تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

پشتت به کوهی باشه که منم.

قلبت سرشار از عشقی باشه که رهاییه.

این شب، آبستنِ خورشیدیه که تویی.

گناهِ تو دانستن و خواستنه.

و در برابر استبداد، گناهی بزرگتر از این نیست.

قوی باش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 20:40  توسط ساقی   | 

چادرش رو به دندون گرفته بود و به سختی راه می رفت. شوهرش، چند قدم جلوتر از اون حرکت می کرد. همیشه همین طوره. هر وقت تو کوچه می بینمشون، با همین ترکیب راه می رن. اهلِ روضه و جلسه و اینجور چیزاست.

سلام کردم. حاج آقا زیر لب جواب داد یا نداد، نشنیدم. همیشه همین طوره. رفت و نموند. حاج خانوم وایساد به احوال پرسی. این اولین بار بود که وامیستاد با من احوال پرسی می کرد. انگار تو این یک سال سبک سنگین کرده بود و حالا از گزینشش سربلند بیرون اومده بودم که داشت برام مادری می کرد. نون گرفته بودم، تعارفش کردم: بربری داغِ حاج خانوم، بفرمیایید. برکتِ خداست، بفرمایید!

هول هول حرفش رو زد که خیلی از پیرمرد (شوهرش) جا نمونه: می گما! مادر! هر وق خواسسی بری جایی یا کاری چیزی داشتی، بچه ها رو بذار پیشِ من. به خدا جدی می گم. بی تارُف! یه دوستی هم دارم، افسره؛ خانومه هاااا! اما افسره. تو کوچه رو به رویی می شینه. هر وق کار داره بچه شو می ذاره پیشِ من. خلاصه تارُف نکن مادر. یا بیارشون پیشِ من، یا بگو من بیام بمونم پیششون به کارات برس.

پرواز می کنم به خیابون معلم. جلوی دادگاه انقلاب. ۱۳ اسفند تنها جناب سروانی که با ملایمت وظیفه ش رو انجام می داد، خانومی بود که اصرار داشت پاشیم بریم به خونه تکونی مون برسیم و به فکرِ شوهر و بچه هامون باشیم. گفتم پس تو اینجا چی کار می کنی؟ چرا سرِ خونه زندگیت نیستی الان؟ گفت دارم کارم رو انجام می دم و بابتش حقوق می گیرم. اما شما دارین فقط خودتون رو به دردسر می ندازین. آخرش هم این چیزا که می گین حق هم باشه (برابری حقوق زن و مرد) به جایی نمی رسه.

پرواز می کنم تو وَنی که ما رو باهاش از منکرات و مفاسد وزرا بردن اوین. جناب سروانایی که وظیفه ی نگهبانی از ما رو داشتن، دو تا خانومِ جوون بودن که موقعِ سوار شدن به ون، رییسشون، که یه آقا بود و یادم نیست درجه ش چی بود و اصلن لباس فرم داشت یا نه، خیلی بد باهاشون برخورد کرد. یکی از اون خانوما محضِ سوار شدن به ماشین، شروع کرد خط و نشون کشیدن برای ما. دوستای جوون تر، جوابش رو دادن. محبوبه از بچه ها خواست که ساکت باشن. گفت که این خانوم، داره وظیفه ش رو انجام می ده وگرنه خصومتی با ما نداره. این بار جناب سروان شروع کرد فحاشی کردن به محبوبه و باز خط و نشون کشیدن و باتومش رو می کوبید تو دستش به نشانه ی تهدید.

کلید رو می ندازم به قفل در و می رم تو حیاط. مزه ی دهنم تلخه. چشمام سیاهی می ره. مدتیه تلو تلو می خورم وقتِ راه رفتن. حالا شدتش بیشتر شده. یاد پیرزن می افتم و دلسوزیِ مادرانه ش واسه من و بچه هام. تصویری جلوِ چشمم نقش می بنده که آرتا و اروند رو بردم خونه ی حاج خانوم و وقتی می رم بیارمشون، می بینم، جناب سروان هم اومده دنبالِ بچه ش.

این خانوم رو کجا دیدم؟ جلو دادگاه انقلاب؟ تو ونی که مارو برد اوین؟ تو پارک لاله موقعِ گیر دادن به حجابِ خانومهای خوش پوش؟ ۲۲ خرداد تو میدونِ هفت تیر وقتی داشت زنها رو می زد؟ تو عکسای جلوی استادیوم که با بچه های کمپینِ ورزشگاه درگیر شده بودن؟

یا قراره فردا ببینمش؟ تو دادگاهِ انقلاب؟ وقتی دارم محاکمه می شم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:51  توسط ساقی   | 

هی خودم را نبشِ قبر می کنم و تشریح.

