تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

ـ یکی پاشه با من بِرقصه

کدوم خو    شگلی می رقصه

پاسخها به ترتیبِ دریافت:

۱- به نظرِ تو آدم تو چه سنّی باید تجربه ی سکص رو داشته باشه؟

۲ـ اگه افتخار بدی، من!

۳ـ سکوت

اسمِ گروهشون رو نمی دونم چیه. به تازگی یه آلبوم دادن که این آهنگ (یکی پاشه با من برقصه) انگار آهنگِ اصلیشه. کلیپِ کارتونیِ کاملی براش ساختن که تصویرِ طنزی از اوضاعِ موسیقیِ لوسانجلسیه به نظرِ من. و شاید بشه به طورِ کلی تر گفت، تصویری از اوضاعِ روابطِ رایج بین عمومِ آدمها تو دنیای امروز.

کارهاشون به نظرم قابلِ تأمله. به تازگی اروند و آرتا، بویژه اروند، به خاطرِ استعدادی که تو موسیقی درِش کشف کردم برام شده یه معیار. آهنگایی که توجهش رو جلب می کنن، برام مهم می شه و وقتی دقت می کنم بهشون، می بینم که بیخود مهم نشدن.

پی نوشت: شماره ی ۳ یه خونه تو بِوِرلی هیلتز رو از دست داد. می خواستم براش بخرم.

پی نوشتِ پی نوشت: بورلی هیلتز، بالاشهرِ لوسانجلسه اگه اشتباه نکنم. خواننده های باحالِ این میوزیک ویدئو خطاب به کسی که تقاضای رقص رو پذیرفته می گن: برات خووونه تو بِِ وِرلی هیلتز می خرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 19:45  توسط ساقی   | 

چه روز عجیبیه امروز. احساس می کنم بال درآوردم و دارم پرواز می کنم. بر فرازِ خودم.

مرور می کنم و مرور می کنم. می خندم و گریه می کنم.

از اون بالا که به خودم نگاه می کنم، با دیدن بعضی رویدادها در سالهای دور و نزدیک، ناگهان قلبم می تپه. ناگهان منزجر می شم. ناگهان عشق، باز در من شورآفرینی می کنه. ناگهان تنها می شم. ناگهان احساسِ اقتدار می کنم و هزاران ناگهانِ دیگه.

احساسِ تولد دارم. و عمری مثه نوح که باید براش برنامه ریزی کنم. خدایا چقدر دیرمه.

عزیزکم، مقاومتِ تو این همه وقت منو تو برزخ نگه داشت، اما انگار باید زمانش فرا می رسید. تو اون مردِ روستاییِ ساده ای بودی که ناگزیر، باید بالا سرِ این زنِ وحشی برای به دنیا آوردنِ خودش وامیستادی و نقشِ قابله رو بازی می کردی. یا خدایی بودی که باید رسیدنِ این لحظه ی ناب رو به من هدیه می کردی.

امروز بعد از هزاران سال اون لحظه ی ناب رو زیستم. رها شدم. از همه چیز. حتا از رهایی.

امروز رو تو به من هدیه کردی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 15:35  توسط ساقی   | 

برای اینکه معتقده و می نویسه که آدمها با هم برابرند، سه روزه که تو زندونه و تا وقتی که وثیقه ی صد میلیون تومنی نگذاره، همون جا می مونه.

اگه دادگاه تجدید نظر نکنه در میزان وثیقه حالا حالاها اونجاست. اما آدمایی مثلِ ما صد میلیونشون کجا بود که بخوان وثیقه بذارن.

بند عمومی کنارِ زندونیای مالیه. موقع انتقالش به زندون، به طعنه بهش گفتن حالا برو پیشِ زنای دردمند تا بهتر بتونی درکشون کنی و ازشون دفاع کنی.

اون همین کار رو می کنه. هممون می دونستیم که این کار رو می کنه. هر کدوممون اونجا باشیم همین کار رو می کنیم.

