تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

زنی دیوانه ام می پندارد.

طب نوین، به جای اگزازپام

سکص تجویزم می کند.

سقوط می کنم از فراز قاف

و می غلتم تا سواحلِ آبیِ آنتالیا

در حلقه ی مردانی که رنگین کمان نیستند.

جواب نمی دهد این درمان:

رحمم را می فروشم به زوجهای ابتر؛ به بهای لبخندی.

اینجا خانه ی من نیست.

خاکِ سردِ تبت، هُرمِ تنم را می خواهد.

کوله پشتیِ قهوه ای ام را به دوش می اندازم

رنگ چشمهای کودکانم را به یاد می سپارم

و می روم:

تنها و پیاده.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 8:4  توسط ساقی   | 

مست می شود خورشید

از عطر شکوفه های سنجد

و خوابش می گیرد

در بعد از ظهر گسِ بهاری که تویی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:31  توسط ساقی   | 

جانمازت را که آب کشیده بودی

خشک شده است.

از روی بند برش دار

ایمانت را باد نبرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:58  توسط ساقی   | 

حتا تمام ابرهاي جهان را به تن كنم
باز ردايي به دوشم مي افكنند
تا برهنه نباشم
اين جا نيمه ي تاريك ماه است
دستي كه سيلي مي زند
نمي داند
گاهي ماهي تنگ
عاشق نهنگ مي شود
بي هوده سرم داد مي كشند
نمي دانند
ديگر ماهي شده ام
و رودخانه ات از من گذشته است
نمي خواهم بيابان هاي جهان را به تن كنم
و در سياره اي كه هنوز رصد نكرده اند
                                                نفس بكشم
حتا اگر باد را به انگشت نگاري ببرند
رد بوسه ات را پيدا نمي كنند

به كوچه بايد رفت
گرچه ماشين ها از ميان ما و آفتاب مي گذرند
به كوچه بايد رفت
اين همه آسمان در پنجره جا نمي شود.

مي خواهم در جنوبي ترين جاي روحت
                                        آفتاب بگيرم
چراغ سقفي به درد شيطان هم نمي خورد
آن كه پرده را مي كشد
                                نمي داند
 هميشه صداي كسي كه آن سوي خط ايستاده
                                                فردا مي رسد
بگذار هر چه مي خواهند
                                 چفت در را بيندازند
امشب از نيمه ي تاريك ماه مي آيم
 وتمام پرده ها و رداها را
تكه تكه خواهم كرد
بگذار براي بادبادك و شب تاب هم
اتاقي حوالي جهنم اجاره كنند
من هم خواهم رفت
مي خواهم پيراهنم را به آفتاب بدهم.  

"گراناز موسوی"

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:31  توسط ساقی   | 

طرح شعرِ زورکی

شور و عشقِ آبکی

واژه های هرزه گرد

صف شده یکی یکی:

رخت و تخت و دود و رود!

یارکی! دیارکی!

یک شبِ سیاه و داغ

خنده های الّکی

می رسد سپیده دم،

صبر کن تو اندکی!

ناگهان صدای غیب

گفت عزیزکم، زکی!

پی نوشت: خواب می خواهم، خواااااب!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:27  توسط ساقی   | 

همه ی شعرهایم را فرو می خورم.

اشکهایم را فرو می خورم.

و عشقت را.

می ترسم آتشفشان شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 10:55  توسط ساقی   | 

برای راوی ام، دکتر فاطمه صادقی               

 

پناه می برم از عشق،

بر عشق.

من:

زن و عاشق.

حقیقت این است؛

راوی!

 روایتم کن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:2  توسط ساقی   | 

از تو

در تو

با تو

بی تو

برای تو

...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 14:13  توسط ساقی   | 

از پنجره ای بسته سخن می گویم و بارانی که نمی بارد.

کنار آن درِ زرد بزرگ،

و در آن آخرین کوچه باغِ دنج

بی تو بودن،

حکایتی ست هلاهل آگین.

پل گیشا آغاز می شود و سرما دستانم را می سوزاند زین پس.

این تابلوی "ورود ممنوع" خیلی جدی است انگار.

چشمانت خیس نیست دیگر از شوق و لبت بی خنده ی همیشگی ست.