چقدر نهفته دارم در تاریخم.

بازخوانی چیزِ خوبی ست.

و سخت!

پی نوشت: هی تو! از خیالت هم نگذره که بی خیالت شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 14:57  توسط ساقی   | 

می دونین این کیه؟

جیگرِ منه. عسلِ منه. عشقِ منه.

حیف که موهای به این قشنگی ش رو مجبور شدم کوتاه کنم. اون موقع ها وقتی می خواست موهاش رو خودش جمع کنه، این کار رو می کرد:

می بینین بچه م چقدر هنرمنده! به جای تِل، از شلوارکش استفاده می کنه.

پی نوشت: حسین تو رو خدا! تو رو خخخخخدا! عکساشون رو بریز رو سی دی بده بهم. پارسال هم یه سری عکس ازشون گرفتی. آرتا داشت نون سنگک می خورد. یادته؟

بازم پی نوشت: نسرین می خوام بشینم خونه؛ از همسر داریم گذشته، پسر داری کنم که معدلشون 20 بشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:40  توسط ساقی   | 

لحظه ی رپیثوین است.

زانو می زنم در برابرت

و دستها و چشمهایم را به سویت بلند می کنم:

ابرها را فوت کن

از برابر چشمهایش

می خواهم زیبا شوم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:0  توسط ساقی   | 

۱- ...

۲- گفتم نمونم. خودت خواستی. دیر نشده. هنوز منتظرم. برو یا برم.

۲- تلخه! پنجره باز باشه و کسی منتظر نباشه واسه شنیدنِ سلامِت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 8:51  توسط ساقی   | 

