تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

دیروز داشتم ظرفا رو می شستم که دیدم صدای دعواشون بلند شد. کار که بالا گرفت رفتم اتاق ببینم چه خبره. آقایون پرده ی اتاق رو کنده بودن و چوب پرده ش رو در آورده بودن و یه لباس زده بودن سرش داشتن پرچم بازی می کردن.

جیغ و داد مال این بود که آرتا می گفت چوب پرده رو خودم درآوردم و حالا هم خودم می خوام بازی کنم. اروند هم که پسر خوبی بود و سعی کرده بود جلو خراب کاری داداشش رو بگیره، حالا که به جذابیت خرابکاری پی برده بود، حاضر نبود چوب پرده رو بهش بده.

امشب به لطفِ خرابکاریِ آقایون آسمون رو بی پرده تماشا کردم. ستاره ها لای ابرا قوطه ور بودن. بعد هم خوابیدن و خورشید ابرا رو بنفش کرد.

می شنوی؟ خورشید ابرا رو بنفش کرد. برای دیدنِ ابرای بنفش چشمام رو نمی بندم. از پنجره ی خیال، نمیارمشون تو. شب که نیم ساعتی با تو گپ بزنم، بعدش چشمام به خوبیا چنان باز می شه که ابرای بنفش رو از پنجره ای که آرتا و اروند عریانش کردن می بینم.

خوبه که هستی.

 

پرسه:

شمخانی باید برقصه

وزیر آموزش و پرورش از حوزه علمیه برای بالابردن سطح دانش استمداد طلبید

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 5:59  توسط ساقی   | 

جانمازت را که آب کشیده بودی

خشک شده است.

از روی بند برش دار

ایمانت را باد نبرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:58  توسط ساقی   | 

سایت میدان با او آر جی هم فیلتر شد.

امروز صبح که خواستم سایت رو چک کنم دیدم که فیلتر شده.

چرا اینا نمی تونن صدایی جز تکرار صدای خودشون رو تحمل کنن؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:38  توسط ساقی   | 

ـ دو روز پیش دختر خاله حمیده خودکشی کرد.

ـ یعنی مرد؟

ـ آره

ـ خودسوزی؟

ـ نه قرص خورده بوده، شاید هم سم.

ـ آخه چرا؟

...

چقدر تلخه این قصه ی تکراری! چقدر تکرار می شه این قصه ی تلخ! هر روز در دور و نزدیکِ ما:

شوهرش داده بودن. نه که زور و اجبار باشه. خب تو خونواده های سنتی، ازدواجها هم معمولا سنتی هستن. پسر خوبی بود. سر به راه و نجیب. اهل کار و زندگی. خونواده ی خوبی هم داشت. همین کافی بود که دخترشون رو خوشبخت کنه.

از همون یکی دو ماه اول کتک خوردنها شروع شده بود. یه مدت تحمل کرده بود و صداش در نیومده بود. هر دفعه که سر و صورتش و تن و بدنش کبود بود، وقتی ازش می پرسیدن، سرش رو مینداخت پایین و هیچی نمی گفت. می ذاشتن به حسابِ حجب و حیای نوعروسی: خب تازه عروس و دومادن دیگه! طبیعیه که گردنش و بازوهاش کبود باشه!

کم کم کبودی ها به پای چشم رسید. اینو دیگه نمی شد به حساب نوعروسی گذاشت. هفت هشت ماه از عروسیشون گذشته بود که به قهر اومده بود به خونه ی پدری. شنیده بود که: روز اول بهت گفتم دختر جان! با لباس سفید می ری و با کفن سفید برمی گردی!

هی آشتیشون داده بودن و هی آشتیشون داده بودن: بچه که بیاد زندگی گرم می شه. بچه ی اول، اما زندگی رو چندان گرم نکرده بود. قهرها پی در پی شده بود و هر بار برگشتن به خونه دو سه ماهی طول می کشید. تو خونه ی بابا کسی بهش رو نمی داد که سختی بهش فشار بیاره و برگرده سر زندگیش.

و بر می گشت. کار دیگه ای نمی تونست بکنه. اوایل شوهرش دنبالش می اومد و ابراز پشیمونی می کرد. نازش رو می کشید و می بردش. این آخریها دیگه خودش بود که پا می شد و می رفت خونه.