مریم نوشته:

ليلا 47 ساله، بيست سال است كه مي خواهد از شوهري كه او و كودك عقب مانده اش را رها كرده و رفته، نفقه اش را بگيرد و هيچ دادگاهي هنوز به داد او نرسيده. ليلا با چشمان پر از اشك به زمين خيره شده و مي گويد:« هنوز دو سال از ازدواجمان نگذشته بود كه فهميدم شوهرم قبل از من زن داشته. دختر عقب مانده ام كه به دنيا آمد ما را رها كرد و رفت. من ماندم و دو بچه كوچك كه يكي هم عقب مانده بود و بايد خرج دوا و درمانش را مي دادم. شوهرم خانه داشت، ماشين داشت، مال و اموال داشت، من فقط آن قدري می خواستم كه خرج اين دو بچه بدبخت و مريض را بدهم اما او نداد و هيچ دادگاهي هم محكومش نكرد

متنِ کاملِ اولین نامه ی مریم حسین خواه از بند عمومی زندان اوین رو اینجا بخونین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 8:9  توسط ساقی   | 

همه چیز خیلی ساده برگزار شد.

و تلخ.

تمام شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 23:48  توسط ساقی   | 

در آغوش توفان

آرمیده ام

سخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 10:17  توسط ساقی   | 

مریم حسین خواه، فعال حقوق زنان، صبح امروز بازداشت شد.

وی در پی توقیفِ سایت زنستان، بازداشت و به بند ۲۰۹ اوین منتقل شد.

حسین خواه، ۲۶ آبان ماه به دادیاری ویژه امنیت دادگاه انقلاب احضار شده بود و بعد از دو روز بازجویی پی در پی، امروز به بند ۲۰۹ اوین منتقل شد.

شیرین عبادی و لیلا علی کریمی وکلای مریم حسین خواه هستند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 14:56  توسط ساقی   | 

اینو برای عزیزانی می ذارم اینجا که بهم خرده می گیرن (البته قبلن می گرفتن. حالا دیگه ...) {نقطه چینی که می بینید جمله ای بود که از اینجا پاکش کردم و قورتش دادم} که چرا دارم تو جنبش زنان فعالیت می کنم.

تمام توضیحاتم رو بریزید دور و فقط این لینک رو ازم بپذیرید به عنوان دلیل.

پی نوشت: اولن تو ایران هم وضعیت خیلی بهتر از این نیست. دوم اینکه مشکل صنفی زنان فقط محدود به ایران نیست و جنبش زنان یه جنبش فراملیه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 1:32  توسط ساقی   | 

از بس که استرس داره. از بس که هی چشماش گرد می شه و عرق می کنه و نفسِ عمیق می کشه و  دور خودش می چرخه.

ماهِ گذشته هم که قلبش گرفته بود و دستِ چپش هی تیر می کشید، دکتر گفت از فرطِ استرسه.

دیشب اروند رو برد دستشویی. آخه بابا جون بغل کردنِ بچه برای دستشویی بردن تو سنی که بر می گرده بهت می گه: "قرار نشد این کارا رو بکنی هااااا! عصبانی می شم و بهت اهمیت نمی دم" یعنی چی؟

این اتفاق یک بار نمی افته. هر وقت بابایی خونه ست، بچه ها رو حتمن خودش دستشویی می بره و هر بار هم بغل می کنه و هی دولا راست می شه و ...

خب آخرش هم اسپاسمه دیگه.

حالا خدا کنه اسپاسم باشه فقط!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 10:12  توسط ساقی   | 

دلم برای کار لک زده. دلم برای دوستام لک زده. دلم برای زندگی کردن لک زده. دلم لک زده. لک زده.

کمپین بین المللی علیه سنگسار تشکیل شد.

اتحادیه اروپا زیرنظر گرفتن وضعیت حقوق بشر در ایران را از سازمان ملل خواستار شده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 20:30  توسط ساقی   | 

مرگ در من راه می رود

و تو را هر نفس در خیالِ پریشانم

می میراند.

تو

سر بر می آوری و

زندگی را شیهه می کشی در من

بی آنکه طعمِ گسِ بودن را

بچشانی ام.

پی نوشت: بو کن! عطر شکوفه های سنجده ها!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 4:35  توسط ساقی   | 

نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر! که هر چه کرد او کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 23:24  توسط ساقی   | 

فکر می کنم به اندازه ی کافی فکر کردم راجع بهش. از این به بعدش دیگه تنهایی به نتیجه ی تازه تری نمی رسم.

داریم می زنیم به جاده خاکی. هر کدوم از یه طرف. جاده هایی که معلوم نیست تهش به کجا می رسه. اصلن ته دارن یا نه.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 9:55  توسط ساقی   | 

دم، تا انتهای ریه می رود، باز می آید.