سه سال پیش بود. اواخر آذرماه سال 83. یعنی مصادف با همین روزا. مدیر روابط عمومی هتل پارس کرمان زنگ زد بهم که: جشن ملی یلدا بر گزار می کنیم با حضور هنرمندای بزرگ سینما و تلویزیون. موسیقی و مهمونی مفصل داریم و تور کویری و آیین یلدا رو هم کامل به جا میاریم.
گفتم که خبرنگار و عکاس می فرستم. مدیرعامل ازم خواست که خودم برم. سرویس عکس هم برنامه رو جدی نگرفت و نیومد. کلی چونه زده بودم که اکیپمون چهار نفره باشه و آخر هم تنها رفتم.
برنامه ی درخور و کاملی بود. خصوصا توری که برای دیدن کلوتها ترتیب داده بودن عالی بود. البت کاستیهای فنی داشت، اما برای من چیزی داشت که این روزها بعد از سه سال، برام خیلی مهم شده.
شب بود و کویر بود و سکوت نبود اما. هزار نفری بودیم تو کمپ کویری شهداد با اون ساختار زیبا و هیجان انگیزش تو دلِ کویر لوت. برنامه، خواننده ی پاپ داشت که آهنگای لوسانجلسی رو بازخوانی می کرد و اغلب همسفرها تو کفِش بودن. برنامه ی شتر سواری داشت که چه سر و دستی می شکستن مردم براش. شترهای بدبخت از بس زانو زده بودن و هی سوار و پیاده کرده بودن، از پا در اومده بودن. آخرش هم یکی از شترها عصبانی شد و کم مونده بود یه بچه رو به کشتن بده که یکی از پرسنل تر و فرز هتل، وارد عمل شد و نجاتش داد.
با موسیقیِ بلوچی خیلی حال کردم. و با شکوه قپوز (ساز محلی آذربایجانی) عاشیق عمران و رقص زیبای آذری پسرش. هنرمندیِ اونا جزو برنامه ی تور نبود. مهمون بودن و کویر لوت مردای کوههای بزقوش رو به وجد آورده بود. عاشق عمران ساکن کرج بود و من وسط کویر لوت باهاش آشنا شدم. دو ماه بعد که زنگ زد برای اجرای کنسرتش تو تالار وحدت دعوتم کنه، استراحت مطلق بودم و نتونستم برم.
همه ی اینا رو گفتم که برسم به گروه 11 نفری دف نوازا. جوونای کرمان که طنین سازشون گوش صبور کویر رو می نواخت و ستاره های آسمونش رو به رقص واداشته بود. دور آتیش بزرگی که گوشه ای از کمپ برافروخته بود، با هر ضربه ای که به دف می زدن، انگار یازده نفری، دارن می کوبن رو دلِ من. از بس که هیجان زده شده بودم. و چه شورانگیز بود.
آخرین مرحله ی تور، ضیافتِ مفصل شام بود که همزمان باهاش، خشایار، دوستی که تو تور باهاش آشنا شده بودم، منو به استاندار کرمان و فرماندار شهداد معرفی کرد. مشغول صحبت شدیم و مهمونا شام خوردن و کم کم سوارِ ماشینا شدن. صحبت آقای فرماندار که الحق دلش پر از دغدغه های شهرِ کویریش بود، گل کرده بود و بحث دیگه به خارج از حوزه ی رسانه ای کشیده شده بود. تربیت آذربایجانیِ من اجازه نمی داد که بپرم وسط حرفش و بگم که داره دیر می شه. که یکی از کارگرا گفت اتوبوسها دارن حرکت می کنن و اگه اینجا بمونین، دیگه حالاحالاها موندین.
آقای فرماندار منو به آخرین اتوبوس در حال حرکت رسوند و رفت. و چه خوب شد که سوار اون اتوبوس شدم، هرچند از هم گروهی های خودم جدا افتاده بودم و این یه بی نظمی بود.
دلم می خواست با دف نوازا صحبت کنم واسه تکمیلِ گزارشم و از قضا سوارِ اتوبوسِ اونا شده بودم. تو مسیر باهاشون مصاحبه کردم. یکی از اونا ازم شماره تلفن خواست و منم به همه شون آدرس سایت و شماره تلفن ها و شماره موبایلم رو دادم.
یک ساعت از نیمه شب گذشته بود که رسیدیم هتل. تقریبا بیهوش شدم و صبح هم خواب رو به صبحانه ترجیح دادم. هنوز خواب بودم که تلفن زنگ زد. منتظر کسی نبودم. مهران هم که اون ساعت کلانتری بود. گوشی رو برداشتم و در کمالِ ناباوری، صدای لرزونش رو شنیدم: "من سبحان هستم."
خواست که منو ببینه و باهام حرف بزنه. دودرش کردم و مودبانه گفتم: طبق برنامه یه ساعت دیگه قراره بریم شهر رو ببینیم تا بعد از ظهر و بعد هم درگیرِ جشنِ یلدا هستم. حس کردم اگه روش می شد، می گفت که می خواد خودش کرمون رو نشونم بده. اما به معرفی چند جا اکتفا کرد.
گروه ما تو این قسمت از تور، هفت هشت نفر بیشتر نبود. خانم نظرعلی که نماینده ی تعدادی از آژانسها بود و برای ارزیابی تور یلدا اومده بود. دو تا پسراش که 19 و 20 ساله بودن. یه آقای گرافیست که همراهِ همسر و دخترِ سه ساله ش بود. و من. مریم دی جی و پدرش هم ترجیح دادن تو لابیِ هتل بمونن و با نشریات محلی مصاحبه کنن و به مشتاقان امضا بدن و باهاشون عکس بگیرن. ما مهمونای ویژه ی تورِ یلدا بودیم و کرمان گردی، پکیج ویژه ی ما بود. بازار و یخچال و چند اثر تاریخی رو دیدیم و ناهار رو تو باغ شازده ی ماهون خوردیم.