اونجا کتک می خورد از شوهرش. اینجا بی مهری می دید از پدر و مادرش. بی مهری ای از سرِ مهر. برای گرم کردنِ تنورِ زندگیش.

سال سوم، دخترِ دومش به دنیا اومد. حالا دیگه اجازه نداشت به خونه ی پدرش هم سر بزنه. مردِ خونه معتقد بود که اونجا پُرش می کنن. حتا حق نداشت زنگ بزنه به خاله حمیده ـ مادرش ـ .

یکی دوبار کار به طلاق کشید، بزرگترای فامیل آشتیشون دادن. یه بار به دادگاه هم رفتن. قاضی تقاضای طلاقش رو نپذیرفت. چرا باید می پذیرفت؟ شوهر اهل کار بود. دود و دمی هم نبود. حالا دستِ بزن داشت که داشت. گفت: همه ی شوهرا زنهاشون رو می زنن. زن، باید طاقت داشته باشه. باید بساز باشه. بچه هات رو بزرگ کن خواهرم. طلاق می خوای واسه چی؟ که زن بابا بیاد بالا سرِ بچه هات؟ بشین زندگیت رو بکن و شکر خدا کن. نه هوو آورده سرت. نه عیاشه. نه چیز دیگه ای. و از مرد تعهد کلامی گرفته بود که دیگه دست رو زنش بلند نکنه. عهدی که به هیچ جایی بند نبود.

یه بار بعد از دو سه ماه یواشکی زنگ زده بود به مادرش. مردِ خونه فهمیده بود و چنان زده بودش با شیلنگ که باسنش تاول زده بود و تا دو سه هفته نمی تونست بشینه رو زمین.

این بار که زنگ زده بود خونه ی پدری، خواهرش گوشی رو برداشته بود. گفته بود که زنگ زده واسه خداحافظی. گفته بود تا کسی برسه، همه چی تموم شده. گفته بود، باید خودم کاری می کردم. تا برسین قرصها کار خودشون رو کردن. گفته بود که دیگه نمی تونسته تحمل کنه. حتا به خاطرِ دو تا فرشته ی کوچیکش که داشتن تو آتیش جهنمِ اون خونه می سوختن.

و تموم شده بود، قبل از اینکه کسی برسه.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:7  توسط ساقی   | 

 

وقتی بچه بودم و می رفتم مدرسه ـ به ویژه وقتی قرار بود از مقطعی به مقطع دیگه برم، مهیج ترین بخش یه سال تحصیلی برام روز اولش بود و سخت ترین روز، آخرین روزش.

برام خیلی هیجان انگیز بود که روز اول کنارِ چه کسی و چه کسانی قرار می گیرم. بخشی ش شانس بود و بخشی ش هم چیزی غیر از شانس که آدمها رو به سمت هم می کشوند.

بعد از چند روز که ناظم می اومد بچه ها رو به ترتیب قد تو کلاس مرتب کنه، وقتی بغل دستی ها از هم جدا می شدن، خیلی سختشون بود. هر چند فقط چند روز بود که همدیگه رو دیده بودن و حتا شناخت کافی نسبت به هم نداشتن. گاهی واسه اینکه با هم باشن، کلک می زدن و مثلن واسه اینکه قدشون رو کوتاه نشون بدن یا بلند، تنشون رو سُر می دادن زیرِ نیمکت، یا اینکه کاملن صاف می نشستن. و اگه جاشون عوض می شد، چه بسا با دیگرانی که بعدن همنشین می شدن، خیلی دوست تر و اخت تر می شدن.

 

پی نوشت: مسخره ست که بگم نمی دونم چی شد که یادِ این خاطره افتادم.

پی پی نوشت: خوب که فکر می کنم می بینم هیچ کس به هیچ بهانه ای حق نداره جلوِ حرکت کسی رو بگیره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:8  توسط ساقی   | 

من به حجاب اجباری نه می گویم از آنرو که نه فاعلیت مطلقی را که در آن به من نسبت می دهند انسانی می دانم و نه آن مفعولیت مطلق را.

من نه می خواهم و نه می توانم با حجابم مسئول عفت و تعادل جامعه و نظم مستقر یا بی نظمی و آشفتگی آن باشم و نه آنکه با پذیرفتن آن، خود را انکار کنم.

