تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

پيش نوشت: نخونين! حوصله تون سر مي ره!

 

اونجا نشسته ای از ازل آنچنان زرد و سیاه که تا ابد چشم در چشمم بدوزی و ببازی و ببازم هر چه هست؟

باختمِت و باختی ام. براي تو به هزينه ي دل كندني و براي من به هزينه ي جان و دل باختني و كندني.

هي! تو!

بنشين اون بالا و نگاه كن به اين پايين. هي جاذبه بفرست برام و بكشونم و بكشونم؛ همينكه داشتم دست مينداختم به دامنت، يهو بي خيالم شو و بزن تو فاز دافعه. چنان ولم كن وسط صخره ها كه لگن خاصره م بشه هزاران تيكه.

خنده داره نه!؟ قشنگه؟ نه! هيجان انگيزه!

چه خيالي! حالشو ببر. به خيالت بي خيالت مي شم؟  يا مي توني بي خيالم بشي؟

مي دوني چيه؟ نكته اينجاست كه زورت به من نمي رسه. خيال كردي كه "از بس" دوستم داري! من بدجوري "از بس" تر دوستت دارم.

پر مي كشي از من و هي مي رويي در من؟

آخرِ اين سيكل چيه به خيالت؟ بالاخره مي خواي تموم بشي يا شروع؟ راستش رو بگو! فاعل اين دو فعل كيه؟ تو؟ يا من؟

اصلن من و تو دو تاييم يا يكي؟ اگه دو تاييم، پس چرا اينقدر يگانه؟! و اگر يكي، چرا اينقدر بيگانه؟

هي! تو!

مي دوني چيه؟ اصلن اين لا مصّب زميني، آسموني نداره. خودِ خودشه! كاملن سِرِه! پاكِ پاك!

و من و تو هر دو همونيم. نه ديگه من منم؛ و نه تو - با اون دبدبه و كبكبه ت-  تو. با اين تفاوت كه من تو رو مي شكفونم و تو منو مي شكوني.

تير مشقي نزن اين بار! 

گفت وقتي بهش مي رسي كه ازش بگذري. غافل كه اگه بگذرم ديگه چيزي واسه رسيدن نيست.

و تو همچنان اونجا نشسته ای از ازل آنچنان زرد و سیاه که تا ابد چشم در چشمم بدوزی و ببازی و ببازم هر چه هست.

هي! تو!

اين بار چنان تنيده مي رويي در من كه وقت پريدن، از من نپري؛ با من بپري!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 1:52  توسط ساقی   | 

وقتی بین گروه کثیری از افرادی قرار می گیرم که اتفاقن عمدتن دوستشون هم دارم، به اين نتيجه مي رسم كه حالا حالاها گرفتار حاكميتهاي غيردموكراتيك و مردسالارانه خواهيم بود.

اما

اين چيزي از اشتياقم به تلاش براي گذار به دموكراسي و برابري كم نمي كنه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 21:20  توسط ساقی   | 

هی تو دلم خالی می شه.

واسه مراسم چهلم دایی؟

واسه دوری خاله خوله؟

واسه چیزایی که سعی می کنم حتا پیش خودم به روی خودم نیارم؟

واسه پنی سیلین هایی که تزریق می کنم؟

نمی دونم واسه چی. اما هی تو دلم خالی می شه.

یه بار گفتم دلم سه روز تنهایی می خواد؛ سه سال رفتم سر كار. اين بار شكر بخورم اگه همچين چيزي بخوام.

اومدم خونه ي مامان كمي شارژ شم برگردم خونه. اما افاقه نمي كنه. باز هي توي دلم خالي مي شه. اسمش استرسه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 1:32  توسط ساقی   | 

یه روزه رفته ای انگار سی روزه حالا!

مامان داره آش می پزه واسه پشت پات. و ما می خوریم به جات.

دیروز بچه ها یه هواپیما دیدن تو آسمون و گریه کردن که "بگو وایسه ما هم بریم پیش خاله خاله"

مهندس هجرتت سخته .واسه م. اما نمی گم نرو. سعی کن بری و زندگی جدیدی رو شروع کنی. به دور از اونچه که اینجا داشتم و داشتی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 13:46  توسط ساقی   | 

سر سفره ی صبحونه نشستیم.