خانم نظرعلی برام گفت که چقدر دلش می خواسته پسر دوقلو داشته باشه و خدا با یازده ماه فاصله بهش داده پرهام و پادرا رو. و روم نشد بهش بگم که منم همین آرزو رو دارم. و باور نمی کردم که سالِ بعد مصادف با همون روزا، آرتا و اروند رو تو بغل بگیرم و نوبتی بهشون شیر بدم. پرهام دائم تو فکرِ برنامه ریزی واسه پارتی ش بود و خرید سوقات واسه دوست دخترش. پادرا که دانشجوی مهندسی کشاورزی بود و به هنر علاقه داشت، با من دمخور بود. آقای گرافیست هم سعی می کرد خانمش با من خیلی مراوده نداشته باشه. آخه چند تا سوال اساسی تو ذهنش ایجاد کرده بودم درباره ی تفاوتِ حقوق زن و مرد.
عصر تو هتل بودم که باز سبحان زنگ زد. کاری نداشتم تا شب، اما مقدماتِ کارِ جشن رو بهونه کردم. گفت که میاد هتل و اگه فرصت داشتم باهام حرف می زنه. اگر نه، مزاحمم نمی شه.
نمی دونستم با این پسرِ محجوبِ کرمونی چطور برخورد کنم. نهایتا 19 ـ 20 ساله بود. ریز نقش و سبزه رو.  با نهایتا 167 سانت قد و 60 کیلو وزن. چه کاری می تونست با من داشته باشه. چی می خواست بگه که اینطور صداش می لرزید و اینطور اصرار می کرد؟
خودم رو آماده کردم که عصبانی نشم ازش و تحقیرش نکنم یه وقت. اما بهش بفهمونم که ...
توی لابی منتظرش نشستم. اومد. از فرط هیجان عرق کرده بود و رنگش پریده بود. و من تو فکر مهران بودم که چقدر عصبانی می شه وقتی بهش بگم دلم نیومد غرور اون بچه رو بشکنم و خواستم که با احترام به حرفاش گوش بدم.
گارسون اومد که سفارش بگیره. سبحان گفت که چیزی میل نداره. من هم فقط چای سفارش دادم که فکر نکنه خیلی دارم تحویلش می گیرم.
به ساعتم نگاه کردم. گفت: خیلی وقتتون رو نمی گیرم. قول می دم. و شروع کرد به حرف زدن.
چند جمله ی اولش رو خوب نفهمیدم. 5 دقیقه ای گیج بودم و حالم از خودم به هم خورده بود. از حماقتم. از فکرایی که کرده بودم.
از خدا حرف می زد و اینکه فلسفه ی آفرینش، محبته. از آرامش حرف می زد که نهایتِ راهِ بشریته. از صلح حر می زد که دنیای ما چقدر بهش نیاز داره.
گیج بودم که این پسر اومده اینا رو واسه چی به من بگه.
گفت که تو چشمام حسی رو دیده که ناگزیرش کرده از حرف زدن با من.
اما دلیلش رو خواست که رازی باشه بین من و اون. و من هم قول دادم بهش.
حالا من بودم که حرف می زدم. از اینکه رابطه ی انسان ـ خدا، کاملا فردیه. که هر کی خدایی داره با تعریف های خودش. که من خدایی دارم که خودم آفریدمش. باهاش حرف می زنم. باهاش راه می رم. سرش داد می کشم. دستش رو می گیرم و گرم می شم. و در وجود بیکرانش غرق می شم.
از اون لرزش صدا دیگه خبری نبود. تو چشمام زل زده بود و هر چی می گفتم، با تمام وجود قورت می داد و من داشتم از خودم خجالت می کشیدم. از اینکه دارم بالبداهه حرفهایی می زنم که اصلن نمی دونم چیه و از کجا اومده. و این پسر طوری نگاهم می کرد که انگار یه پیامبرِ جدید کشف کرده.
اما نمی دونستم که اون پسر بچه ی سبزه رویی که بهش ترحم کرده بودم و اجازه داده بودم به دیدنم بیاد، نیرویی در من خلق کرده که تازه خدای خودم رو کشف کنم. من به همه ی حرفهایی که می زدم اعتقاد داشتم و اینو نمی دونستم تا اون موقع.
چرا به حرفاش خوب گوش نکردم؟ چرا اسم "مادر" یادم نمیاد؟ چرا شماره تلفنش رو گم کردم؟
سبحان! این روزها که خدای پست مدرنِ من ازم پرواز کرده، به تو و خدای مهربونِ شرقیِ تو خیلی احتیاج دارم.
سبحان! این روزها کشف تازه ای کردم: که خدای من فقط گاهی مالِ منه. وقتی خودخواهانه می خوامش، قهر می کنه و می ره. که آرامش، نهایتِ راهِ بشریته. که فلسفه ی آفرینش، محبته.
سبحان! این روزها تازه کشفت کردم. که تو، اومده بودی که من رو در خدای خودت زنده کنی.
پسرِ ریزنقشِ کویری! به اون نگاهِ شکافنده ت احتیاج دارم و به آرامش و ایمانی که وقتی از خدا حرف می زدی، در تو موج می زد.
سبحان! این روها که اینقدر به تو و شادی های عارفانه ی گروهی ت، به تجلی خدایِ گروهی تو، به طنینِ سازت و به مستیِ درونت در زمانِ نواختنش احتیاج دارم، کجایی؟
یک ماه و نیم دیگه کفش های آهنی م رو پا می کنم و دنبالت می گردم. اونقدر، تا پیدات کنم. تا اگه این بار خواستی پرواز کنی، بی من نپری.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 16:18  توسط ساقی   | 

