تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

خیلی خوبه که تجربه های ارزشمند ارگانهای حاکمیتی جمهوری اسلامی ایران در اختیار دیگران هم قرار بگیره.

بعد از گذشت حدود ۲ ماه از اجرای طرح فضاحت بار سهمیه بندی بنزین، احمدی نژاد گفت که مقامات سوریه خواستار انتقال این تکنولوژی به کشورشون شدن.  دروغ هم که هُناق نیست، اگر نه تو این مملکت تاحالا خیلی ها رو خفه کرده بود.

طرحی که قرار بود مصرف بنزین رو کاهش بده، ترافیک رو کم کنه، و هزاران هزار مزیت دیگه داشته باشه، اما به یک ماه نکشید که ترافیک بدتر از قبل شد و گرونی چندین برابر شد و مردم رو دله دزد هم کرد تا چشم بچرخونن و کارتهای جا مونده در جایگاههای بنزین رو بدزدن.

فکر نکنید که خیلی بعیده چهار روز دیگه حضرات مدعی بشن که کشورهایی مثل سوئیس خواستن که  امتیاز طرح بی نظیر تادیب اراذل و اوباش رو از ایران بخرن.

چند ماه پیش تو پایتخت ایران، عکاسا و خبرنگارا رو خبر کردن که بیاید می خوایم یه سری اراذل و اوباش رو آدم کنیم. بعد آفتابه انداختن گردنشون و فرهنگ بی بدیل جمهوری اسلامی رو به جهانیان معرفی کردن. پیش از اون وقتی می خواستن اوباش رو ادب کنن، برعکس سوار الاغ می کردن و می چرخوندن. انگار این روش تکراری شده و اونها اینطوری ادب نمی شن.

حالا نمایندگان حاکمیت در کرمانشاه خواستن نشون بدن نه تنها چیزی از مقامات پایتخت نشین کم که ندارن، بلکه کارشون درست تره. جوانی رو که می گن از مردم زورگیری می کرده، لباس زنونه تنش کردن و چرخوندنش دور شهر که آدم بشه. به نظر مقامات محترم نیروی انتظامی کرمانشاه، لباس زنونه، وسیله ی مناسبتری برای آدم کردن اراذل و اوباشه. از آفتابه و الاغ سواری برعکس هم بهتر جواب می ده.

مقامات نیروی انتظامی کرمانشاه، اصلن توجه ندارن که دکتر احمدی نژاد، قبل از این که رییس جمهور بشه، جلوی دوربین رسانه ی بسیار ملی، اعلام کرد که "زن هم انسان است".

جنبش های گوناگون مردمی در ایران! دست از سیاهنمایی بردارید. خودتون رو خسته نکنید. این زحمت رو نیروی انتظامی، قوه ی قضاییه، دولت و مجلس دارن می کشن. اونها با اجرای قوانینی مثل سنگصار، با تسهیل امکان ازدواجهای مکرر برای مردان پولدار،  با درآوردن چکمه از پای زنان برای جلوگیری از متبرج شدن برخی مردان، و با گرسنه تر و بی کارتر نگه داشتن مردم ایران در زمانی که نفت بشکه ای بیش از ۱۰۰ دلار فروخته می شه، نه تنها دارن شرایط امروز ایران رو در مقابل چشم جهانیان سیاهنمایی می کنن، که دارن فرهنگ پنج هزار ساله ی این مرز و بوم رو به لجن می کشن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 15:18  توسط ساقی   | 

من و تو محکومیم به اینکه هر شب چشمامون رو بذاریم رو هم برای دیدن کابوس و هر صبح چشم باز کنیم برای دیدن و شنیدن کثافت.

من و تو محکومیم به ...

حالم به هم می خوره. از همه چی. تاتی و دنی دایره ی دیدم رو پر نمی کنن. آآآآخ اگه پر می کردن ...

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ اگه پر می کردن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 16:20  توسط ساقی   | 

۱- وقتی پتکی می خوره تو سر آدم، چقدر طول می کشه که گیجی از سرش بپره؟

۲- اگه گیجی ش رفع نشه، معنی ش چیه؟ ممکنه مرده باشه اما خبر نداشته باشه؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 13:38  توسط ساقی   | 

برای راوی ام، دکتر فاطمه صادقی               

 

پناه می برم از عشق،

بر عشق.

