تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

خیلی خوشحالم از اینکه مدتیه کامپیوتر ندارم. خیلی بهم سخت گذشت. اما باید رنج کشید که لحظه های ناب رو به دست آورد.

مثه ندید بدیدها (یعنی نیستم اما الان عین اونا شدم) دارم از امکانات خواهر مرفه بی دردم استفاده می کنم و سعی می کنم تا بچه ها بیدار نشدن یه کارایی بکنم.

قبل از هر چیز چند تا وبلاگ خوندم و حالا هم دارم می نویسم و امیدوارم بتونم ایمیلم رو هم چک کنم.

یهو اسبابا رو جمع کردیم و رفتیم تو خونه ی بچگی هام. چی گفتم بهت انوشیروان؟ فک کنم یه چیزی تو این مایه ها که قبل از اینکه خرابش کنن یا بفروشنش می خوام تمام سی و سه سال عمرم رو نهایتن تو یک سال توش زندگی کنم.

سختی هایی برای هم خونه هام داره. اما نمی تونستم این فرصت رو از دست بدم.

آقا (فمینیست ها ببخشن. لفظ دیگه ای به دردم نخورد واسه رسوندن منظور) آی حال می ده! تو چهار سال گذشته زندگی من چند تا سبک عوض کرده. تازه! حالش به اینه که به زودی دوباره سبکش عوض می شه. در حال حاضر دو تا نردبون آهنی من و مریم خانوم (دوست مامان بزرگ فقیدم) رو از سر دیوار به هم متصل می کنه. اینطوری لازم نیست بریم در خونه ی همدیگه. تو آپارتمان که بودیم از ۱۱ واحد به زحمت اسم فامیل ۴ تا خونواده رو بلد بودم. اونم بعد از حدود دو سال.

دیروز به یاد مامان باجی (یعنی مامان بزرگم) سوپ جو درست کردم با شیر. ولی و سعید هم اومده بودن پیشمون. خیلی حال داد. واسه مریم خانوم هم بردم.

شب یلدا مامان می ره بیمارستان. استرس داره. نه واسه خودش. واسه ی همه ی ما که نکنه تو زحمت یا ناراحتی بیفتیم.

عمه م از شالقون اومده خونه ی مامانینا. خیلی حال می کنم باهاش. هر چند احتمالن خیلی براش ضد حالم. آرتا اروند هم که هر چقدر می خوان براش لوس می شن. تو مدتی که مامان بیمارستانه و بعد هم استراحت تو خونه خیلی کمک حاله. بچه ها رو نگه می داره و منم سعی می کنم به مامان برسم.

باید طرز پخت آش گیلدیک رو ازش یاد بگیرم. حامله که بودم مامان باجی دو بار برام درست کرد.

دختر داییم که هم سن منه و تو بچگی با هم گیس کشی داشتیم یه فولکلور آذربایجانی رو که آقا (بابابزرگمون) واسه مون میخوند ازم خواسته که کامل براش بنویسم. می خواد قاب کنه بزنه تو دیوار خونه ش.

من بلدمش. براش می نویسم. اما به عنوان مزه باید یه چیزی ازش بخوام در قبالش. هنوز نمی دونم چی.

احتمالن تا دو ماه دیگه کامپیوتر دار می شم و یه عالمه کار دارم.

دلم واسه شادی و محبوبه شده یه ذرررررره.

 دلم کوه هم میخواد. اما نمیرم. گاهی برای به دست آوردن بعضی چیزها بهای گزافی باید پرداخت. دم پام گرم که درد می کنه و منو از پر کشیدن به سمت کوه بر حذر می داره.

محمد حسین کمپین راه ننداز. من نزده می رقصم. به قول ترکا از بی چادری تو خونه موندم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 1:54  توسط ساقی   | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 12:47  توسط ساقی   |