نگاه من به جهان از همان اعتباری برخوردار است که نگاه هر موجود انسانی دیگر.  من و میلیون ها مثل من در حجاب نه امنیت جسته ایم، نه زیبایی، نه اخلاق ، نه عفت و نه پاکی، و بر عکس بی حجابی را هم ملازم بی عفتی و بی اخلاقی و ناپاکی نمی دانیم.

اصلاً به نظر ما پوشش  ملازم با پاکی و ناپاکی، عفت و بی عفتی، تعادل و عدم تعادل نیست. پوشش و حجاب بحثی یکسره مربوط به قدرت است. کاری به اخلاق و دین ندارد. 

ادامه ی مقاله

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:19  توسط ساقی   | 

 

از دیروز که پیغام رو رو صفحه ی کامنتهای وبلاگم دیدم، آروم و قرار ندارم.

بعد از بیش از چهار سال دیدنِ آدمهایی که وجه اشتراکمون "رفتن، تا پای شهادت" بود، چنان بی قرارم کرده که نگو.

از پارلمان تا شورای نگهبان، تا قوه ی قضاییه، تا وزارت نفت و کار و اقتصاد و بقیه ی حوزه های اقتصادی، تا راه اندازی خبرگزاری آنلاین تو نمایشگاه مطبوعات، تا مشاور خبر شدن ـ شاید به معنای انتظار خدمت ـ همه جا رفتم با ایسنا. از خبرنگاری، تا مدیریت خبر.

اون روزا ایسنا خبرگزاری قابل اعتماد و استناد ایران بود، حالا نیست.

تیرماه 83، ساعت حدود 10 و نیم صبح بود که زدم بیرون و دیگه هیچ وقت برنگشتم ایسنا. دو سه باری رفته بودم، اما دلم مونده بود. برگشتم. شاید خیلی ها فکر کردن که دارم بازارگرمی می کنم.

ماه و خورشیدی که وزارت نفت تو دست چپ و راستم گذاشت، مدیریت رسانه ایِ سازمان ثبت احوال، و موارد دیگه، هیچکدوم نمی ارزید به ایسنا پشت کنم. ایسنایی که با تمام کاستی هاش، به صداقتش ایمان داشتم.

بی خبر رفتنِ اینبارم، و برنگشتن ... حتا به قیمتِ موندنِ دلم کنارِ درختِ توتِ پیر، تو اون حیاطِ قدیمیِ مرکزِ شهر تهران، شایدها رو خاموش کرد.

رفتن و این بار کار کردن در کنجِ عزلتی تنها برای لقمه ی نانی ... .

دلهره دارم. یعنی کسی میون آدمهایی که امروز می بینمشون هست که به اندازه ی من دلهره داشته باشه؟ ابوالفضل فاتح، شاید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:48  توسط ساقی   | 

اونها رو زمین راه می رن و تو آسمونها سیر می کنن. لحظه های ناب، بهشون امکان کشف خودشون رو می ده. "خود"ِ حقیقی، که تا اون موقع ازش غافل بودن.

دختر، جسوره و حقیقی. پسر، احساس می کنه در مقابل دختر، اعتماد به نفس کافی نداره. سعی می کنه حرفای قلمبه و مهمی بزنه. و از عهدی که با خودش بسته حرف می زنه: که "اون شب"، تنها شبِ اونهاست و بعد از اون همدیگه رو نخواهند دید.

اما محض اینکه زمانِ رفتنِ دختر فرا می رسه، پسر همه ی حرفای خودش رو درباره ی عهدِ دیگر ندیدنِ دختر، مزخرفات می خونه و ازش می خواد که باز همدیگه رو ببینن.

دو نفر که عاشق هم هستن، برای اینکه عشقشون پایدار و فزاینده باشه، لازم نیست که ترک دیار کنن و با هم زندگی کنن.

برعکس، برای فرار از روزمرگی که ممکنه در نهایت سبب تنفر اونها از هم و بی ثباتیِ هر کدوم بشه، هر یک به زندگیِ روزمره ی خودشون می پردازن. دور از هم زندگی می کنن و در عین حال لحظه های نابی رو برای هم می سازن که هر چند اندکه، اما به ابدیت می رسوندشون.

"قبل از غروب" رو ببین.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:21  توسط ساقی   | 

اگه باشه، می مونه. اگه نباشه، ...

مگه قراره همیشه، همه ی حرفای دنیا رو من بزنم؟ یادته؟ گفتی به جای اینکه این قدر حرف بزنی، کمی هم فکر کن. حتا نمی دونم به چیزی فکر می کنم یا نه!

