از عطر شکوفه های سنجد
و خوابش می گیرد
در بعد از ظهر گسِ بهاری که تویی.
از عطر شکوفه های سنجد
و خوابش می گیرد
در بعد از ظهر گسِ بهاری که تویی.
این لینک کافیه. بقیه ی گزارشها هم بهش لینک شدن.
بعد این دوستم معنا می گه چرا حالت تهوع داری!
یکی شون هاپو می شه، یکی شون پیشی. بعد با هم گلاویز می شن و حسابی دعوا می کنن.
میوه براشون میارم. همه رو از بشقاب خالی می کنن رو زمین و چهار دست و پا می رن سراغ میوه ها و با دندون رو زمین گاز می زنن. که ما اسب و الاغ و ببعی هستیم.
یکی شون دولا می شه و اونیکی سوارش می شه. بعد از یکی دو دور خونه رو چرخیدن، جاشون عوض می شه. اونی که سوار شده، با دقت پاهاشو رو زمین می ذاره که کمر داداشش درد نگیره. گاهی هم که دوتایی هوس سوارکاری می کنن، دو تا از میله های پلاستیکیِ دروازه یا چادر سفریشون رو میگیرن لای دوتا پاشون و با هم مسابقه می دن.
اما امان از لحظه هایی که هوس دریابازی می کنن. اونوقته که هر چی تو خونه هست، اعم از رخت خواب و لباس و اسباب بازی، همه چیو رو هم می ریزن و می رن رو یه بلندی و از اون بالا شیرجه می زنن تو دریای خودساخته شون.
در این میون اغلب تلفات هم داریم. مثلن آرتا شیرجه زده رو ملافه ای که زیرش اسکوتر پنهان بوده و قلم پاش آسیب دیده. یا اروند پریده گوله لباسی که زیرش کامیون یا قطعات جدا جدا شده ی کامیون بوده. اونوقته که سه تایی جیغ می زنیم. بچه ی صدمه دیده از درد، اون یکی فریادِ کمک! و منم از فرطِ "چه کنم". از بس که این حکایت تکرار می شه. شاید روزی بارها و بارها.
بعد یهو یکی میاد خونه مون. مثلن مامان یا مهران. با تعجبی ساختگی از دوقلوها می پرسه که این چه وضعیه؟! چرا خونه تون این شکلیه؟! و آرتا و اروند با خونسردی و در حالی که به پریدن هاشون ادامه می دن، می گن: اشکالی نداره! بیا تو! مامانم الان پا می شه جمع می کنه!
و پرسش "چرا مامان جمع کنه وقتی شما ریخت و پاش کردین"، لابلای هیجان بازیشون گم می شه و بی پاسخ می مونه. هر چند شخص پرسنده خیلی خوب می دونه که این خونه از صبح تا اون موقع چند بار جمع و جور شده و دوباره به این شکل دراومده.
با همه ی اینا، کارم خیلی ساده تر شده. معنی خطر رو کم کم دارن می فهمن و این عالیه که از جسارتشون کاسته نشده. دیوار خونه با نقاشی مشترک آرتا و اروند با مداد شمعی آبی و زرد، تزئین شده. شیشه ی میز هال مدتهاست شکسته و میز چند وقتیه به اسباب بازی های دلچسبشون اضافه شده. باهاش اتوبوس بازی می کنن، عمودی میذارنش و ازش می رن بالا و از اون بالا می پرن پایین. گاهی هم به تقلید از بخشی از فیلم شرک ۳، میذارنش پشت در آپارتمان و هر چی دم دستشون میاد میذارن روش تا مثلن پرنس بدجنس و دار و دسته ش نیان تو
...
با این همه دوستای کوچولوم به مرحله ای رسیدن که به من فرصت می دن تو این هیاهو کتاب بخونم. باید از این فرصت استفاده کنم.
چند ماهیه که شروع کردم و کم کم کتابای جامونده ی سالهای دورم رو خوندم. کتابای زیادی در این میان هنوز مونده از جمله "آنا کارنینا" که به جهتی حتمن یه روز باید بخونمش.
