تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

نه! نباید شوهر کنه!

اگه شوهر کنه، نمی تونه برای کاکا یوسف سفره های رنگ و وارنگ پهن کنه.

اون وقت کاکا یوسف مهموناش رو کجا ببره؟ مهمونهایی که گاه و بیگاه سر سفره ش می شینن و پا میشن. می خورن و سیر میشن.

اگه شوهر کنه، باید واسه شوهرش بچه بزاد و بزرگ کنه. یعنی شوهرش ازش چن تا بچه میخواد؟

اونوقت دیگه وقتی براش نمیمونه که به گشنگی مهمونای کاکا یوسف حتا فک کنه! اصلن شوهرش مگه اجازه می ده اون به کس دیگه ای هم فک کنه؟

امشب شب چله ست. حتمن میخواد چشماشو ببنده و در لحظه ی تولد خورشید، آرزوی شوهر کنه.

حتمن می خواد حافظ که خونده شد، ببینه تو فالش شوهر هست یا اینکه باید یه سال دیگه صبر کنه.

امشب منم باید لحظه ی تولد خورشید، چشمامو ببندم و آرزو کنم که شوهر نکنه. آرزو کنم که اون همینطوری تنها بمونه و بازم سفره ی عشقش رو برای کاکا یوسف و مهموناش پهن کنه. که منم یه سال دیگه وقتی ظهرا قنوت می گیرم و به رو به روی بی هدفم خیره می شم، سفره ی بی تکلف کاکا یوسف رو ببینم که برای مهمونای شاداب و کوچیکش پهنه.

نه! نباید شوهر کنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 9:6  توسط ساقی   | 

۱-

از کنار خاطراتی می گذرم

ـ خاموش ـ

که شاید اتفاق هم حتا نیفتند روزی.

آرام می گذرم از کنار هزاره ها

ـ تنها ـ .

می گریزد از حجم بی آغاز و پایانم 

باد حتا.

۲ـ

اگه یه روز وسط خیابون یکی افتاده بود رو زمین و

مردم روش پول خرد می ریختن،

جلو نیا!

مسیرت رو عوض کن و از یه طرف دیگه برو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 10:8  توسط ساقی   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 11:17  توسط ساقی   | 

ـ شالت چقدر خوشرنگه!

ـ مرسی

ـ متولد شهریوری یا مهر؟

ـ چطور؟

ـ آخه رنگ آبی رو دوست داری!

ـ بیشتر رنگها رو دوست دارم. قبلنا سیاه رو دوست داشتم و زرد و قرمز. بعضی وقتا سیاه رو بیشتر و بعضی وقتا زرد رو بیشتر. قرمز اما هیچ وقت اول نبود. حالا خیلی رنگا رو دوست دارم. بنفش! آبی! سبز! اما چند سالی میشه که رنگ اولم زرده و بعد هم سیاه. وقتی کنار هم میان این دو تا رنگ، انگار قیامت می شه تو دلم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 12:22  توسط ساقی   | 

دو سال پیش از باغ اجدادی نمای بیرونی یه سیب رو آورده بود.

پرنده ها یه سوراخ کوچیک رو پوستش درست کرده بودن و تمام توش رو خورده بودن. اما اون درست شکل یه سیب مونده بود؛ نمای بیرونی سیب.

گذاشته تو کتابخونه ش. مثه بقیه خاطره هاش خیلی تمیز و مرتب، نگهش می داره.

امروز فهمیدم اون همزاد نباتی منه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 10:3  توسط ساقی   | 

از دیروز تا حالا این سوال تو ذهن من می چرخه که: وظیفه ی پزشکا چیه؟ و قسمی که می خورن برای چیه؟ درمان، یا آموزش اخلاق؟

ماجرا اینه که یکی از دوستای من که حدود ۲۶ سالشه و ازدواج نکرده، دچار یه نگرانی شده سر روابطش با دوست پسرش. اون استرس علائم اولیه بارداری رو داره و می ترسه از اینکه بره دکتر و بخواد از همین الان اگه واقعن چنین چیزی هست، از ادامه بارداری جلوگیری کنه.