من:

زن و عاشق.

حقیقت این است؛

راوی!

 روایتم کن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:2  توسط ساقی   | 

سرش رو انداخته بود پایین و گله گله اشک می ریخت. اشک چشماش با آبِ بینی ش قاطی شده بود و از دو شیارِ حاشیه ی لبش میومد پایین. صدای خانوم مدیر پتکی بود که هر از گاه، تو سرش فرود می اومد:

بیخود آبغوره نگیر! این هناها دیگه واسه ما رنگی نداره. به جای اینکه عذرخواهی کنی و سر و شکلت رو اصلاح کنی موقعِ اومدن به مدرسه، واسه ما اشک می ریزی؟ فکر کردی چون شبانه درس می خونی هر غلطی که می خوای می تونی بکنی؟

اشک هاش رو پاک کرد. چند دقیقه ای سکوت، فضا رو پر کرده بود. سرش رو بالا آورد. جرئت نکرد تو چشم خانوم مدیر و ناظم و چند تا معلمی که تو دفتر بودن، نگاه کنه. دوباره سرش رو پایین انداخت:

یازده سالم بود، که بابام، با چشمای گریون، واسه اینکه خواهر برادرام از گشنگی نمیرن، در مقابلِ دویست هزار تومن منو فروخت به یه پیرمردِ افغانی

این بار سکوتِ پتکی که تو سرِ کارکنانِ دبیرستانِ شهید ماکویی فرود اومده بود، صدای دختر رو شکافت. ناباورانه نگاش می کردن. ادامه داد:

پیرمردِ خوبیه. اولا ازش می ترسیدم. پاشو که میذاشت تو خونه، یه گوشه کز می کردم و چشمام رو می بستم. کم کم، بهش عادت کردم. بعد حتا بهش وابسته شدم. گاهی بدخلقی می کنه، اما آدمِ بدی نیست. هر چند هنوز هم می ترسم حرفش رو گوش ندم.

گذاشت من درس بخونم و ازم قول گرفت که درس خوندنم باعث نشه که کارای خونه رو انجام ندم. از کلاس پنجم تا حالا دارم شبانه درس می خونم.

چند روز پیش بهم پول داد و گفت که رنگ مو بخرم و موهام رو رنگ کنم. گفت که دلش می خواد سر و شکلم رو به راه بشه. گفت که ابروهات رو وسمه کن. سه چهار روز گذشت تا اینکه امروز صبح وقتی داشت می رفت بیرون، گفت که شب نمی خواد منو این شکلی ببینه. جرئت نکردم حرفش رو گوش ندم. رفتم آرایشگاه و ابروهام رو برداشتم. موهام رو هم رنگ کردم. اما تو رو خدا! تو رو خدا نگید که از مدرسه بیرونم می کنید.

***

چشماش رو باز کرد. تو راهروِ بیمارستان کنارِ جسدِ آرامِ پیرمرد افغانی ایستاده بود. نمی دونست باید احساسِ آزادی کنه، یا بی پناهی. نمی دونست خوشحال باشه، یا غمگین. هیچ ردی از خونواده ش نبود. این قرارِ پدرش بود با پیرمرد افغانی.

پیرمرد پولِ چندانی نداشت واسه کفن و دفن. پولِ چندانی هم لازم نبود واسه خاکسپاریِ یه کارگرِ روزمزدِ افغانیِ بی کس تو کشورِ همسایه.

هر چی ازش مونده بود، به یه ماه نکشید که تموم شد. و به یه ماه نکشید که صاحب خونه گفت که دختر باید زیرزمین رو خالی کنه. گفت که خوبیت نداره یه زنِ جوونِ بیوه تو خونه ش باشه، تو محله ای که پر از کارگر افغانی و شهرستانیِ مجرده.

زنِ جوونِ بیوه! زنِ جوونِ بیوه! سرش داشت گیج می رفت و هی تکرار می کرد: زنِ جوونِ بیوه!