وقت کمم رو تقسیم می کنم بین دیروز و امروز. امروزی ها رو بهم توصیه کنین اگه چیزی در چنته دارین.
شبنم به عنوان کارشناس می تونه بعد از خوردنش بگه که این غذای خوشمزه ی آباده ای رو که مامانِ فیروزه ما رو اسیرش کرده، می تونم به عنوانِ یه جاذبه ی گردشگری به دوستان معرفی کنم یا نه.
بعد از اعلام نظر ایشون، (در صورت تاییدش) می تونیم یه تور پاشپاشوک بذاریم و بزنیم به دشت و دمن.
پی نوشت: اینجانب در راس هرم مازلو هستم
حالا این آرزو داره محقق می شه.
اوایل تیر من و آرتا و اروند داریم آنا و آنا بزرگشون (مامان و مامان بزرگم) رو می بریم مشهد.
دارم لحظه شماری می کنم واسه وقتی که مامان باجی این خبر رو بشنوه. زنی که همه ی عمرش برام وقت داشته و حالا به پاسِ اون همه وسعت روحش، بضاعتم اینه که تنها سه روز ببرمش سفر.
زیارت امام رضا با چاشنی مسافرت کردن با آرتا و اروند براش چنان دلچسبه که با هیچی تو دنیا عوض نمی کنه (احتمالن).
از مهران ممنونم واسه همه ی مهربونی هاش.
راست و دروغ
راست و دروغ
راست و دروغ
حتا اگه یه آدم خودش احساس کنه که تموم شده، وقتی قراره چیزی رو به دیگران انتقال بده، باید مفاهیمش رو خوب بدونه.
من هنوز نمی دونم فرق راست و دروغ چیه. کدومش خوبه و کدومش بد. کدومش کجا خوبه و کجا بد. چه کسی، کِی و کجا چقدر به کدومش نیاز داره. تناسب خوبی و بدی هر یک با شخصیت کدوم آدم چیه.
اصلن لازمه من این چیزا رو به دوستای کوچولوم یاد بدم؟؟؟؟؟؟؟
اگه لازمه چه جوری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پی نوشت: به هیچ وجه احساسِ تموم شدگی ندارم. تازه دارم خیز می گیرم که دوباره بپرم. و می پرم.
هشت نفر از فعالان جنبش زنان در سالگرد روز بیست و دوم خرداد بازداشت شدند .
ناهید میرحاج، آیدا سعادت، نسرین ستوده، ژیلا بنی یعقوب،نفیسه آزاد، سارا لقمانی،جلوه جواهری و فریده غائب از جمله فعالان جنبش زنان هستند که عصر امروز در مقابل محل برگزاری نشستی به مناسبت 22 خرداد دستگیر شدند.
امروز قرار بود تعدادی از فعالان جنبش زنان در گالری راه ابریشم تهران سالروز 22 خرداد ،روز همبستگی زنان را گرامی بدارند اما آنها هنگام مراجعه به این گالری با درهای بسته و حضور نیروهای انتظامی و امنیتی و ممانعت شان برای برگزاری این نشست مواجه شدند . این در حالی است که پیش از این مدیریت این گالری فرهنگی موافقت خود را با بر گزاری این مراسم اعلام کرده بود اما با فشار نیروهای انتظامی و امنیتی مجبور شد درهای گالری را بر میهمانان و سخنرانان این مراسم ببندد.
ناهید میرحاج، آیدا سعادت که برای اعلام لغو مراسم به مدعوین در مقابل محل برگزاری مراسم حاضر شده بودند، توسط پلیس امنیت تهران بازداشت شدند.سپس نسرین ستوده و ژیلا بنی یعقوب نیز که به منظور پیگیری بازداشت این دو نفر به آنجا رفته بودند، دستگیر شدند.بر اساس گفته های حاضرین در محل نفیسه آزاد ،سارا لقمانی،فریده غائب و جلوه جواهری نیز دقایقی پیش بازداشت شده اند.
نقل از اینجا
دلم هوسِ شیر دادن به بچه رو داره. و حسِ دمیدنِ محبت به روح آدمی که همراهشه.