بچه ها دارن نون تافتون خراسونی که به روش قدیمی تو محله مون پخته می شه، با خامه ي پاك و شير مي خورن. (صبحونه ي دلخواه بچگيهام)

اروند: خيلي خوشمزه س. مامان هميشه از اين صبحونه ها بپز.

آرتا: مامان خيلي زحمت كشيده كه برامون صبحونه درست كرده.

اروند: بابايي هم خيلي زحمت مي كشه كه هي مي ره سر كار و از توش پول در مياره.

من: مامان و باباها خسته نمي شن از كار كردن وقتي كه بچه هاشون شاداب و باهوش و با ادبن.

من و بابا خسته نمي شيم. دلمون مي خواد شما هميشه باهوش باشين. سالم باشين. شاد باشين.

آرتا (كه دلش مي خواد همه چي رو با قافيه بگه و همواره احساس مي كنه همه چي رو مي دونه: آر ه ه ه! شااااد باشيم! گشااااد باشيم.

من (در حال انفجار از خنده): نه پسرم فقط شاد باشين. گشاد مال لباسه.

اروند (در حال اشاره به شلوار خودش و دامن من): ببييين! گشاد اينه. آدما كه گشاد نمي شن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 11:59  توسط ساقی   | 

این بیانیه از سوی گروههای جنبش زنان شامل:
کانون زنان ایرانی
میدان زنان
مدرسه ی فمینیستی
کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت
کمیته زنان سازمان دانش آموختگان ادوار تحکیم وحدت
کمیته ی گزارشگران حقوق بشر
انجمن تلاشگران سلامت
انجمن فراسو (تبریز)
صادر شده است.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 17:16  توسط ساقی   | 

بند شلوار کماندویی هاشون رو در آوردن و ازش به جای چند چیز استفاده می کنن.

اولیش تیرکمون جومونگه:

بادبزن حصیری هاشون رو که پارسال تو آبادان براشون خریدیم تیکه تیکه کردن تا چوب دسته ش رو بردارن و ازش شمشیر درست کنن. بعد از کلی شمشیر بازی به جای بخشی از تیرکمون به کار گرفته شد. بند شلوار کماندویی ها رو بستن به دو سر چوب و تیرکمون مهیا شد.

همینطور که به هم با تیر فرضی شلیک می کردن، يكي جومونگ مي شد و يكي امپراتور و همديگه رو "سرورم" خطاب مي كردن. يه وقتا هم اروند به آرتا مي گفت: بگيرش رييس بوپالمو!

اين بازي ديروز بود. اما امروز صبح:

سه چرخه هاشون رو جوري مي ذارن شبا كه سبدش (كه هيچ سوراخي نداره) زير ناودون قرار بگيره. صبح كمي آب توش جمع شده و درياچه مهياست.

امروز صبح ديدم با بند شلوار كماندويي هاشون دارن كاري شبيه ماهيگيري انجام مي دن تو درياچه ي سه چرخه شون.

چي كار مي كنين ماماني؟

اروند: ماماني نه! مادر جان! مگه نديدي جومونگ به مامانش مي گه مادر جان؟!

- ماهيگيري مي كنين مادر جان؟

آرتا: نه! مورچه گيري مي كنيم.

- مگه تو آب مورچه هست؟

آرتا: آره ديگه! شكارشون كرديم گذاشتيم تو آبا كه شنا كنن. الان هم مورچه گيري مي كنيم تا مورچه كباب درست كنيم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:49  توسط ساقی   | 

در کنج باغچه ی سمت راست خونه، درخت مو تا بوم قد کشیده. مامان باجی خدابيامرز از یه سمت شاخه هاش رو رسونده به دیوار اتاق مهمونش و از سمتی هم به آشپزخونه ش.

اینقدر عاشق برگهاش شده م که انگور رو از یاد برده بودم.

چند روز پیش که مریم خانوم اومده بود بالای نردبون تا از سر دیوار بازی بچه ها رو تماشا کنه، گفت: چند شاخه انگور آورده؟ گفتم: فكر نكنم اصلن انگور داشته باشه. من كه چيزي به چشمم نخورده. آخراي زمستون مي خواستم شاخه هاش رو بچينم. فكر كرده بودم خشك شده. خوب شد نچيدمشون. حالا كلي برگ داده.

