تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

۱-
سمت چپ صورتش از بالای گونه تا زیر گلو به شدت ورم کرده بود. سرخ بود و لکه های زرد جای جای این سرخی رو پوشونده بود؛ بدجوری عفونت کرده بود صورتش. زیر گلوش رو که نشونم داد، نتونستم نگاه کنم.  روی اون سرخی با لکه های زرد عفونت، پوشیده شده بود از جوشهای چرکی بدبو. چشمام رو با حالت حاکی از چندش بستم و صورتم رو برگردوندم تا نبینمش.
حالا سه روز گذشته و چشمام تو خواب و بیداری از اون تصویر در امان نیست. باید اینطوری خوابش رو می دیدم؟ لابد دیگه!

۲-

ـ آرتا اسم دختره!
فقط نگاش کردم. حتا ارزشش رو نداشت که جواب حرف بی اساسش رو بدم: آخه تو به جز سونوگرافی کردن چی بلدی؟ بر پایه ی چه دانشی با این اطمینان داری حرف می زنی؟ تو جزئی از اون توده ی بزرگی که جهلش همیشه آزارم می ده، فقط خوب بلدی سونوگرافی کنی، اما چون عنوانت دکتره، فکر می کنی قابلیت اظهارنظر درباره ی همه چی رو داری. شعورت در این حده که وقتی بچه ـ خیلی طبیعی ـ موقع کارت گریه می کنه، بگی: ساکت! وگرنه می گم اون آقاهه میاد دعوات می کنه! وای به حال بچه ای که اگه داشته باشیش، قراره تو بزرگش کنی، وگرنه دوست کوچولوی من، اونقدر بزرگ هست که از این لولوها که هیچ! از لولوهای واقعی هم نترسه.
آرتا مجازا یعنی مقدس. دختر و پسر نداره. اما اولین کسی که تو تاریخ ایران باستان به معراج رفت، "ارداویراف"، یک مرد بود. طبیعیه! دید انواع دینها به زن، متاسفانه جنس دومیه و طبیعیه که کسی که به معراج می ره، یه مرد باشه. شاید اگه یه زن بود، اون بالا حواس خدا ـ اهورا مزدا ـ  رو پرت می کرد.
"اردا" یا "ارتا" یا "آرتا" یعنی مقدس. و تقدس زن و مرد نداره. دختر و پسر نداره. خانوم دکتر!
روزهای سختی در پیشه. آرتا خیلی قوی و شاداب شده. این ویژگی رو از زمان جنینی داره. اون مرد بزرگیه. آدم فوق العاده ایه. سختی ها رو به ریشخند می گیره. هم شکارچیه و هم جنگجو. حالا لازمه بیشتر جنگجو باشه و هست.

۳-

خواهرم حجابت را حفظ کن و گوهر وجودت را در صدف چادر سیاه بپوشان تا مریض های روانی ای که صب تا شب و شب تا صب تو خیابونا وجود نکبتشون رو تخلیه می کنن، ایمانشون دچار خلل نشه و به خدا نزدیک بشن. یادت نره که وظیفه تو در خلقت اینه که مواظب ایمان این کثافتا باشی!
پی نوشت: ماجرای کثیف سر منشأ بند ۳، بماند!
بازم پی نوشت: سه تا دختر خفن که چن تا ماشین دزدیده بودن، دستگیر شدن. پلیس ارشدی که داشت گزارش این خبر رو از رادیو می داد، گفت: دو تا از این دخترا با لباسهای گرونقیمت وامیستادن کنار خیابون و سوار ماشینهای مدل بالای مردان ساده لوح !!!؟؟؟!!! می شدن و بعد ماشینشون رو می دزدیدن.
بمیره این آقای پلیس ارشد واسه دل این مردان ساده لوح بی گناه!

۴-

فردا محتسب عمل جراحی نسبتا سختی داره، نگرانشم در میان دلنگرانی های فراوان این روزهام. کاش قوی باشن: محتسب و ناناز و مغبچه کوچیکه.
پی نوشت: آخه ابر اردی بهشت جان این موجود نازنین مهربون بی نظیر کمی خل! کجاش به محتسب شباهت داره که این اسم رو براش گذاشتی؟

۵-

بی قرارم. بی قرار بی قرار. هی تو! بذا شکرت کنم واسه همه ی مشکلاتی که پیش روم می ذاری واسه اینکه حواسم پرت بشه از بی قراری. اما شرمنده تم! از اینجا تا ـ شاید ـ آلاسکا!
قراری اگه باشه، اونجاست که باید برسم. جریان دارم و همه ی مشکلاتی که پیش روم میذاری مثه حاشیه ی جریان از جلو چشمام رد می شه و نگاهی گذرا بهش دارم. جریان دارم و عاشقانه و بی قرار قورتش می دم. جریان دارم و غرق می شم توش تا عاشقانه و بی قرار قورتم بده. 
هی تو! می دونی که هیچی نمی تونه جلو جریان رو بگیره. جلو جریانی رو که تو راش انداختی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 11:20  توسط ساقی   | 

سخته. خیلی سخت! اما ـ به هر دومون ـ قول دادم که سعی کنم و سعی می کنم. 

به همش نمی زنم، دلیل!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 16:51  توسط ساقی   | 

۱ـ

رسیدم

و جا ماندم

به آنجا که نمی خواستم

و در آنجا که نمی خواستم.

۲ـ

این لحظه را هم

ننوشیدیم و بر خاک ریخت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 15:33  توسط ساقی   | 

به معراج که رسیدم،

سیب آدم را در دست گرفتم.