هوا بوی تو را دارد.

آسمان آبی ست.

زمین سبز خواهد شد.

من زرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 14:38  توسط ساقی   | 

خوشحالم که نخستین سفر مستقلشون رو تو سن دو سالگی شروع کردن. خیلی با عقل و دلم کلنجار رفتم تا به این نتیجه رسیدم که بذارم با اردوی مهدکودکشون برن باغ وحشِ ارم و ممنونم از بابا مهران واسه حمایتش.

دیروز صبح راهیشون کردم. دو تا اتوبوس بچه اغلب همراهِ مادراشون بودن. حتا پیش دبستانی ها اغلب با ماماناشون اومده بودن.

تا حرکتِ با تاخیر گروه، یک ساعت و نیم هم پشت ماشینها و درختهای اطراف مهد، نیم خیز موندم و نگاشون کردم.

شاداب و نظم پذیر، کیفهاشون رو کولشون، با کاپشن و شلوار لی، و بر خلافِ اغلبِ روزها با پوششی درست مثل هم تو صف ایستاده بودن و لبخند به لب، منتظر بودن.

لباسهای یه جور پوشوندم تنشون که اگه یکیشون گم شد، راحت تر پیدا بشه. مدیریت مهد هم اتیکت های بزرگ و زیبایی درست کرده بود و  به گردنشون آویزون کرده بود. قد و قواره ش اندازه ی پلاکی بود که تو اوین گردنِ مامانشون انداختن و ازش عکس گرفتن. اما طراحی ش الحق زیبا بود. پشت اتیکتشون هم شماره موبایل آقای امینی، معاون مهد کودک که همراهشون هم بود، نوشته شده بود.

این اولین مهد کودکیه که من دیدم تو ایران پرسنلِ مرد داره و این خیلی خوبه. بچه هام تو صومعه بزرگ نمی شن.

ساعت سه و ده دقیقه ی بعد از ظهر برگشتن. خیلی بهشون خوش گذشته بود. اروند کمی گریه کرد. آخه تو اتوبوس خوابش برده بود و دلش نمی خواست بیدار بشه. اما آرتا خیلی شاداب بود هنوز. اروند زود گریه رو فراموش کرد. از حیوونایی که دیده بودن، خرسی و شیر و میمون، خیلی توجهشون رو جلب کرده بود. همچنان تا شب از این سه تا حیوونِ هیجان انگیز حرف می زدن.

سفرِ دیروز، قطعن نقش مهمی تو شکل گیری شخصیت اجتماعی شون خواهد داشت. خوشحالم که گذاشتیم برن اردو.

 

پی نوشت از آرتا و اروند: مرسی خاله ناناز (خانمِ داییشون) که با ارشیا اومدی باغ وحش و هوامونو داشتی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 9:34  توسط ساقی   | 

اختلاف نظر داریم با هم. اما خیلی چیزا رو بر حسب دانش درست می گی.

اگه می خوای منو بشناسی باید موضعت رو عوض کنی داداش!

باید به خودت فرصت بدی که عقاید نوکانتیِ من رو هم بشنوی!

اونوقت می تونیم به دردِ هم بخوریم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11:18  توسط ساقی   | 

خوابت برد؟ خوردم زمین. حواست هست؟

حالا چه وقتِ خوابه؟ از کدوم ور برم؟

اینجا کجاست؟ بخوابی گم می شیم. یادت میره که چشمامی. که پاهاتم.

وقتی رسیدیم، همونجا رو گرده هام بخواب. هر قدر عشقت کشید. آروم، آروم، آروم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 7:21  توسط ساقی   | 

همه چیز از تعریف یک خاطره از روزمرگی ها شروع شد. می خواست حال و هوایم عوض شود. می خواست خنده بر لبانم بنشیند. آخر تاب ندارد مرا بی لبخند!

داشت خاطره ای از سفرِ اخیرشان بازگو می کرد. تنها سه جمله گفته بود که ...

جوشش بود و سوزش. از پوست سرم شروع شد. در چشمانم دوید. دندانهایم یخ کرد. عروقم در هم پیچید و خون ... .

این یک توصیف بیولوژیک است یا نه، نمی دانم. اما رخ داد.