صِدام می کنی؟ وقتی هم که جواب می دم، سرت رو برمی گردونی و می ری. بی هیچ نگاهی حتا!

دنیاهای حاشیه ایِ مبتذل، زنگِ تفریحه. چقدر چندم می شه وقتی یادم می افته این طور خطاب شدم. اما چه می شه کرد! تو مخدّر می خواستی.

چشمام رو بستم. یا دستم رو می گیری، یا نمی گیری. شهامت پذیرش هر دوتاش رو دارم. اما فرصت وقتی سوخت، ...

پانویس: ضمیر بارز و مستترِ "تو" در این متن خودم هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:43  توسط ساقی   | 

تلاشش برای زیستن نیست، برای "ابر انسان" شدنه.

از اینجا تا آخر دنیا رفتن هم راهی نیست، واسه دیدنِ جاری شدنِ زندگی تو "پاییزِ سبز"ش.

ابرهای بنفش، تو چشمای اونه. نه چشمای بسته ی من. دیدمشون، باور می کنی؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:2  توسط ساقی   | 

یک نشریه دانشجویی از آغاز تغییرات گسترده در رشته «مطالعات زنان» در راستای طرح «اسلامی شدن دانشگاه ها» خبر داد. این تغییرات توسط «گروه مطالعات زنان دانشگاه تهران» پیشنهاد و به تصویب رسیده است.
به گزارش خبرنامه امیرکبیر نشریه دانشجویی صبح، که به صورت روزانه در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران منتشر می شود، با انتشار این خبر آورده است: «فروردین سال گذشته (۸۶)، وقتی حساب احضارها، تعلیق ها، بازداشت ها، دادگاه ها و وثیقه ها از دستمان در رفته بود و گرم اخبار جدیدی در مورد به روی کار آمدن طرح ارتقای امنیت اجتماعی بودیم، درست بیخ گوشمان در طبقه پنجم دانشکده، انقلاب فرهنگی خیلی آرام و بی سر و صدا در جریان بود.»
طرح بازنگری در رشته «مطالعات زنان» طی جلساتی در فروردین ۸۶ در دانشکده علوم اجتماعی به تصویب رسیده است. بانی اصلی این تغییرات «دکتر کچوئیان»، یکی از اساتید متنفذ و تندرو این دانشکده، بوده است. کچوئیان پیش از آغاز این تغییرات از سوی رهبری به عضویت شورای عالی انقلاب فرهنگی منصوب شد. از جزئیات تغییرات اعمال شده در رشته مطالعات زنان هنوز اخبار زیادی منتشر نشده، اما در روزهای آینده باید منتظر انتشار اخبار جدیدتری در این زمینه بود.
در جلساتی که به این منظور برگزار شده ظاهرا خانم دکتر حمیرا مشیرزاده، از اساتید علوم سیاسی دانشگاه تهران، نیز حضوری فعال داشته است. در نشریه صبح در این باره گفته شده: «پیشنهاد تدریس دروس "زن در دین و فلسفه" و "معرفت شناسی رشته مطالعات زنان" از سوی استادی که همواره از جامعه شناسی اسلامی سخن می گوید، چندان دور از انتظار نبود، اما کسی توقع نداشت استاد زنی که تز دکترایش به یکی از معتبرترین کتب نظریه فمنیستی بدل شده است، با او هم داستان شود.»
از دکتر «جوادی یگانه»، یکی از اساتید دانشکده علوم اجتماعی، نیز به عنوان فردی یاد می شود که مسئول اجرایی شدن این مصوبات شده است. دکتر جوادی یگانه خاطرنشان کرده است: «این بازنگری به زودی در همه گروه های دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران به اجرا درخواهد آمد.»
ایجاد تغییرات در رشته «مطالعات زنان» از زمان روی کار آمدن رئیس جدید «گروه مطالعات زنان» در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران آغاز شد. این تغییر تقریبا هم زمان با تغییر دولت و روی کار آمدن محمود احمدی نژاد بود. اولین تغییرات ایجاد شده در این رشته تغییر درس «نظریه های فمینیستی» به «نقد نظریه های فمینیستی» بود. همان زمان یکی از اساتید سابق این گروه از این تغییر با عنوان «فتح گروه توسط موتلفه» یاد کرد. مدیر سابق گروه مطالعات زنان خانم دکتر شادی طلب و مدیر فعلی آن دکتر «سهیلا صادقی» است.
