف میزنه، ـ هرچند اهل پز دادن نیست ـ سرش رو بالا میگیره و غرور تو صداش موج میزنه.
اون فقط نگران منه. میترسه خورشید باشم و مامان خوبی نباشم. میترسه رنگین کمون باشم و همسر خوبی نباشم. اما هیچ وقت نمیترسه که دختر خوبی نباشم واسه ش.
اون دریاست.
دریایی که موجهاش رو قورت داده تا کسی تلاطمش رو نبینه. تا کسی آب تو دلش تکون نخوره. غلظت خونش بالاست، تیروئیدش اصلن وضع خوبی نداره. روانش خسته ست و پریشون. مفصلهای انگشتهای دستش کم کم داره از کار میفته. فشار خونش هی بالا و پایین میره. مهره های کمرش فرسوده شده.
اون فقط ۱۸ سال از من بزرگتره. و هزار سال از من پیرتر ...
آرزوهاش رو مدفون کرده همیشه. اول به خاطر پدر و مادرش. بعد به خاطر شوهرش. بعد به خاطر بچه هاش. بعد به خاطر نوه هاش. حالا عقلش بهش می گه که من هم باید این راه رو برم. به خاطر همه ی اینها. به خاطر عرف!! اما دلش بهش می گه بذا راهش رو بره. بذا راهی رو که تو هم میخواستی و نرفتی بره. بذا راهی رو که مامانت هم میخواست و هرگز به خودش حتا اجازه نداد بهش فکر کنه، بره.
عاشق می شم و عاشق می مونم و هر طور که دلم بخواد فکر می کنم و هر طور عشقم بکشه نفس می کشم.
روزهای بر باد رفته همه تون رو زندگی میکنم. قول میدم.