چهارشنبه سوری امسال وسط میدون مین بودم. با چشمای بسته قدم برمی داشتم توش و با هر گامی منتظر انفجار بودم. نه آتیش بر پا کردم و از روش پریدم که سرخیش رو به من هدیه کنه و نه موهام رو کوتاه و مرتب کردم که یک سال طراوت رو پیشاپیش به خودم هدیه کرده باشم و نه خونه رو از غبار پاک کردم که یک سال پاکیزگی رو بهش داده باشم.
فقط وسط میدون مین به اعتبار چشمای تو قدم بر داشتم و جلو رفتم.
پنج شنبه آخر سال دم غروب رو پشت بوم خونه برای فروهرها گندم و برنج نپاشیدم که برکت رو به خونه م بیارن و برای مرده ها هیچ چی نثار نکردم. آخه من خودم از همه چیز مرده م.
چند ساعتی بیشتر به بهار نمونده و من انگار حتا از بهار مرده م و تنها در تو زنده شده م؛ در تو.
سرشار از زندگی ام و خستگی. کاش اولی بتونه دومی رو قورتش بده.
کاش!