ماجرا از ذهنِ من شروع شد. در حقیقتِ من بودی، که ناگهان در واقعیتِ من هم ظهور کردی. پرسیدی که "چه می گفتی به من؟"

گفتم. گفتی. گفتم. گفتی. گفتم. گفتی. پرسیدم. برآشفتی.

همه چیز از یک پرسشِ انتزاعی شروع شد. و تو، چنان ملموس پاسخ می دادی، که انگار سخنگویِ خدایِ منی.

نه عزیزم. نه! آنچه آزارم می دهد، حادثه ها نیستند، آدمها نیستند، اندیشه ها ـ حتا ـ نیستند، عملکردها نیستند.

از دردی سخن می گویم که نمی شناسی اش شاید. این قصه را شنیده ای؟:

"مادری مهربان بود و فرزندی شاداب. و عشقی توصیف ناپذیر در میانشان.

یک روز که کودک، خندان و لِی لِی کنان از مدرسه بازگشت و به شوقِ دیدار مادر، زنگِ در را به صدا در آورد، مادر با صورتی بی روح بیرون آمد. دست بر سینه ی کودکش گذاشت و او را به عقب راند. در را بست و دیگر او را به خانه راه نداد."

مهربانم! در پیِ پاسخِ "چرا"یی هستم که جان، کمترین بها برای یافتنِ آن است.  گاه، خسته می شوم و تلو تلو می خورم. و در این میان، تنه ام  گاهی رهگذران را می آزارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 10:38  توسط ساقی   | 

چقدر هی بنویسم و پاک کنم!

چقدر هی بنویسم و پاک کنم؟

چقدر هی بنویسم و پاک کنم؟!

مرگِ مولف این بار زودتر اتفاق افتاده انگار.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 21:17  توسط ساقی   | 

دلم بدجوری هواشو کرده تو این روزای تنهایی و بایکوت.

کلیک می کنم رو اسمش. ارور می ده. 

کی از این آسمونِ بی خورشید رد می شی شهاب؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 15:33  توسط ساقی   | 

پی نوشت: این عکس تو شیراز گرفته شده. برای من ایمیل شده بود این عکس اما منبع اصلیش اینه.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:47  توسط ساقی   | 

شش هفت ماه پیش:

آرتا: مامانی جیش دارم.

اروند: منم دارم.

آرتا: تو ندارییییی. من دارَ  َ  َ  م.

اروند: منم دارم. چرا چرا منم دارم.

من: باشه دوتاتون با هم بیاین تو دستشویی.

و آرتا در حالی که اروند داره جیش می کنه، همچنان اصرار می کنه که اون جیش نداره.

من: ببین مامان اروند داره جیش می کنه؟!! داداشی ت هم جیش داشت خب!

آرتا: نه! این جیش اروند نیست! جیشِ آقا مزدارانیه (مدیرِ ساختمون)

این ماجرا تا دو سه ماهی ادامه داشت و من همواره دلهره داشتم آقای مزدارانی تو راه پله باشه و با این دیوارای زپرتی که ساختمونِ ما داره، صدای بچه ها رو بشنوه.

سه ماه پیش:

آرتا: مامانی این سَریتو (روسریتو) سر کن.

من: نمی شه مامانی. آخه خاله ی آتا (پدر من) فوت کرده. نمی شه اینو سر کنم.

آرتا در حالی که سرش رو به راست خم می کنه می گه: باشه.

چند روز بعدش من روسری بنفش مورد علاقه ی آرتا رو سر می کنم و آرتا می گه: نه مامانییییییییی! اون سری رو سر نکُُُ ُُ ُُ ُن! خاله ی آتا توش تُف کردههههههه!

 

باز همون حدودای سه ماه پیش:

آرتا: مامانی پی تی (پی پی) دارم.

می برمش دستشویی و در حالی که کارش رو داره انجام می ده، به تحلیل ماجرا می پردازه: یه موتور کردم. یه قطار کردم.

روز بعد همون ماجرا تکرار می شه و باز هم آقا به نقدِ ماجرا می پردازه: یه آقا کردم که چش داره. با دو تا کشِ (کشِ موی سر) خاله سارا.

ماه پیش:

آرتا اسباب بازی رو از دستِ اروند می کشه و هلش می ده. اروند گریه می کنه. سر و صدا که بالا می گیره، من واردِ ماجرا می شم:

آرتا! کار خوبی نکردی پسرم که لِگو رو از دستِ داداشت کشیدی!

آرتا: اِِ  ِ  ِ  ِ  ِ ! به بابا می گممممم!

من: حرفِ خوبی هم نزدی! یعنی چی که به بابا می گم؟

این ماجرا دو سه روز ادامه پیدا می کنه و آرتا سرِ هر چالشی همین تهدید رو به کار می بره. روز آخر می گه: به بابا می گم گوشِت رو ببُره!

من در حالی که به شدت اخم کردم و صدام رو هم کمی بالا بردم: حرفت خیلی زشت بود! برو تو اتاق و به کارِت فکر کن!

