تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

این هم یه جورشه دیگه!

داش آکلیسم رو می گم. حالِت هم که ازش به هم بخوره، بالاخره گاهی مجبور به انتخابش می شی.

باش تا ببینیم چی می شه!

یه روز شادی اومد گفت تو اذیت نمی شی با صدای ناهنجار رادیوی این رفیقمون دمِ گوشِت؟

گفتم: نه عزیزِ دلم. من طوری خودمو تربیت نکردم که بخوام با این پخ کردنا از جا در برم.

قیاسش احمقانه ست.

اما خب!

اینم یه جورشه دیگه! هیچ قولی نمی دم به خودم که چقدر قراره تو این "ایسم" بمونم. اما چیزی که هست اینه که حالا توشم.

پی نوشت: امروز روز بزرگیه. من خیلی کوچیکم واسه گفتن ازش. یکی دیگه قراره بنویسه درباره ش. منتظر نوشته شم. شمام باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 15:50  توسط ساقی   | 

دیگه نمی کشم.

نفس کشیدن من به دی اکسید کربنی که تولید می کنه نمی ارزه.

می شینم مادری می کنم و ... .

می دونی تو جمهوری اسلامی وقتی زنی مادر یا همسر نیست جایگاه حقوقی نداره؟

مهم نیست که بدونی یا نه. مهم اینه که تو خودت هم همینطوری فکر می کنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 13:7  توسط ساقی   | 

جوانه ای

در من

می خواهد بروید؛

سرما نمی گذارد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 9:2  توسط ساقی   | 

نیم ساعته که داره قاه قاه می خندم. هر کاری می کنم نمی تونم جلوی خنده م رو بگیرم. مادر شوهرم چند روزه مهمون ماست و من سعی می کنم خنده م رو نبینه. چون هیچ جوری نمی تونم توجیه کنم که چرا دارم می خندم.

این وبلاگ رو خیلی کم چک می کنم. به نظرم اصلن وبلاگ مهمی نیست. البته برای عموم. خودم هم که مجبورم هفته ای ده دوازده روز قیافه ی نویسنده ش رو تحمل کنم، دیگه چک کردن وبلاگش کراهت داره برام.

چند روزه که ممدرضا رو ندیدمش. خدایی ش یه روز اگه بشه دو روز، دلم براش تنگ می شه. شما هم اگه می شناختینش، همین احساس رو نسبت بهش داشتین. البته اگه اندازه ی من بتونین کشفش کنین.

بر می گردم سر ماجرای خندیدنم که همچنان در حین نوشتن ادامه داره. پست های وبلاگش رو می خوندم و میومدم پایین. بر خوردم به این پست. بعد رفتم کامنتهاش رو خوندم. کامنت اول و دومش نیم ساعته که مردن رو از یادم برده:

نویسنده: مهرداد
دوشنبه 23 مهر1386 ساعت: 4:16
بهت تبریک می گم وبلاگ خوبی داری به من هم سر بزن نظر بادت نره در ضمن تو نظر سنجی هم شرکت کن
 
نویسنده: محمدرضا
دوشنبه 23 مهر1386 ساعت: 4:34
تو گه خوردی که من وبلاگ خوبی دارم. مرتیکه مزخرف. گورتو از اینجا گم کن.

ممدرضا معرکه ای!! الحق که شمع محفل بشریتی. حیف که بشریتی وجود نداره!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 14:15  توسط ساقی   | 

جسدمو بسوزون

بعد ببرش تو یه بلندی

بذار باد

هر جا دلش خواست ببره

پی نوشت: مخاطب خاص دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 12:38  توسط ساقی   | 

۱-

کافیه پنج ماه بمونی خونه تا بتونی خانوم بشی. خانومِ خانوم. اونقدر که بتونی موهاتو ببندی.

بعد پسرات بگن: مامانی چقد خوشگل شدی. بعد تو بگی دوس دارین موهامو  کوتا کنم یا ببندم همیشه؟

اما اونا که تهِ مرامن، بگن: نه! کوتا کن.