اما تو شناسنامه ش چیزی درباره ی مردی که شوهرش باشه، نوشته نشده بود. حتا به یاد نداشت که وقتی بچه بود و باباش اونو با یه بغچه در بغل به پیرمرد داد، خطبه ای، چیزی خونده شده باشه. تمامِ مدت هم نمی دونست که پیرمرد رو باید باباش بدونه، پدربزرگش بدونه، قیمش بدونه، یا شوهرش.

سیزده سال باهاش زندگی کرده بود. کاسه بشقاباش رو شسته بود. رخت و لباساش رو شسته بود. تو بغلش خوابیده بود. بدونِ اینکه همخوابش باشه.

صدای مردِ صاحب خونه تو گوشاش می پیچید: زنِ جوونِ بیوه! راستی! اون یه زنِ جوونِ بیوه بود؟ راستی! چرا پیرمرد هیچوقت قصدش رو نکرده بود؟ چرا پیرمرد هیچوقت ...

یاد روزی افتاد، از روزهایی که تو صفِ نونوایی وایساده بود و پچ پچِ دو تا زنی که جلوش حرف می زدن، گوشش رو پر کرده بود: طفلی تازه نوزده سالشه. دادگاه گفته که حق داره عقد رو فسخ کنه. گفته پسره مرض داره. مردونگی نداره خواهر! خدا به دور! خدا نصیبِ هیچ مسلمونی نکنه.

سرش گیج می رفت، اما باید اسباباشو جمع می کرد. کدوم اسباب؟ کجا می برد؟ کجا می رفت؟ راه افتاد با ساک دستیِ رنگ و رو رفته ای که مالِ پیرمرد بود. واسه وقتایی که می رفت مشهد تا قوم و خویشاشو که از اونورِ مرز اومده بودن، ببینه.

***

چشماش رو باز کرد. صدای گوش خراشِ بدری، چرتِ تلخش رو پاره کرد: پاشو مهتاب. امشب نوبتِ توئه. مشتری نداریم. باید خودت تورش کنی.

از روزی که بدری ـ که حالا دیگه خانوم رییسش بود ـ تو خیابون دیدش و با ناز و نوازش آوردش خونه، مهتاب صداش می کرد. گفته بود که صورتش مثلِ ماهه. گفته بود که تن و بدنش نقص نداره. شبِ اولی که به کار گرفته بودش، چه شبِ تلخی بود اما!

راستی! چند فروخته بودش اون شب؟ باکره بود و قیمتش قطعا باید خیلی بالا می بوده. از همه ی اون پول، به مهتاب چی رسیده بود؟

غذا و لباسهای شیک و جای موندن.

پاشد رفت جلو آینه. ماتیک زد. خطِ چشم کشید. ریمل لازم نداشت. مژه هاش، به حدِ کافی دلبر بودن. طره ی موهاش رو از دوطرف داد بیرونِ روسری. خرمنِ زلفاش رو هم از پشتِ روسری ریخت رو شونه هاش. کیف رو رو دوشش انداخت. لباش رو غنچه کرد و یه ماچ واسه آینه فرستاد.

رسید سرِ میدونِ فاطمی. بیست دقیقه ای وایساده بود و هی بوق زده بودن و بوق زده بودن و محلِ سگ به هیچ کدومشون نداده بود. همیشه همین طور بود. وقتی مهتاب قرار بود مشتری رو خودش انتخاب کنه، دست چین می کرد. پول واسه ش مرحله ی دوم بود.

یه ۲۰۶ نقره ای از جلوش رد شد. آروم کرد. بوق نزد، اما خوب وراندازش کرد. فکر کرد طرف تازه کاره. چشمش رو گرفته بود. ده دوازده قدمی جلوتر وایساد.

باید تورش می کرد. آدمِ بدی به نظر نمی رسید. هار نبود شاید. مثلِ اون پیرمرده که ماهی یکی دوبار با بنزِ خوشگلش می اومد و مهتاب رو می برد. پیر سگ خیلی هار بود. هر دفعه، مهتاب سه چهار روزی از کار می افتاد.

