تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

سراسر شب رو نخوابیدم.

خجالت می کشم بگم شب خوب و آرومی رو گذروندم و بچه ها خوب خوابیدن و من تونستم تا صبح نیچه بخونم و از پیش از طلوع هر و کر کردیم با شیدا و ساقی و بچه مرشدا از صدای قوقولی قوقوی گوگوری و مگوری (خروس های آرتا و اروند).

کله ی صبح اومدم تو اینترنت و اینجا رو کلیک کردم و خشکم زد. سراسر شادی کودکانه ی سحرگاهی کوفتم شد.

پروانه در اوینه. ۲۰ روزه و من خبر نداشتم. از خودم بدم میاد. چرا نباید خبردار بشم؟ پسرای پروانه تو تنهایی این ۲۰ روز چی کشیدن؟

خجالت می کشم که اینطور در غار تنهایی فرو رفتم، وقتی پروانه ـ لابد ـ به جرم بیرون اومدن از پیله ۲۰ روزه تو اوینه.

کاش سندی داشتم که 60 میلیون بی ارزه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 7:9  توسط ساقی   | 

چنان می خواهمت

که نوزاد

پستان مادر را.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:51  توسط ساقی   | 

خدایی خواهم آفرید

سزاوار پرستیدن

و خدای آس و پاس را

نا سپاس خواهم شد

بگذار شیطان بخوانندم

چه باک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10:41  توسط ساقی   | 

تمام سرم و دوبند اول ده انگشت دستم درد می کند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 10:19  توسط ساقی   | 

در پی یه اتفاق ساده فهمیدم زود نیست که باهاشون یه زبان دیگه رو تمرین کنم.

این نخستین دیالوگ انگلیسی من و دوستای کوچولومه:

 

 

man: hello

arta o arvand: hello

man: how are you

arta: hame chi ye mach

arvand: har chi bekhay mach

 

پی نوشت: یعنی فیلسوف می شن؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 15:45  توسط ساقی   | 

امروز روز منه و همکارام. که خیلی هاشون مثه من بیکارن (یعنی برای کار کردنشون حقوقی دریافت نمی کنن و درآمدی ندارن) و بعضی هاشون هنوز کار می کنن (خدا رو شکر که درآمدی دارن).

موبایلم دو هفته ست قطعه و تلفن خونه هم امروز قطع شد. به یمن دختر حاجی بودن پنجره ای هست هنوز تا من از دنیای بیرون به تمامی نمرده باشم. بابتش از پیر خرابات و ساقی (بابا و مامان) ممنونم.

دلنشین ترین کلامی که امروز شنیدم یک تسلیت بود: روز خبرنگار تسلیت باد.

دو روز پیش شرق شهید شد. دو ماه پیش (کمی بیشتر) هم میهن. شش ماه پیش ...

شش ماهه که دارم دوباره نفس کشیدن رو تمرین می کنم. حاصلش این شده که سعی کنم طعم خوش توت و گیلاس رو فراموش نکنم. عطر شکوفه های سنجد رو در ریه هام جاری نگه دارم. سعی می کنم ...

صلح سفید و آبی یه روز سایه ش رو آسمون ما هم می افته.

سعی می کنم امید رو تو دلم زنده نگه دارم. اینو تو ازم خواستی.

وجودم رو از عطر شکوفه های سنجد با هر دم سرشار می کنم و ...

با تو امید زنده می مونه عزیزم. باش!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 16:9  توسط ساقی   | 

هنگام گفت و گوهای بی پرده فرا می رسد.

حالا فقط باید از کوه بالا برویم.

پی نوشت: توت و گیلاس و طعم خوش زندگی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:13  توسط ساقی   | 

بعد این همه غر زدن، نامردیه نگم حالم خوبه. هر چند نسبتن.

 پی نوشت: مرسی که خندونی.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 18:29  توسط ساقی   | 

1-

وقتی نیستی انگار سر کاریم و وقتی هستی انگار در انتظاریم. از ازل، تا به ابد.

بیشتر نیستی و کمتر هستی. و عمر ما در آن لحظه های کمتر است.

با توام، امید!

2-

صدای شلاق می آید. و نفس نفس های غضب آلودش وقتی گرده هایت را به باد ترکه می گیرد.

می ماند تا نفسی تازه کند. لبخندت را می شنویم که می نوازدش. جان می گیرد شلاق بر دستانش. این بار بر گرده های ما که لبخندت را شنیدیم به گوش جان.

3-

هزار و یک شب قصه گفت تا مرگ را بمیراند. صد و یک سال قصه زیستیم تا آزادی را هجی کنیم. یازده قرن، یا هزاره قصه، ... دور نیست رهایی.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 17:45  توسط ساقی   | 

وقتی تو دربندی، من نیز با تو در پشت آن میله هایم، دوست!