۲-

نور بباره به روحت. قبر که قابل نیست. نور بباره به روحِ بزرگت که نذاشت اون نعمت نهفته ی کم نظیر باخت بره.

خدا این تاکسی های خطیِ جواد رو از ما نگیره. اگه نه موسیقیِ خوبی که ما خیلی وقتا بی خیالشیم، از زندگیمون حذف می شه.

روحم تازه شد وقتی صداش تو گوشم پیچید:

"به گمونم دلِ تو جایِ دیگه س

دلِ تو پیشِ یه رسوای دیگه س

..."

دلم می خواست نرسم به مقصد. آخه راه خیلی نزدیک بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 22:49  توسط ساقی   | 

گفتم: خنده کو؟

نگاهم کرد

              ـ مهربان ـ

و تو را

با لبانی شکفته به مروارید دندانهایت

هدیه ام کرد؛

در دیروزی که در راه است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 15:38  توسط ساقی   | 

مهد کودک رو دوس دارن. برای ثبت نام که بردمشون به زور تونستم بیارمشون خونه. خیلی بهشون خوش گذشت. اصلن مامان رو فراموش کردن. رفتن با بچه های دیگه بازی کردن و وسایل بازی مهد رو کلن جا به جا کردن. سرسره و الا کلنگ رو از این سر سالن می کشیدن اون سر سالن.

با بچه ها قاطی شده بودن و از سر و کول هم بالا می رفتن.

خیلی خوشحال شدم که دیدم تو خونه موندنشون باعث خجالتی بودنشون نشده. امیدوارم این روحیه ی جمع گرایی شون پایدار باشه.

مامان بزرگم نشسته داره غصه می خوره. عمه م هم گفته نذارشون پرورشگاه (مهد کودک تو فرهنگش با پرورشگاه فرقی نداره) من میام تهران نگهشون می دارم.

اما فک کنم اینطوری دست کم روزی چند ساعت از دست من راحت می شن.

دیروز آرتا رو با خودم بردم پیش دوستام. کلن جلسه رو واسه من منتفی کرد. در واقع من و آرتا عینهو تبلیغ حلوا شکری عقاب که بازیهای مهم فوتبال ملی رو به گند می کشه جلسه رو به هم ریختیم. همه ی بچه ها باید ببخشن. اما عوضش کلی خوش گذشت بهش که با مامانی رفته جاهای مهم.

از جلوی دفتر آپادانامون که رد شدم مثل همیشه اشکم یهو گله گله پرید بیرون از تو چشمام. به آرتا گفتم مامانی اینجا کار می کرد. لبخند زد و گفت: با هم بیایم سر کار بعد با هم بریم مهد کودک.

خوشحالم و خوب. کاش دوام داشته باشه.

دوام خوب بودن هام که به بیست دقیقه رسید جشن می گیرم. کی میاد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 15:46  توسط ساقی   | 

گفت: مامانی! کیفت رو بده به بابا من بخوابم رو شونه ت.

کیفم رو انداختم رو اون یکی کولم و گفتم: بخواب عزیزکم. بخواب.

سرش رو بلند کرد، دست انداخت دور گردنم و سفت فشار داد: مامانی عاشقتم!

بهش فریاد می گن یا عربده؟ صداش در من پیچید:

"کلید خونه رو می دم به دست باد لعنتی
کوچه ی لختُ می سپرم، به بچه های پا پتی"

سفت بغلش کردم. فشارش دادم به خودم. بخواب عزیزکم. آروم بگیر.

مهربون زمزمه کردم انگار. صداش در من پیچید:

تا وقتی ظرف عشقتم، این شونه و این آغوش برای آروم گرفتنت جا داره.

نوشتم براش انگار: "یه ماشین کرایه می کنم از یه آژانس، می رم به قصد کشتن یه نفر، ضربه مغزی می شم". خوند. جواب نداد. نداشت.