ترس اون از برخورد دکترهاست. متاسفانه پزشکای زنان خیلی تو این مسئله وحشتناکن. به جای عرف غیرتی می شن، به جای دین، دردشون می گیره و به جای زن، به وضوح اعلام انزجار می کنن از مریض و یه جورایی طردش می کنن. مگر اینکه وجدان نداشته باشن و در ازای پول خیلی زیاد بخوان کاری برای بیمار بکنن.

بهش پیشنهاد کردم بدون هیچ ترسی بره دکتر و اصلن هم توضیح نده که ازدواج کرده یا نکرده. بگه فکر می کنه حامله ست و میخواد آزمایش بتا بده. فقط همین.

اینقدر استرس داره که میخواد با اسم مستعار بره دکتر و خواسته براش دعا کنم که مسئله ای پیش نیومده باشه.

با وجود رابطه عاشقانه ای که با دوست پسرش داره، و سکسی که با تمایل کامل دو طرف داشتن، حالا که این مسئله پیش اومده، پسره وایساده کنار و مسئولیتی رو هم قبول نمی کنه.

یه چیزی تو مایه های فلسفه ی صیغه تو شرع. خب بالاخره از مریخ که نیومده، اون پسر هم مال همین فرهنگه دیگه.

به جای پاک کردن صورت مسئله ای که تو جامعه وجود داره، بهتره که آموزش رابطه جنسی بین جوونها عمومی بشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 13:0  توسط ساقی   | 

لحنش آمرانه ست، اما پس پشت صداش (سر این عبارت "پس پشت"، پریشب حسابی بین علما اختلاف افتاده بود) هیچی جز یه خواهش مادرانه نیست. نگرانه و نمی تونه کاری ش کنه. اولا اصلن واکنش جدی نداشت. اما یواش یواش براش مهم شد.

داد میزنه: موهاتو دیگه کوتاه نکن! می گم: چراااا؟ یعنی اختیار موهام رو هم ندارم؟ بچه مرشد می پره وسط و می گه: تقصیر خودته. چرا می گی اصلن. برو کوتاه کن و بیا خونه. خیلی راحت!

دلگیر می شه. چیزی نمیگه. برای فهمیدن من اما، اصلن لازم نیست که چیزی بگه.

نگرانه. نگران راهی که خودش نرفته و من دارم می رم. خودش نرفته به خاطر من و چهار تا دیگه مثه من. اما من نمی خوام به خاطر دو تا دیگه مثه من، از این راه باز بمونم. تحسینم میکنه، اما ...

دلش میخواد شیک لباس بپوشم و در حد معقول از طلا و جواهر استفاده کنم و آرایش کنم و به پوستم و هیکلم !! برسم و به انتظارات شوهرم به عنوان یک همسر توجه بیشتر داشته باشم. (انتظارات کلیشه ای شوهر) بعد از ۹ سال هنوز هم ته دلش ملامتم می کنه که چرا نخواستم استخدام شدن در آموزش پرورش رو بپذیرم و خودم رو انداختم تو دردسر زندگی ویلون و سیلون.

دلش میخواد خونه م همیشه مرتب باشه و کریستالها همیشه مرتب و شیک تو بوفه چیده بشه و برق بزنه و آشپزخونه م جینگول باشه و گرد و خاکی رو هیچ میزی نباشه و هفت دست سرویس چینی یه جور و هفت دست سرویس کریستال یه شکل و سفره های رنگ و وارنگ و اینا داشته باشم واسه اینکه بتونم سلیقه ی زنونه م رو به وقتش خوب نشون بدم. برام جهیزیه که میخرید، یه بار هم باهاش نرفتم تا راحت باشه هرچی دوست داره بخره. اما حالا که میخوام بوفه کریستالها رو ردش کنم بره، دلش میگیره. با قفسه ی کتابهام مشکل داره. با کوزه ی گلیم مشکل داره و درک نمیکنه چرا به گلدون کریستالها ترجیحش میدم.

دلش میخواد تو مهمونی های فامیلی شرکت کنم و به بزرگترها هی سر بزنم و زنگ بزنم و آداب خانوادگی رو خوب رعایت کنم و از حالشون بی خبر نمونم.

