تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

جوونه زد. ریشه کرد. شکافت و فرو رفت. عمیق شد. عمیق شد. عمیق شد. دیگه جایی نبود برای باز عمیق تر شدنش. تا آخر آخرش رسیده بود. حالا وقتش بود افقی بره. رفت. وسیع شد. وسیع شد. وسیع شد. ریشه هاش دور تا دور ستاره رو گرفت و از اونور کره به هم رسید. از ستاره چیزی نمونده بود.

اولش یه دونه بود. توی نور که جوونه زد و ...

حالا از ستاره چیزی نمونده. زنگ تفریح خوبی بود، حیف شد. حالا دیگه نوری نداره، یا اگه داره، زیر ریشه ها و ساقه های اون داره ...

اینطوری نمی شه! منظومه باید دنبال یه منبع نور دیگه باشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:39  توسط ساقی   | 

گفته بودم از آن تابلوِ سبزِ تیره ی بزرگ می ترسم!

هیچ وقت جدی نگرفتی ام. حتا به اندازه ی یک زنگ تفریح!

حالا دیگر من نمی توانم دیدنت را بخواهم. حتا اگر بخواهم.

حالا اگر زنگ تفریح را زدند، به دیدنم بیا:

در ساعت ملاقات، در حیاط خسته ی آن تابلوِ تیره ی سبز.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 15:34  توسط ساقی   | 

دوستش داشت. اونقدر که می خواست تموم عمرش رو، زندگی ش رو، هستی ش رو، پاش بذاره.

انگار نفسش بود. می خواست که فقط باشه. باشه تا بهش عشق بورزه. ستایشش کنه. پرستشش کنه. تمام فکر و ذکرش بود. تمام زندگی ش رو بر پایه ی اون ساخته بود. بدون اون هیچ چی نبود. هیچ کی نبود.

یهو مرد. افتاد و مرد. مرگش رو باور نکرد. نگهش داشت. با فرمول مصری های باستان مومیایی ش کرد. رو تخت طلا نشوندش. هستی ش رو پاش گذاشت و پرستیدش.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:33  توسط ساقی   | 

۱-

درست خورد پشت گوش چپش. اول صدا، بعد سوزش شدید. داغ شد. داغ شد. جوون موتور سوار، شیفته ی هدف گیری بی نقصش، با شتاب گذشت و قهقهه سر داد.

دستش به سمت جای سوزش روی سرش رفت. داغ داغ بود و خیس. دستش رو نگاه کرد. خون نبود اما. سنگ افتاده بود کنار پاش. گرد بود، اندازه ی یه گوجه سبز درشت.

چند دقیقه قدم هاش آروم شد و بعد چشماش جوشید. فکرهاش رو  ـ لب بسته ـ طوری مرور کرد که راوی هیچ نشنوه.

گریه ی عربده گونش در بزرگراه جاری شد: همجهت با ماشینهای پرسرعت بی خیال.

 

۲-

قرمز بود و قدیمی. از وقت تعویضش هم سالها گذشته بود. راننده ازش پیاده شد. شکمش آویزون بود و لباسهاش چروک و شایدم کثیف. بدو رفت کنار جاده.

همیشه حالشو به هم زده بودن راننده مینی بوسای بی مبالاتی که کنار جاده می شاشن.

۵۰۰ متری فاصله داشت باهاش. حرکتش رو کند کرد که تا میرسه، راننده به زندگی شهرنشینی شاشیده و رفته باشه.

در سمت راست مینی بوس باز بود و حاشیه بزرگراه رو بسته بود. پارک شدنش دقیقِ دقیق بود. از سمت چپ مینی بوس اگه می رفت، بی شک، ماشینای گذری لهش می کردن. چشم تیز کرد به حاشیه بزرگراه: موی چرب و آشفته ی راننده مینی بوس ۵۰ ساله، از پشت دومین درختچه ی حاشیه جاده به چشمش خورد: کمین کرده بود.

جون درگیری نداشت. ده قدم دیگه برداشته بود، نقشه ی راننده مینی بوس، مو به مو اجرا می شد. بی کم و کاست!