نه! فهمید مالِ اون نبوده. فهمید قرار بوده بندازمش تو چاه. اما من که چاهی ندارم! 

جمعشون می کنم. می رم سرِ کانال. آب که میومد، ریزِ ریزشون می کنم، می ندازمشون تو آب. بهار که شد، از تو مزرعه های شهریار در میان بیرون. زرد ـ بنفش، زرد ـ بنفش.

فقط چهار ماه، فقط چهار ماه منو بنشون پای اون چرخ. چهل سال نه. فقط چهار ماه! بعدش یه عمر برای این پریشونی ها وقت دارم. بذار چهار ماه، فقط چهار ماه تاولهای قلبم چرکی نشن.

بوتیمارِ من! وقتِ پرواز که شد، به هر بیست و نُه تای دیگه بگو که نشستم تماشاش کردم. اینقدر تماشاش کردم که مطمئن شدم فرو رفت. فرو رفت. فرو رفت. اونقدر تا دیگه بیرون نیومد. هیچ وقت. شاید از اون میون یکی، فقط یکی بفهمه چرا.

بخواب عزیزکم! آروم بگیر نازنینم! چشمات رو ببند و سرت رو بذار رو سینه م. شاید تاولهای منم آروم بگیرن اینطوری.

یه آژانس می گیرم. ضربه مغزی می شم. در آغوش می گیرم. فرو می رم. پای چرخ می شینم. زرد ـ بنفش. زرد ـ بنفش.

پیچ امین الدوله می ده دلم. تهوع امونم رو بریده. اما بالا نمیاد. سر پایینی انگار راحت تره.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 1:8  توسط ساقی   | 

وحشتناکه. خیلی وحشتناکه.

از لحظه ای که قصه ش رو گفتی، یه گوشه از ذهنم رو مشغول کرده. مگه می شه یه آدم 40 سال، 40 سال زیر یه راه پله، پشت یه چرخ بشینه و ...

به چه عشقی؟ این عادته. یه تسلیم مذبوحانه.

یک عمر سکون. یک عمر سکون. یک عمر سکون ...

سرم داره گیج می ره. خیلی وحشتناکه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 14:53  توسط ساقی   | 

شاید این که بدانم و بمیرم، بهتر از این است که ندانم و بمیرم که

محارم هر یک از دو مرد همجنس باز، بر دیگری حرام است.

می بینین شارع مقدس و در پی اون قانون گذار معظم تا کجای علم و دانش و تدین پیش رفتن؟!!!

جامعه رو همین چیزا سالم نگه می داره دیگه!!!

البته تو جامعه ای که توش همجنسگرا وجود خارجی نداره من نمی دونم اصلن چنین قانونایی واسه چی هست؟

اینو امروز تو کلاس حقوق خانواده یاد گرفتم.

گفتم بگم، که اگه شما هم نمی دونید، ندونسته از دار دنیا نرید.

پی نوشت: بمیرم برات نسرین که تو این دو سال چی کشیدی تو این کلاسا!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 19:27  توسط ساقی   | 

1-

می پرسه: حالش چطوره؟

می گم: خوبه. خیلی خوبه. قبلنا اگه خوب نبود، گاهی می گفتم: خوب نیست، اما دست کم از من بهتره.

اون چیزی رو می گفتم که می دیدم. می دیدم. می دیدم.

2-

می گفت: عین همن. عییینِ عیییییینِ هم. مشکل من و تو اینه که کوچیکن واسه ما.

لبخند می زدم. تلخ. و نمی گفتم: نه! اینطور نیست. نمی گفتم قیاست مع الفارقه.

حالا بغض می کنم. قورت می دم. اشکام عین مروارید یهو از چشمم می پرن بیرون. و در خودم فریاد می زنم: نه! اینطور نیست.

سر یه شوخی انگار فکر کرده می خوام رد صمد بهرنگی رو بگیرم. نه عزیزکم. صمد پرید، بسه! من یا می پرم تو حوض نقاشی، یا ... گفتم بهش که کجا.