اگه بفهمه مهمون که میاد، من برای شام و ناهار سفره پهن نمیکنم، فشار خونش بالا میره. اگه بفهمه من آب رو تو پارچ کریستال نمیریزم بیارم سر سفره و ظرفام ست نیست، تپش قلب میگیره.

دوست داره موهام رو خیلی عرفی و زیبا نگه دارم و مثلن های لایتش کنم و ...

نه!

اون یه زن زمینی عادی نیست. جلو روم نه، اما تحسینم میکنه واسه اینکه مثه دختر خاله هام و دختر دایی هام نیستم. تحسینم می کنه که مثه دخترهای فاطمه خانوم و زهرا خانوم نیستم. وقتی با دوستاش درباره ی من حرف میزنه، ـ هرچند اهل پز دادن نیست ـ سرش رو بالا میگیره و غرور تو صداش موج میزنه.

 اون فقط نگران منه. میترسه خورشید باشم و مامان خوبی نباشم. میترسه رنگین کمون باشم و همسر خوبی نباشم. اما هیچ وقت نمیترسه که دختر خوبی نباشم واسه ش.

اون دریاست.

دریایی که موجهاش رو قورت داده تا کسی تلاطمش رو نبینه. تا کسی آب تو دلش تکون نخوره. غلظت خونش بالاست، تیروئیدش اصلن وضع خوبی نداره. روانش خسته ست و پریشون. مفصلهای انگشتهای دستش کم کم داره از کار میفته. فشار خونش هی بالا و پایین میره. مهره های کمرش فرسوده شده.

اون فقط ۱۸ سال از من بزرگتره. و هزار سال از من پیرتر ...

آرزوهاش رو مدفون کرده همیشه. اول به خاطر پدر و مادرش. بعد به خاطر شوهرش. بعد به خاطر بچه هاش. بعد به خاطر نوه هاش. حالا عقلش بهش می گه که من هم باید این راه رو برم. به خاطر همه ی اینها. به خاطر عرف!! اما دلش بهش می گه بذا راهش رو بره. بذا راهی رو که تو هم میخواستی و نرفتی بره. بذا راهی رو که مامانت هم میخواست و هرگز به خودش حتا اجازه نداد بهش فکر کنه، بره.

عاشق می شم و عاشق می مونم و هر طور که دلم بخواد فکر می کنم و هر طور عشقم بکشه نفس می کشم.

روزهای بر باد رفته همه تون رو زندگی میکنم. قول میدم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 12:6  توسط ساقی   | 

عشقم را به باد می دهم،

باد به آب.

آتش می گیرد آب،

ابر می شود.

می بارد آسمان:

سبز می شود خاک، زمین، سرزمین.

تو می مانی و قلابی که به صید رنگین کمان انداخته ای.

...

دربندم نتوانی کرد

محبوب من!

 

پی نوشت: تصویر در بند کردن رنگین کمان رو از غاده السمان عزیز دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 12:5  توسط ساقی   | 

بهاره زنگ زد و گفت: حاجیه تبرئه شد.

زندگی کردم این جمله رو خداییش. زندگی کردم!

فکرش رو بکن! هفت سال تو زندون باشی، در انتظار سنگسار برای جرمی که نکردی. برای اینکه پسر خروس باز همسایه تون واسه فرار از مجازات قتل شوهرت، به ارتباط نامشروع با تو و همدستی ت تو قتل اعتراف کرده.

۵ سالش رو برای معاونت در قتلی که معاونش نبودی زندونی بکشی و ۲ سال بقیه رو برای اینکه یه روز سنگسار بشی.

می تونی حتا فکرش رو بکنی؟

هفت سال از جوونی ت رو. هفت سال از کودکی دو تا بچه ت رو. هفت سال کودکی؟ مگه کودکی تمامش چند ساله؟

تو این هفت سال دختر ۹ ساله ت شده ۱۶ ساله و پسر ۵ ساله ت شده ۱۲ ساله. دخترت تو شهر کوچیکی مثه جلفا تو آذربایجان رو نداشته پیش همکلاسی هاش سرشو بالا کنه. خونواده شوهر خروس باز مست و ملنگت بهش گفتن که تو واسه خاطر اون پسر عوضی باباشو کشتی و با اون پسره ...

