تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

یه جمعِ رنگی وسط یه زمین سبز که سمت راستش یه آلاچیق خلوتِ خاطره انگیزه و سمت چپش فواره ی آبی بلند ...

با بعضی ها مصافحه و با بعضی ها معانقه (این دوگانگی به جبر عرف و قانونه. درستش می کنیم). هر یک عزیزی که از دوره ای به بعد همسفرم شد و کمتر و بیشتر، برام موند.

...

و تو که ایستاده بودی. با لبخند همیشگیِ وقتهایی که کیش و ماتم می کنی؛ پر از مهر، پر از بزرگی.

دستت رو گرفتم: با تمام وجود، تمام وجودت رو در من ریختی. گرم شدم. جاری شدم. لبخند زدم. و هستنت رو احساس کردم.

آره! حق با توئه. من حق ندارم بمیرم تا وقتی تاتی و دنی، رو نفسِ من گام بر می دارن. تا وقتی بالابلند با بودنم اوج می گیره. تا وقتی برای برابری خواهی یه قدم کوچیکم.

و تا وقتی تو، پای میز شطرنج، با مهره های سیاه، کیشم می کنی تا ماتت بشم. هستم برای هستنت.

پی نوشت یک: ممنونم از این آقا به خاطر همه چی + اینکه درک کرد تو شرایط فعلی هیجان ـ حتا خوبش ـ برام خوب نیست.

پی نوشت دو: سه نفر دیگه هم که امکان بودنشون بود، اگه بودن، شب من کاملتر می شد. محبوبه، شادی و شهلا شرکت عزیز. پر روییه بگم واسه سورپریز بعدی دعوتشون کن؟

پی نوشت سه: از هر بیست و پنج تاتون ممنونم. دمتون گرم.

پی نوشت چهار: عزم آن دارم تا در این جدالِ سختِ "مرگ و زندگی"، زندگی را یاری کنم تا مرگ را در من بکشد. بال می خواهم، بال!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 21:9  توسط ساقی   | 

پی نوشت:

راز زندگی همینه. تغییر! وقتی امروز پارسالم رو خوندم و با امروز امسالم مقایسه کردم ...

روزای ارغوانی در راهه. منم در راهم. راهمون هم موازی نیست. شک نکن که به هم می رسیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 15:41  توسط ساقی   | 

مردن، مردن، مردن، و روزی هزار هزار بار تکه تکه تکه شدن.

 

بند زدن، برخاستن، و راه رفته را باز رفتن، باز رفتن ...

 

رستاخیز است و مردگان برمی خیزند از من و می گریزند هروله کنان.

 

رستاخیز است و من امروز، درست امروز، در این لحظه ی تلخِ تلخِ تلخ، مرده ام، بی آنکه بدانم. بی آنکه بدانم. بی آنکه بدانم.

 

مردن، مردن، مردن، و روزی هزار هزار بار تکه تکه تکه شدن، تنها برای دانستن.

 

بند زدن، برخاستن، و راههای رفته و نارفته را باز رفتن، رفتن، باز رفتن، تنها برای دانستن.

 

رستاخیز است و مردگان برمی خیزند از من و می گریزند هروله کنان از بیم دانستن.

 

رستاخیز است و من امروز، درست امروز، در این لحظه ی تلخِ تلخِ تلخ، مرده ام، بی آنکه بدانم. بی آنکه بدانم. بی آنکه بدانم. بی آنکه بدانم، بی آنک...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 12:56  توسط ساقی   | 

عریان شدم

و تن به هامون خشک سپردم

تمام این هزاره ها،

نیمی از سوشیانت

درون من خفته بود.

