تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

امروز این آقا به عنوان شوهر به من اعتبار بخشید و با حضورش کار بانکی من که البته ربط حقوقی و اداری به ایشون نداشت، حل شد.

حضرت آقای رییس بانک بسیار حزبل و محجوب تشریف داشتن و احتمالن به همین دلیل بود که جواب منو خیلی درست حسابی ندادن. واقعن تو این مملکت شوهر هم چیز خیلی خوبیه هاااا.

امروز به زرس قاطع (ببخشید! بلد نبودم بنویسمش. شاید همینطوری درست تر باشه) دریافتم که باید، باید، باید، شوهر داشته باشی تا کارای اداری ت ضمن سلامت روانی، درست انجام بشه.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 15:3  توسط ساقی   | 

تو خرابات خیلی ها به این عارضه دچارن: سندرم حاد زایش.

اونی که من بهش میگم دریا و اون بهش میگه ساقی، اوضاش از همه بدتره. اما خوبيش اينه كه كاركشته س و جا نميزنه.

اوني كه من بهش چيزي نميگم و اون بهش ميگه مرشد، در حال پرورش جنينيه كه تو رحمش نيست. تو كل وجودش داره بالا و پايين مي ره و تو تمام سوراخ سمبه هاي جسم و روحش حركت داره. نمي دونم دوران جنيني اين وجود نازنين چقدر طول مي كشه؟ ۹ ماه و ۹ روز و ۹ ساعت يا ۹۹ ماه و ۹۹ روز و ۹۹ ساعت؟ يا ۹۹۹ ماه و ۹۹۹ روز و ۹۹۹ ساعت؟ يا ...

اما به دنيا كه بياد ـ كه مياد ـ تنديس خرابات مي شه و چه شود! كه چه مبارك شبي و چه فرخنده روزيه اون روز.

اوني كه اون بهش مي گه شيدا و من بهش مي گم "دوباره ي من"، چند بار سقط كرده و الان كمي آب روغن قاطي كرده، اما شك ندارم كه ميگذره. اگه خراباتيه كه ميگذرونه. ميگذاره و ميگذره.

كمي فلرتيشياس. واسه همين گاهي برام سيگنال مي ده كه: "رخوت" ... .

هر كي كه به آغاز فصل سرد ايمان آورد، هر كي كه فروغ تو وجودش حلول كرد، هر كي كه خدا شد، كه قرار نيست روز اول دي ماه يا روز اول هر ماهي يا اول هر روزي ... .

پي نوشت ۱: وحيد جان سعي مي كنم درست حسابي بنويسم هاااا! اما نمي دونم چرا نمي شه!

پي نوشت ۲: نسرين جان خراباته و كلي خراب و خرابي ديگه. اما تو يكي تو رو خدا نزن تو كار عاشقيت. هر چند خدا با عاشقيت نرو نيست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 12:4  توسط ساقی   | 

خدایا!

مرسی از بس حالم خوبه نمی دونم چرا.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 12:52  توسط ساقی   | 

راههای نرفته برای رفتن آفريده شدن.

در خطر كردن، لذتي عطشناك نهفته ست كه منو دنبال خودش مي كشونه.

كار از كار گذشته رفيق!

"مي روم" جايز نيست! من رفتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 12:46  توسط ساقی   | 

خطر!

احتمال تشعشعات راديو اكتيو وجود دارد، نزديك نشويد!

شيرجه ممنوع!

پي‌نوشت: سكوت پيش از رسيدن لحظه‌ي موعود، يعني يائسگي فلسفي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 14:5  توسط ساقی   | 

حرکت گروهی یعنی اینکه اگه اعتقاد داری کاری باید انجام بشه، هر طور كه مي توني، به انجام شدنش كمك كني.

قسمت نبود تو جلسه اول تدوين منشور باشم و همين طور قسمت نشد مثه دوستاي ديگه م امضاش كنم.

مهم نيست. اين هم يه نوع مهر تاييد زدن به يه حركت جمعي خوبه. تلاش براي تدوين منشور زنان، به نظر من براي زنان اين سرزمين از نون شب هم واجب تره.