دخترت حالا حاضر نیست تو صورتت نگاه کنه. حتا نگاه! تمام حقارتهای اجتماع دورش رو جمع کرده تو وجود زنی که همه پشت سرش حرف زدن و راجع بهش هر چی خواستن فکر کردن و گفتن. تو وجود مادری که دلش نمی خواد بهش بگه مادر.

و شاید دل حقیقی ش می خواد، اما می ترسه. از اجتماع دور و برش می ترسه. می ترسه که متهم بشه به مثل اون زن بودن. کثیف بودن. هرزه بودن. چیزی که تو هرگز نبودی.

پسرت اما هنوز روزهایی از کودکی ش مونده. چقدر می تونی امیدوار باشی که مثه دخترت فکر نکنه؟

حالا بعد از هفت سال یه وکیل پیدا شده یا به قول خودت فرشته ای رو خدا از میون هزار فرشته برای نجاتت فرستاده. دادگاه نهایی رای بر برائتت داده. هفت سال زندان برای هیچ! برای هیییییییییچ!

و دو تا بچه که بعد از هفت سال شست و شوی مغزی معلوم نیست حالا حاضر باشن بهت بگن مامان!

حاجیه الان زنی ۳۵ ساله ست. اوج جوونیش رو تو زندون بوده. اون که هفت سال پیش نمی تونست فارسی حرف بزنه و اصلن واسه همین نفهمید زنا یعنی چی و رجم یعنی چی و به همین خاطر قاضی هم بر اساس علمش، محکومش کرد به سنگسار.

حالا فارسی رو ثلیث حرف می زنه. همه ی کنوانسیون های حقوق بشری رو از بره. قانون اساسی رو حفظه. قرآن رو خوب بلده. آرایشگری و گلدوزی و قلاب بافی رو در حد مدارک بین المللی بلده. 

اون حالا دیگه یه زن ساده شهرستانی که برای سر عقل آوردن شوهر خروس بازش ارث پدریش رو داد به اون که خونه بخره به اسم خودش، نیست. اون زنی ست، در آستانه ی فصلی سرد. زنی که ۳۵ ساله متولد می شه. واسه یه زندگی تازه.

شاید بچه هاش نپذیرنش. شاید نتونه تو شهرش زندگی کنه. شاید و شاید و شاید ...

اما می خواد زندگی کنه و رو پای خودش وایسه. اون می ایسته، رو پاهایی که همه ازش دریغ کردن، اما خودش به دستشون آورد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 11:3  توسط ساقی   | 

تار و پودم را بشکاف

رها شو

پرواز کن از این پرواز

 

پی نوشت ۱: فقط چون یه اثر بود، ثبتش کردم. الان نه تنها این حس رو ندارم، بلکه برعکس ...

پی نوشت ۲: رو کم کنی شعر کوتاه، آقا کم میاری کل ننداز با من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:45  توسط ساقی   | 

هیچ وقت با شعر شاملو رابطه حسی قوی مثه خیلی شاعرای دیگه برقرار نکردم. اما همیشه شخصیتی از پشت این شعرها طلوع کرده که اغراق نیست اگه بگم پرستیدنیه و عاشقشم.

۲۱ آذر سالروز تولدشه. طلوع بامداد بر شعر پارسی

پی نوشت

پی نوشت ۲: بهتره اینو مثه رازی تو سینه م نگه دارم که متهم نشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 12:48  توسط ساقی   | 

مالیخولیات بالاخره به پارانویا منجر شد؟!

تو هیچی نیستی جز یه آشغال عوضی دیوونه که میخوای بقیه رو هم عین خودت دیوونه کنی.

بقیه اما عاقلن. وای میسن دورتر و نیگات می کنن. مثه یه فیلم هیجان انگیز. بیشتر از هر چیزی براشون جالبی. دوست دارن ببینن آخرش چی می شه.

آخرش چی می شه راستی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 11:21  توسط ساقی   | 

سحرگاهان
در آغوشت
دو رکعت عشق گزاردم.
بستر شدم همه ی رودهای جهان را
جاری شدند همگی در من.