دلم داره پرواز می کنه به سمت بیمارستان لاله. چرا دیشب اونجا نبودم که آروم و بدون فشار دادن، بغل بگیرم و بو کنمش.
خواستن که اسمش رو من بذارم. اگه دخترِ من بود، اسمش رو می ذاشتم "یسنا" و دخترِ دومم رو "نیروانا".
حالا دلارام کوچولو، دخترِ بزرگِ خونه شده و مامان محبوبه براش یه خواهر به دنیا آورده که به گفته ی بابا احسان انگار کپی دلارامه.
چه اسمی پیشنهاد کنم واسه این آرام دل؟
وقتی آدم تو حادثه ای چشماش رو از دست می ده، دیگه نمی تونه وانمود کنه که بعدن به زندگی عادی برگشته. اون فقط می تونه به زندگیِ بدون چشم عادت کنه.
وقتی آدم به خاطرِ وامی که قبلن گرفته، مجبوره چشماش رو گرو بذاره، نمی تونه وانمود کنه که بعدن به زندگی عادی برگشته. بدتر؛ اون نمی تونه به زندگی بدون چشم عادت کنه.
اون آدم چیزی رو از دست داده که کورسوی امیدی به باز به دست آوردنش داره. اما بانک، غوله. بانک، قلب نداره. حس نداره. اون فقط به سود و زیان فکر می کنه. اون فقط مغز داره.
بعد اون آدم مجبوره صبر کنه. مجبوره برای مدتی نامعلوم از چشماش صرف نظر کنه. مدتی نامعلوم که معلوم نیست پایانی داره یا نه.
بعد افسرده می شه. بعد خشمگین می شه. و وای به روزی که نتونه خشمش رو کنترل کنه. و وای به روزی که اون خشم جایی سر باز کنه، که نباید بکنه.
نتیجه گیری: حالم از خودم به هم می خوره. و از همه چیز.
پی نوشت: اون کورسو رو پیداش می کنم.
خسته ام و آفتاب سوخته.
چه خیالی! کفش آهنی هم که نداشته باشم، باور کرده م که باید پابرهنه دنبال خودم بگردم.
اون روزا روحم بدجوری سرگردون بود. بقیه م هم در دست توفان. تنها بودم، اما رها نبودم.
بد روزایی بود. بره دیگه بر نگرده. تو راه برگشت بودم که شنیدم دانشگاه تهران شلوغ شده. ۱۹ تیر تو کوی بودم و ...
حالا سال ۸۷ شده و دارم می رم که رقص ساقه های گندم رو ببینم وقتی که باد پیر ساز می زنه براشون.
روحم زخم عمیقی خورده و بقیه م داره آرام آرام نفس می کشه. جوری که به قول شهاب دل آهو تو دشت نلرزه از صداش.
دارم دوستای کوچولوم رو می برم به تابستونای کودکی هام. به باغها و مزرعه های پدربزرگام. به تنورِ خاموش شده ی مادربزرگام. به خاکم.
شاید نشه امسال برم کوه، ییلاقِ گله. شب رو اون بالا بالاهای بزقوش بگذرونم و دستم رو که دراز کنم، ستاره بچینم. دو ساله که بدجور هوسش رو کردم. همه چی رو مهیا کردن برام مردایِ کوهستانیم. من نتونستم برم.
شاید بچه ها که بزرگتر بشن، سالِ دیگه، چند شب رو دور از آدما کنار گاومیشا و گوسفندا، زیر سقفِ آسمونش گوشم رو بسپرم به آمیزه ی صدای باد و گرگ. چشمام رو ببندم و بی هیچ فکری بلغزم تو بغل طبیعت.
شاید ۱۸ تیر امسال هم تو راه برگشت باشم و کاش آتشی باز زیر این خاکستر جوونه بزنه، تو این روزای تلخ.
میکروفون رو تو دستش گرفته بود و داشت تمرین مصاحبه می کرد.