در تو، مردنم هم صفا دارد؛ 

و در من، روییدنت هر دم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 12:53  توسط ساقی   | 

در این اتاقِ بی اکسیژن،

هوای تو را نفس می کشم

و زنده می مانم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:28  توسط ساقی   | 

لحظه ی رپیثوین است.

زانو می زنم در برابرت

و دستها و چشمهایم را به سویت بلند می کنم:

ابرها را فوت کن

از برابر چشمهایش

می خواهم زیبا شوم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:0  توسط ساقی   | 

آقای عزیز
این نامه زنی احمق است
آیا قبل از من زنی احمق به تو نامه نوشته است؟
اسم من؟ بگذریم از اسامی
رانیه ... یا زینب
یا هند ... یا هیفاء
احمقانه ترین چیزی که با خود داریم ـ آقای من! ـ
اسامی هستند

آقای من
می ترسم آنچه را دارم بگویم
می ترسم ـ اگر بگویم ـ
آسمان آتش بگیرد
چرا که شرق شما، آقای عزیز
نامه های آبی را مصادره می کند
رؤیاها را از گنجینه های زنان مصادره می کند
پرتاب سنگ را بر عواطف زنان تمرین می کند
و وقتی زنان را مخاطب قرار می دهد
چاقو بکار می برد
و ساطور
و بهار و شوق ها را
و گیسوان مشکی را سر می برّد
و شرق شما، آقای عزیز
تاج شرف بلند مرتبه ای می سازد
از جمجمه های زنان

از من ایراد نگیر آقای من
اگر خطم بد است
که من می نویسم و شمشیرها پشت درم هستند
و خارج اطاق صدای باد و سگان است
آقای من
عنترة العبسی پشت درم است
سرم را می برد
اگر نامه ام را ببیند
گردنم می زند
اگر لباس بدن نمای مرا ببیند
گردنم می زند
اگر من از عذاب هایم دم بزنم
چرا که شرق شما، آقای عزیز
زن را با سرنیزه محاصره می کند
و شرق شما، آقای عزیز
با مردان به عنوان پیامبر بیعت می کند
و زنان را در خاک پنهان می کند

آشفته نشو
آقای عزیز! از نوشته های من
آشفته نشو
اگر گلاب پاشی را که روزگارانی است سربسته است شکستم
اگر از درونم مهر سربی را برداشته ام
اگر فرار کرده ام
از گنبد حرمسراهای قصرها
اگر نافرمانی کرده ام از مرگم
از گورم ... از ریشه هایم
و از مسلخ بزرگ
آشفته نشو آقای من
اگر احساسم را آَشکار کرده ام
چرا که مرد شرقی
نه به شعر اهمیت می دهد و نه به احساسات
مرد شرقی
ـ ببخشید گستاخی ام را ـ
زن را نمی فهمد، مگر در بستر

ببخشید آقای من
اگر به سرزمین مردان دست اندازی کرده ام
چرا که ادبیات بزرگ، طبیعتاً ادبیات مردان است
و عشق همواره
سهم مردان بوده است
و رابطه جنسی همواره
مخدری بوده که فقط به مردان فروخته می شده
در سرزمین ما آزادی زنان خرافه ای بیش نیست
و آزادی ای نیست مگر آزادی مردان
آقای من
هرچه می خواهی درباره من بگو؛ اهمیت نمی دهم
سطحی، کودن، دیوانه، ابله
دیگر اهمیت نمی دهم
چون زنی که از غصه هایش می نویسد
در منطق مردان زنی احمق نام دارد
من که از اول نامه گفتم که زنی احمقم.

از نزار قبانی

پی نوشت: مرسی محسن جان

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 9:16  توسط ساقی   | 

در آغوش توفان

آرمیده ام

سخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 10:17  توسط ساقی   | 

مرگ در من راه می رود

و تو را هر نفس در خیالِ پریشانم

می میراند.

تو

سر بر می آوری و

زندگی را شیهه می کشی در من

بی آنکه طعمِ گسِ بودن را

بچشانی ام.