حالا

دختری در من می روید

و هامون دیگر تشنه نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:44  توسط ساقی   | 

تمام ماشین های تک سرنشین و جفت سرنشین بزرگراههای تهران هم که بایستند و هی بوق و بوق بزنند و دنده عقب بگیرند و ... تمام نرینه های دله دوِ موتورسوار هم که برای مادینه های هرزه گرد خیالشان ماچ کشدار حواله کنند و ... تمام موشهای سیاه گربه سان تهران هم که تن به پای تابستانی بی جورابم بسایند و در لجنزارشان غوطه ور شوند و ...

 

باز هم، باز هم، باز هم در کنار اتوبانهای شهر شلوغم راه خواهم رفت و بغض جاری "واقعیت" را خواهم ترکاند، در تمام غروبهایی که از زیستن زنی زنده گریختی.

 

راه خواهم رفت و بی پروا خواهم گریست و لحظه ام را در ام پی تری پلیر سیاهم ثبت خواهم کرد، با لبان لرزان بی رمقم که در تلاشی مذبوحانه می خواهند به هم برسند.

 

از زیر پل های بزرگراهها که می گذرم، حسرت خیابان خوابی را از ترس گزند مردان مسلمان سرزمینم بر دل خواهم نشاند و زیر آفتاب و باران و مهتاب و سقف، تو را خواهم زیست و نیمه ی فردایی ام را به انتظار خواهم نشست.

 

بگذار تمام راننده های تاکسی شهرم، روزی برای مسافران خوش مشربشان قصه ی زنی را نقل کنند که در صندلی جلو ماشین می نشست و بند انگشت میانی دست راستش را چنان به دندان می گزید که از درد، تمام راه را اشک می ریخت و در پایان راه، به آسمان آبی تیره روشن پس از غروب خیره می شد و پرانتزی که ماه در آغاز راه آسمان دوباره برایش گشوده بود، خنده بر لبانش می نشاند.

 

راه خواهم رفت و خواهم گریست و چون آن دختر 15 ساله ی کتانی پوش حقیقی، روی جدول خیابانهای شهر، تلو تلو خواهم خورد و شب، در آغوش دوستی که دوست ندارد "شوهر" بخوانمش، هق هق خواهم کرد که "تنها گفت: برو، اما هرگز نگفت که چرا!"

 

حالا باید چشم هایم را ببندم و سه روز تمام به زور تمام قرصهای خواب آوری که هیچ گاه نمی خواباندم، بخوابم و روز چهارم کفشهای آهنی ام را پا کنم و برای سی و سومین بار، راه را از صفر شروع کنم و جهان را قدم به قدم، دنبال خودم بگردم:

 

زنی زنده که می خواهد حقیقتش را زندگی کند و از قطور شدن پرونده اش در هیچ دستگاهی هرگز، هرگز، هرگز،  نمی هراسد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 20:45  توسط ساقی   | 

"به به به به!

خوشششگلای من!

بیا اینجا ببینمت!

بیا بغل عمو

ممممممماچ

قربونتون برم من.

ماشششالا ماشششالا

بستنی می خوری بخرم برات عمو.

عمو جون تو رو خدا بذا برم بخرم براشون.

خوشششگلای منن.

بابا سلام!

مامان سلام!"

پیچیدم تو کوچه. با عجله. انتظار نداشتم مثه همیشه دم سمساری ببینمش. روز ماه رمضون، جمعه، کله صب، نبایدم اونجا می بود.

اما اونهمه آدم سیا پوش جلو خونه ما چی کار می کردن. دلم قرص شد بابا رو دیدم وسط اون جمعیت. روی جمعیت هم به طرف خونه ی رو به رو بود. خدا منو ببخشه! دلم قرص تر شد که خونه ی ما خبری نیست.

آره آقا رجبی! گزینه ی اول بودی. فهمیدم که تو رفتی. خوب شد زمین گیر نشدی.

عبارت بالا آخرین دیالوگ من و آقا رجبی بچگی هام بود. بهم گفت عمو جون بذا واسه آرتا اروند بستنی بخرم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 12:18  توسط ساقی   | 

نه اقدسم، نه مرجان

کم باشم لیلی هستم.

