تمام!
اشکهایم را فرو می خورم.
و عشقت را.
می ترسم آتشفشان شوم.

به شادی گفتم: با این ترکیبی که وایسادیم سارا تو سلول ما نمی افته. نگرانشم.
گفت: باید یه کاری بکنیم. بعد تو کی وایساده؟
گفتم: مهناز
به این ترتیب، یه آن، که کسی حواسش نبود، من و مهناز جامون رو با هم عوض کردیم. اینطوری من شدم نفر اول سلول بعدی. سارا همراهم بود. نیازی به مراقبت من نداشت. من نیاز داشتم که جلوی چشمم باشه.
سارا و شادی عنوان گزارش اون چند روز رو گذاشتن: سلولهایی برای سکوت آزادی. من بهش می گم: آوای سکوت.
این گزارش خیلی کامل و مفصله. پیشنهاد می کنم بخونینش.
فردا صبح کفشای کوهم رو پوشیدم و خیلی سبک رفتم. هشت و نیم رسیدم خیابون معلم. ده و نیم بردنمون وزرا. ۳۳ تن بودیم، ۳۳ زن.
هشت و نه شب هم بود که داشتن می بردنمون اوین. خراش کوچیکی رو شیشه ی سیاه شده ی ون بود. صدای بلند و مصمم سرود خوندنمون حتمن بیرون می رفت از تو ماشین.
پشت راه بندون که بودیم مردم به ماشین نگاه می کردن. احتمالن تنها چیزی که می دیدن، دو انگشت دست چپ من بود که به نشانه و امید پیروزی از خراش روی سیاهی شیشه معلوم بود.
قسم می خورم که هیچ کس، هیچ وقت، در بند ۲۰۹ آرامشی رو که اون شب من داشتم، نداشت.
داشتم جوونه می زدم. سراسر جوونه شده بودم.
چشم بند نمی ذاشت هیچ "غیر"ی ببیندت.
امشب یک سال از اون شب گذشته.
امشب ...
ـ هوووووووورررررررااااااااا
ـ هفت سال موند تو زندون که خودش رو متولد کنه. اون هیچی بلد نبود. حتا فارسی. حالا کلی هنر داره و کلی دانش. اون امروز متولد شد. بهاره کارش رو خیلی عالی انجام داد.
ـ وقتی باهات حرف می زنم، احساس می کنم به منبع وصلم. ممنونم برای این همه انرژی خوب.
پی نوشت: باور کنم که منبع سوراخ شده؟
پی نوشت اصلی: دلم مرگ می خواد. نه که سوار قاطر بشم و برم اونور پل. پایان رو می خوام و اون ساحل سنگی رو. نمی کشم دیگه.
من به دنیا اومدم که از لحظه ها لذت ببرم.
این حق منه. و به هر قیمتی به دستش میارم.
حتا به قیمت جونم.