جلوِ بابا ایستاد و خیلی با اعتماد به نفس گفت: اسمت چیه؟
ـ مهرانِ انصاری، شما اسمت چیه؟
ـ آرتا انصاری
رفت سراغ داداشش: اسمت چیه؟
ـ اروند انصاری
اومد پیش مامانی. اسمت چیه؟
ـ ساقی لقایی
و بازی یه دور دیگه تکرار شد. و من دلم گرفت. خیلی خوردنی شده بود. و من دلم گرفت. و من برای اولین بار از دوقلوهای شیرینم که تکامل روحشون رو به همه چی ترجیح دادم، احساس فاصله کردم.
مهران دید که چشم من راه گرفته. آرتا برای بار سوم رفت پیش بابایی: اسمت چیه؟
ـ بابا مهران
ـ نه! انصاری نگفتی!
و خنده ی مستانه ی مهران انصاری رفت رو هوا (سرمستی ش صرفن از شیرینیِ آرتا بود و بس).
فرستادش سراغ من و چشمکی زد، یعنی که منم بگم مامان ساقی. و آرتا بازیِ بانمکش رو تکرار کنه.
از جوابِ احتمالی آرتا ترسیدم شاید؛ که کمی جدی تکرار کردم: ساقی لقایی
چه تلخ بود واسم این بازیِ بانمک. هنوز سه ساله شون نشده که دارن تفاوتشون رو با مامانی درک می کنن. با من! منی که داعیه ی نقش داشتن تو آفرینششون رو دارم. تفاوتی که نامِ رسمی شون ایجاد می کنه. نامِ رسمی ای که از این به بعد (از سه سالگی که سنِ ورودشون به جامعه ست) تو اجتماع هویت اونها رو تعیین می کنه.
و من درست در زمانی که تقریبن هیچ وقتی برای خودم ندارم، یادم می افته که چقدر تنهام و هوسِ عصیان می کنم.
شاید هم نه. نمی دونم چه مثالی بزنم. اگه شما مثالی به نظرتون میاد بگید. وقتی که یه اتفاق می افته و شما بعدها و بعدها متوجهش می شین. مثلن اینطوری تصور کنین که یه جنینی رشد کرده و به دنیا اومده و شما بعدن که شده ده دوازده سالش، تازه متوجهِ تولدش شده باشین. یا اینکه زلزله ای شکل گرفته و زمین لرزیده و همه چی خراب شده و هزاران هزار نفر مردن و مدتها گذشته و شما یهو از خواب بیدار شدین و دیدین خونه تون دیگه نیست. شهرتون نیست. عزیزترینتون نیست.
بعد می گین کاش تو زلزله بودم و دست کم می دیدم که چی شد. کاش بودم و با بقیه مویه می کردم. تنِ پاره پاره ش رو از زیر آوار بیرون می کشیدم و خودم خاکش می کردم. اونوقت حالا می تونستم برم سر خاکش و باهاش حرف بزنم. کاش ...
نه نه! اصلن مثالش اینا نیست. چرا نمی تونم تصویرش کنم؟ چرا انگشتام اینطوری حروف رو عوضی رو کیبورد فشار می دن؟ چرا مثال ندارم براش؟
موضوع بدیعه؟ یا اینکه من اینقدر شوتم که تا حالا راجع بهش نشنیدم؟
شما شنیدین؟ اگه شنیدین برام بگین. محمد حسین! تو یه زمانی تجربه های مشابهِ منو برام نقل می کردی. لا اقل تو حرفی بزن!
زندگی خیلی راحت شده. راه می ری، بدون اینکه جایی بری. نفس می کشی، بدون اینکه اکسیژن بگیری. حرف می زنی، بدون اینکه چیزی بگی. می خندی، بدون اینکه بخندی.
دروغگو شدم؟ یا شدم خیال؟ نه! انگار تازه شدم مصداق بارزِ واقعیت! یا شایدم سوسک شدم. خرمگس شدم. کاش دست کم سرگین غلتون می شدم. به طبیعت گردیش می ارزید.
صادق اگه بود، شاید می گفت مسخ شدی.
می بینین! یه حرف خیلی خیلی کوچیک و ساده فرقه بینش. شاید شما یادتون نیاد. مست بودم. مسخ شدم.