تاکسی بی توجه به درخواستش برای توقف، بسرعت رد شد. راننده پرایدی که براش نگه داشت، هاج و واج به نیم رخش نگاه کرد. همه ی پرسشش رو تو نگاهش خلاصه کرد. یک کیلومتر جلوتر پیاده ش کرد و بازم چشماش عینهو علامت سوال بود. رد خیس روی گونه هاش رو نتونسته بود کاریش کنه. 

پی نوشت از کاراکتر اصلی داستان: در کنار بزرگراه همت راه رفتم و تمام حاشیه ی آن را گریستم. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:20  توسط ساقی   | 

"دو کلاغ زاغی"،

"دو گنجشک"،

و

ـ چه تقارن مسخره ای ـ

"من و تو":

دستهای من بسته است و

پاهای تو به زنجیر.

دست بسته که صدا ندارد،

اما

زنجیرها با هر گامت

ضجه می زنند

و خراشی بر دل شرحه شرحه ی من.

پی نوشت: کبوترها رو هم اگه نیم ساعت جلوتر دیده بودم، جا می شدن تو این شعر. نقش و نگار یکی شون محشر بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:43  توسط ساقی   | 

چقدر خودم رو جای "فرامرز خان" گذاشتم و با همه ی وجود درکش کردم. چقدر برای "فرزانه"، نمونه ی تاریخی دختر ناکام ایرونی، غصه خوردم. چقدر دلم برای عقده های فروخورده ی "تاج الملوک" سوخت. چقدر "افسانه" رو درک کردم. چقدر از "مهران" بدم اومد. چقدر ابهت پاکیزه ی "اسفندیار خان" پوشالی بود.

چقدر احمد آقا محمود (اعطا) سنگ تموم گذاشته بود تو "درخت انجیر معابد" و چقدر کاراکترهاش پخته و واقعی بودن و چقدر این رمان کامل بود و کم نقص.

کاش نمونه خوانش هم خوب می خوندش تا اون اشتباههای تایپی رو جا نندازه.

پی نوشت: درخت انجیر معابد، احمد محمود، انتشارات معین، چاپ چهارم: ۱۳۸۱

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 19:2  توسط ساقی   | 

...

- من هوسباز نیستم

- خب منم نیستم، اما گاهی هوس چیزی رو می کنم.

- پس تو هوسبازی!

- نه! من گاه هوس می کنم و گاه،،، ـ نه! همیشه ـ می بازم. فقط همین!

 

پی نوشت: هیچی نگو! باشه! هیچی نگو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:32  توسط ساقی   | 

یِ وقت

پسِ این تظاهرات مسخره آمیز،

یِ عقل شش دانگ هست.

خداحافظ.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:49  توسط ساقی   | 

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم

در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

پی نوشت: ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 14:47  توسط ساقی   | 

ترسم اما،

از سایه ها نیست:

از سکوت سردی ست،

که تنهایی ام را به رخ می کشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 17:11  توسط ساقی   | 

تو کربلای ۵ ام.

بوی رازقی مستم نمی کنه و صدای دهل و سرنای دوره گردا لبخند که هیچ، تلخند هم به لبام نمی شونه.

تو کربلای ۵ ام. و غریبه که چرا تنهام. چرا اینقدر تنها. جا موندم یا از بچه ها جلو زدم؟

باید بنویسمشون تا تو تاریخ رج نیفته. اما خدایا! چرا اینقدر نوشتنم نمیاد؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 11:6  توسط ساقی   | 

سهمت را از عشق،

چون نانی بر سفره می نهی،

و بی دریغ،

به همسایه می دهی.

نثاری نیستم در کف،

سزاوار

نثارت را،

جز باران اشکی

ـ که دریغ ـ

خشکیده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:45  توسط ساقی   | 

بگذار بگذریم
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:27  توسط ساقی   | 

گریه می کرد و بی قرار بود. از رنگ سفید بدش میاد. براش نشون صلح نیست. نشون آمپوله و معاینه های دردآور و استرس زا.