به قول هما، (نقل به مضمون ميكنم) داكيومنت كردن فعاليتهاي جنبش زنان يك كار ضروريه.

اگه زماني فضا براي كار كردن باز بود، ما بايد فعاليتهامون رو داكيومنت كنيم و اگه يه وقت، امكان فعاليت نبود، بعد از چند سال دوباره از صفر شروع نكنيم.

تدوين منشور، حركتهاي فعالان جنبش زنان رو داكيومنت مي كنه و اگه پس از سالها وقفه، زنان باز خواستن كاري انجام بدن، از صفر شروع نمي كنن، بلكه تاريخ رو پي مي گيرن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 12:38  توسط ساقی   | 

ـ کدام باد در چنین موقعی تو را به اینجا آورد؟

ـ باد خدا. وزید، مرا برداشت و سر راه تو انداخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 11:5  توسط ساقی   | 

 

"بودن و نبودن"،

یا

"نبودن و بودن".

این بار،

مسئله این است؛

شکسپیر!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 13:10  توسط ساقی   | 

تا اطلاع ثانوی من ـ خودم ـ آخرین خبر دست اولم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 10:46  توسط ساقی   | 

اين شيرجه ي آخره.

اين دفعه يا ميام بيرون مثه يه دلفين،‌ يا اون ته مي شينم، مثه يه پري دريايي.

چقدر دلم هواي بهاره رو كرده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 14:20  توسط ساقی   | 

بايد كه شيوه‌ي سخنم را عوض كنم
شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض كنم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 14:15  توسط ساقی   | 

ماشین که پیچید، تو خیابون ایستاده بود. با تکیه ای به اون عصای قهوه ای رنگش. کمی خمیده بود، اما قد و بالاش نشون می داد که بیست سی سال پیش چه جوون رعنایی بوده. انحنای قدش فقط مال سن و سال نبود، هر کی ندونه، من که می دونم روزگار با بابا ممد چه کرده بود.

خنده از لبش نمی افتاد. گشاده رویی جنوبی ش، مسحورم کرد تو دل کویر با اون همه نگرانی که من داشتم. پا که گذاشتیم تو خونه ش، محبت همسرش که با واکر راه می رفت و خیلی بیشتر از اون خمیده بود، بیشتر جادوم کرد.

مامان هما انگار تنش صد ساله بود و لبخند و نگاهش 20 ساله.

پناه برده بودن به تن خشک و سرد کویر از روزگار. دو روز مهمونشون بودیم. شرایطمون سخت بود. آرتای هفت ماهه ی ما قرار بود عمل بشه. دل تو دلمون نبود تو غربت، اما کدوم غربت. مگه می ذاشتن حسش کنیم. خونه شون نه سرد بود و نه خشک. گرم بود و کمی هم شرجی. مثه جنوب. اونها هرجا که زندگی می کردن، خونه شون اینطوری بود.

از چهار یا پنج تا بچه ـ خوب یادم نیست ـ یکی براشون مونده بود. بقیه رو داده بودن برای وطن. برای عقیده. برای آزادی ...

به هم که نگاه می کردن، انگار عاشقای تو کتابا دارن غزل می خونن. مامان هما ناهاری پخته بود که به عمرم نخورده بودم. یه مزه ی همیشه موندگار. بابا ممد با اروندم خو گرفته بود. با لهجه ی بوشهریش می گفت: آقای اروند، یه بوسی بده بابا ...

امشب رفت. رفت تا آروم بگیره دل بی قرارش که هیچ وقت نذاشت کسی بی قراریش رو ببینه. رو لبش لبخند بود و تو دلش غوغا. حالا دلش آرامش گرفته. روحش آرامش گرفته. و لباش هنوز هم می خنده حتمن.

سه روز بود که تو کما بود. براش فقط آرامش خواستم از خدا. فقط آرامش.

