و هیچ گاه گرم نخواهم شد.
نمی دونم دریا شادی رو در بر گرفته، يا شادي دريا رو.
تشنه ي باز ديدن اين تصويرم.
بچه م دريا الان چه بغضي داره در
گلو. خنده ي نجيبانه ي هميشگي ش كجاست الان بي شادي؟
او به همراه تعدادي از دوستانش، در بلوار کشاورز در حال حركت به سوي نماز جمعه ي تهران بود كه دستگير شد.
شنيده ها حاكي ست دستگيري او به همراه ضرب و شتم بوده تا جايي كه روسري و مانتو از تنش خارج شده است.
خبر كامل را در سايت میدان ببينيد
پيش بيني من مي گه او فردا نشون خواهد داد كه خودش رو در حد يه گروه و جريان فكري و سیاسی پايين نمياره و جایگاهش فراتر از اين حرفاست.
او احتمالن در برابر اتهامات فرد اعلام شده به عنوان رییس جمهور از خودش و خانواده ش دفاع نخواهد کرد و قضاوت در این باره رو به افکار عمومی و تاریخ خواهد سپرد. او فردا بهانه ای به دست کسانی که میان - در پی جو سازیهای زمان انتخابات و بعد از آن - برای شعار دادن علیه وی، نخواهد داد.
من فکر می کنم رفسنجانی سیاستمدار قابلی است و فردا این را در سرنوشت سازترین نمازجمعه ی تاریخ ۳۰ ساله ی جمهوری اسلامی نشان خواهد داد.
پي نوشت: خب! به سلامتي پروژه ي صاف كردن ايران به پايان رسيد. اونم با آسفالت كردن كوه دماوند!
پی نوشت:
"سمفونی ای کاشهای من" از محمد نوری زاد
پی نوشت: در میان زندانیهای آزاد شده کسی خبری از "بهزاد مهاجر" داره؟
دردم را فرو می خورم.
عشقم را فرو می خورم .
آتشفشان می شوم.
نمی دونم بیشتر به کدوم درد وابسته ست این تیر. اما بهش رو نمی دم. الان وقتِ سركشي به دردها نيست. وقت برخاستن و خروشيدنه.
و جوشيدن.
صبح پاشدم بچه ها رو ببرم مهد كودك. كلاس نقاشي داشتن و بايد تا 9 مي رسيدن. آژانس گرفتم كه مجبور نشم هي بگم بدو! بدو! و طفلي ها رو با تشويش و اضطراب ببرمشون.
آرتا و اروند تو يه منطقه ي نظامي مي رن مهدكودك. به بركت رانتِ دولتي، مهدكودكشون يه باغ نسبتن بزرگ داره و پارك نسبتن مجهزي كه اكثر قريب به اتفاق بهترين مهدكودكها هم ندارنشون. به خاطر يه همچين امكاناتيه كه با كلي شهريه ي بيشتر (نسبت به بچه هايي كه پدر و مادراشون نظامي ان) اونجا ثبت نامشون كردم.
بعد از كودتاي انتخاباتي براي ورود به محوطه بساطي داريم! چند روز اول كارت شناسايي (با مهر مهدكودك) مي خواستن. چند روز بعد ماشين رو مي گشتن و تا موقع برگشت كارت ماشين و گواهينامه ي راننده رو نگه مي داشتن. چند روز مسافرت بوديم و چند روز هم كه به خاطر آلودگي هوا!!!؟؟؟ تعطيل بود. امروز كه قصد كرديم بريم مهدكودك، ماجرا تفاوت چشمگيري با روزاي قبل داشت.
راه منتهي به در اصلي به دليل تعميرات و راه سازي بسته بود. مجبور شديم از در فرعي كه دو كيلومتر جلوتره بريم. اونجا ازم كارت خواستن. معرفي نامه ي بچه ها رو نشون دادم. سرباز نگهباني (كه تا حالا نديده بودمش) با قيافه ي حق به جانب و از سر رافت اسلامي گفت: ببين خانوم! اين دفعه اجازه مي دم وارد شين، اما از فردا بايد كارت داشته باشين. گفتم خب معرفي نامه كه دارن بچه هام! گفت: نه! اين مهر مهدكودك داره، بايد كارت داشته باشين با مهر حفاظت اطلاعات!