پی نوشت: بو کن! عطر شکوفه های سنجده ها!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 4:35  توسط ساقی   | 

از من پرواز کرده

و در تو مرده. باد کرده. بو گرفته. داره کرم می ذاره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 8:21  توسط ساقی   | 

جوانه ای

در من

می خواهد بروید؛

سرما نمی گذارد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 9:2  توسط ساقی   | 

گفتم: خنده کو؟

نگاهم کرد

              ـ مهربان ـ

و تو را

با لبانی شکفته به مروارید دندانهایت

هدیه ام کرد؛

در دیروزی که در راه است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 15:38  توسط ساقی   | 

مرگ مغزی شده ام.

قلبم اما زندگی را چنان می تپد که خیال مرگ را می تاراند.

با بوسه ای آتشین بر گونه ی سرد و پریده رنگم

بیدار می شوم از کابوس مرگ را زیستن

روزی

شاید

شاید

شاید

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1:12  توسط ساقی   | 

تمام هستی مان را

انگار

پیش از وقوع

نقاشی کرد:

آبشاری که در درختی جریان داشت،

در سه فصل خواب آگین.

بهار، پایان من است و .

درست خواندی اش:

نقطه.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 0:54  توسط ساقی   | 

زبانم را می پالایم:

"کاش" را از یاد می برم،

تا هر چه می خواهم، "ممکن" شود.

"فردا" را فراموش می کنم،

تا "امروز" از کفم نرود.

و "تو" را

که خود، در "من" مستتر است.

پی نوشت: صعود تموم شد یعنی؟ همیشه موقع فرود دلم می گرفت. یادته؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 9:44  توسط ساقی   | 

صادق نبودم

چنان که باید

شاید!

که شوکران سکوتت

چنین بر قلب زخمی من تاخته.

می نوشمش

و مست حضورت می شوم

سرمست!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11:21  توسط ساقی   | 

"مده به خاطر نازک ملالت از من زود

که حافظ تو در این لحظه گفت بسم الله"

آیدین دست زده بود زیر چونه ش و بر و بر نگام می کرد. ساعت از یک شب گذشته بود. رفتم تو اتاق و بالا سرشون نشستم. هر سه تاشون خوابیده بودن. اشکام سرازیر شد. لامصب جمع شدنی هم نبود. ترسیدم بیدار شن. برگشتم تو هال و حافظ سیاهی رو که یادگاری محبوبه ست، باز کردم.

بگید خرافاتی. بگید امل. بگید هر چی که دلتون می خواد. آشتی کرده باهام. یک ساله. آره. یک سال!

زود گذشت؟ نه! زود نگذشت. سخت بود.

خوش خیال! سخت بود؟ کجاشو دیدی؟ سختی حالا تو راهه.

آیدین دست راستش رو زده زیر چونه ش. لب می گزه و نگاهم می کنه. از مردای زاغ و بور هیچ وقت خوشم نیومده. اما آیدین با بقیه شون فرق داره. نگاهش نورانی و سیاهه.

نگاهش داره اذیتم می کنه. برش می گردونم که نبینمش. نور چشمامو می زنه. خفاش شدم. خفففاش!

راز این طرح رو همین الان کشف کردم.

عجیبه! می بینی! حتا تو این لحظه ها هم زندگی در من موج می زنه. فوران می کنه.

دلم می سوزه. خیلی دلم می سوزه. و نمی فهمم. بدیش اینه که می فهمم و نمی فهمم.

لعنت به کاش. دیگه دلم نمی خواد از این کلمه ی احمقانه استفاده کنم.

راه می افتم. بزودی!

کرمها جون گرفتن. زیاد شدن. پوست صورتم رو شکافتن و انگار عروسی شونه. وول می خورن و شادی می کنن. این یعنی رقص؟

گفت بهم که جریان نداشته باشی کرم می ذاری. گفت که اون صورتک های خالی رو دوست نداره. پاهام که تو گل بود، دلش می گرفت. دلش می خواست باهاش "دالی بازی" کنم.

دستم رو نگرفت، رفتم پایین. گل رسیده به کمرم. دارم فرو می رم. نه! خدایا نه! گل نیست، خاکه. رسیده به سینه م.

نزنین! دست کم آخرین خواسته م رو بپرسین قبل از زدن.

گفتین جرمم پروازه. نه! این فقط یه اتهامه. نتونستم. نتونستم بپرم. به عکس، فرو رفتم. این باید تو رسومتون باشه. به هر چی می پرستین، آخرین خواسته م رو بپرسین. حتا اگه نپذیرینش.

