"مده به خاطر نازک ملالت از من زود
که حافظ تو در این لحظه گفت بسم الله"
آیدین دست زده بود زیر چونه ش و بر و بر نگام می کرد. ساعت از یک شب گذشته بود. رفتم تو اتاق و بالا سرشون نشستم. هر سه تاشون خوابیده بودن. اشکام سرازیر شد. لامصب جمع شدنی هم نبود. ترسیدم بیدار شن. برگشتم تو هال و حافظ سیاهی رو که یادگاری محبوبه ست، باز کردم.
بگید خرافاتی. بگید امل. بگید هر چی که دلتون می خواد. آشتی کرده باهام. یک ساله. آره. یک سال!
زود گذشت؟ نه! زود نگذشت. سخت بود.
خوش خیال! سخت بود؟ کجاشو دیدی؟ سختی حالا تو راهه.
آیدین دست راستش رو زده زیر چونه ش. لب می گزه و نگاهم می کنه. از مردای زاغ و بور هیچ وقت خوشم نیومده. اما آیدین با بقیه شون فرق داره. نگاهش نورانی و سیاهه.
نگاهش داره اذیتم می کنه. برش می گردونم که نبینمش. نور چشمامو می زنه. خفاش شدم. خفففاش!
راز این طرح رو همین الان کشف کردم.
عجیبه! می بینی! حتا تو این لحظه ها هم زندگی در من موج می زنه. فوران می کنه.
دلم می سوزه. خیلی دلم می سوزه. و نمی فهمم. بدیش اینه که می فهمم و نمی فهمم.
لعنت به کاش. دیگه دلم نمی خواد از این کلمه ی احمقانه استفاده کنم.
راه می افتم. بزودی!
کرمها جون گرفتن. زیاد شدن. پوست صورتم رو شکافتن و انگار عروسی شونه. وول می خورن و شادی می کنن. این یعنی رقص؟
گفت بهم که جریان نداشته باشی کرم می ذاری. گفت که اون صورتک های خالی رو دوست نداره. پاهام که تو گل بود، دلش می گرفت. دلش می خواست باهاش "دالی بازی" کنم.
دستم رو نگرفت، رفتم پایین. گل رسیده به کمرم. دارم فرو می رم. نه! خدایا نه! گل نیست، خاکه. رسیده به سینه م.
نزنین! دست کم آخرین خواسته م رو بپرسین قبل از زدن.
گفتین جرمم پروازه. نه! این فقط یه اتهامه. نتونستم. نتونستم بپرم. به عکس، فرو رفتم. این باید تو رسومتون باشه. به هر چی می پرستین، آخرین خواسته م رو بپرسین. حتا اگه نپذیرینش.
نمی گم سنگسار نکنین. گفتین جرمم پروازه. نپریدم. نتونستم. اما سرم رو بالا می گیرم. بزنین. نمی ترسم. از مرگ. از زوال. از سنگسار حتا!
فقط منو با روح عریانش تو یه گودال سنگسار کنین. روح عریانش اگه نیست، خیالش هست. خیالش اگه نیست، ... .
بذارید با خاطراتش مدفون بشم. فقط همین!
سرم رو بالا می گیرم. سرافرازم. بزنین: چشم، گوش، لب، دهن، مغز، ... بزنین.
سرم رو بالا می گیرم و دلم رو به خاک می سپرم. می گن امانت داره. شاید یه روز برش گردونه.
کرمها جون گرفتن. پوست صورتم رو شکافتن و می رقصن.
گفت چقدر دیر رسیدی؟ حیف!
آره دیر رسیدم، اما رسیدم. نموند. نرفت. نه موند. نه رفت. نشست به تماشای کرمها.
رقص، رقصه دیگه! لابد تماشا داره. نگاهش رو قورت دادم.
چشمام رو بستم و خیال کردم داره به من نگاه می کنه. به صورت من.
این طور بود؛ مگه نه؟
13 شهریور 1386
یک و چهل دقیقه ی بامداد