راس گفت: تو كه اصلن گاهي انگار اينجا نيستي. حواست معلوم نيست كجاس! دو سه خوشه ش رو كه من از همين جا مي بينم. نگا كن! زير بند رخت. همونجا كه زير پيرهن (تاپ) بچه ها رو پهن كردي!

رفتم جلو: آره انگار يه چيزايي هست! خوب كه نگاه كردم، خوشه ي دوم و سوم و چهارم و ...

چقدر مستم تو اين حياط آفتابي و بارون زده ي كهنه.

پيرزن همه ي روزاي باروني مي ره پشت بومِ ما رو هم چك مي كنه. نكنه كه برگاي خشك جلو ناودون ها رو گرفته باشن و آب رو بوم جمع بشه. صداي پاش نمياد. اما گاهي عكسش رو تو شيشه ي آشپزخونه كه روبروي اتاق نشيمن ماس، مي بينم.

مي گفت:‌ هر روز صبح كه پا مي شم واسه نماز، تق تق مي زنم به شيشه ي پنجره ي اتاق مامان باجي ت. رد مي شم. تق تق مي زنم به در خونه بقلي و بعد هم اون يكي در. به فاطمه خانوم و جاري ش هم سلامي مي كنم و بعد روونه مي شم سمت مسجد.

بد جوري تنها شدم. بد جوري!

و چشماش راه مي گيره و خيس مي شه و برق مي زنه. درست مثل هواي بهار. جريان داره، بارونيه، و روشن از آفتاب.

حالا مي فهمم چرا تو خواب و بيداري دم سحر چرا صداي مريم خانوم از كوچه به گوشم مي رسه. مي شنوم همين طور كه از دم پنجره ي ما مي گذره، داره با مامان باجي حرف مي زنه. يكي دو بار اسمش رو هم آورده. هر دفعه چشمام رو باز كرده م و فكر كرده م كه خواب ديدم.

و باز خوابيده م.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 18:25  توسط ساقی   | 

ابر، باران، آفتاب،

ابر، باران، آفتاب

ابر، باران، آفتاب

ساختمانهاي بدقواره ي بلند! چشم نداريد معاشقه ام را با رنگين كمان ببينيد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 21:1  توسط ساقی   | 

"تصویب قانونی در افغانستان به مردان اجازه می دهد بدون رضایت همسرشان با آنها همبستر شوند. این امر در سطح بین المللی جنجال برانگیز شده است.

بر اساس "قانون احوال شخصی شیعیان" که از تصویب پارلمان افغانستان گذشته و به امضای رئیس جمهور، حامد كرزي رسیده، همچنین زنان بدون رضایت شوهرشان، اجازه ندارند از خانه خارج شوند.

استحکام بنیان خانواده، بهانه ي اصلي تصويب اين قانون است، اما مدافعان حقوق بشر معتقدند که تمکین اجباری زن از مرد در روابط جنسی، نوعی تجاوز محسوب می شود.  

این قانون آزادی های زنان را سلب می کند و با اجبار آنان به تمکین بدون چون و چرا از خواسته های جنسی همسرانشان، به نقض حقوق زنان پشتوانه قانونی می دهد.

این موضوع محدود به شیعیان افغانستان و حتی جامعه این کشور نمی شود، بلکه در بسیاری از دیگر جوامع مسلمان نیز، حقوق و اختیارات زنان، منوط به اجازه شوهران و پدران است."

خوندن این خبر نفرت رو تو دل آدم نسبت به طالبانیسم زنده می کنه. و آدم احساس می کنه که چقدر زنان افغانستان مظلوم و بدبختن كه بعد از اين همه سال جنگ و سختي كشيدن و رفتن طالبان، حالا هم حكومتي اومده كه با پز دموكراسي، چنين قوانيني رو تصويب مي كنه.

اما فاجعه اینه که "تمکین" در قانون خانواده ی ایران هم همین رو می گه. هر چند عرف ما از قانون ما پیشرفته تره و شاید در خیلی از خانواده ها اصلن اجرا نمی شه، اما قانون ما هم مي گه:

زن بايد بي چون و چرا در برابر شهوت شوهرش سر فرود بياره.