آرتا در حالی که جلوِ من وایساده، چشماشو می بنده: اِ  ِ  ِ  ِ  ِ! من خوابیدَ  َ  َ  َ م!

وقتی از خاله شیما (مربی مهدکودک) ماجرا رو پیگیری می کنم، می گه که آرتا رو نشونده پیشِ ایلیا که خیلی شرّ ِ تا کمی روش باز بشه و خیلی آروم نباشه.

هفته ی گذشته:

دارم با اروند حرف می زنم و قربون صدقه ش می رم. آرتا هم رفته تو خونه شون (چادرِ دو نفره ای که برسام و بابا مامانش بهشون هدیه کردن) داره بازی می کنه.

اروند یهو به من می گه: چرت و پرت نگو!

من: چی! حرفِ بدی بودهاااا! دیگه تکرارش نکن!

اروند: مازیار (همکلاسی ش) می گههههههه! بَده؟ تکرار نمی شه. ببخشید! منظورم نیلوفره! (این تیکه از ترانه ی گروه فارِز تکیه کلامش شده)

چند دقیقه بعد اروند بی مقدمه دوباره به من می گه: چرت و پرت نگو! (از عباراتی که سجع دارن، خوشش میاد و کنار هم بودنِ چرت با پرت، براش جالبه)

من در حالی که قیافه ی عصبانی به خودم گرفتم: برو تو اتاق! به حرفِ بدت فکر کن و هر وقت پسرِ خوبی شدی بیا بیرون!

اروند در حالی که دستاشو به قصدِ به آغوش رفتن باز کرده به سمتِ خونه شون می ره: آآآآرتاااااا مامانی منو دعوا کَ  َ  َ رد. بیا دعواش کُ ُ ُ ُن.

آرتا از چادر میاد بیرون و اول داداشش رو بغل می گیره و می گه: تو رو دعوا کرد؟

بعد رو می کنه به من و در حالی که اخماشو به شدت کرده تو هم: چرا دعواش کردی؟ بی ادب!

بعد می ره سمتِ میز و دو تا دستمال کاغذی بر می داره. یکیش رو می ده به اروند و می گه: بیا بریم پاکش کنیم.

دو تایی میان سمتِ من و شروع می کنن به پاک کردنِ من. دارم از خنده منفجر می شم و سعی می کنم خودم رو کنترل کنم. کارشون که تموم می شه، می رن تو چادرشون و مشغولِ بازی می شن.

دفعه ی بعد که باباشون هم خونه ست، اروند باز از دستِ من و باباش، به آرتا شکایت می بره و این بار، آرتا میاد هر دومون رو دعوا می کنه. تشریحِ صحنه با جزئیاتش خیلی سخته. باید فیلمش رو می گرفتم و می ذاشتم اینجا.

بعد از دعوا کردنش، من صورتم رو گرفتم تو دستام و یعنی که ناراحتم. و دارم به شدت می خندم. باباشون هم صورتش سرخ شده و پف کرده. از بس که خنده ش رو نگه داشته.

دیشب:

چشمِ راستِ اروند، در اثر سرماخوردگی ملتهبه و هی بار میاره. برای دومین بار میخوام توش قطره بریزم و اروند می دونه که این کار رو دوست نداره.

باز می ره سراغ آرتا که خوابیده رو پای باباش. آرتا با لبخند بهش می گه: مامان قطره بریزه خوب می شی. باشههههه!

اروند مقاومت می کنه و من مجبور می شم دستش رو بگیرم. باز موفق نمی شم و باباش به کمک میاد. دستاش رو می گیره و من پلکش رو از هم باز می کنم و به زور قطره رو می چکونم تو چشمش.

هوار می زنه و اشک می ریزه. چند لحظه بعد، میونِ گریه ش چشم تو چشم من می دوزه و می گه: کارت درست نبود!

از شرمندگی نمی تونم سرم رو بیارم بالا. از بس که این بچه مدنی برخورد کرد باهام و من از خشونتی که به کار برده بودم، تا ابد شرمنده ام.

امروز صبح:

برای آرتا و اروند، چهار تا شیرینی تر آوردم که بخورن. آرتا که ماشاالله چشمم کفِ پاش اشتهاش به من و باباش رفته، سه سوت هر دو رو می خوره. بعد از چند دقیقه می گه: بازم شیرینی می خوام.

من: دیگه تموم شد مامان جان. بازم می خریم. فعلن دیگه نداریم.