به گزارش خبرنامه امیرکبیر پس از این تغییر در مدیریت گروه مطالعات زنان و سیطره اساتید همگام با دولت بر این رشته، فشار بر دانشجویان این رشته که هم زمان در حوزه زنان فعالیت می کردند از سوی این اساتید افزایش یافت.
جالب آن که در کنکور کارشناسی ارشد سال گذشته نیز شاهد روند «اسلامی شدن» بودیم. به عنوان مثال در رشته «مطالعات زنان» بسیاری از سوالات حول «میزان فرو کردن زن در خاک به هنگام سنگسار»، «شرایط اثبات زنا»، «چند همسری»، «حق حبس» و… دور می زد: «اگر بخواهید مطالعات زنان بخوانید نیازی نیست از جامعه شناسی جنسیت، تاریخ زنان ایران یا حتی جامعه شناسی خانواده چیزی بدانید. منابع آزمون این رشته علاوه بر منابع مشترک سایر گرایش های علوم اجتماعی، شامل "حقوق زن در اسلام" و "مبانی روان شناسی" است. بعد هم باید سر جلسه کنکور بنشینید و به سئوالات مربوط به میزان فرو کردن زن در خاک به هنگام سنگسار، شرایط اثبات زنا، چند همسری، حق حبس و دیگر سئوالاتی که آشکارا به میثاق های حقوق بشر و تلاش های فعالین زن دهن کجی می کند، جواب دهید. اما اگر همه این مراحل را با موفقیت پشت سر گذاشتید، این "نقد نظریه های فمنیستی" و "زن در دین و فلسفه" است که انتظارتان را می کشد.»
نشریه دانشجویی صبح در ادامه گزارش خود آورده است: «پیش از انقلاب کتابی در نقد مارکسیسم چاپ شده بود که مدتی بعد ممنوع اعلام شد. چرا که صفحات مربوط به توضیح نظریات مارکسیستی اش خوراک فکری چپ ها شده بود و نقدهایش هم سطحی تر از آن بود که خواننده ای داشته باشد. حالا هم کتابفروشی ها و کتابخانه ها پر است از آثاری از این دست در نقد فمنیسم. رشته مطالعات زنان در سال های پایانی دهه هفتاد توسط یکی از روحانیون پژوهشگر این حوزه، حجهٔ الاسلام مهدی مهریزی، وارد ایران شد. طراحان با همان اعتماد به نفس ایدئولوژیک همیشگی تصور می کردند، با چند استدلال ساده می توانند همه مباحث فمنیست ها را زیر سئوال ببرند. این رشته که در ابتدا تنها برای فعالین زن جذاب بود، به زودی در میان همه دانشجویان خصوصاً دانشجویان علوم اجتماعی طرفدار پیدا کرد.»
یکی از اساتید مطرح گروه مطالعات خانواده دانشگاه علامه در این باره می گوید: «ما چیزی نداشتیم که به اولین گروه های دانشجویان مطالعات زنان یاد بدهیم. آنها فعالین حوزه زنان بودند که تنها آنچه را که می دانستند به صورت آکادمیک و روشمند بازآموزی می کردند. اما دانشجویان جدید که بدون شناخت قبلی وارد این رشته شده اند، دچار تردیدهای اساسی در مبانی فکری شان می شوند.» وحشت از تزلزل در اعتقاد به کلیشه ها و تصورات قالبی کهن، همان چیزی است که شاگردان «مصباح» را به تکاپوی تکرار انقلاب فرهنگی انداخته است.
صبح با این بند به گزارش خود خاتمه می دهد: «بهتر است با مطالعات زنان خداحافظی کنیم. تا چندی پیش، این تنها دانشگاه تهران بود که رشته مطالعات زنان داشت. آنچه که در سایر دانشگاه ها تدریس می شد یا مطالعات خانواده بود یا حقوق زن در اسلام. این تنها آغازی برای مرگ تدریجی علوم انسانی در موج جدید انقلاب فرهنگی است. به زودی افزایش بیش از پیش پسوندهای اسلامی، عرصه را برای حیات علوم انسانی انسان گرایی که دستاورد رنسانس بود، تنگ تر خواهد کرد. همه این ها، به آرامی و بی سر و صدا اتفاق می افتند: یک انقلاب فرهنگی نرم و مخملی در راه است.»