۱۰۱ سال است که برای دموکراسی جان می کنیم و هنوز در بندیم.

چرا دانشجویان باید در زندان باشند؟

۱۴ مرداد اسم همه وبلاگ ها "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" است.

برای پیوستن به این حرکت، در قسمت نظرخواهی 14 مرداد نام وبلاگ خود را وارد کنید يا به آدرس h14.mordad@gmail.com ميل بزنيد تا به ليست وبلاگ ها اضافه شوید.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 8:55  توسط ساقی   | 

به زنی زخمی دل بسته ای

دیروزین

و مهیای ضیافت فردا می شوی.

من امروز اما

ضیافت زخمهایت را

با شکوه هر چه دیروز

و انتظار هر چه فردا

میزبانم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 0:40  توسط ساقی   | 

روسپی وار

بی دریغم

از آن گاه

که تو خواستی ام بر بستر غیر.

پی نوشت: برای شبنم الف که خلوص زن بودنش ستودنی ست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 14:53  توسط ساقی   | 

دور نگیر

دل ساده ی من!

زنگ مرشد نیست در زورخانه.

کوک توستر است و

نان ها مثل اولش گرم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:9  توسط ساقی   | 

دریا دریا

تشنگی را فرو می بری

و

اقیانوس اقیانوس

کویر می شوم

بی نوشیدنت.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 21:20  توسط ساقی   | 

این چه حکایتی است که هر وقت کتاب می خوانم در این نیمه شبهای ساکت نرم، شانه به شانه ام ساییده ای و خط به خط چشمانت با چشمانم قدم می زنند در این پیاده روهای بی بازگشت و ته هر کوچه که می رسند، ...

منتظر می شوم صبح بشود هر شب. تلفن می کنم تا صدایت روز را به شب گره بزند. تشنه ام می شود. دور می شوی و صدایت را نمی شناسم و چشمانم را می بندم ...

منتظر می شوم شب بشود هر صبح. کتاب می خوانم در نیمه شبهای ساکت نرم، شانه به شانه ام ...

این چه حکایتی است؟

چهارشنبه، هفت صبح سوم مرداد یکهزار و سیصد و هشتاد و شش

پی نوشت: بذار بمونه مثه یه رازی تو دلم، بی خیال، نمی نویسمش. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 16:0  توسط ساقی   | 

پیش نوشت: تا نشستم به تایپ، اروند بیدار شد. نشوندمش رو پام و تا آخر نامه به کارشناس گرامی م رو تایپ کردم و هی یکی در میون انگشتاش رو فشار داد رو دکمه های کی بورد و هی پاک کردم و نوشتم. پی نوشت ها رو هم نوشته بودم که نمی دونم کدوم دکمه رو فشار داد که همه ش پرید. مستقیمن تو وبلاگ می نوشتم و همه ش رفت.

هر چند این، اون نمی شه، اما دوباره می نویسمش:

این روزها که همه یا تپش نگاه می کنن و یا به قول فهیمه از ... نگاه می کنن، من تو خونه می مونم و میذارم دوستای کوچولوم زندگی کردنم رو از نزدیک ببینن. غمگین بودنم رو، عاشق بودنم رو، و شوقم رو به رهایی و حتا رها شدن از رهایی.

آقای کارشناس بهم گفت "تو مثل اونا نیستی. شوهر داری. بچه داری. زندگی خوب و سالم داری و شغل خوب. به زندگی ت بچسب ..." و حال من به هم خورد و هیچی نتونستم بگم. آخه وکیل عزیزم گفته بود فقط جواب سوالات واضحش رو بده و عصبی نشو که اون همین رو می خواد. 

حالا من نشستم تو خونه تا به جای اینکه اروند و آرتا با پرستارشون بشینن پای برنامه های سیمای ضرغامی، با هم ترانه های دور فارسی رو بخونیم. از "شب مهتاب" بگیم و "سر اومدن زمستون" و " آزادی" و "گل گلدون" و هر چه دارم ببینن و اگه خواستن یاد بگیرن این دو تا دوست کوچیکم .

نشستن من تو خونه سکون نیست. تلاشی برای تجدید قواست. و اون جریان اهورایی، داره منو با خودش می بره بی شک. و خوشا اگه در اون کوچ بزرگ، دوستای کوچولومون هم همراهمون باشن.

پی نوشت: نه! هر کار کردم اولی نشد.

بازم پی نوشت: در زبان ۲۰۹ی به بازجو می گن کارشناس

پی نوشت برای اونی که باهاش قهر نمی تونم باشم هرگز: فاصله ها بین ما نیستند، باور کن!

یه پی نوشت دیگه: تنهایی های سنگین این روزهام رو ماهی روشن می کنه که هیچ وقت محو نیست برام.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 16:26  توسط ساقی   |