حس می کنم حالا دیگه داره. اما برای مامان هما چی بخوام؟مامان همای تنها. کتاب آشپزی ای رو که با حوصله نوشته بودش و به زیبایی با نقاشی های ساده و روون آراسته بود، به یاد میارم. وقتی دشتی رو صدا می کنه، جوابی نمی گیره دیگه. تنهاییش رو کی پر می کنه؟ کی می تونه پر کنه؟

داغ فرزندانش رو وجود بابا ممد قابل تحمل کرده بود و حالا دیگه نیست. خدایا! هر چی شکیبایی داری، بهش بده. هر چی شکیبایی داری ...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 22:4  توسط ساقی   | 

مرا چه می شود؟

دارم به لحظه ی موعود نزدیک می شوم:

...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 12:33  توسط ساقی   | 

وقتی هوس سر کشیدن لیوان لیوان آبغوره کردی و برای صبونه کله سحر یه پاکت کرانچی دست گرفتی و صبح واسه اینکه سرما نخوری مجبور شدی موهاتو سشوار بکشی و خشک کنی و بعد بدون اینکه مثه خانومای متشخص یه نیگا تو آینه به قیافه ت بندازی، كفشاي كوهتو با اون همه گل و لاي روش بپوشي و از خونه بزني بيرون براي رفتن سر كار و مردم ـ بويژه خانمها ـ هي تو خيابون نيگات كنن و چشماشون گرد بشه و تو بعد از ده دقيقه پياده روي تو آينه ي تاكسي چشمت بيفته به قيافه ت و تازه بفهمي اي داد بي داد! اون زنها چرا اونطوري نيگات مي كردن، تازه مي شي عين من.

اينم بگم: من خيره سر، خجالت كه نكشيدم هچ! (يعني هيچ) تازه زدم زير خنده كه عجب قيافه ي باحالي!

تو تاكسي هم پاكت كرانچي از دستم افتاد و همه ش ريخت رو صندلي، اگه بالابلند باهام نبود، معلوم نيست راننده تاكسي كه اونجوري با عصبانيت نيگام كرد، چي به روزم مياورد، خدا مي دونه. كمش اين بود كه اندر باب بي كفايتي خانومها و اينكه ضعيفه ها بايد تو خونه بمونن، كلي داد سخن مي داد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11:24  توسط ساقی   | 

۱-

با منش قسمت کردی

بر فراز قاف

کسر نشد، تكثير شد.

۲-

ساكن آن خانه شدم در شمال غرب 

كوچك است و  گرم:

زيستن با ماه و ستاره ها

۳ـ

پيدات مي كنم.

لازم باشه تار و پودم رو مي شكافم و تمام رشته ها رو پنبه مي كنم تا پيدات كنم.

۴ـ

يا باغچه ي خونه ي مامانم اينا، يا كارون.

يكي ش رو انتخاب مي كنم بالاخره!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 10:42  توسط ساقی   | 

خوبم. خیلی خوب. فکر می کنی دوام این خوبی چقدر باشه؟ دلم می خواد به اندازه ی یه عمر! از اون عمرایی که من از خدا می خوام: ۵۰۰ سال به بالا و با هم.

"هستن"، "بودن"، "باشیدن"، سه مصدر مورد علاقه ی منن. خدا از هستی ساقطشون نکنه.

به خاطر اون همه تلخی منو می بخشی. نه؟ این که پرسیدن نداره!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 2:16  توسط ساقی   | 

۱- بچه که بودم ـ حدود ۴ سال ـ روم نمی شد با عروسک بازی کنم. احساس می کردم اگه عروسکم رو بغل کنم، همه فکر می کنن که من می خوام شوهر کنم و بچه دار بشم و این خیلی زشته. همون وقتا بود که فهمیده بودم عشق یعنی چی احتمالن.