3-

لجبازه. خیلی خیلی لجبازه. وقتی اینو می گم، خوشش میاد. واسه اینکه بیشتر خودش رو برام لوس کنه، بیشتر لج می کنه. با خودش. که منم.

عهد می کنم روزی هزاران هزار بار که پرخاش نکنم باهاش. یهو می ریزه بیرون. از دلم. که دل خودشه.

4-

یه گردن لازم دارم قد کرگدن. دست کم واسه اینکه این همه بغض توش جا بشه

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 13:51  توسط ساقی   | 

مرگ مغزی شده ام.

قلبم اما زندگی را چنان می تپد که خیال مرگ را می تاراند.

با بوسه ای آتشین بر گونه ی سرد و پریده رنگم

بیدار می شوم از کابوس مرگ را زیستن

روزی

شاید

شاید

شاید

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1:12  توسط ساقی   | 

تمام هستی مان را

انگار

پیش از وقوع

نقاشی کرد:

آبشاری که در درختی جریان داشت،

در سه فصل خواب آگین.

بهار، پایان من است و .

درست خواندی اش:

نقطه.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 0:54  توسط ساقی   | 

صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم

پی نوشت: صدام کردی. شنیدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 1:25  توسط ساقی   | 

باید بجوشد

با پیاله پر نمی شود

تا رویشی دوباره

ـ اگر باشد ـ

خداحافظ

تنها نقطه،

سر خطی وجود ندارد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 16:2  توسط ساقی   | 

باز که می شد پنجره، پرواز می کرد و می پرید تو بغلم. انگار هزار سال منتظر این لحظه نشسته.

کمی که دیر می شد باز شدن پنجره، خودش رو به شیشه می کوبید و بی قراری می کرد. بال بال می زد. کبوتر جلد این پنجره شده بود.

حالا می شینه رو بوم همسایه و بر و بر نگاه می کنه. حتا دیگه من و پنجره م رو نه. چشمش جای دیگه ست. نگاش می کنم. صداش می کنم. پر می کشه. نمیاد. می ره.

پنجره ای که تو لبش نشینی، ...

آره عزیزکم! آجرچینش می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 8:59  توسط ساقی   | 

نمی دونم چی می شه اما اینو خوب می دونم که این یه "پایان شگفت انگیز"ه.

منتظر نباشین. اگه نه شگفتیش براتون کم می شه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 13:27  توسط ساقی   | 

آره. صداش، اون  صدای همیشگی که تو دیده بودی نبود و نیست. بذار صراحتن بگم که دیگه هیچ وقت نخواهد بود.

این واقعیتیه که وجود داره. تلخه. و اون بدون اینکه بهش "خو" کنه، داره باهاش کلنجار می ره.

عزیزکم! نه صدا دیگه اون صداست و نه تصویر. بذار روشنت کنم که اگه بعد از این چهار سال دیدیش، شوکه نشی. یا اصلن خودت تصمیم بگیری که بخوای ببینیش، یا نه.

اون ماده ببر نیم خفته ای که گاهی صداش، نگاه نیمه بازش، یا کش و قوس های گاه گاهش، جذابیتی برای دیدن داشت، حالا دیگه دیدن نداره. پیشنهاد می کنم از دیدنش فرار کنی تا اون تصویر حداقلی، آخرین تصورت از اون حیوون عاشق رویایی باشه.

بذار نگاه محتضرش رو، رقص لنگون لنگون خونینش رو، صدای خش دار نفس های آخرش رو، تنها قورت بدم.

بعد یه روز بیا پیش من. شاید پوست خوبی باشم واسه اینکه دستت رو بذاری رو تن عریانم و آخرین دل دل های بی پرواش رو برای همیشه تو این موزه ی زنده، لمس کنی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 8:12  توسط ساقی   | 

زبانم را می پالایم:

"کاش" را از یاد می برم،

تا هر چه می خواهم، "ممکن" شود.

"فردا" را فراموش می کنم،

تا "امروز" از کفم نرود.

