گفت: مامانی! کیفت رو بده به بابا من بخوابم رو شونه ت.
کیفم رو انداختم رو اون یکی کولم و گفتم: بخواب عزیزکم. بخواب.
سرش رو بلند کرد، دست انداخت دور گردنم و سفت فشار داد: مامانی عاشقتم!
بهش فریاد می گن یا عربده؟ صداش در من پیچید:
"کلید خونه رو می دم به دست باد لعنتی
کوچه ی لختُ می سپرم، به بچه های پا پتی"
سفت بغلش کردم. فشارش دادم به خودم. بخواب عزیزکم. آروم بگیر.
مهربون زمزمه کردم انگار. صداش در من پیچید:
تا وقتی ظرف عشقتم، این شونه و این آغوش برای آروم گرفتنت جا داره.
نوشتم براش انگار: "یه ماشین کرایه می کنم از یه آژانس، می رم به قصد کشتن یه نفر، ضربه مغزی می شم". خوند. جواب نداد. نداشت.
نه! فهمید مالِ اون نبوده. فهمید قرار بوده بندازمش تو چاه. اما من که چاهی ندارم!
جمعشون می کنم. می رم سرِ کانال. آب که میومد، ریزِ ریزشون می کنم، می ندازمشون تو آب. بهار که شد، از تو مزرعه های شهریار در میان بیرون. زرد ـ بنفش، زرد ـ بنفش.
فقط چهار ماه، فقط چهار ماه منو بنشون پای اون چرخ. چهل سال نه. فقط چهار ماه! بعدش یه عمر برای این پریشونی ها وقت دارم. بذار چهار ماه، فقط چهار ماه تاولهای قلبم چرکی نشن.
بوتیمارِ من! وقتِ پرواز که شد، به هر بیست و نُه تای دیگه بگو که نشستم تماشاش کردم. اینقدر تماشاش کردم که مطمئن شدم فرو رفت. فرو رفت. فرو رفت. اونقدر تا دیگه بیرون نیومد. هیچ وقت. شاید از اون میون یکی، فقط یکی بفهمه چرا.
بخواب عزیزکم! آروم بگیر نازنینم! چشمات رو ببند و سرت رو بذار رو سینه م. شاید تاولهای منم آروم بگیرن اینطوری.
یه آژانس می گیرم. ضربه مغزی می شم. در آغوش می گیرم. فرو می رم. پای چرخ می شینم. زرد ـ بنفش. زرد ـ بنفش.
پیچ امین الدوله می ده دلم. تهوع امونم رو بریده. اما بالا نمیاد. سر پایینی انگار راحت تره.