محیط درمانی رو می شناسه و پا که می ذاری تو یکی از این مراکز، شروع می کنه به بی قراری. باور کنین اگه تابلو بعضی از مراکزی رو که تو این چند وقت من و آرتا با هم رفتیم، نبود، خودم هم تشخیص نمی دادم که مرکز درمانیه. اما این بزغاله نمی دونم چه جوری در بدو ورود می فهمه.

امروز بابا مهران هم باهامون بود. اولن که اساسن بغلش نمی رفت و مثه چسبونک، چسبیده بود به من. دقیقه ای یه بار هم شمرده شمرده می گفت: دوووست داااارم. بعد لباشو غنچه می کرد و ماچ ماچ ماچ.

بگذریم که آقا مدتیه لب خونی می کنه و ترانه های لس آنجلسی و تهران جلسی رو که با صدای خواننده ش پخش می شه، اجرا می کنه و نیناش ناناش می رقصه، و امروز هم تو مرکز ام آر آی همین ادا اصولها رو در میاورد، امروز متحیرم کرد این بچه.

بابایی رو که راه ندادن تو، دکتر بیهوشی هم که اومد و گفت: با مامانی برید تو اتاق منتظر بشید، هر چی لگد از هر جا که بود تو پا و شکم و سینه ی من آورد پایین. آمپول بیهوشی رو که زدن، سه ثانیه نشد که از حال رفت. (نمی خوام تراژیکش کنم ولی مردم و زنده شدم خداییش) گذاشتنش تو دستگاه ام آر آی، به هوش اومد. سه بار آمپول رو تکرار کردن تا بیهوش بمونه. چشماشو وا می کرد و می گفت: ما   ما   نیییییییی. بیست دقیقه ای طول کشید. بعد صدام کردن که بگیرمش. هنوز بیهوش بود. نیم ساعتی نشستم تا بیدار بشه. فک می کنین اولین حرکتش چی بود: شروع کرد عینهو اون دختر سیاه پوسته که تو آهنگ "لوند" واسه بیژن مرتضوی می رقصه، کله تکون دادن. بعد دو سه دقیقه دوباره بیهوش شد.

باور کنین سماع بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:46  توسط ساقی   | 

فقط هفده سال داشت. فقط هفده سال!

هفده ساله که بودم، رفتم دانشگاه. دختري غمگين با هوارتا آرزوي گنده گنده تو دل كوچيكم. ورود به دانشگاه، برام دريچه اي بود به دنيايي كه احتمالن مي تونستم بسازمش و آرزوش رو داشتم.

وقتي فكرش رو مي كنم كه اگه تو اون سن عشقي رو كه دنبالش بودم پيدا مي كردم، اگه تو اون سن، به جاي فك كردن به خدا و رفتن دنبال نشونه با همه ي وجودم، عاشق زميني مردي مي شدم، چي مي شد؟ شايد باز هم با همه ي وجودم عاشقش مي شدم و با همه ي وجودم اون عشق زميني رو زندگي مي كردم. شايد بعد از مدتي زندگي كردن اون عشق زميني مي فهميدم كه اشتباه كردم و مي خواستم زندگي رو از نو شروع كنم و ...

مگه اون موقع چند سالم بود؟ مگه چقدر درك داشتم از هستي، از آفرينش، از عشق، از زندگي؟ فقط هفده سالم بود.

فقط هفده سال داشته. يه لحظه برگرد به هفده سالگي ت. خودت رو بذار جاش. اگه پسري، فرض كن دختر بودي. يه دختر عراقي، تو يه ده در شمال اين كشور، با همه ي محدوديتهاي فرهنگي. اوجش اينه كه واقعن عاشق شده باشه و عشقش رو زندگي كرده باشه و حضيضش اينه كه بهش تجاوز شده و جرئت نكرده صداش رو در بياره و مدتي تو اين كابوس زندگي كرده تا اينكه برملا شده.