يادش به خير! قبل از كودتا با سلام و عليك و لبخند وارد محوطه مي شديم و سربازاي نگهباني هم كلي با بچه ها خوش و بش مي كردن. حالا كارت ممهور به مهر حفاظت اطلاعات مي خوان! اونم از بچه هايي كه هنوز چهار سالشون نشده!
گفتم: حفاظت اطلاعات كه همينطوري كارت نمي ده، پس مي گين بچه هاي سه چهار ساله هم بايد گزينش بشن؟ خدا نكرده قرار نيست استخدام بشن! اونم از حالا!
سرباز ديگه اي وساطت كرد. معرفي نامه رو گرفت و گفت: بفرمايين تو خانوم. حالا امروز مشكلي نيست. و من اصرار داشتم كه "امروز مشكلي نيست يعني چي؟ اگه قانونه كه بيجا مي كنين براي امروز مي شكنينش. اگه بي قانونيه كه شكر مي خورين مردم آزاري مي كنين."
و طفلی آرتا و اروند که قرار بود امروز بی تشویش و اضطراب هفته شون رو شروع کنن و با آرامش و لبخند برن کلاس نقاشی!
وقتی داشتن می رفتن تو کلاس، با چشماي پريشون گفتن: مامان! وايسا همينجا و از دوربين (مدار بسته) ما رو نگاه كن! اين حرف رو روزاي اول مهدكودك رفتنشون مي زدن. اون وقتا كه احساس ناامني داشتن. و اين ناامني دوباره برگشته.
درك مي كنم كه اون سرباز بينوا هم مي خواسته كارش رو خوب انجام بده تا بتونه يه مرخصي تشويقي اي چيزي بگيره، اما ببين كودتاچيها ترس تا كجا در جانشون رسوخ كرده كه تفتيش رو به مهدكودكها هم كشوندن!
صد بار پير ميكده اين ماجرا شنيد
ما مي به بانگ چنگ نه امروز مي كشيم
بس دور شد كه گنبد چرخ اين صدا شنيد
پي نوشت: به ضرورتي بعد از دو سال باهاش مشورت كردم، اينا رو گفت.
یک مقام آمریکایی گفته که اگه اسرائیل بخواد حمله کنه، آزاده. اين يعني اوكي دادن تلويحي.
اخبار گوياي اينه كه ايران مي خواد با امريكا مذاكره كنه. اگر چنين باشه، امريكا ديگه امريكاي دو ماه پيش نيست.
حال سعيد حجاريان بده. بعضي خبرهاي تاييد نشده هم مي گن شهيد شده و انتشار خبرش مونده واسه بعد از ۱۸ تير.
چقدر ديره! چقدر ديره! چقدر ديره واسه اينكه گفته بشه "مردم اوباش نيستن و كسي حق نداره با خشونت باهاشون برخورد كنه"!
كافي ست بگويند: ما كه نبوديم! يه گروه از خدا بي خبر دست نشانده، لباس مقدس ما رو به تن كردن و به مردم شليك كردن و باتوم زدن. درِ دروازه ي گروه مقدس ما هم به روي همه باز است و هر كس با هر نيتي - حتا نيت سوء - مي تواند بيايد عضو شود. ما مردم را دوست داريم! ما به مردم علاقه منديم! ما كه آنها را نمي زنيم! آن دست نشانده هاي از خدا بي خبر لباس ما را پوشيدند و مردم را كشتند!
لايعقلون خوبي باشيد و باور كنيد. مثل من!