همونی که به مقام ولایت رسید در عشق؛

داش آکل!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11:22  توسط ساقی   | 

صادق نبودم

چنان که باید

شاید!

که شوکران سکوتت

چنین بر قلب زخمی من تاخته.

می نوشمش

و مست حضورت می شوم

سرمست!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11:21  توسط ساقی   | 

گفتم برم پلنگ. گفتن ماه رمضون بسته ست. گفتم برم شیرپلا، شب بمونم و سنگامو باهاش وابکنم اون بالا. بی تو رفتنم نیومد. پرواز، بی هم پرواز ...

اینو تو گفتی یه روز همین جوری. تیرت هوایی بود شاید؛ تقصیر دل من بود که در پرواز بود و برش نشست.

گفتم می رم اصفهان. زاینده رود. رد پاهاتو می گیرم تو آب تا برسم بهت؛ غزال گریزپا!

گفتم اگه قراره رد پاتو تو آب بگیرم، بزنم به یه آب حسابی. یکی از همون ساحل صخره ای ها که نشونم دادی.

نه! اونجا رو نگه داشتم برای پرواز. اگه قسمتم بشه.

گفتم برم مشهد، یا قم که نزدیکتره. بعد یاد جمکران افتادم. دلم چاه خواست. و علی. و ابوذر. نه! نه! چاه شلوغ به درد من نمی خوره.

گفتم برم قبرستون. شب رو هم می تونم تو یکی از قبرای خالی بمونم. صفایی داره. اما اگه گیر می افتادم ...

خجالت نمی کشم که بگم از اون تابلوی سبز بزرگ و تیره می ترسم. نمی خوام ببرنم اونجا.

سسفر کردن از خود، تشریفات نمی خواد عزیزم. اتفاق افتاد. همون لحظه که نشونه "گفت: برو. فقط نگفت چرا. این داغ یک نشانه است از نشانه ام بر دل. باشد که بازیابی هم پرواز پر شکسته را."

نگرانم نباش اگه هستی نازنینم. از امروز شغلی خوب پیدا کردم با شرایط و حقوقی مناسب. رعایت کرامت انسانی که سهله؛ خیلی بیشتر از اون چیزی که هستم، حرمت دارم پیششون. به پاس این حرمت، تا اونجام دریغ نمی کنم از هر چه در توان دارم.

راهنورد!

ای یار یک روزه!

آرام گذشتی و آشفتی ام به تلاطم پنهانت

...

حالا

من نیز

ـ نه چون تو ـ

راهنوردم

طول اتاق تاریکم را.

پی نوشت: پست صبح پنج شنبه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11:19  توسط ساقی   | 

صرف، خلوص واژه رو از بین می بره.

اگه صرف نبود، نه من شهید بودم و نه تو شاهد.

اون وقت من و تو شهادت بودیم. اصلن چرا من و تو؟ اون وقت می شد گفت: ما

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 13:22  توسط ساقی   | 

اینکه سه تا فرش بشوری و تیر تخته های خونه رو جا به جا کنی و غبار از صورت زندگی بگیری، اگه حتا تنها کارکردش این باشه که چند ساعتی روحت آروم بگیره - حتا فقط چند ساعت - می ارزه.

به سرم زده واسه اینکه بعضی ساعتا دست کم، بهتر بشم، برم تو یه شرکت خدماتی کار کنم.

پی نوشت: عنوان این پست تنها به خودم برازنده ست. نه توهینی به مشاغل شریف.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 13:21  توسط ساقی   | 

ـ کجایی؟

ـ دارم می رم دنبال هم خونه م.

...

ـ کجایی؟

ـ دارم می رم دنبال هم خونه م.

...

ـ کجایی؟

ـ دارم می رم دنبال هم خونه م.

...