سنگسارش كردن. اون فقط هفده سال داشت. اون يك انسان بود كه حق داشت نوع زندگي ش رو خودش انتخاب كنه. حق داشت هزار بار زمين بخوره و باز بلند شه و حركت كنه. اون حق داشت زندگي كنه. حق داشت زندگي كنه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:53  توسط ساقی   | 

می تونم حدس بزنم خوشحالی خیلی خیلی خیلی ت برای کار تازه م چراست؟

برای اینکه شاید حس می کنی سرزندگی رو به من بر می گردونه. اینطوری تو هم به منبع عالم وجود وصل می شی. نه؟ یا یه همچین عبارتی. درسته؟

اما نه! سر زندگی رو فقط یه چیز به من بر می گردونه. و بر می گردونه!

بگذر از همه ی تلخی هام. می تونی ندید بگیریشون؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:32  توسط ساقی  

فقط گلها بخوانند:

کار فرهنگی برای ترویج حجاب:

ای عزیز که خدا تو را برای سرپرستی خانواده ات برگزیده غیرت و مردانگی را پیشه خود ساز تا به گروه مردان راه یابی و نیک بدان که پوشیدگی زنان تبلور غیرت مردان آنهاست پس با مردانگی پاسدار حجاب ناموس خویش باش آنگونه که غیرت تو را احساس کنند

امام صادق(ع) فرمودند:خداوند غیور است و مردان غیرتمند را دوست دارد

ای عزیز ! بدان نمایش جاذبه های جنسی بدن زن تاثیر در جسم و جان و هورمون مردان بیگانه به همراه دارد پس مبادا که با بی حجابی ناموسمان در تولد اولاد دیگران سهیم باشیم که شیطان نیز مهماندار آنان خواهد شد و پوشیدگی زن پادزهر این مشارکت است

ای عزیز ویژگیهای جسمانی زن از اسرار اوست و حجاب حافظ اسرار زیباییهای زن است.پس نباید اسرار را برنامحرمان افشا کنیم.که بر خود خیانت روا داشته ایم و خداوند خیانت پیشگان را دوست ندارد.

اداره کل اوقاف و امور خیریه استان اصفهان
امر به معروف حوزه مقاومت بسیج امام حسین و ؟ حضرت فاطمه زهرا

منبع نامه

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:55  توسط ساقی   | 

یه روز دو تا فیل رفتن بالای درخت

شکارچی اومد شکارشون کنه، گفتن: نزن نزن! ما گيلاسيم

گفت: اگه گيلاسين پس برگاتون كو؟

گوشاشون رو تكون دادن و گفتن: ايناهاش! ايناهاش!

پي نوشت: تلخ تلخ تلخ

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:39  توسط ساقی   | 

دیری ست قلب من

مامنی برای تمامی مردان خسته است:

از آن زمان

که تو سرمست من شدی.

پی نوشت: اونایی که براشون تکراری بود ببخشن. شعر مال هفت هشت ده سال پیشه. اما خب می تونه پیشکش باشه.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:24  توسط ساقی   | 

گزارش به خاک یونان رو تموم کردم. دلم کلی گرفت از این که آدمی با وسعت و عمق فکری نیکوس کازانتزاکیس اینقدر دیدش جنسیتیه.

نگاهش به زن خیلی تحقیر آمیزه و اصلا براش زن انسان نیست انگار. دیدش بدجوری مردسالارانه ست و البته شاید به دلیل انزواطلبی درونی ش هیچ وقت امکان کشف زنهای بزرگ رو برای خودش فراهم نکرده. نسبت به کلا "انسان" بی تفاوته و وقتی اینچنینه، قاعدتا "زن" هم براش تو همون چارچوب فرهنگی که توش بزرگ شده، مونده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:55  توسط ساقی   | 

انگار قراره دیگه نباشه.