۲- کلاس دوم راهنمایی بودم که اغلب دوستام دوست پسر داشتن و من خجالت می کشیدم از اینکه دوست پسر ندارم. اصلن هم عاشق کسی نبودم که بخوام باهاش دوست بشم. برای خودم یه دوست پسر خیالی داشتم  به اسم مهران که براش نامه می نوشتم تا جلو دوستام کم نیارم. یه روز معلم قرآنمون که دید حواسم به درس نیست، اومد و اون نامه رو از لای کتابم برداشت و برد دفتر تحویل داد و ... خلاصه چشمتون روز بد نبینه که تو خونه ی مذهبی ما چی به روز این دختر ۱۱ ساله اومد. (من از همه همکلاسی هام کوچیکتر بودم. چون جهشی درس خونده بودم و حالا با بزرگترا همکلاس بودم. وقت دوست پسر داشتنم نبود شاید! اما خیلی حس بدی بود که دوستام منو بچه و ببو گلابی حساب می کردن.) چند سال بعد وقتی دبیرستان می رفتم، عاشق رفتگر محلمون شده بودم و فقط به عشق دیدن اون بود که صبح زود می تونستم از خواب بیدار شم و برم مدرسه.

۳ـ عید همون سال با مامان رفتم یه شلوار سفید خریدم که خیلی مد شده بود و من هم از کل مد تو جامعه شلوار سفید لوله تفنگی عشقم بود. بابام که اون موقع یه مرد ارزشی بود که فقط دو سه سالی بود، سیاستهای فکریش با نظام جور در نمی اومد، با لحنی خیلی دوستانه و محبت آمیز، ازم خواست که برای رفتن به مهمونی یکی از چادر سیاهای مامانم رو سرم کنم و اینطوری نشون بدم که بزرگ شدم و واسه خودم کسی هستم. منم به شدت مقاومت کردم و وایسادم جلوش چادر سر کردن ربطی به بزرگ شدن نداره و من به هیچ وجه این کار رو نمی کنم. کش مکش ما سه چهار ساعتی دید و بازدید روز دوم عید رو عقب انداخت. آخرش اون کوتاه اومد و گفت که اگه چادر سر نمی کنی، نباید شلوار سفیدت رو بپوشی. اول خواستم نرم مهمونی. بعد ایرج ـ داییم که حقیقی ترین عشق اون روزای من بود ـ بهم گفت: اوقات همه رو تلخ نکن. پاشو بریم. منم یه شلوار لی کهنه داشتم که سر زانوی راستش رفته بود. پوشیدم و رفتیم خونه ی خاله م. اونقدر گریه کرده بودم که پف چشمام تا چند روز از بین نرفت. اما من پیروز شده بودم.

من تابوی چادر سیاه رو تو فامیل شکستم و بعد از اون، هیچ دختری تو فامیل ما مجبور نشد چادر سرش کنه. حالا دیگه حتا مامانم هم چند سالیه که چادر سرش نمی کنه.

۴- ۱۷ ساله بودم که در کمال ناباوری رفتم دانشگاه. آخه من کل دبیرستانم رو حتا یه خط درس نخونده بودم و اصلن امید نداشتم که دیپلم بگیرم. وقتی کنکور قبول شدم، شروع کردم به درس خوندن. شیمی و فیزیک و ریاضی و هندسه مثلثات و فک کنم زیست شناسی رو تجدید آورده بودم. تو ۲۰ روز طوری درس خوندم که همه ش رو با نمره خوب قبول شدم. دانشگاه رفتن برام گذر از پل صراط بود. پریدن از قفس سنت به آسمون مدرنیسم.

۵- تولد ۲۱ سالگیم رفتم برای خودم هدیه خریدم. سری کتابهای "کارلوس کاستاندا". خداییش زمینه ش رو هم داشتم هااا. اما از این کتابها یاد گرفتم باید خودم رو تمرین بدم. مدل توصیه شده ی اون تمرین نکردم. اما ریاضتهایی رو برای خودم اختراع کردم و تمرینشون کردم. خیلی بزرگ شدم. خیلی. بعد از اون یاد گرفتم که چه جوری نگاه کنم.

خب این هم از ۵ تای من برای بازی یلدا. حالا ببینم کیا رو دعوت کنم؟ محمد دادفر و پویا و سارا و مهران و بهزاد و امید . عیبی نداره دعوتی ها شیش تا بشن، این بازی محشره!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 13:19  توسط ساقی   | 

چشم می دوزم به راه

چه می بینم؟

                        ماه!

چشم می دوزم به آفتاب

چه می بینم؟

                       مهتاب!

چشم می دوزم به آب

چه می بینم؟

                       خواب ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 12:1  توسط ساقی   |