پی نوشت: نمی تونم لینک بذارم چون با فیلترشکن دیدمش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:44  توسط ساقی   | 

حتا تمام ابرهاي جهان را به تن كنم
باز ردايي به دوشم مي افكنند
تا برهنه نباشم
اين جا نيمه ي تاريك ماه است
دستي كه سيلي مي زند
نمي داند
گاهي ماهي تنگ
عاشق نهنگ مي شود
بي هوده سرم داد مي كشند
نمي دانند
ديگر ماهي شده ام
و رودخانه ات از من گذشته است
نمي خواهم بيابان هاي جهان را به تن كنم
و در سياره اي كه هنوز رصد نكرده اند
                                                نفس بكشم
حتا اگر باد را به انگشت نگاري ببرند
رد بوسه ات را پيدا نمي كنند

به كوچه بايد رفت
گرچه ماشين ها از ميان ما و آفتاب مي گذرند
به كوچه بايد رفت
اين همه آسمان در پنجره جا نمي شود.

مي خواهم در جنوبي ترين جاي روحت
                                        آفتاب بگيرم
چراغ سقفي به درد شيطان هم نمي خورد
آن كه پرده را مي كشد
                                نمي داند
 هميشه صداي كسي كه آن سوي خط ايستاده
                                                فردا مي رسد
بگذار هر چه مي خواهند
                                 چفت در را بيندازند
امشب از نيمه ي تاريك ماه مي آيم
 وتمام پرده ها و رداها را
تكه تكه خواهم كرد
بگذار براي بادبادك و شب تاب هم
اتاقي حوالي جهنم اجاره كنند
من هم خواهم رفت
مي خواهم پيراهنم را به آفتاب بدهم.  

"گراناز موسوی"

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:31  توسط ساقی   | 

پرده ی پندار می باید درید

توبه ی تزویر می باید شکست

وقت آن آمد که دستی برزنم

چند خواهم بود آخر پایبست

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:8  توسط ساقی   | 

تلویزیون (ماهواره) داره تبلیغ کولر گازی (این وبلاگ تبلیغات نمی پذیره، اگرنه مارکش رو می گفتم) نشون می ده.

یه مرد چاق و سفیدرو با موهای لَخت که یه شلوارک و یه تاپ پوشیده و شُرشُر عرق می ریزه. خیلی هم شلخته ست. یه قالب بزرگ یخ آورده گذاشته رو مبل و نشسته روش. یه قالب هم گذاشته زیر پاش. اما همچنان عرق می ریزه و الخ

آرتا و اروند یکصدا می گن: این آقا عمرضا (عمو ممدرضا) نیست هااااا. یه آقای دیگه ست. اگه بگیم عمرضاست ناراحت می شه. آخه خیلی بی ریخته.

پی نوشت: اولین باری که این تبلیغ رو دیدن، همزمان گفتن: مامانیییی ببین عمرضاااااست. از قضا ممدرضا هم خونه ی ما بود و ... . بعدن بهشون گفتم که مامانی اون فقط شبیه عمرضاست. اگه اینطور بگین عمرضا ممکنه ناراحت بشه.

پی نوشت ۲: یه روز "بابایی" با دوستاش سوار یه پیکان ۵۷ داغون شده بود. کاوه گفته بود: آقا این ماشینتون عجب ...خمیه! بچه ها با آرنج زده بودن بهش که مرتیکه این چه حرفیه می زنی. کاوه جمله ش رو اینطور تصحیح کرده بود: خب ببخشید! آقا این ماشینتون عجب ...خمی نیست.

پی نوشتِ همین طوری: بی خیال! این نیز بگذرد!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 23:55  توسط ساقی   | 

منیرو روانی پور، عباس معروفی، احمد محمود، و صادق هدایت.

بهترین های من در ماه گذشته.

با دیرخوانیِ "کنیزو"، "پیکرِ فرهاد"، "دیدار" و توپ مرواری".

روانی پور دردهام رو از نو شکافت. معروفی عاشقترم کرد. محمود لزوم ثبتِ تاریخ و فولکلور رو گوشزدم کرد. هدایت به اکتشافم واداشت.