زن بايد براي خروج از خانه از شوهرش اجازه داشته باشه.

زن براي كار كردن بايد از شوهرش اجازه داشته باشه.

زن درباره ي فرزندانش غير از نگهداري و شير دادن و بزرگ كردنشون، حقي نداره.

و فاجعه بارتر اينكه در مجلس ما هم لايحه اي در حال تصويبه كه حتا نفس كشيدن زن رو هم داره منوط به اجازه از شوهر مي كنه.


خبر مرتبط

فراخوان برای حمایت

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 12:23  توسط ساقی   | 

ساعت هفت شب هر سه تاشون خوابیدن.

منم یه فیلم هندی آمریکایی دیدم که خیلی خوب بود. عشق خونم افول کرده بود، حالا بالانس شد.

ساعت ۲ با آرتا و اروند رفتيم يه مهد كودك تو يه منطقه ي نظامي قديمي ديديم و قبول كردن اين دو تا رو هم از غير نظاميا ثبت نام كنن.

دم در ورودي افسر نگهبان اول قبول نمي كرد كه حتا اجازه بده بريم تو محوطه؛ اما بعد با يه سرباز اسكورت، راهنمايي مون كردن به مهد كودك.

سال ۵۸ يه هفته تو دبستان دخترونه ي اونجا درس خوندم. كلاس اول بودم و مدرسه ي خودمون به دليل نزديك بودن به فرودگاه و امنيت نداشتن ساختمونش تعطيل شد. وقتي رفتم مدرسه ي جديد، فكر مي كردم خيلي مهم شدم. آخه ساختمونش سه طبقه بود و آجرنماي نارنجي قشنگي داشت.

واسه بچه ها اينقدر جالب بود تو خيابون هاي سرسبزي كه به مهدكودك منتهي مي شه، هي آقا پليس (سربازا و افسرهاي نيرو هوايي) مياد و ميره كه نگو!

وقتي داشتيم مي اومديم بيرون گريه مي كردن كه مي خوايم بمونيم سر كارمون. آخه به اشتياق اينكه بزرگ شدن و مهدكودك "سر كارشونه" قبول كردن كه از خونه چند ساعتي جدا بشن.

به منم مي گن بهتره بري سر كار تا تو هم بزرگ بشي. اگر نه هي كوچيكتر مي شي!!!

اول تصميم گرفتيم از فردا برن مهد؛ بعد كه خوابيدن و من تو آرامش فكر كردم، ديدم بهتره بر خلاف هميشه، كمي وقت بدم به هر سه مون. شايد بتونم ساعت خوابشون رو تنظيم كنم واسه سحرخيز شدن و كامروايي. اينطوري وقت خودم هم كمتر تلف مي شه.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 20:58  توسط ساقی   | 

بعد از شکستگی پا دیروز اولین باری بود که پیاده روی کردم و هر چند ورم کرد اما درد نگرفت.

این خوبه و نوید توان شروع دوباره می ده. دو سال پيش تقريبن ۳۹۶۴ تيكه شدم و دو سال طول كشيد كه پازلم رو بچينم و بعد مثل چيني بند بزنمش. حالا وقت تست كردنه. هرچند جاي يه تيكه هاي مهمي زخم مي مونه، اما رفتن رو تمرين مي كنم.

از فردا دنبال یه مهدکودک خوب می گردم واسه بچه ها که نزدیک هم باشه. بنا دارم فقط واسه کلاسهای نقاشی و ژیمناستیک و خمیر بازی و اینجور چیزا بذارم اونجا باشن. یعنی نهایت سه چهار ساعت.

امسال خیلی کار دارم. با احتساب دو سالی که کلن تعطیل بودم، بايد دست كم به اندازه ي سه سال كار كنم.

برنامه ي پول در آوردن ندارم. يعني وقتي براش ندارم. سعي مي كنم از ۸۹ پول هم دربيارم. لا اقل به اندازه ي خرج جيبم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 13:34  توسط ساقی   | 

خیلی خوش گذشت.

آرتا اروند احساس کردن رفتن مسافرت.

منم لبم به پهنای صورتم باز می شد واسه خندیدن.

پاتوق جدیدم رو پیدا کردم و دوس دارم همیشه با همین تعداد ۲۰ نفر بریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 0:31  توسط ساقی   |