من می گریستم.

خورشید از طلیعه گذشته بود.
تنها،
سجاده شدم
آنگاه که هماغوشی گستردی
نماز بی وضویت را.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 12:12  توسط ساقی   | 

میان سنگهای روییده بر گرداگردمان

می ایستیم:

رود به غمزه می گذرد.

بیدها جنونشان را به باد داده اند.

دست در دست،

چشم در چشم،

عبور می کنیم از هم:

می روم با باد.

کوه می شوی.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 16:44  توسط ساقی   | 

اروند قنوت یاد گرفته و عاشقانه نیایش می کنه و رقصش پیشرفتهای چشمگیری کرده.

آرتا دوز محبتش بالا رفته و من نگرانم که این وابستگی ها موندگار بشه و کار دستش بده.

امروز می رم اونجا که می شه بیشتر نفس کشید و بی آلایشی ها رو داد تو ریه با همسفرم.

همیشه وقت کم داشتیم برای سفر.

کم خوابم و به تعبیر بالابلند ملتهب.

دلم آرومه و در عین حال آشوبناک. و این یعنی التهاب.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 7:0  توسط ساقی   | 

اندیشه ام را می شورانی

و زبانم را

پیش از تبلور

تکه تکه می کنی!

مرا زبان به چه کار آید؟

وقتی که عشق در دل من گل می کند،

مرا چشم، برای تسخیر تو بس است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 13:12  توسط ساقی   | 

سر اومد زمستووووون

شکفته بهارووووون

گل سرخ خورشید در اومد و شب شد گریزوووون

گل سرخ خورشید در اومد و شب شد گریزوووون

کوها لاله زارن

لاله ها بیدارن

تو کوها دارن گل گل گل

آفتابو می کارن

تو کوها دارن گل گل گل

آفتابو می کارن

...

ساعت دو نیمه شب گذاشته بود که هم نوایی من و بالابلند برای خوابوندن دوقلوها هنوز به جایی نرسیده بود.

انرژی آرتا و اروند واقعا مثال زدنیه. انگار خواب ندارن. تا کمی پیش داغون خواب بودم و حالا خواب زده شدم.

بابا میگه: وقتی زنی بچه دار شد، باید بشینه بچه ش رو بزرگ کنه. ظلم به اون بچه ست که مادرش بره سر کار.

می بینم قند تو دلش آب می شه از اینکه من با تمام سختی ها، به بهانه ی مادر بودن، "خود"م بودن رو فراموش نکردم و به هر زوری که هست، هنوز یک زن زنده ام. اما خب، اگه نگه که نمی شه. این تئوری پیر مغانه برای هر زنی، مگر اینکه دختر خودش باشه.

پی نوشت: خیلی رو دارم واقعا. کار سایت رو که انجام دادم دیگه واقعا باید بخوابم. اما این صفحه مثه قولی که تو پست اولش به خودم دادم، یا بهتره بگم آرزویی که کردم، شده یکی از دغدغه های من. مثل نفس ضروری شده برام این آینه ی مقدس. 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 2:0  توسط ساقی   | 


دیر آمدنم را به مویه منشین یار!
بودنم را باش،
تا رود، سرودی شود ابدی.


صدایت را
کدامین زخمه ی ناساز لرزه درافکنده است،
این سان
که نوای غم ساز کرده بر فراز قاف؟


گمانم نیست
 ـ هرگز ـ
این گونه که شعرم را در نشسته ای،
برخاستنی باشدت.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 23:59  توسط ساقی   | 

خورشید نبود که راه افتادیم:

هر یک از سویی

به سوی قاف.

در ایستگاه سوم از تو جلو زدم.

لبخندم را ندیدی و رد شدی.

در ایستگاه پنجم روی تخته سنگی نشسته بودم،

که گذشتی، گرم گفت و گو

بی نگاهی.

ساعت 12 است.

لحظه ی "رپیثویین".

خورشید، بالای بالاست.

قله اینجاست که ما ایستاده ایم.