نمی گم سنگسار نکنین. گفتین جرمم پروازه. نپریدم. نتونستم. اما سرم رو بالا می گیرم. بزنین. نمی ترسم. از مرگ. از زوال. از سنگسار حتا!

فقط منو با روح عریانش تو یه گودال سنگسار کنین. روح عریانش اگه نیست، خیالش هست. خیالش اگه نیست، ... .

بذارید با خاطراتش مدفون بشم. فقط همین!

سرم رو بالا می گیرم. سرافرازم. بزنین: چشم، گوش، لب، دهن، مغز، ... بزنین.

سرم رو بالا می گیرم و دلم رو به خاک می سپرم. می گن امانت داره. شاید یه روز برش گردونه.

کرمها جون گرفتن. پوست صورتم رو شکافتن و می رقصن.

گفت چقدر دیر رسیدی؟ حیف!

آره دیر رسیدم، اما رسیدم. نموند. نرفت. نه موند. نه رفت. نشست به تماشای کرمها.

رقص، رقصه دیگه! لابد تماشا داره. نگاهش رو قورت دادم.

چشمام رو بستم و خیال کردم داره به من نگاه می کنه. به صورت من.

این طور بود؛ مگه نه؟

13 شهریور 1386

یک و چهل دقیقه ی بامداد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 16:0  توسط ساقی   | 

1-

کفشای زنونه رو دوس ندارم.

آدم وقتی پاش راحت نیست، نمی تونه خوب فکر کنه.

2-

طلوع می کنی در خورشید

و صبح بی پایان

می دمد آن دم

پی نوشت: مگه همه چی باید به هم ربط داشته باشه؟ چطور بود؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 13:53  توسط ساقی   | 

با آن نگاه ناب،

باستان شناسان را فراخواندی

به کاوش بنایی

که در دلم فرو شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 10:31  توسط ساقی   | 

خدایی خواهم آفرید

سزاوار پرستیدن

و خدای آس و پاس را

نا سپاس خواهم شد

بگذار شیطان بخوانندم

چه باک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10:41  توسط ساقی   | 

به زنی زخمی دل بسته ای

دیروزین

و مهیای ضیافت فردا می شوی.

من امروز اما

ضیافت زخمهایت را

با شکوه هر چه دیروز

و انتظار هر چه فردا

میزبانم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 0:40  توسط ساقی   | 

روسپی وار

بی دریغم

از آن گاه

که تو خواستی ام بر بستر غیر.

پی نوشت: برای شبنم الف که خلوص زن بودنش ستودنی ست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 14:53  توسط ساقی   | 

دور نگیر

دل ساده ی من!

زنگ مرشد نیست در زورخانه.

کوک توستر است و

نان ها مثل اولش گرم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:9  توسط ساقی   | 

دریا دریا

تشنگی را فرو می بری

و

اقیانوس اقیانوس

کویر می شوم

بی نوشیدنت.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 21:20  توسط ساقی   | 

بیهوده سزاوار به دارش نکنید

آدم که نکشته است، خوارش نکنید

گیریم به همسرش خیانت کرده

عاشق شده است، سنگسارش نکنید

پی نوشت: به نقل از سایت میدان

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 14:14  توسط ساقی   | 

خدا را باختم،

در قماری ناخواسته.

چیز دیگری نداشتم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 12:23  توسط ساقی   | 

گفت: نازنین! چرا این قدر بی تابی؟

نگفتم: بی تو بودن را تاب می آورم،

و بی تاب می شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 18:12  توسط ساقی   | 

ـ سفتی مثل کوه. زردی مثل خورشید. درازی مثل راه. عمیقی مثل عشق.

تو یه هویجی!

ـ ... .

پی نوشت: می گه: دلا غافل ز سبحانی چه حاصل ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 14:59  توسط ساقی   | 

وقتی می خندی ماه می شی تو شب چشمای سیام

این راها سهله، تو بخوای تا طور سینا بات میام

گوهر شب چراغ من، مسافر شهر غمه

دنیا رو باش که اون کجاست، من اینجا همراه کیام

غم توی چشمات نشینه یه وقت، شبم سیا می شه

فک نکنی یه وقت که من از اون عاشق پوشالیام

تو این هیاهوی سکوت، بپا منو کم نیاری

تنهایی تو سفر نکن، نرو، بمون، وایسا بیام

وقتی می خندی ماه می شی، شب توی راها می میره

اون سر دنیا که کمه، اینجوری من تا ماه میام

پی نوشت: ببخش اگه خیلی خوب از آب در نیومد. مشقه دیگه!

