گفت: تو اون زن سیاه پوشی که خم شدی تا یه گل نیلوفر رو به پیرمرد قوزی تعارف کنی.
با لبخند گفتم: صادق هدایت خوندی تازگیا؟ تنم مور مور شد.
گفت: نه ...
خوب یادم نیست که دیگه چی گفت بهم. هفت سال پیش دکتر بهم گفت که همه چی رو بنویس. خصوصن اسما رو تا یادت نره.
باید این کار رو می کردم. باید این کار رو بکنم.
آخر پاییز بود و زمستون رسیده بود. لبِ نهر بودیم و من که پام رو گذاشته بودم لبِ آب روون، تلو تلو خوردم و یه آن خم شدم. تصویر زنِ سیاه پوشِ قلمدون براش زنده شد یه آن.
گفتم: آبِ انارِ ترش می خوری یا شیرین؟ گفت: :) ترشِ شیرین. گفت: پرسیدن نداره! شیرین با گلپر. خوردم. چه طعمی داشت باسی! درست مثلِ کنیاک با قهوه.
باسی! چطور منو قبل از وقوع، اونطور کامل به تصویر کشیدی؟ باسی تو کی هستی؟ تو همون پسر مو سیاه با چشمای براق، که وقتی بچه بودیم اومد دامنم رو زد بالا و به پاهای کشیده م نگاه کرد؟ راستی یهو چی شد که رفتی بی کلامی حتا؟ فکر کرده بودی چیزی ازت برداشتم و زیرِ دامنم قایم کردم؟
گرممه. باید برگردم لبِ همون چشمه. تن پوشِ سیاه رو از تنم درآرم و تو آبِ سردِ سردش شنا کنم. به صخره ی پشت سرم نگاه کنم و این بار ببینمش. خوب ببینمش؛ تو "پیکرِ فرهاد"ت. تیشه رو از دستش بگیرم تا نزنه تو فرق سرش از فرطِ فراقم. بهش بگم: من اینجام. کنارِ تو. کافیه چشماتو ببندی، تا چشمام رو ببینی، پشتِ دستِ چپم رو با شصتِ دستِ راستت نوازش کنی و اوج بگیریم این بار.