پی نوشت: رپیثویین: لحظه ای در هر روز که خورشید درست وسط آسمونه. رپیثویین بهترین لحظه برای نیایشه. لحظه ای که من بهش میگم لحظه ی تکامل.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 18:39  توسط ساقی   | 

عادت، چیز خیلی بدیه.
اما کنار گذاشتنش وقتی که دچارش می شی، خیلی تلخه.
برای جریان داشتن اما، باید کنارش گذاشت.
ببینم! اگه تو یه روز به جریان عادت کنی، چی کارش می کنی؟
مدتیه که دارم این سوال اساسی رو از خودم می پرسم و هنوز جوابی براش ندارم.
نمی دونم خوبه یا بد
نمی دونم دچار شدن به جریان، می تونه عادت تلقی بشه یا نه
نمی دونم آتشفشان رو هم می شه مثه خورشید قورت داد یا نه
اونوقت اگه قورتش دادی، چه اتفاقی میفته؟
کاش خورشید از آتشفشان قوی تر باشه
فک کنم همینطوره
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 15:22  توسط ساقی   | 

ظلم،

تنها در عصمت چشمهای تو پیداست:

وقتی گریه را می خندی.

اگر چه

راههای روشن،

در ظلمت زلفکانت

بشارتی است بر پایان ناامیدی های من،

اما،

ستم پیشه!

معصومیتت را دیگر کجا می توانم دید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 14:1  توسط ساقی   | 

نگاهت

           تفسیر مثنوی است

                                        به یک کلام.

 

شگفت!

عمری در پی این کلام،

هفتاد من را کاویدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 12:47  توسط ساقی   | 

دیروز عصر، رأس ساعت شانزده و بیست و دو دقیقه به وقت تهران، در خیابان عباس آباد، کنار مصلایی که دین داران سالی دو بار آنجا سجده می کنند، خورشید را درسته قورت دادم.

با طعم سره ی نارنجی اش، یکجا. 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 9:58  توسط ساقی   | 

حالا که کريمي راد، از تريبون قوه قضاييه اعلام مي کند که حکم سنگسار، صادر مي شود، اما اجرا نمي شود؛ يک سوال اساسي مطرح است که به گمانم کمپين قانون بي سنگسار بايد در طرح آن اصرار ورزد: اساسا چرا حکمي که اجرا نخواهد شد، بايد صادر شود؟

آيا وقت آن فرا نرسيده است که قوه قضاييه با شفاف سازي قانون، ماجراي اين سياست يک بام و دو هوا را براي هميشه کنار بگذارد؟

کاملش رو اینجا بخونید.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 11:57  توسط ساقی   | 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 12:23  توسط ساقی   | 

گفت:

این شعرت رو بذار تو وبلاگت. قشنگه و قوی.

گفتم:

اگه قراره آینه باشه، فعلا نمی تونم بذارمش.

نه نگفتم.

نشد بگم.

نتونستم.

طنین این سکوت بلند دارد کرم می کند.

خوشا!

راه هر چی سخت تر بشه، رفتنش بیشتر هیجان داره.

حالا رسیدم لب پرتگاه.

تنها یه نفس تا پریدن فاصله هست.

چه نفسیه این آخری!

جون می ده واسه تو دادن ...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 11:58  توسط ساقی   | 

ثانیه های مانده را قرن ها زندگی کردم. چه مرگ آلود بود و چه گذشت همه اش، گو هزاران سال بعدتر؛ اما گذشت.
زندگی جاری شد در چشمه های زلال اشک بر شانه های ستبرش؛ و چه غمگین بود. و چه غمگین نخواهد ماند؛ خواهد گذشت.
در تانزانیا به چه زبانی عشق می ورزند؟ می آموزمش! شاید روزی آنجا عاشق شوم باز.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 23:55  توسط ساقی   | 

احساس خلأ داشتم! جای من صراحی بود که ناله می کرد و شیدا که چشم دزدیده از من می گریست. دلم خالی تر می شد، هی! چه کسی می توانست راستش را بگوید؟ بالابلند! و گفت که مانده است و جایی برای دل دل کردن من نیست. یک ماه نشده بود که همه چیز رفت در دل خاطره ها.