در میان معراج و هبوط، لحظه ای هزار بار رفتیم و بازآمدیم. و خدا دیگر حتا دروغ هم نبود. حتا دروغ!

مردان به تفرج به شکار درآمده بودند و آهویی را نشانه رفته. تنها یک تیر از میان هزاران، بسنده بود قلب آهو را و درید.

و شکسپیر سرود: "بودن، یا نبودن. مسئله این است. "

و تنها بخشی از مسئله این بود.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 19:41  توسط ساقی   | 

روحم را نمی بازم، حتا اگر لحظه لحظه لحظه هایم را به باتلاقِ بی برگشت زمان ببازم.

همه ی عمرم را به خاطرِ دیگرانی که دوستشان می داشتم، دوستشان می دارم، نفس کشیدم.

روحم، در تمامِ این سالها، در قفسی از جنسِ تن، در آرزوی پروازی بی بازگشت به آسمانِ تو، گوشه نشینی ساکت بود.

دارد پیرهن می درد امروز. بی قرارِ بی قرار است و حتا به خاطر تو، به خاطرِ خودِ خود تو هم نخواهد ماند. فرو خواهد مرد در خاک یا پرواز خواهد کرد به آسمانِ بی رنگ.

بخواهی یا نه. بگذاری یا نه. بمانی یا نه. بیایی یا نه.

این بار من خدا خواهم بود.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 17:57  توسط ساقی   | 

رفته بودم دفتر شیرین عبادی برای مصاحبه. تو اتاق انتظار نشسته بودم تا سرش خلوت بشه. موضوع گفت و گو سنگسار بود.

کنارم دختری نشسته بود که اضطراب و آرامش تو چهرش همنشینیِ قشنگی داشتن. از حرفایی که بین اون و مسئول دفتر خانوم عبادی رد و بدل شد، فهمیدم موکله.

 

دلارام علی

 

۲۲ خرداد، تو میدون هفت تیر، برای اینکه خواستار برابری انسانها شده بود، با باتوم چنان زده بودنش و رو زمین کشیده بودنش که دستش شکسته بود. سه روز بدون هیچ خدماتِ درمانی ای تو زندون بوده. خیلی لطف کرده بودن روزی یه تیکه یخ بهش داده بودن که دردش کمتر بشه.

حالا باید دو سال و نیم بره زندون.

برای اینکه وقتی داشتن با خشونتِ تمام کتکش می زدن و رو زمین می کشوندنش، یه عکاسِ زیرک، این صحنه از تاریخ رو ثبت کرده و دنیا تونسته این وحشیگری رو ببینه.

با دو سال و نیم زندونی شدن دلارام، این تصویر فجیع، از ذهنِ کسی پاک نمی شه؛ فقط مهر تاییدی به عمق بی عدالتی ها زده می شه.

زن و دیو رو هم از آراز بخونین.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 13:57  توسط ساقی   | 

از من پرواز کرده

و در تو مرده. باد کرده. بو گرفته. داره کرم می ذاره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 8:21  توسط ساقی   | 

نامه ای نوشتم برای نیکوس کازانتزاکیس. پیش از ارسال، پاره پاره ش کردم و ریختمش دور.

پیش از این، یک بار این کار رو کرده بودم: نامه هایی نوشته بودم برای نشانه ام. پیش از ارسال، پاره پاره شان کرده بودم و ریخته بودمشان دور.

چندی نگذشته بود، نامه هایی را که خانواده اش برایش نوشته بودند، همان طور سربسته، برگرداندند. با خبری از او، که حتا خبرِ مرگش نبود.

این یعنی چه؟

حتمن معنایی ندارد. ترامادول ندارم. سعی می کنم در درونم تجسمش کنم و زندگی را تاب بیاورم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 23:10  توسط ساقی   | 

بیست و هفتم آذر ماه احضار شدم دادگاه انقلاب برای محاکمه. دوستای وکیلم تا حالا فکر می کردن احضار نشدم چون قرار منع تعقیب برام صادر شده. به دلیل تبرئه شدن.

احضاریه رو دیروز آوردن در خونه دادن به مامانم. تو این وضع بد فرهنگی جامعه انگار از پستچی محل خجالت کشیده که هر روز واسه یه دخترش احضاریه میاد. براش توضیح داده که دلیلش چی بوده.