پی نوشت: آی کیو! با این همه ادعا خیلی خنگی که بعد این همه لایی دادن هنوز منظورش رو نفهمیدی.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 15:47  توسط ساقی   | 

دلم تو رو می خواد و یه کرج باغ.

و سکوتی که میزبان راه رفتن های بی اختیار و هدفمون باشه.

و بوی دود برگهای زرد چنار که پاییز رو تو اوایل تابستون میارن.

دلم تو رو می خواد و یه کرج باغ.

و برگهای زردی که تا زانو پاهامونو بپوشونه ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 18:13  توسط ساقی   | 

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 16:41  توسط ساقی   | 

"مده به خاطر نازک ملالت از من زود

که حافظ تو در این لحظه گفت بسم الله"

آیدین دست زده بود زیر چونه ش و بر و بر نگام می کرد. ساعت از یک شب گذشته بود. رفتم تو اتاق و بالا سرشون نشستم. هر سه تاشون خوابیده بودن. اشکام سرازیر شد. لامصب جمع شدنی هم نبود. ترسیدم بیدار شن. برگشتم تو هال و حافظ سیاهی رو که یادگاری محبوبه ست، باز کردم.

بگید خرافاتی. بگید امل. بگید هر چی که دلتون می خواد. آشتی کرده باهام. یک ساله. آره. یک سال!

زود گذشت؟ نه! زود نگذشت. سخت بود.

خوش خیال! سخت بود؟ کجاشو دیدی؟ سختی حالا تو راهه.

آیدین دست راستش رو زده زیر چونه ش. لب می گزه و نگاهم می کنه. از مردای زاغ و بور هیچ وقت خوشم نیومده. اما آیدین با بقیه شون فرق داره. نگاهش نورانی و سیاهه.

نگاهش داره اذیتم می کنه. برش می گردونم که نبینمش. نور چشمامو می زنه. خفاش شدم. خفففاش!

راز این طرح رو همین الان کشف کردم.

عجیبه! می بینی! حتا تو این لحظه ها هم زندگی در من موج می زنه. فوران می کنه.

دلم می سوزه. خیلی دلم می سوزه. و نمی فهمم. بدیش اینه که می فهمم و نمی فهمم.

لعنت به کاش. دیگه دلم نمی خواد از این کلمه ی احمقانه استفاده کنم.

راه می افتم. بزودی!

کرمها جون گرفتن. زیاد شدن. پوست صورتم رو شکافتن و انگار عروسی شونه. وول می خورن و شادی می کنن. این یعنی رقص؟

گفت بهم که جریان نداشته باشی کرم می ذاری. گفت که اون صورتک های خالی رو دوست نداره. پاهام که تو گل بود، دلش می گرفت. دلش می خواست باهاش "دالی بازی" کنم.

دستم رو نگرفت، رفتم پایین. گل رسیده به کمرم. دارم فرو می رم. نه! خدایا نه! گل نیست، خاکه. رسیده به سینه م.

نزنین! دست کم آخرین خواسته م رو بپرسین قبل از زدن.

گفتین جرمم پروازه. نه! این فقط یه اتهامه. نتونستم. نتونستم بپرم. به عکس، فرو رفتم. این باید تو رسومتون باشه. به هر چی می پرستین، آخرین خواسته م رو بپرسین. حتا اگه نپذیرینش.

نمی گم سنگسار نکنین. گفتین جرمم پروازه. نپریدم. نتونستم. اما سرم رو بالا می گیرم. بزنین. نمی ترسم. از مرگ. از زوال. از سنگسار حتا!

فقط منو با روح عریانش تو یه گودال سنگسار کنین. روح عریانش اگه نیست، خیالش هست. خیالش اگه نیست، ... .

بذارید با خاطراتش مدفون بشم. فقط همین!

سرم رو بالا می گیرم. سرافرازم. بزنین: چشم، گوش، لب، دهن، مغز، ... بزنین.