... خیلی بد است که کسی بالای سرت بایستد و هی بگوید که زودتر باید بچه دار شوی. چطور می توانستم برایش توضیح دهم درباره فلسفه من از زایش، و زایش را زیستن. می خواستم آفرینش را تجربه کنم و این ضرب الاجل پذیر نبود.

وقتی دکتر در میان زنانی که برای بستن دهان خانواده شوهری و در و همسایه التماس می کنند که کاری برایشان بکند و هر یک سبزینه ای از تقدس دور دست و گردن و جایی از لباسشان تنیده اند، می گفت: "باید عجله کنی اگر نه ممکنه فیبروم دوباره کل رحم رو بگیره"، اظهار نظر من شکی برای اطرافم نمی گذاشت در دیوانگی ام. فقط گوش می کردم و نگاه.

چه داستانها شنیدم آنجا از زندگی هایی که برای نبودن کودکی در حال انحطاط بود، یا دست به دامن ضامن آهو، یا رمال و دعانویس. 

چه زنها که پیروزمندانه از مطب بیرون می آمدند و رجز می خواندند که "اشکال از پسر خودشونه. حالا دیگه مدرک دارم تو دستم ..."

و من چقدر تنها بودم در آن جمع تنهاتر از من. هیچ وقت آن همه آدم مستاصل را یکجا ندیده بودم. زنان و مردانی که چشم دوخته بودند به دوردستی نامعلوم و چشمشان حسرتناک رد می گرفت شکم برآمده زنهایی را که گاه وارد مطب می شدند.

... فکر می کردم می آید. در خانه ماند اما، و نیامد. دلم می خواست، پاسخ هر چه که هست، با هم بشنویمش. اما نیامد و ماند. و تنها شنیدم آنچه را که می دانستم می شنوم. 16 آذر اما چه خیابان عجیبی است. گاه همه راهها به آنجا می رسد. درست وسط خیابان کنار اتوبوسها به هم رسیدیم و راه مرا ادامه دادیم.

ـ فک می کردم میای؟
ـ ببخشید دیر شد. خواستم دوش بگیرم بعد بیام. چی شد؟
ـ تو چی فک می کنی؟
ـ بگو. اذیتم نکن!
ـ بریم خونه. بهتره که من راه نرم...

... فشار دست چپش دست راستم را لرزاند و خندید. منتظر این روز نبود به این زودیها. اما آمده بود، پیش از آنکه انتظارش را داشته باشد و چقدر هیجان داشت. منتظر این روز بودم، خیلی زودتر از اینها. آمد. دیر نبود. چه آرام بودم من.

ـ اسمشو چی می ذاریم؟
ـ اورمزد!

...

پی نوشت: حکایت 1، 2، 3

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 14:31  توسط ساقی   | 

واقعا صدور حکمی که اجرا نخواهد شد، یعنی چی؟

سخنگوی قوه قضاییه دیروز گفته که حکم سنگسار در ایران در عمل اجرا نمی شود، هرچند شاید دادگاه بدوی، این حکم را صادر کرده باشد.

اعضای کمپین و کسانی که دادخواست قانون بی سنگسار رو امضا کردن، معتقدن که سنگسار باید از قوانین ایران حذف بشه.

چند تا سوال از قوه قضاییه:

حکم سنگسار چرا اجرا نمی شه؟

رییس قوه قضاییه در سال ۲۰۰۲ با چه انگیزه ای دستور دادند که مجازات سنگسار متوقف بشه؟

حکم سنگسار ـ اگر واقعا اجرا نمی شه ـ اساسا چرا صادر می شه؟

اگه قوه قضاییه به این نتیجه رسیده که سنگسار نباید اجرا بشه، آیا راهی برای قانونی کردن این "نباید" وجود نداره؟

سیستم قضایی ایران چرا این ماجرا رو بین کارشناسان امر به بحث نمی ذاره که برای همیشه تکلیفش روشن بشه؟

پی نوشت: واکنش قوه قضاییه نشون می ده کمپین قانون بی سنگسار خیلی موثر کار کرده، بالاخره تابوی نوشتن از سنگسار در روزنامه ها شکست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 10:47  توسط ساقی   |