و جالب اینکه پستچی گفته: پس دخترای شما هم جزو ۳۳ زن تحصن کننده بودن؟

آماده هر حکمی هستم. تو کشوری که ...!

من ننوشتم، شما بخونینش.

خوبه که این وبلاگ هست. مهم نیست خواننده ش زیاد نباشه، اما دست کم خوبیش اینه که کسایی که براشون مهمم، از حال و روزم خبر دار می شن از این طریق.

اخبار مرتبط در سایت میدان

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 17:18  توسط ساقی   | 

دوستم که دیگه خیلی ضایع ست هردفعه لینکش کنم به پستم، حرف کوه زد. دلم پر زد. دستم بسته بود واسه لبیکِ بارِ عامش.

 

ساعت شش صبح با مهران پاشدیم و دوستای کوچولومون رو برداشتیم و بردیم کوه. فکر کردیم می ریم درکه، تو یکی از قهوه خونه های توی ده می شینیم و هوایی می خوریم.

 

TinyPic image

 

نخستین بار بود که بچه ها رو می بردیم کوه. آرتا و اروند معرفت به خرج دادن و با این که کله سحر بیدارشون کرده بودیم، تا "آب انار چال" (تقریبن نیمه راه آزغال چال، نام گذاری از اکیپِ خودمونه. یادم نیست بهزاد یا مهران یا من) اومدن. پا به پای ما و کمتر رو کولمون.

 

 

TinyPic image

 

یکی دو تریپ ضد حال بود، اما کلن خوش گذشت. و بعد از یک ماه و نیم، پاییز رو هم دیدم. هر چند کم ـ آخه سرم همه ش گرمِ آرتا و اروند بود ـ اما بالاخره دیدمش.

 

پی نوشت: ممنونم از خودم برای همه چی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 14:1  توسط ساقی   | 

سردردش خوب نمی شد. داشت کم کم به سرش می زد که کله ش رو بکوبه به دیوارِ سنگی. خواست بخوابه، نشد. چشماش رو با روسری بست تا همه جا تاریک بشه، باز نشد.

چای خورد، خوب نشد. رفت پای کامپیوتر و چرخی تو دنیای نِت، نشد.
نشد، نشد، نشد …
تصویر کنار نمی رفت از جلوی چشماش: یه چرخ گوشت صنعتی بزرگ بود. یکی یکی، هر کی رو که دوست داشت، زنده زنده می نداختن توش و چرخ می کردن. حتا استخونها چرخ می شد. گوشت های چرخ شده با رقصی خونین از خروجیِ چرخ گوشت، می اومد بیرون
سرش درد می کرد، درد، درد، درد. چشماش می سوخت. می بست، باز می کرد … می بست، باز می کرد … فایده نداشت.
لیوانِ آب رو پر کرد. برگه استامینوفن کدئین رو برداشت، پشیمون شد. برگه ترامادول خوشرنگ تر بود. خواست دو تا بخوره، پشیمون شد. باید با یکی شروع می کرد. خورد. یه لیوان آب هم روش.
یک ساعت بعد، کم کم همه چیز عوض شد. زیبا شد. زیبا شد. فقط صداش شل شده بود و چشماش خمار. و مهربون شده بود. اونقدر که هیچ وقت نبود.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 22:54  توسط ساقی   | 

سینا پایمرد، نوجوانی که در ۱۶ سالگی در پی یک نزاع خیابانی مردی را به قتل رسانده بود، از زندان آزاد شد.

وقتی بردنش پایِ چوبه ی دار، و ازش پرسیدن آخرین خواسته ت چیه، گفت: فلوتم رو بدید، میخوام ساز بزنم.

وقتی آهنگِ بالبداهه ش رو نواخت، سوزِ سازش، اولیای دم رو از قصاص منصرف کرد. اما تمام دارایی خانواده و فامیل سینا، برای مبلغی که خواسته بودن واسه آزادیش، کافی نبود.

پول بالاخره جور می شه. و شد. سینا دیروز آزاد شد.

آزادتر از سینا، اولیای دمِ مقتول هستن که نخواستن یه نوجوون شانس زندگی کردن رو از دست بده. ازشون ممنونم. به عنوانِ یک انسان!

کاش سینا قدرِ نفس های بازیافته ش رو بدونه و دنبالِ صدای فلوتش بره. دنبالِ صدای دلش. و بزرگ بشه. بزرگ ... بزرگ ...