وقتي آن تو بوده باشي، اميرحسين مهدوي، همكار روزنامه نگار مرا درك مي كني. مثل من كه الان كاملن دركش مي كنم و مي گويم: "همين كه از اتاق نمور و تاريك انفرادي بيرون بياورندم و چشم بند به چشمم ببندند و پشت سر خود در آن راهروهاي پيچ در پيچ خوفناك بكشند و به اتاق بازجويي برسانندم و رو به ديوار سيماني بنشانندم و باقي وقايع و اعتراف بخواهند، شايد به آنچه كه تصميم گرفته اند در نهايت از من بشنوند، اعتراف كنم."
اميرحسين! برادرم! با آنچه به عنوان "اعترافاتت" پخش كردند، هيچ چيز از ارزشت، ايمانت، و پاكي انديشه ات كم نشد.
من و تو اعترافاتمان را كرده ايم اين سوي ميله ها، در راهپيماييهايمان از انقلاب تا آزادي.
می دونی کارت مثه کیه؟ مثه همونایی که دم انتخابات تیشرت قرمز و شلوار لی می پوشیدن و داد می زدن: بخواب تو خونه، پول بياد در خونه ت. آسايش و آرامش با احمدي نژاد. سياهي دستاشون و خراشهاي عميق و متعدد صورتهاشون نشون مي داد كه بچه هاي بينواي كارن. همونايي كه از بچگي خريده بودنشون براي گدايي سر چهارراههاي شهر تهران و بزرگتر كه شده بودن، يا معتاد شده بودن، يا نهايتن اگه خيلي خوش شانس بودن، دستفروش. و دم انتخابات هم بازار جديدي واسه كار بود: ستاد احمدي نژاد دادزن استخدام مي كرد.
همه كه جمال و لاتيكا نمي شن!
حالا ماموريتت فرستادن لينك دروغهاي فارس و رجانيوز و ايرنا و ... براي وبلاگهاست. از خودت كه چيزي نداري بنويسي! حتا آدرس ايميل هم نداري بذاري! و حتا اسم واقعي!
به اسم مستعار موقتت صدات مي كنم:
حميد! به خودت بيا! اگه تو خيابونا نرفتي و نديدي كه چه كردن، و ماموريتت رصد نوشته هاي اينترنتي آزاديخواهان بود، من بهت مي گم: حكم تير رو هم رعايت نكردن. به جاي شليك به پا، به سر و گردن و نخاع شليك كردن. و اتفاقن تنها جايي بود كه به مردان و زنان حقوق برابر دادن با تقسيم مساوي گلوله و باتوم.
اگه به خيابونها رفتي و تو هم يكي از باتوم محورها بودي، بذار يادت بندازم كه به پا نمي زدي، كه به پشت سر و گردن مي زدي و تو گيجگاه و نخاع. نكنه تو بودي اوني كه زدي تو سر اون دختري كه خون از چشمش جهيد بيرون؟!
حميد! به خودت بيا! اونهايي كه جان باختن، خواهر و برادرهاي من و تو بودن. همكلاسي هاي مهدكودك و مدرسه ي من و تو.
و اونهايي كه با خرافات اومدن و وقتي جواب نداد، به كشتن رو آوردن، دشمن خاك و خون من و تو هستن.
اگه دلت براي ايران مي تپه، پرچم رو از دست دزدا بگير و ببند رو زخم خواهرا و برادرات. نذار علمش كنن و تو رو در مقابل ما بذارن! اونهایی که وقتی مردم دروغاشون رو باور نکردن، بهشون خس و خاشاك گفتن، به زبونم نمياد بگم اگه از اين كارا نتيجه نگيرن، با پرچم پاكمون چه مي كنن!
گريه نمي كنم برات
نداي خلق ميهنم
مام وطن تويي تويي
كه رو كوير صورتت
ردي كه راه گرفته تا مردمو تشنه تر كنه،
رودخونه نيست، رودِ خونه.
نداي من! نداي ما!