آرتا گریه می کنه و اصرار می کنه که بازم شیرینی می خواد. من مشغول کارا هستم و دارم توضیح می دم که دیگه شیرینی نداریم و آرتا نباید گریه کنه که ناگهان گریه ش قطع می شه. سرم رو به طرفش بر می گردونم و می بینم که داره شیرینی می خوره و لبخند می زنه. اروند هم نشسته کنارش و داره دست و پاشو بوس می کنه. نازش می کنه و می گه: بخور داداشی! نوش جان!

اروند شیرینیِ خودش رو داده به آرتا و از خوردنِ آرتا داره لذت می بره. اشک تو چشمام جمع می شه و بغلش می کنم و می بوسمش: از اول هم که گفتم تو بودای منی عزیزم!

اروند: اِ! بودا چیه مامانی! من اروندم! بودا چیه!

 

پی نوشت: هر آدمی دلیلی برای نفس کشیدن داره. از خودم شرمنده ام که فعلن تنها دلیلِ نفس کشیدنم این دو تا دوستِ کوچیکمن. وای بر من! اگر نتونم خودم رو ارتقا بدم و اگر نتونم دلیلی کوچیک باشم از هزاران دلیلشون واسه زندگی!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 11:45  توسط ساقی   | 

تجربه ی سختیه. سه روزِ اول، گیج می زدم و گاهی قاطی می کردم. انگار داره کم کم دستم میاد که باید چی کار کنم.

این کتابا و جزوه ها! این کتابا و جزوه ها! اگه نبودن، این همه سردرگمی رو به کی منتسب می کردم؟

خیالای بدی به سرم می زنه. مدتیه؛ اما تازگیها هم خفن تر شدن و هم دفعات به سراغم اومدنشون زیاد شده.

جهد کردم که تاب بیارم. می زنم بیرون. حوصله ی هوای آزاد و آفتابِ نابِ پاییزی رو ندارم. حوصله ی راه رفتن ندارم. حوصله ی دیدنِ مردم رو ندارم. پناه می برم به خرابات. جام نیست دیگه اونجا هم. کم کم باید بپذیرم اینو.

توی خرابات، ساقی می گه: اینقدر استرس نداشته باش. سعی ت رو می کنی. قبول نشدی، سالِ بعد. خب مسئولیتت زیاده. فکرِ بچه ها، فکرِ قسطِ خونه، فکرِ گرونی، فکر ...، حواست می ره به اینا. خیلی وقت هم هست که درس نخوندی و طبیعیه که نمی تونی متمرکز بشی. سعی ت رو بکن اما اگه نشد، سال دیگه ان شاء الله.

می رم طرفش که دستاش رو بگیرم، بذارم رو چشمام و گریه کنم. یادم می افته که نباید، نباید، نباید این کار رو بکنم. اشکام رو قورت می دم و تلخند می زنم. چطور باید آماده ش کنم؟ چطور باید بهش بگم؟ اصلن باید بگم؟

دو ماهش رو هدر دادم. دو ماهِ دیگه ش رو دارم سعی می کنم هدر ندم. تصورِ اینکه بعد از پایانِ این مدت، از تو این غار چی میاد بیرون، کی میاد بیرون، دست از سرم بر نمیداره.

چشمام رو می بندم و سعی می کنم خودم رو سرپا، محکم، و پرانگیزه تجسم کنم. ماسکِ بی رنگی رو می بینم که صورتم رو پوشونده. سرد می شم. سرم گیج می ره. دنیا می چرخه. کنده می شم ازش. پرت می شم و به آسمان سقوط می کنم.

باید عادت کنم. نفرین به عادت!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:1  توسط ساقی   | 

نمایش کرامت انسانی از سوی ضابطان قضایی جمهوری اسلامی ایران رو نیما منتشر کرده.

در کشور ما شکنجه وجود نداره. در فرهنگِ دینی که حاکمیتِ ایران بر پایه ی اونه، توصیه شده که با اسیر، مدارا شه. این عکسها به خوبی تحققِ این اندیشه رو به تصویر کشیده.

بحثی نیست در اینکه، توزیع کنندگان مواد مخدر ـ به فرض اینکه افرادی که اینطور وحشیانه ضرب و شتم می شوند، قاچاقچی باشند ـ مجرمند.  