و "تو" را

که خود، در "من" مستتر است.

پی نوشت: صعود تموم شد یعنی؟ همیشه موقع فرود دلم می گرفت. یادته؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 9:44  توسط ساقی   | 

دعوتم کردی به بازی بهترین پست. هیجان زده شدم از کامنتی که برام گذاشته بودی. توش پر از همدلی بود. پر از همدلی.

دعوتم کردی به این بازی و منو بردی به تاریخ یک و نیم ساله ی اورمزدان. مرور کردم و مرور کردم. چقدر خوب بود این ورق زدنهای الکترونیکی. چقدر بازخوانی یه آدم کار مهمیه و چقدر ازت ممنونم دوست دور و نزدیک من.

همه ی پست هام رو دوست داشتم. بعضی هاش رو بیشتر. هرگز! هرگز! هرگز! رو تو انتخاب کرده بودی برام. به قول جشنواره ای ها با تقدیر از خورشید و سرزمین، من هم رأی خودم رو به انتخاب تو میدم. شعرهام رو دوست دارم. همه ش رو. اما اگه قراره اورمزدان، آینه ای باشه از من. از منِ لحظه لحظه ی من، باید پستی انتخاب بشه که وبلاگی تره و روزگارانه تر.

منم اینا رو دعوت می کنم. دوست دارم بنویسن. و دوست دارم دوست داشته باشن که بنویسن:

ابر اردی بهشت رو به خاطر همه چی

روشنان رو به خاطر شعرهای خوبی که می نویسه و شعرهای بی نظیری که تو سینه داره و هنوز ننوشته

نسرین رو به خاطر جسارت خودمونی ش

بهزاد رو به خاطر سعی ش در آینه نویسی. یقین دارم دلگویه هاش یه روز آینه می شه.

محمدرضا رو همینطوری واسه اینکه دعوتش کرده باشم. شوخی کردم. واسه اینکه وبلاگش رو جدی بگیره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 16:50  توسط ساقی   | 

چقدر باید کودن می بودی که فکر می کردی دعوتت کنن تا مثل سفرهای استانی ت کلی آدم با خودت ببری و گروهی اداره چی و مدرسه چی هم از اهالی اون استان بیان پای یاوه گویی هات بشینن و کف و سوت بزنن برات.

اومد ایستاد، راسخ و استوار، زل زد تو چشمات و گفت: تو یه دیکتاتور جزء هستی که آزادی زنها، اقلیتها، همجنس گراها و گروهی از همکاران معلم و دانشگاهی ما رو سلب می کنی و ...

چقدر باید کودن می بودی و بودی که اون جوابهای صد تا یه غاز رو به سوالات روتین، اما کلیدی اونها دادی و چند ساعت نگذشته، کلی بیانیه علیه کشور بدبخت ما صادر شد و خواهد شد.

اوج روشنفکریت رو بردی اونجا و از خودت بروز دادی: "مگر زن بودن جرم است؟"، "وقتی در کشور ما دختری متولد می شود، همه خوشحال می شوند و خدا را شکر می کنند... دختران و پسران دست مادرشان را می بوسند ... احترام زن بیشتر از مرد است ..."، "همجنس گرا در کشور ما وجود خارجی ندارد. نمی دانم این اطلاعات را شما از کجا آورده اید."

پرزیدنت محبوب و مردمی! پس در کشور شما همجنس گرا وجود داخلی دارد! پس همین که شما زن بودن را جرم نمی دانید، کلی گل به سر زنها زده اید. و هزاران پسِ دیگر که در این روزها حس نوشتنش را ندارم.

فکر کردی دانشگاه کلمبیا بهت تریبون داده؟ خیلی حال کردی نه؟

مثل خیلی های دیگه عقیده ندارم برات رأی خریده باشن یا جمع کرده باشن. تو متاسفانه منتخب توده ی ما هستی در این برهه از تاریخ و من تنها متاسفم و بابت این مسئله همیشه خجالت می کشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 16:39  توسط ساقی   |