سرم رو بالا می گیرم و دلم رو به خاک می سپرم. می گن امانت داره. شاید یه روز برش گردونه.

کرمها جون گرفتن. پوست صورتم رو شکافتن و می رقصن.

گفت چقدر دیر رسیدی؟ حیف!

آره دیر رسیدم، اما رسیدم. نموند. نرفت. نه موند. نه رفت. نشست به تماشای کرمها.

رقص، رقصه دیگه! لابد تماشا داره. نگاهش رو قورت دادم.

چشمام رو بستم و خیال کردم داره به من نگاه می کنه. به صورت من.

این طور بود؛ مگه نه؟

13 شهریور 1386

یک و چهل دقیقه ی بامداد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 16:0  توسط ساقی   | 

وزنه ای سنگینم

همواره در سقوط.

به قعر فرو می روم

یا  عمق درمی یابدم؟

نیوتن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 16:25  توسط ساقی   | 

1-

کفشای زنونه رو دوس ندارم.

آدم وقتی پاش راحت نیست، نمی تونه خوب فکر کنه.

2-

طلوع می کنی در خورشید

و صبح بی پایان

می دمد آن دم

پی نوشت: مگه همه چی باید به هم ربط داشته باشه؟ چطور بود؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 13:53  توسط ساقی   | 

با آن نگاه ناب،

باستان شناسان را فراخواندی

به کاوش بنایی

که در دلم فرو شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 10:31  توسط ساقی   | 

کسی که کمی امید داره، منتظر می مونه.

منتظر می مونم.

می مونی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 14:9  توسط ساقی   | 

خداییش یه مرد!!! پیدا شه تو این دم و دستگاه رک و پوست کنده بگه چی می خوان از زندگی خصوصی مردم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 19:32  توسط ساقی   | 

نمی دونم 20 سال دیگه اگه این سطرها رو بخونید، چه احساسی خواهید داشت. نمی دونم اصلن احساسی نسبت بهش خواهید داشت، یا نه. حتا نمی دونم اصلن براتون اهمیتی داره که اون موقع بخواید وقتتون رو بذارید سر خوندن این سطرها یا نه.

اما بذارید اعتراف کنم که اگه نوشتن در "اورمزدان" سه دلیل برام داشته باشه، یکیش شمایید، دوستای کوچولوی من. و اینکه تاریخ منثور مادری رو داشته باشید که فرزندش بودن، سخته.

آرتا و اروند عزیزم! شراکت با خدا در آفرینش شما، حتا اگه در پست ترین دیدگاه، ظرف دیده بشم، یکی از بزرگترین و پرافتخارترین روزهای عمرم بوده و هست.

هیچ وقت از خواستنتون پشیمون نشدم. با اقتدار و جسارت خواستمتون و سربلندم از اینکه لیاقت شراکت در آفرینشتون رو داشتم.

الان که دارم این خطوط رو می نویسم، کمتر از دو روز باقی مونده به 2 ساله شدنتون و کاش وقتی 22 سالتون شد، شهامت تحلیل حقیقی منو داشته باشین و ـ باشم یا نباشم ـ بی تعصب و کاملن حقیقی دوستم داشته باشین یا نداشته باشین.

دوستای کوچولوی من! روزهای سختی رو می گذرونم. روزهایی که هیچ وقت حتا در مخیله م هم نمی گنجید که ـ خودم که هیچ ـ هیچ کس در طول تاریخ بگذرونه. احساس می کنم این یک تجربه ی جدیده که خدا تصمیم گرفته امتحانش کنه. گاهی حتا خودم رو گم می کنم و برای بازیافتن جام تو این جریانِ ـ شاید هولناک ـ روزها و روزها تمرکز می کنم.

اونقدر آغشته شدم که هر تلاشی برای بازگشت ـ دست کم تا حدودی ـ به دنیای واقعی برام مذبوحانه ست و رفتن با این جریان ناگزیره و خوب و سخت و شاید برای شما تنها سخت.