پی نوشت: این خبر رو باید مرجان مخابره می کرد که پاش بد جوری فعلن تعطیلش کرده.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 9:31  توسط ساقی   | 

خاک بر سرت! مگه مجبوری وقتی نمی تونی کلمه ها رو درست جایِ خودشون به کار ببری، بری مصاحبه واسه کار؟

خب یارو حق داره اون طوری نیگات کنه وقتی می پرسه: منظورم اینه که در حالِ حاضر برایِ کاری که می کنین، حقوق یا حق الزحمه ای دریافت می کنین؟ ، جواب می دی: نه! نیازی نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 15:7  توسط ساقی   | 

یه دوستی دارم به اسمِ فرزاد، که سیستانیه. مادرش ـ اگه هنوز زنده باشه ـ خیلی پیره.

اون پیرزن معتقده که حضرت عباس ایرانیه. هر چقدر هم که با دلیل و برهان براش توضیح می دن، تو کتش نمی ره. می گه ننه جون، بیخود می گن! حضرت عباس همون رستمه که رفته بوده کربلا کمکِ امام حسین.

بهزاد، که تازگیها مد شده همه راجع به پستاش، پست می نویسن، این عکس رو گذاشته اینجا و انگار که کلی بهش بر خورده که پرچمِ نصر من الله دست سیاوشه.

نمی دونم این مسئله ـ تصویر سیاوش با اون پرچمِ نصر من الله ـ چرا اینقدر به مذاقش بد اومده. داداشِ من! این اسطوره آمیزی ها ضرری برای تاریخ نداره برادر! بذار مردم حال کنن.

بهزاد عکاسِ ماهری نیست، اما خوش ذوقه و سوژه یابیش به نظرم خیلی خوبه. اما اغلب تو شرح عکس گند می زنه.

نگو منظورت فقط اختلاطِ تاریخی بوده، توضیح ناقصت راجع به داستانِ سیاوش، سوگیرانه ست و انگار به این "آیه" یا "حدیث" (مطمئن نیستم) توهین شده که اونجا اومده. اگه منظورت این نیست، منو از شبهه درآر.

گفتن نداره که سیاوش سمبلِ پاکیه. هنوز هم خیلی جاها تو کشورمون مردم سووشون می گیرن. دهه ی اولِ محرم تو تهرون حسین پارتیه؛ اما هنوز هم جاهایی هست تو این آب و خاک که عزاداریهای عاشورا رو با شکوه برگزار می کنن و اون رو با مراسمِ "سووشون"، (سوگ سیاوشان) قاطی می کنن.  

فک کنم اون وقتی که پدر مادرهای ما صبح پا می شدن به نماز و نیت می کردن: "دوگانه ای برای یگانه"، خیلی نمازاشون از فارسی زبونایی که الان نماز عربی می خونن، مقبول تر بود.

حالا، مردم (عوام) اونقدر از تاریخ اسطوره ایمون فاصله گرفتن که برای نشون دادن پاکیِ سیاوش باید پرچمِ نصرمن الله بدن دستش. اتفاقن این حس آمیزی های تاریخی یا اسطوره آمیزی ها خیلی هم کِیف داره. من که کلی حال کردم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 20:41  توسط ساقی   | 

هستم. گرفتارم. کمتر می نویسم. برای مدتی.

پی نوشت: از جمله ی دوم خودم هم خنده م گرفت. فیگورش به من نمیاد اصلن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 19:59  توسط ساقی   | 

ـ تاثیرات ناخودآگاه عباراتی که به ذهنِ آدما می رسه، خیلی برام جالبه

ـ مثه چی؟

ـ مثه این پست بهزاد. یکی از عبارتاش درست مثه عبارتیه که من تو گوگل تاکم نوشته بودم یکی از همین روزا. شک ندارم که آوردنش تو این پست، یه تاثیر ناخودآگاهه

ـ اون پست که مالِ بهزاد نیست. مالِ یه نویسنده ی دیگه ست. اسمش رو هم پایینش آورده که. تو هم خیلی از خودت ممنونی هااا

ـ جدی می گی؟ پس چرا من ندیدم؟ بذا یه بار دیگه نیگا کنم

 

پی نوشت ۱: کلی خندیدیم به این ماجرای بامزه

پی نوشت ۲: آق بهزاد هر چقدر دوس داری واسه دلت بنویس! با هر نثری که عشقت می کشه

پی نوشت ۳: برای آقای کن فیکون

Con ficon  ، نثرت ضعیفه. بیشتر باید رو تفکراتت فک کنی تا بتونی خوب بیانشون کنی. دقت کن.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:57  توسط ساقی   | 

پاش شیکسته. از دو طرف قوزک. باید عمل بشه. درد می کشه. دیشب اصلن نخوابید. کم خونیش بیش از حده. ضعف داره.