بازم پی نوشت: وحید جان تو هم ببخش اگه تلخم. این ترانه قرار نبود بیاد تو اورمزدان. واسه گل روی تو اومد. تو هم بخند که ماه بشی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 13:24  توسط ساقی   | 

کاش دستهای سیاهش را

جا نمی گذاشت

در نگاهم

که سرد شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 9:56  توسط ساقی   | 

غمگنانه

سکوت می کنی

و

پروازم را

به تماشا می نشینی.

سقوط می کنم

و

مویه می کنی

غمگنانه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 14:41  توسط ساقی   | 

تقصیر تو نیست!

آنقدر در نگاهت محو می شوم،

که نمی بینی ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 11:19  توسط ساقی   | 

جوونه زد. ریشه کرد. شکافت و فرو رفت. عمیق شد. عمیق شد. عمیق شد. دیگه جایی نبود برای باز عمیق تر شدنش. تا آخر آخرش رسیده بود. حالا وقتش بود افقی بره. رفت. وسیع شد. وسیع شد. وسیع شد. ریشه هاش دور تا دور ستاره رو گرفت و از اونور کره به هم رسید. از ستاره چیزی نمونده بود.

اولش یه دونه بود. توی نور که جوونه زد و ...

حالا از ستاره چیزی نمونده. زنگ تفریح خوبی بود، حیف شد. حالا دیگه نوری نداره، یا اگه داره، زیر ریشه ها و ساقه های اون داره ...

اینطوری نمی شه! منظومه باید دنبال یه منبع نور دیگه باشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:39  توسط ساقی   | 

گفته بودم از آن تابلوِ سبزِ تیره ی بزرگ می ترسم!

هیچ وقت جدی نگرفتی ام. حتا به اندازه ی یک زنگ تفریح!

حالا دیگر من نمی توانم دیدنت را بخواهم. حتا اگر بخواهم.

حالا اگر زنگ تفریح را زدند، به دیدنم بیا:

در ساعت ملاقات، در حیاط خسته ی آن تابلوِ تیره ی سبز.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 15:34  توسط ساقی   | 

دوستش داشت. اونقدر که می خواست تموم عمرش رو، زندگی ش رو، هستی ش رو، پاش بذاره.

انگار نفسش بود. می خواست که فقط باشه. باشه تا بهش عشق بورزه. ستایشش کنه. پرستشش کنه. تمام فکر و ذکرش بود. تمام زندگی ش رو بر پایه ی اون ساخته بود. بدون اون هیچ چی نبود. هیچ کی نبود.

یهو مرد. افتاد و مرد. مرگش رو باور نکرد. نگهش داشت. با فرمول مصری های باستان مومیایی ش کرد. رو تخت طلا نشوندش. هستی ش رو پاش گذاشت و پرستیدش.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:33  توسط ساقی   | 

۱-

درست خورد پشت گوش چپش. اول صدا، بعد سوزش شدید. داغ شد. داغ شد. جوون موتور سوار، شیفته ی هدف گیری بی نقصش، با شتاب گذشت و قهقهه سر داد.

دستش به سمت جای سوزش روی سرش رفت. داغ داغ بود و خیس. دستش رو نگاه کرد. خون نبود اما. سنگ افتاده بود کنار پاش. گرد بود، اندازه ی یه گوجه سبز درشت.

چند دقیقه قدم هاش آروم شد و بعد چشماش جوشید. فکرهاش رو  ـ لب بسته ـ طوری مرور کرد که راوی هیچ نشنوه.

گریه ی عربده گونش در بزرگراه جاری شد: همجهت با ماشینهای پرسرعت بی خیال.

 

۲-

قرمز بود و قدیمی. از وقت تعویضش هم سالها گذشته بود. راننده ازش پیاده شد. شکمش آویزون بود و لباسهاش چروک و شایدم کثیف. بدو رفت کنار جاده.

همیشه حالشو به هم زده بودن راننده مینی بوسای بی مبالاتی که کنار جاده می شاشن.