درِ ماشین رو باز کرد. طرف انگار خیلی پپه بود. نکنه خودش رو زده بود به اون راه. نکنه از اون دماغ سر بالاها بود که باید هی موس موسش رو می کرد؟ فکر کرد "اگه اینطور باشه، تا جایی که بتونم می تیغمش."

مرد همچنان خیره نگاهش می کرد و لبخندی تو چهره ش نهفته بود. این خنده اونو یاد کی می انداخت؟ خیلی دور بود تصویر. یادش نمی اومد و می اومد. این خنده رو تو بچگی هاش دیده بود. شاید لبخندِ دایی رضا بود وقتی برای اولین و آخرین بار از اصفهان اومده بود دیدنشون. رو دو تا دست بلندش کرده بود و گفته بود: عجب دختریه ماشاالله! زود می برنش خواهر. زود می برنش! اسمش رو چی گذاشتین؟ ماه منیر! اسمِ برازنده ایه. ماشاالله!

مرد همچنان خیره نگاهش می کرد. مهتاب چرتش رو شکافت: ۱۵ تومن ساکشن. پنجاه تومن هم می دم.

مرد همچنان خیره نگاهش کرده بود: بله؟

خودش رو به اون راه می زد؟ آره فکر کرده بود که از اون گنده دماغا باشه. حالش رو به هم زد. امشب باید مشتریِ دلخواهش رو تور می کرد. آدمایی که واسه خودشون نوشابه باز می کنن، همیشه حالش رو به هم می زدن. در ماشین رو بست و برگشت سر جای اولش.

دستی به کمرش کشید و قوسِ متناسبش رو به رخِ سرنشینانِ ماشین های رهگذری که از جلوش رد می شدن، کشید. چند تا ماشین همزمان ترمز کردن. کم مونده بود تصادف کنن. خنده ش گرفت. اما وقتِ خنده نبود. وقتِ کار که می شد، مهتاب خیلی جدی بود. ظرافتهای کارش رو هم خوب بلد بود. مشتری دلخواهش تو کدوم ماشین نشسته بود، آیا؟

 پی نوشت: بخشِ اولش کاملن واقعیه. بخش دومش تقریبن واقعیه. بخش سومش با تصویری از تجربه ی یه دوست درآمیخته.

پی نوشت ۲: این داستان آذرماه چند ساعتی رو وبلاگم بود. بعد برداشتمش. قرار بود تو مجله زنان چاپ بشه. بستنش. اونم نه توقیف موقت. که لغو امتیاز!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 0:0  توسط ساقی   | 

بهت حسودیم می شه آنتون.

به بزرگی ت و آرامشت.

خوشحالم که خوندمت.

از این به بعد بیشتر.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 14:50  توسط ساقی   | 

هیچ صیادی

در جوی حقیری که به گودالی می ریزد

مرواریدی صید نخواهد کرد.

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 11:56  توسط ساقی   | 

"خیال می کنم زمان آن رسیده که بدانیم و باور کنیم که آن چیزی که به دنبال ما می آید و بوی بدی هم می دهد، بوی وحشتناک عقب ماندگی و حماقت  ماتحت مبارک خودمان است و نه چیز دیگر."

منیرو روانی پور

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 6:0  توسط ساقی   | 

امروز تمام کتابها و جزوه ها رو مرتب کردم و گذاشتمشون تو کتابخونه. کنار میز کامپیوترم خیلی خلوت و قشنگ شد.

خداحافظ کنکور!

محبوبه باز داره مامان می شه و این منو به هیجان میاره. تا پنج ماه دیگه می تونم نوزادش رو بغل بگیرم و بو کنمش تا خدا در من جاری بشه.

محبوبه گفت: نگرانتم. نگفتم: نباش عزیزم.

همه ی چراغای خونه رو روشن کردم. شومینه رو خاموش کردم و پنجره ها رو باز. هوای سرد بیرون دلپذیره. همه جا سفیده و تا وقتی سفیده هزار سال زندگی می کنمش.

نشونه گفت نرو، بمون. می مونم. هر چی سرب تو هوای خونه هست، قورت می دم تا بچه هام نفس نکشنش.

تصمیم بزرگیه نه!

فکر می کنین چند روز دووم بیاره؟

فکر کنم سالها.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 15:50  توسط ساقی   |