گريه نمي كنم برات
كور شده جادوگرِ بد
از "خس و خاشاك"ِ هوات
نمي شنوه خروشتو
كر شده گوشش از صدات
برات ترانه مي گم و گريه مو خشم مي كنم
علفهاي هرزو ندا از تن خاكت به خدا
دونه به دونه مي كنم
فك نكنن با رفتنت سياهي معنا مي گيره
گور خودش رو كنده ديو،
حالا ديگه زودتر مي ميره
گريه نمي كنم برات
گريه دواي درد نيست
بهاي آزادي ما
اونچه كه ديوه كرد، نيست
خونِ تو كه رد بگيره تو خاك خشك خونه مون
اطلسيا جون مي گيرن، سبز مي شه ويروونه مون
چشماتو وا كن و ببين
قلبِ تو در ما مي تپه
سر زده خورشيد از افق
كور مي گه هنوز شبه
نقل از اینجا
بیانیه چهاردهم کمیته صیانت از آرای موسوی
می گه خوبه که طبیعت رو می شناسن و اسم حشره ها رو به تفکیک می دونن و تمساح و گراز و میمون و شیر رو می شناسن؛ اما براشون فلش كارت بگير و اطلاعاتي بهشون بده كه عموم بچه ها دارن.
مي گه مهم اينه كه بچه هات بتونن از يك تا ده رو بي وقفه بشمارن، اين خوبه كه ازت سوال مي كنه مامان ۱۰۰ رو چطوري با انگشتام نشون بدم؛ اما خلاقيتها و چالشهاي ذهني شون رو مربي هاشون نمي فهمن و اين براشون بده.
مي گه سيستم آموزشي ما مبتني بر حافظه س و اينا بايد تا وقتي مي رن مدرسه، خودشون رو با اين سيستم هماهنگ كنن.
اينها رو خانوم دكتري مي گه كه امروز آرتا و اروند رو بردم پيشش تا تست هوش بگيره ازشون.
مادر آنرمال نمي تونه بچه هاي نرمال تربيت كنه. درك من از زندگي، اين اجازه رو بهم نمي ده كه بچه هام رو مجبور كنم شعر و قرآن حفظ كنن و وقتي بزرگترها جمعن، بشن مليجك و بيان حفظياتشون رو بخونن و بزرگترها براشون دست بزنن. درك من از زندگي بهم مي گه، بذار بچه هات زندگي كردن رو ياد بگيرن.
چرا روانشناسها بايد راهكار پيشنهاديشون يكسان سازي باشه؟
اگه من اشتباه مي كنم، صلاحيت نگهداري بچه هام رو ندارم. و اگه اون خانوم دكتر و همكاران فراوانشون و سيستم آموزشي و تربيتي اجتماعي ما اشتباه مي كنه، مي گن بازم من صلاحيتش رو ندارم كه تو اين جامعه زندگي كنم. مي گن با اين طرز تفكر و زندگي، بهتره از كشور خارج شي و بري تو يه جامعه ي آزاد زندگي كني.
و انگار گوشهاشون نمي شنوه: اينجا خانه ي من است! چراغ من در اين خانه مي سوزد!
پي نوشت: قلم نيوز رو به شيوه ي تازه اي هك كردن و كاركنان سايت كلمه و روزنامه ي كلمه ي سبز رو دستگير. آزادي بيشتر از اين؟!
۲- وقتي اوج مي گيرم با اون صداي مخملي با چاشنيِ ساز، پليز! اينطوري به حضيض پرتم نكن.
۳- وقتي داري از گشنگي مي ميري و هيچي نيست واسه خوردن، از تو سطل آشغال ته مونده غذا بر مي داري بخوري؟
۴- آرتا: بگم؟! من: بگو! آرتا: بگم؟! من: بگو! آرتا: بگم؟! من: بگو ديگه! آرتا: پي پي دارم.
از ديگران: روزنگار هفته آخر خرداد ۸۸
مردم ایران شکل تازه ای از اعتراض مدنی را ابداع کرده اند. امروز ۵ تا ۶ عصر چراغ ماشینها در همه ی کشور روشن می ماند تا اعتراض به دیکتاتوری و خشونت ابراز شود.
بیانیه ششم میرحسین موسوی
مرثیه ای برای ندای مردم ایران