کاش بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:55  توسط ساقی   | 

 

کنار بزرگراه

می خوابم

با علفها و ستاره ها و 

تو

و آبستن می شوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:53  توسط ساقی   | 

هی تو!
این دفعه فقط می شینم و تماشا می کنم. بازی رو خودت شروع کردی، خودت هم ادامه ش بده. "من کار خود را کردم و بار خود را بردم." از اینجا به بعد فقط تماشا.
چه خیالی! یا عروجه، یا خروج. هر کدومو که عشقت می کشه، بسم الله!
بازی رو تو شروع کردی. حالا واسه چی می خوای تو روت وایسم؟ داشتم عین آدما زندگی (بخونش مردگی) می کردم، نه؟! این دفعه وا نمی ستم تو روت. نه خیر! فقط تماشا می کنم این رقص خونین رو.
برای از دست دادن دیگه چیزی نمونده. نمی جنگم باهات. من شکارچی ام. و فقط وقتی شکارت می کنم که خودت بخوای.
بازم چه خیالی! انگار این دفعه زور تو بیشتر بود. انگار شکارم کردی. غره نشو رفیق! من خودم خواسته بودم.
هی تو! بازی بی برنده تماشا نداره. من که باختم؛ تو ببر تا بلکه تماشایی بشه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:51  توسط ساقی   | 

زیر تمام بارانهای این شهر دودآلود که این روزها دودی به خودش نمی بینه و همه ش رو داده به دل من، راه می رم و خسته نمی شم. خیس می شم و خسته نمی شم. گل آلود می شم و خسته نمی شم.

کور خوندی فلک غدار غداره کش! خسته که نمی شم هچ! تسلیمت هم نمی شم.

اینو یادت باشه: قبل از اینکه ساقی باشم، یاغی ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:22  توسط ساقی   | 

پیش نوشت: نخونینش! به نظر زیادی مبتذله. حالتون به هم می خوره. جدی می گم!

خیلی خوش گذشت.

خیلی خیلی خوش گذشت.

اصلن مثه یه ماموریت اداری تو یه جای خوش آب و هوا نبود.

خیلی خیلی خیلی خوش گذشت.

خیلی خوشحالم و خیلی خیلی خیلی خیلی خوش گذشت.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:58  توسط ساقی   | 

 منتظرم بهار بیاد شکوفه بارونم کنه

با ابرای مهربونش بارونو مهمونم کنه

منتظر اون بلبل مهربون نغمه خونم

که نغمه های ازلی مهمون ایوونم کنه

منتظر یه لیلی باحال و مشتی می مونم

تو این هوای دود زده حسابی مجنونم کنه

فک نکنی از اون بیدام که با یه باد هوا بره؟! 

یه زخم دو زخم که کاری نیست، بتونه داغونم کنه

کجای کارن آدما؟ چشما چرا مست نمی شن؟ 

هر کی چرا سعی می کنه بی خودی دلخونم کنه؟

این انتظار بسه دیگه، بهتره من خودم پاشم 

دنبال اون "یکی" باشم، عجین و معجونم کنه

پی نوشت: دلم هوای ترانه سرایی کرده. البت این تازه نیست ها!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 9:35  توسط ساقی   | 

ـ هنوز خوابی!

ـ آره!

ـ صبح شده!

ـ کی؟

ـ خیلی وقته!

ـ باید رفت.

ـ چرا؟

ـ آخه من مردم.

ـ حرکت مال زنده هاست

ـ آره، اما وقتی از چیزهایی مردی، یعنی تازه زنده شدی. باید رفت!

تازه یه چیز دیگه ...

پی نوشت: یه چیز دیگه رو هیچ وقت، نشده بگم. اینقدر دس دس می کنم که دیر می شه. چه خیالی! حتمن هنوز وقتش نشده که بگم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 9:57  توسط ساقی   | 

صدای ابی باشه و تصنیف "خورشید خانوم" (همون آهای معلم بد) ایرج جنتی عطایی، از تهرون تا کرج که هیچ! باهاش تا آلاسکا هم می رم.

دروغ چرا! همین طوری که نه! تو هم باید باشی. اگه نه اصل ماجرا کمه.

لامصب (این از فرط علاقه ست) حجت رو تموم کرده تو تصنیف. ایرج خان رو می گم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 17:25  توسط ساقی   | 

جا؟

پا؟

من؟

بی خیال رفیق! دستمو می گیری؟

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:13  توسط ساقی   | 

هیچ کس ندید

چقدر زیبایی!

من هم که

                     ...

هه!

چشم دیدن نداشتم.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:42  توسط ساقی   |