دیشب که آوردنش، بیهوش شد و یهو همچین تو کوچه ولو شد که کمپین "حجاب" رو  کلید زدم. با یه لیوان آب قند بدون روسری دویدم تو کوچه و سعی کردم بریزم تو گلوش.

بعد از یه ساعت تو مرور صحنه ی اکشنِ بیهوش شدنش، یادم اومد که کمپین حجاب آغاز شده و ...

خواهرم حالش خوب نیست. هر چی استقامت تو آفرینشه براش آرزو می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 10:46  توسط ساقی   | 

رنگش کمی پریده بود و مضطرب بود. گفت: مامانی شیر می خوام. شیر می خوام. گفتم برسیم خونه می ریزم تو لیوان با کلوچه بخوری. آرتا قبول کرد و سعی کرد متقاعدش کنه. اما اصرار می کرد. عادتی که هیچ وقت نداشت. فک کردم تو مهد کودک یاد گرفته. عصبانی شدم. سعی کردم به روم نیارم و شرایط موجود رو بسنجم:

این روزا کنترل اعصابم رو ندارم. تو خیابون با دو تا بچه ی دو ساله با کیفها و عروسکاشون، بدون ماشین ... .

از سوپرمارکت کنار مهد کودک، شیر و کلوچه خریدم و سعی کردم کنترلشون کنم تا از خیابون رد شیم و سوار تاکسی بشیم.

بهش می گم شانس، که اون اتفاق قبل از حرکت ما به سمت وسط خیابون افتاد: اروند همه ی شیری رو که نهایتا ده ثانیه پیش خورده بود بالا آورد. رنگ به روش نبود. ترسیده بودم. آرتا هم. سعی کردم به خودم مسلط باشم. هر دوشون آویزونم شده بودن که بغلشون کنم.

وزن تقریبی شون رو هم 30 کیلوئه. بغلشون کردم. از خیابون رد شدیم. دلش می خواست شیر بخوره. هر چی سعی کردم نشد جلوش رو بگیرم. خورد. و باز بالا آورد.

بردمشون خونه ی مامان. نبودن.

در عرض یک ساعت دست کم پنج بار به شدت استفراغ کرد. می لرزید. زیر چشماش سیاه شده بود. رنگ به روش نبود.

دستم رو گذاشته بودم پشتش رو ماساژ می دادم. شاید هم تسلایی برای خودم. آرتا آویزونم شده بود و گریه می کرد.

مهران ساعت سه صبح رفته بود گلپایگان. گفته بود زود برمی گرده. حالا ساعت پنج عصر بود و باید تا حالا می رسید. زنگ زدم بهش: ـ کجایی؟

ـ هنوز راه نیفتادم. شرمنده. اوضاع چطوره؟

ـ خوبه. همه چی  رو به راهه. سعی کن تو راه بخوابی.

حدود ده شب رسید. له بود. اروند تمام داروهاش رو بالا آورده بود. مجبور شدیم دوباره ببریمش دکتر تا دارو تزریقی بهش برسه.

حالا بیست و چهار ساعت گذشته. اروند آروم خوابیده و آرتا هم کنارش. مهران دراز کشیده پای تلویزیون و منم هی تایپ می کنم و هی پاک می کنم. این آرامش می ارزه به اینکه دیگه کلاس نرم. نه؟

اینا رو نوشتم به قول آراز "برای ثبت در تاریخ". باید یادم بمونه چطوری گذشت. چرا گذشت. چی شد که ...

پی نوشت: دوقلوها از من بیشتر به تو احتیاج دارن بابایی. سعی کن حالت خوبِ خوب باشه.

یه پی نوشت دیگه: چی می شد که آدما خودشون رو سانسور نکنن تا ...

