پيش نوشت: نخونين! حوصله تون سر مي ره!
اونجا نشسته ای از ازل آنچنان زرد و سیاه که تا ابد چشم در چشمم بدوزی و ببازی و ببازم هر چه هست؟
باختمِت و باختی ام. براي تو به هزينه ي دل كندني و براي من به هزينه ي جان و دل باختني و كندني.
هي! تو!
بنشين اون بالا و نگاه كن به اين پايين. هي جاذبه بفرست برام و بكشونم و بكشونم؛ همينكه داشتم دست مينداختم به دامنت، يهو بي خيالم شو و بزن تو فاز دافعه. چنان ولم كن وسط صخره ها كه لگن خاصره م بشه هزاران تيكه.
خنده داره نه!؟ قشنگه؟ نه! هيجان انگيزه!
چه خيالي! حالشو ببر. به خيالت بي خيالت مي شم؟ يا مي توني بي خيالم بشي؟
مي دوني چيه؟ نكته اينجاست كه زورت به من نمي رسه. خيال كردي كه "از بس" دوستم داري! من بدجوري "از بس" تر دوستت دارم.
پر مي كشي از من و هي مي رويي در من؟
آخرِ اين سيكل چيه به خيالت؟ بالاخره مي خواي تموم بشي يا شروع؟ راستش رو بگو! فاعل اين دو فعل كيه؟ تو؟ يا من؟
اصلن من و تو دو تاييم يا يكي؟ اگه دو تاييم، پس چرا اينقدر يگانه؟! و اگر يكي، چرا اينقدر بيگانه؟
هي! تو!
مي دوني چيه؟ اصلن اين لا مصّب زميني، آسموني نداره. خودِ خودشه! كاملن سِرِه! پاكِ پاك!
و من و تو هر دو همونيم. نه ديگه من منم؛ و نه تو - با اون دبدبه و كبكبه ت- تو. با اين تفاوت كه من تو رو مي شكفونم و تو منو مي شكوني.
تير مشقي نزن اين بار!
گفت وقتي بهش مي رسي كه ازش بگذري. غافل كه اگه بگذرم ديگه چيزي واسه رسيدن نيست.
و تو همچنان اونجا نشسته ای از ازل آنچنان زرد و سیاه که تا ابد چشم در چشمم بدوزی و ببازی و ببازم هر چه هست.
هي! تو!
اين بار چنان تنيده مي رويي در من كه وقت پريدن، از من نپري؛ با من بپري!