بحث این است که این حضرات، با تاکیدشان در به تصویر کشیدنِ پی در پیِ این صحنه ها چه پیامی برای مردم ایران و مجامع جهانی دارند؟

بیست و دوم خرداد هشتاد و پنج، دلارام علی تو میدون هفت تیر این پیام رو دریافت کرد. چنان زدن و روی زمین کشیدنش که دستش شکست و لباس از تنش در اومد. واسه انتشار عکسش، دو سال حبس بهش دادن. آخه عکس رو خودشون منتشر نکرده بودن که بگن طرف شرور و قاچاقچیه. سیزدهم اسفند هشتاد و پنج پوتینِ نظامیِ مردی که لباسِ شخصی داشت، این پیام رو به من منتقل کرد. فکِ یکی دیگه از دوستانم چنان به پله ی مینی بوس اصابت کرد که خون از دهنش جاری شد. هجدهم اسفند ماه همون سال، پای مینو جلوی خانه ی ملت؟؟!! در بهارستان از زانو تا مچ سیاه و کبود شده و دو برابرِ حالتِ عادی چاق شده بود.

ما اما قاچاقچی و شرور و دزد نبودیم. بودیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 8:55  توسط ساقی   | 

آقای عزیز
این نامه زنی احمق است
آیا قبل از من زنی احمق به تو نامه نوشته است؟
اسم من؟ بگذریم از اسامی
رانیه ... یا زینب
یا هند ... یا هیفاء
احمقانه ترین چیزی که با خود داریم ـ آقای من! ـ
اسامی هستند

آقای من
می ترسم آنچه را دارم بگویم
می ترسم ـ اگر بگویم ـ
آسمان آتش بگیرد
چرا که شرق شما، آقای عزیز
نامه های آبی را مصادره می کند
رؤیاها را از گنجینه های زنان مصادره می کند
پرتاب سنگ را بر عواطف زنان تمرین می کند
و وقتی زنان را مخاطب قرار می دهد
چاقو بکار می برد
و ساطور
و بهار و شوق ها را
و گیسوان مشکی را سر می برّد
و شرق شما، آقای عزیز
تاج شرف بلند مرتبه ای می سازد
از جمجمه های زنان

از من ایراد نگیر آقای من
اگر خطم بد است
که من می نویسم و شمشیرها پشت درم هستند
و خارج اطاق صدای باد و سگان است
آقای من
عنترة العبسی پشت درم است
سرم را می برد
اگر نامه ام را ببیند
گردنم می زند
اگر لباس بدن نمای مرا ببیند
گردنم می زند
اگر من از عذاب هایم دم بزنم
چرا که شرق شما، آقای عزیز
زن را با سرنیزه محاصره می کند
و شرق شما، آقای عزیز
با مردان به عنوان پیامبر بیعت می کند
و زنان را در خاک پنهان می کند

آشفته نشو
آقای عزیز! از نوشته های من
آشفته نشو
اگر گلاب پاشی را که روزگارانی است سربسته است شکستم
اگر از درونم مهر سربی را برداشته ام
اگر فرار کرده ام
از گنبد حرمسراهای قصرها
اگر نافرمانی کرده ام از مرگم
از گورم ... از ریشه هایم
و از مسلخ بزرگ
آشفته نشو آقای من
اگر احساسم را آَشکار کرده ام
چرا که مرد شرقی
نه به شعر اهمیت می دهد و نه به احساسات
مرد شرقی
ـ ببخشید گستاخی ام را ـ
زن را نمی فهمد، مگر در بستر

ببخشید آقای من
اگر به سرزمین مردان دست اندازی کرده ام
چرا که ادبیات بزرگ، طبیعتاً ادبیات مردان است
و عشق همواره
سهم مردان بوده است
و رابطه جنسی همواره
مخدری بوده که فقط به مردان فروخته می شده
در سرزمین ما آزادی زنان خرافه ای بیش نیست
و آزادی ای نیست مگر آزادی مردان
آقای من
هرچه می خواهی درباره من بگو؛ اهمیت نمی دهم
سطحی، کودن، دیوانه، ابله
دیگر اهمیت نمی دهم
چون زنی که از غصه هایش می نویسد
در منطق مردان زنی احمق نام دارد
من که از اول نامه گفتم که زنی احمقم.

از نزار قبانی

پی نوشت: مرسی محسن جان

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 9:16  توسط ساقی   | 

جمعی از روزنامه نگاران و خبرنگاران رسانه ها همزمان با در خواست از متولیان فرهنگی برای تعریف واژه "روزنامه نگار منتقد"، با امضای بیانیه ای آزادی روزنامه نگاران منتقد از زندان را خواستار شدند.

متن کامل بیانیه و امضا کنندگان را در اینجا ببینید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 16:0  توسط ساقی   | 

لعنت به این روزِ نحسِ سگی.

لعنت به این روزهای نحسِ سگی.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:55  توسط ساقی   | 

فردا همیشه دیره
+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 22:16  توسط ساقی   |