اصل مطلب: تف به این زندگی سگی. تف! تف! تف!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 23:34  توسط ساقی   | 

حالم بده و مورچه ها باز ردِ همو گرفتن تو صورتم و هی سلول به سلول رو پوست صورتم حرکت می کنن.

حالم بده و توی قلبم هی خالی می شه. خالی می شه. خالی می شه.

سرم گیج می ره و دلپیچه و اسهالِ یک روز در میون، شده یه تیکه از واقعیتِ من.

تخم بلدرچینی که تو گلوم دراومده بود، به تخم بوقلمون تبدیل شده و هی داره بزرگتر و بزرگتر می شه.

خون. خون. خون. یه طرفِ شکمم باد کرده مثه یه توپ رو به بیرون و طرفِ دیگه داره مثه یه بیضی عمودی، رشد می کنه.

هنوز چهار پنج ماهی مونده که پدیده ی "خونفشان" دوباره از سر گرفته بشه. هنوز فرصت دارم.

اوندفعه چار چنگولی چسبیده بودم به زندگیِ عاریتی. ایندفعه زندگی در من مرده. در رحِمِ پوسیده ی من.

مورچه ها سلول به سلول رو پوستِ صورتم حرکت می کنن. قلقلکِ تلخی داره رژه رفتنشون.

موهای سرم درد می کنن و پوستِ سرم سِر می شه. توی سرم یخ می کنه. چشمام سیاهی می ره و اونقدر درد می کنه که می خوام با پنجه ی دو دستم از کاسه درشون بیارم.

می گه الان جلسه دارم، حالا خسته م، دیگه باید ناهار بخورم، نمازم رفت دست از سرم بردار، دارم عارُق می زنم. باید ناخونامو سوهان بکشم. وقتِ ج...، باید بخوابم. باید بخوابم. آآآآخ دکتر جون کجایی؟؟؟

"مرگ" شیرین نیست؛ تماشاییه. اما من به تماشاش نمی رسم. قرعه ی اجراش این بار به نامِ من در اومده.

گفتم: نزن محسن. می خوام نفس بکشم. هنوز خیلی کارا هست که باید انجام بدم. فقیه اندر سفیه، نیشخندی زد و شلیک کرد: عقاید نوکانتی ... عشق پانزده سانتی ... ز سفره چه می جویی ... با خودت چه می گویی ... امممممممم .... گیدوگیدو گیدوگیدو گیدوگیدو

چرا زد؟ اونکه دوسم داشت! حالام داره. بیشتر، بیشتر. لعنت به صادق هدایت و بوف کورش. لعنت به صادق هدایت و بوف کورش.

پیت حلبی با طنابی ناگسستنی گره ی کور خورده به قطار پرسرعت. پیت حلبیه جونش داره از ...، قطاره مستِ سرعتش داره می تازه. می تازه. می تازه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 14:56  توسط ساقی   | 

انسانها غالبن منطقی رفتار نمی کنند، اما به منطقی جلوه دادن رفتارشان سخت گرایش دارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 14:5  توسط ساقی   | 

"با شمع و چراغ و آینه

تنگ بلور و ماهی

نوروز را به خانه ی خاموش می برم

هر چند، هنگام بهاران

در شهر یک ترانه نباشد

هر چند هنگام بهاران

در شهر یک آشیانه نباشد

...

دلم می خواد باور کنی که همدلی ما رو نه مرزهای جغرافیایی و نه مرزهای زمانی از بین نخواهد برد. حتا اگر این دوری سالها طول بکشه و هر دوی ما تغییراتی کنیم که هرچند هم متفاوت باشه، اما اونقدر همدل هستیم که این تغییرات رو با هم در میون بذاریم و ازش حرف بزنیم ... ."

پی نوشت:

دلم هواتو کرده، دووووست.

کارتی که پشتش اینا رو برام نوشتی، اسمش این بود: دلفین، روح آزادی

یادت میاد اینا رو کی برام نوشتی؟ بت می گم:

11 شب، 20 فوریه 2000

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 9:28  توسط ساقی   | 

بعضی صداها، از بس بلندن، شنیده نمی شن.
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 11:37  توسط ساقی   | 

می دونی جمع "مهم" چی می شه؟

بپا! سنگر بگیر! خیلی خطرناکه حسن!

سعی کن چن تا چیز با هم برات مهم نشن!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 10:12  توسط ساقی   |