مرسی از همه تون و مرسی از علی به خاطرِ پذیرشِ عضویتم در کتابخونه ش.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:7  توسط ساقی   | 

طرح شعرِ زورکی

شور و عشقِ آبکی

واژه های هرزه گرد

صف شده یکی یکی:

رخت و تخت و دود و رود!

یارکی! دیارکی!

یک شبِ سیاه و داغ

خنده های الّکی

می رسد سپیده دم،

صبر کن تو اندکی!

ناگهان صدای غیب

گفت عزیزکم، زکی!

پی نوشت: خواب می خواهم، خواااااب!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:27  توسط ساقی   | 

 

آب روان

بر آینه اش درختان بید را  نقش می کرد

بیدهای مجنون گیسوانشان را بر آب می ریختند

سواران اسبان سرخ با شمشیرهای برهنه سوزان از میان بیدها

به سوی غروب می گذشتند

 

ناگهان

همچون پرنده ای با بالهای زخمی

سواری از اسبش سرنگون شد

فریاد نکرد،

از پس سواران، صدایشان نکرد

تنها با چشمانی پراشک

به نعلهای درخشان اسبها که دور میشدند نگاه کرد

چه بینوا بود!

چه بینوا بود که دیگر بر یالهای اسبان چهارنعل نخواهد آرمید

و در میان جنگجویان سفیدپوش شمشیر نخواهد رقصاند

صدای نعلها، پرده پرده دورتر میشود

و سواران در غروب ناپدید میشوند

 

سواران، سوران، سواران اسبان سرخ

سواران اسبهای بادپا

سواران اسبها...

سواران  ...

سوار...

سو...

 

عمر همچون سواران اسبهای بادپا، گذشت!

صدای آب روان خاموش شد

سایه ها ناپدید شد

نقشها رنگ باخت

پرده های سیاه بر چشمان آبیرنگش فروافتاد

و بیدهای مجنون

بر گیسوان طلاییش

خم شدند

 

گریه نکن بید مجنون

گریه نکن

پابند آینه آبهای تیره نشو

پابند مشو

گریه نکن

 

شعر از ناظم حکمت نقل از آراز

 

پی نوشت: این مقاله ارزش خوندنش رو داره

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:58  توسط ساقی   | 

"حقیقت را بگو! حتا اگر افلاک را به لرزه درآورد"
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:59  توسط ساقی   | 

هی تو!

مرسی که چشمام رو شستی.

چرک و عفنش کم شده.

مداواش کن.

بذار همچنان ببینم.

دوستت دارم. حتا بیشتر از اون وقتی که بهت گفتم "ازت متنفرم"!

پی نوشت: حامد جان خدا این شبا رو از من و تو نگیره داداسک!

پی نوشت اصلی: نقد پرسپولیس به قلم خورشید خانوم رو از دست ندین

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 3:8  توسط ساقی   | 

هنوز تو شوکِ دیروزم. همه ی قرصای فروید رو دود کرد و فرستاد هوا.

بهش گفتم: بالاخره یه ورِ ماجرا می لنگه. "من" با "پیرامونم" تضادهای اساسی دارم. قبول دارم که تو این فضا این منم که ناهنجارم. اما فضایی هم برای من هست، که توش همه ی این پیرامون ناهنجاریه.

حق می دم که رنجیده باشه. حق می دم که عصبی بشه و واکنش نشون بده. اما حق نمی دم مثل اکبر پاشو بذاره رو شیلنگ اکسیژنی که سعی داره منو وادار به نفس کشیدن کنه.

مرجان، دوستِ نوجوونی هام می گه: باید قهرمان باشی که تو شرایط موجود جامعه ی ما بتونی ـ فقط ـ یه آدمِ عادی باشی.

نه عزیزم! من یکی، فقط اینقدر قهرمانم که بگم یه ببرِ بی یال و کوپالم.

"ماهِ محوِ پس از باران" یه لینک خوندنی برام فرستاده که خفن شرحِ حاله. قلمت سبز مریم خرسندِ عزیز!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 4:16  توسط ساقی   | 

"این روزها که می گذرد

شادم

این روزها که می گذرد

شادم

که می گذرد این روزها"

پی نوشت: سپاس ویژه از آرتا و اروند به خاطر همه ی شیرینی شون

پی نوشت: حبستو بکشم آبجی!

پی نوشت: چند ماهه که می خوام واسه قیصر امین پور غمنامه ای بنویسم. چرا باید بنویسم وقتی چنین زنده ست.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:18  توسط ساقی   |