بوییدم و به دندان گزیدمش:

بوسه ی شهوانی ترین فرستاده ی خدا بود،

و طعم خوش همخوابگی با همه آبهای تاریخ زمین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 9:47  توسط ساقی   | 

پی نوشت پست بعدی: درست یک سال و نیم پیش بعد از یک سال خوابیدن مطلق وقتی بلند شدم حتی قادر نبودم روی پاهام بایستم. زیر هر کدوم از زانوهام حدود یکی کیلو و نیم چربی به شکل و اندازه یک توپ فوتبال جمع شده بود. اندامم به کلی از شکل بشری خارج شده بود. و فکر می کردم دیگه هیچ وقت قادر نباشم حتی حرکت های معمولی یک انسان رو داشته باشم. حالا دوباره می تونم برم بالا. تا پلنگ. حالا می تونم زمین بخورم و دوباره پاشم. حرکت کنم و جریان داشته باشم. هیچ چیز نمی تونه جلوی این جریان رو بگیره. به یقین!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 13:38  توسط ساقی   | 

مجبور نیستی یه روند حرف بزنی!

بهتره ساکت شی و کمی هم گوش کنی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 10:2  توسط ساقی   | 

می خوای به انسانها یاد بدی که چطور توانمند بشن و چطور درست زندگی کنن؟ غلط می کنی! کی همچین اجازه ای بهت داده؟ به تو چه که خیلی از آدمها بلد نیستن درست زندگی کنن؟ گیریم وکیل هم باشی! مگه وکیل وصی مردمی تو؟

می خوای به انسانها یاد بدی چطور توانمند بشن و چطور درست زندگی کنن؟ غلط می کنی! انگار اصلن نمی فهمی اگه مردم فکر کنن و توانمند بشن و بدونن چطور درست زندگی کنن، اونوقت چطوری می شه ازشون سواری گرفت؟

پی نوشت: اینها هم یه جورایی واسه همین دستگیر شدن

بازم پی نوشت: ناهید و محبوبهرو باز بردن ۲۰۹ اوین

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 18:38  توسط ساقی   | 

جریان داشتن تو رودخونه مثل ماشین روندن تو جاده نیست. وقتی تو جاده حرکت می کنی، مدیریت کردن حرکت به عهده ی توئه و تنها حادثه می تونه تو رو دچار خسارت بکنه یا ناخواسته متوقفت کنه. اما وقتی تو رودخونه جریان داری، جزئی از اون هستی و این تو نیستی که تصمیم می گیری کدوم طرف بری  و با چه سرعتی.
اگه دل سپردی به جریان و می خوای بری، حماقته که دست بندازی به خس و خاشاکی که سر راهت قرار می گیره. حماقته که شاخه درختی یا تخته سنگی اگه سر رات اومد، خودت رو بهش بچسبونی. اینطوری فقط از جریان جا می مونی.
بپا! اینطوری که تو پیش می ری مهمون اون خونه ی سبز کثیف می شی که حتا تابلوش تو رو به وحشت می ندازه!
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 18:27  توسط ساقی   | 

نگاه از این پنجره:

نگرانی، دلبستگی، بروز، پوستین، تکرار، توقف، کویر، رفتن، آب، تشنگی، مانع، عشق

حالا نگاه از این پنجره:

جریان، دلبستگی، نگرانی، عادت، وابستگی، بروز، فوران، کلام، تشنگی، آب، دریا، عشق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 16:15  توسط ساقی   | 


بدون سلام و عشقبازی های معمولمون می رم سر اصل مطلب:
خدای عزیزم!
این یک گفت و گوی کاملن جدیه و انتظار کلام عاشقانه ازم نداشته باش که هر چی هست، تو همین کلمات زمخت مستتره.
بهت رسمن اخطار می کنم که اگه این بار منطق عاشقیت فزاینده رو کنار بذاری، بی خیال همه ی چراهایی می شم که قراره چهارصد و شصت و هشت سال، عاشقانه در پی ش باشم.
بهت رسمن اخطار می کنم که اگه این بار منطق عاشقیت فزاینده رو کنار بذاری، موس موس های بندگانه رو یه جا می ریزم دور و وامیسم تو روت. بد جوری وامیسم تو روت! یه جوری که شیطون میطون بیان پیشم شاگردی!
بهت رسمن اخطار می کنم که اگه این بار منطق عاشقیت فزاینده رو کنار بذاری، راه زوال پیش می گیرم و همه چیتو نابود می کنم. دار و ندارت رو.
اون دفعه رو که یادت نرفته؟ یه چشمه برات اومدم شیرین! قند عسل یک سال و نیمه م رو گرفتم رو سرم و کوبیدمش زمین. سرش خورد به سنگ و مخش ریخت رو خاک. اشک ریختم و خندیدم و کمی بی خیالت شدم.
بهت رسمن اخطار می کنم که اگه این بار منطق عاشقیت فزاینده رو کنار بذاری، رسمن بی خیالت می شم. اونوقت واسه کی می خوای خدایی کنی؟ می بینی؟ عشق فزاینده که نباشه، دیگر "نه تو مانی و نه من"!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 10:44  توسط ساقی   | 

به آب می زنم و آتش می گیرم

خاک می شوم و به باد می روم

پیش از آنکه بیافرینیم

باید بزایمت مادر

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 21:22  توسط ساقی   | 

غمگینم

درک می کنم

و سکوت

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 10:42  توسط ساقی   |