۵۰۰ متری فاصله داشت باهاش. حرکتش رو کند کرد که تا میرسه، راننده به زندگی شهرنشینی شاشیده و رفته باشه.

در سمت راست مینی بوس باز بود و حاشیه بزرگراه رو بسته بود. پارک شدنش دقیقِ دقیق بود. از سمت چپ مینی بوس اگه می رفت، بی شک، ماشینای گذری لهش می کردن. چشم تیز کرد به حاشیه بزرگراه: موی چرب و آشفته ی راننده مینی بوس ۵۰ ساله، از پشت دومین درختچه ی حاشیه جاده به چشمش خورد: کمین کرده بود.

جون درگیری نداشت. ده قدم دیگه برداشته بود، نقشه ی راننده مینی بوس، مو به مو اجرا می شد. بی کم و کاست!

تاکسی بی توجه به درخواستش برای توقف، بسرعت رد شد. راننده پرایدی که براش نگه داشت، هاج و واج به نیم رخش نگاه کرد. همه ی پرسشش رو تو نگاهش خلاصه کرد. یک کیلومتر جلوتر پیاده ش کرد و بازم چشماش عینهو علامت سوال بود. رد خیس روی گونه هاش رو نتونسته بود کاریش کنه. 

پی نوشت از کاراکتر اصلی داستان: در کنار بزرگراه همت راه رفتم و تمام حاشیه ی آن را گریستم. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:20  توسط ساقی   | 

"دو کلاغ زاغی"،

"دو گنجشک"،

و

ـ چه تقارن مسخره ای ـ

"من و تو":

دستهای من بسته است و

پاهای تو به زنجیر.

دست بسته که صدا ندارد،

اما

زنجیرها با هر گامت

ضجه می زنند

و خراشی بر دل شرحه شرحه ی من.

پی نوشت: کبوترها رو هم اگه نیم ساعت جلوتر دیده بودم، جا می شدن تو این شعر. نقش و نگار یکی شون محشر بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:43  توسط ساقی   | 

ترسم اما،

از سایه ها نیست:

از سکوت سردی ست،

که تنهایی ام را به رخ می کشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 17:11  توسط ساقی   | 

سهمت را از عشق،

چون نانی بر سفره می نهی،

و بی دریغ،

به همسایه می دهی.

نثاری نیستم در کف،

سزاوار

نثارت را،

جز باران اشکی

ـ که دریغ ـ

خشکیده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:45  توسط ساقی   | 

بگذار بگذریم
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:27  توسط ساقی   | 

دیری ست قلب من

مامنی برای تمامی مردان خسته است:

از آن زمان

که تو سرمست من شدی.

پی نوشت: اونایی که براشون تکراری بود ببخشن. شعر مال هفت هشت ده سال پیشه. اما خب می تونه پیشکش باشه.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:24  توسط ساقی   | 

 

کنار بزرگراه

می خوابم

با علفها و ستاره ها و 

تو

و آبستن می شوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:53  توسط ساقی   | 

 منتظرم بهار بیاد شکوفه بارونم کنه

با ابرای مهربونش بارونو مهمونم کنه

منتظر اون بلبل مهربون نغمه خونم

که نغمه های ازلی مهمون ایوونم کنه

منتظر یه لیلی باحال و مشتی می مونم

تو این هوای دود زده حسابی مجنونم کنه

فک نکنی از اون بیدام که با یه باد هوا بره؟! 

یه زخم دو زخم که کاری نیست، بتونه داغونم کنه

کجای کارن آدما؟ چشما چرا مست نمی شن؟ 

هر کی چرا سعی می کنه بی خودی دلخونم کنه؟

این انتظار بسه دیگه، بهتره من خودم پاشم 

دنبال اون "یکی" باشم، عجین و معجونم کنه

پی نوشت: دلم هوای ترانه سرایی کرده. البت این تازه نیست ها!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 9:35  توسط ساقی   | 

هیچ کس ندید

چقدر زیبایی!

من هم که

                     ...

هه!

چشم دیدن نداشتم.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:42  توسط ساقی   | 

۱ـ

رسیدم

و جا ماندم

به آنجا که نمی خواستم

و در آنجا که نمی خواستم.

۲ـ

این لحظه را هم

ننوشیدیم و بر خاک ریخت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 15:33  توسط ساقی   |