تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

گفتم: عاشق شدن تو سی و دو سالگی، چیز دیگه ایه. عشقِ محضه. بدون هیچ ناخالصی. باید تجربه ش کنی تا بفهمی چی می گم. 

گفت: تو اون زن سیاه پوشی که خم شدی تا یه گل نیلوفر رو به پیرمرد قوزی تعارف کنی.

با لبخند گفتم: صادق هدایت خوندی تازگیا؟ تنم مور مور شد.

گفت: نه ...

خوب یادم نیست که دیگه چی گفت بهم. هفت سال پیش دکتر بهم گفت که همه چی رو بنویس. خصوصن اسما رو تا یادت نره.

باید این کار رو می کردم. باید این کار رو بکنم.

آخر پاییز بود و زمستون رسیده بود. لبِ نهر بودیم و من که پام رو گذاشته بودم لبِ آب روون، تلو تلو خوردم و یه آن خم شدم. تصویر زنِ سیاه پوشِ قلمدون براش زنده شد یه آن.

گفتم: آبِ انارِ ترش می خوری یا شیرین؟ گفت: :) ترشِ شیرین. گفت: پرسیدن نداره! شیرین با گلپر. خوردم. چه طعمی داشت باسی! درست مثلِ کنیاک با قهوه.

باسی! چطور منو قبل از وقوع، اونطور کامل به تصویر کشیدی؟ باسی تو کی هستی؟ تو همون پسر مو سیاه با چشمای براق، که وقتی بچه بودیم اومد دامنم رو زد بالا و به پاهای کشیده م نگاه کرد؟ راستی یهو چی شد که رفتی بی کلامی حتا؟ فکر کرده بودی چیزی ازت برداشتم و زیرِ دامنم قایم کردم؟

گرممه. باید برگردم لبِ همون چشمه. تن پوشِ سیاه رو از تنم درآرم و تو آبِ سردِ سردش شنا کنم. به صخره ی پشت سرم نگاه کنم و این بار ببینمش. خوب ببینمش؛ تو "پیکرِ فرهاد"ت. تیشه رو از دستش بگیرم تا نزنه تو فرق سرش از فرطِ فراقم. بهش بگم: من اینجام. کنارِ تو. کافیه چشماتو ببندی، تا چشمام رو ببینی، پشتِ دستِ چپم رو با شصتِ دستِ راستت نوازش کنی و اوج بگیریم این بار.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:56  توسط ساقی   | 

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید!

پی نوشت: خدا می دونه اگه تو رو نداشتم و نهایتن دو سه تا دوستِ دیگه، روزهایی که گذشت، چطور می گذشت! اصلن می گذشت یا نمی گذشت!

پی نوشتِ پی نوشت: باشی یا نباشی، هستی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 2:11  توسط ساقی   | 

چرا برای درختا دل می سوزونی؟

به تو چه جنگلا دارن از بین می رن؟ 

تو رو سنه نه که کوه و چمن، دشت و دمن، پر شده از زباله؟

تو چرا زورت می گیره که نسل حیوونهای نادر این مرز و بوم داره منقرض می شه؟

آدما؟؟؟!!!

این دیگه نوبره خدیجه خانومِ مقدم! این دیگه واقعن نوبره! به تو چه که یه عده یه تاریخه که نشستن رو گرده ی یه عده دیگه و دارن دور از جون عده ی دوم، ازشون سواری می گیرن؟

دخترها و زنها تو خوزستان و ایلام و کردستان و بلوچستان و دهها استان دیگه خودسوزی می کنن و کتک می خورن و اختیار خودشون و بچه شون رو ندارن که ندارن.

زن جماعت حق طلاق می خواد که چی بشه؟! زنها رو چه به حقوق انسانی برابر؟!

خانومِ مقدم! همنوایی با طبیعت و انسان عاقبتش همینه!

سوال سختی که ازت نپرسیده بودن! یک کلام می گفتی کیا می اومدن و می رفتن خونه تون، همه چی حل بود. می رفتی سر زندگیت. آشپزیت رو می کردی و رفت و روبت رو.

خب حق دارن بندگان خدا. خودت فکرش رو بکن! اگه یک میلیون نفر از هفتاد میلیون نفر بفهمن حقوق انسانی برابر یعنی چی که فاتحه ی استثمار آدمها خونده ست.

پی نوشت: باز امشب خوابم نمی بره. چه حدیث مکرر تلخی! زنِ به اون تمیزی، تو اون بازداشتگاه کثیف و نمور و غیر انسانی وزرا چطور می خوابه.

بازم پی نوشت: جناب سرهنگ تو بازداشتگاه وزرا به رضوان گفت: خانوم من هم یه دفترچه ای دستش بود درباره ی حقوق برابر زن و مرد. منم امضاش کردم. پس شما مالِ همون یه میلیونی ها هستین؟!

فکر می کنین به خدیجه چند نفر این حرف رو می زنن تو وزرا؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 1:40  توسط ساقی   | 

دوم فروردین بود که از دید و بازدیدهای ناخوشایند نوروزی گریزی زدم به خونه ی یکی از دوستان که خیلی خیلی خونواده ش رو دوست دارم و از مصاحبت باهاشون انرژی می گیرم البته اگر وقتی با همیم مسیر حرفها به سیاست کشیده نشه که متاسفانه شد. یعنی هر چی لایی دادم، افاقه نکرد و سرانجام کشوندنش به سیاست.

بهانه ی آغازینش ۸ مارس بود. اینکه چرا جنبش زنان برنامه ای نداشت. اینکه چرا ما برای بزرگداشت این روز بیرون نیومدیم. بیان این سوالها که من خوب می دونستم چرا مطرح می شه، از طرف جوون ترهای جمع همراه بود با مزه پرونی های نیش دار.

"دکتر" تلاش داشت به من "تفهیم" کنه که حاکمیت موجود سد بزرگی بر راه تحقق اهداف ماست. و من خودم رو می کشتم که بگم: بابا جان! مانع ما هر نوع حاکمیتیه که با آگاه سازی مشکل داره. و این خصیصه از آنِ هر نوع حاکمیت دیکتاتوریه. مشکل ما فرهنگ مردسالاره؛ و اگه ایکس بره و ایگرگ بیاد، ایگرگ بره و زد بیاد، تا فرهنگ حاکم بر جامعه فرهنگ ضد آگاهی مردسالاره، مشکل سر جاش هست که هست.

مقاله ی محسن با عنوان "تجاوز در بستر زناشویی" تاییدیه بر موضع من، یا بهتره بگم ما، تنها از منظر زندگی ـ به قول معروف ـ زیر یه سقف.

 پی نوشت: دست مریزاد فاطمه شمس

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:52  توسط ساقی   |