و خاضعانه از شما سپاسگزارم که در این روزهای تلخ تنهایی تحملم می کنید. اینگونه مهربانانه و مادرانه.

لبخندهای بیدریغتون در بهت زدگی های طولانی من، نگرانی های کودکانه تون در پرخاشهای وحشیانه ـ طبیعیِ من، و همراهی های حسی عجیبتون در لحظه های فراوان استیصال گنگ من، تنها امیدهای واقعیِ بودنمه.

و بذارید خودخواهانه بگم: گاهی احساس می کنم فلسفه ی آفرینش شما همین بوده، دست کم برای من و شاید تنها تا کنون.

نمی دونم 20 سال دیگه برای شراکتم تو این آفرینش بزرگ، تقدیسم می کنید یا تقبیح؛ اما من این تجربه ی سختِ شیرین رو با هیچ چیز در دنیا و ورای اون عوض نمی کنم.

سربلندم از بودنتون و سر افکنده از کاستی هایی که ناخواسته براتون فراهم کردم.

بزرگ باشید، همچنان که بوده اید از روز آغاز.

قول می دم "حکایت اورمزدان" رو براتون تکمیل کنم؛ قول!

تولدتون مبارک! کوچولوهای بزرگ من!

چهارم شهریور ماه 1386، ساعت یک بامداد

 پی نوشت: ببخش که باریدم و باراندمت، ابرکم 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 18:0  توسط ساقی   | 

به در آوردن از فراموشی، اگه دلخواه آدم نباشه، کار خوبی نیست.

اگه این کار رو کردی، شاید باید معذرت بخوای.

هی! از سر عصبانیت پرت و پلا نگو!

بهتره اسمش رو بذاری کله ملق زدن تو خلأ، یا پاک کردن صورت مسئله، یا بازگشت به واقعیتهای نادلخواه، یا ...

خزعبل نگو عزیز دلم. به جای همه ی اینا فقط با تمام وجودت، با تمام روح و جانت بخواه. و از این به بعد دست کم به جای بقیه قدم بر ندار.

سعی کن بخوابی، دست کم ۱۵ سال.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 21:56  توسط ساقی   | 

بعد از هزاران سال همه چیز مهیا بود:

تو بودی، و من.

می گفتند و نمی شنیدیم "زوجی باید سنگسار شوند". افسانه بود برایمان شاید.

در میان مردمانی که مثل ما نبودند ـ مثل آنها نبودیم، همه چیز از آن ما بود. از آن من. و تو.

دستم را می فشردی. بر شانه ام می گذاشتی اش، گاه. شانه به شانه با من بودی. چشم در چشم.

می گفتند و نمی شنیدیم "زوجی باید سنگسار شوند". مردم هم نمی خواستند بشنوند. هم آنها که مثل ما نبودند حتا. نمی خواستند سنگسار شوند.

ایستادیم به تماشای درختها و سبزه ها و مردم. می خندیدند و می خندیدیم. شادمانی شان را و تمامیتمان را.

می زیستیم ابدیت را و ناگاه ...

... ناگاه آوردند: دو کودک چشم سبز ـ یا آبی شاید ـ دخترکی نوجوان که گویا مادرشان بود و جوانی رعنا که پدرشان.

آوردندشان به سنگسار و خواستند بزنند مردم سنگها را.

نزدند مردم اما. اما می آمدند سنگها از دلهای اندکِ چرکینی که چرکشان فراوان بود.

سنگها می آمدند و خونین می کردند سر و روی چهار تن را. به هر ضربه، دست چپم را می فشردی ـ نه چنان که همیشه نوازشش می کردی ـ و شرحه شرحه ی قلبت می تراوید در من. از سر انگشتان دست چپم تا قلب شرحه شرحه ام.

درد بود، و تمامیت اما هم بود.

تو بودی و

من.

پی نوشت: ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:27  توسط ساقی   |