تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

گريه نمي كنم برات

نداي خلق ميهنم

مام وطن تويي تويي

كه رو كوير صورتت

ردي كه راه گرفته تا مردمو تشنه تر كنه،

رودخونه نيست، رودِ خونه.

 

نداي من! نداي ما!

گريه نمي كنم برات

كور شده جادوگرِ بد

از "خس و خاشاك"ِ هوات

نمي شنوه خروشتو

كر شده گوشش از صدات

 

برات ترانه مي گم و گريه مو خشم مي كنم

علفهاي هرزو ندا از تن خاكت به خدا

دونه به دونه مي كنم

 

فك نكنن با رفتنت سياهي معنا مي گيره

گور خودش رو كنده ديو،

حالا ديگه زودتر مي ميره

 

گريه نمي كنم برات

گريه دواي درد نيست

بهاي آزادي ما

اونچه كه ديوه كرد، نيست

 

خونِ تو كه رد بگيره تو خاك خشك خونه مون

اطلسيا جون مي گيرن، سبز مي شه ويروونه مون

چشماتو وا كن و ببين

قلبِ تو در ما مي تپه

سر زده خورشيد از افق

كور مي گه هنوز شبه

 

نقل از اینجا 

بیانیه چهاردهم کمیته صیانت از آرای موسوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 12:54  توسط ساقی   | 

دو نیم می شوم:

نیمی را می سوزانم و به باد می دهم. خودش می داند چه کند با این نیمه!

نیمی را خاک می کنم و خاکش را آب می دهم. 

خورشید که بدمد، فردا از راه مي رسد. سوارش مي شوم و مي روم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 1:19  توسط ساقی   | 

رویش خورشید تو دریا

میون حیرت ابرا

رقص مرغای پریشون

چشم عاشقای دلخون

من و یک ساحل سنگی

برای از تو نوشتن

چه بهونه ی قشنگی!

 

زخمه ی غمگین گیتار

دل عاشقای بیدار

هر کدوم یه جور گرفتار

می خونن تنها و با هم

که: اگه یه روزی نومت

توی گوش من صدا کرد،

یا دوباره باز غم اومد

دلو کلی مبتلا کرد،

همه یکصدا می خونیم

که کاریش نداشته باشه

درد تو بیاد و راحت

تو دلای ما رها شه.

 

چشمای بارونی من

تاب آهنگو نداره

میون هق هق موجا

بی بهونه هی می باره

باید از موجا بگیرم

رد خیس گونه هاتو

باید از دریا بپرسم

تک تک بهونه هاتو

می دونم دستای سردت

نفسامو کم میاره

چشم خیست نمی تونه

که بگه دوسم نداره

دستامو بگیر و پروازو دوباره باز شروع کن

تو همون خورشید عشقی

مشرقت می شم، طلوع كن.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:28  توسط ساقی   | 

خیال نمی کنم که مرده ای

باور می کنم که مرا در خود کشته ای.

آنگاه می میرم

و شگفت!

در من نفس می کشی هر دم

و جان می گیرم در دم!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 14:7  توسط ساقی   | 

زیبا شده ام.

مثل آن روزها که می نشستی برابرم،

گردنت را به چپ خم مي كردي و

لبخند

بناگوشت را مي آراست.

دندانهايت كم است حالا

كه از ميان لبانت بگريزد

به بهانه ي درخششي

تا قلبم را به رقص وادارد

در ميان تپشهاي خونينش.

پي نوشت: سنگ.سار از لايحه مجازات اسلامي حذف شد. هرچند هنوز در حد كميسيونه اما دارم پرواز مي كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 14:25  توسط ساقی   | 

در حوالي تو پرسه مي زنم

تا

ناگفته نماند خاطره اي از فرداها.

گفتم:

دلم براي فردا لك زده است.

چند روز گذشته؟ مي داني؟

ديگر دارد لك لك مي شود.

تو اما

زبان قمري ها را خوب مي داني و

در من

ردِ قناري ها را دنبال مي كني.

چگونه بگويمت؟

دارم كلاغ مي شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:37  توسط ساقی   | 

- مبارک باشد! پسر است! دردی که زاییده ای.

- نامش را می گذارم "قدم خیر"! باشد که بی درد بزایم زین پس درد را.

یا می گذارم "اوغلان بس"! تا درد نزایم زین پس.

بگذارمش "اوغلان قیید"؟ تا درد بازگردد و نیاید دیگر!

- زاینده نام نمی نهد! پور از آن کسی ست که درد می دهد! پدر نام می نهد!

- زنده به گورش می کنم درد را!

نه! زمین تاب ندارد. تب می کند. می لرزد. زلزله می شود.

می برمش بالای کوه، گمش مي كنم.

نه! زمين تاب ندارد. حتا آن بالاها. بالا مي آورد. آتشفشان مي شود.

- مرد، نمي گذارد!

- درد را در آغوش مي گيرم. شير مي دهم. جان مي گيرد.

- جان بگيرد، مادر مي ميرد.

- درد را مي بلعم. عشق مي شود. مي ميرم. جان مي گيرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:33  توسط ساقی   | 

شب بی روزن ابری!

سایه ات سنگین است

دل من غمگین است

این سکوتی که پسش شر شر باران دارد،

خبري از دل ياران دارد؟

ابر آبستن مست!

دست بردار از اين آينه ي پر ز شكست

پشت اين غرش رعد

نيست نوري كه بتابد به شبم

خالي از تاب و تبم

ماه محوي پسِ اين باران نيست

دل من بي خودكي توفاني ست.

شب بي روزن ابري!

ابرِ تو باران شد،

بي كه كامي گيرم،

سيل آمد

خانه ام ويران شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 17:43  توسط ساقی   | 

لحظه هايم را پيش فروش كرده ام به بهاي هيچ.

در كنار خياباني بي رهگذر

مردي برهنه

عمر مرا به تن كرد.

روحي فرتوت را تني فربه

ذره ذره مي جويد.

در زمان مي غلتيدم كه پانزده قرن پيش

يا ديروزي در دل فرداها

سلاخي با قلب قناري و چشم آهوبره

فالش را در كف دست چپم ديد و

بي درنگ

بر تخته سنگي چند قدم مانده به قله ي قاف

ميخ كرد.

قلبم
چكه چكه از كف دست چپم فرو ريخت و

سلاخ تشنه را سيراب كرد.

طعمِ گسِ زن

پريشانش كرد.

بيرون از زمان و زمين،

آويخته بر ميخي فرو رفته در كف دست چپم

ماندم،

در حسرت لحظه هاي به تاراج رفته.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:5  توسط ساقی   | 

می آید؛ مي رود؛ تصويرت.

طعم دهانم تلخ است.

خاطره اي دور را جستجو مي كنم در تارنماي زلفت.

چيزي دستگيرم نمي شود.

"بودن و نبودن" يا "نبودن و بودن"

بارها گفته ام شكسپير!

تمام مسئله اين است!

 

پي نوشت: نامت را دريغ مي كني؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 6:58  توسط ساقی   | 

در خانه

می نشینم

می خوابم

پنجره تاریک است و لامپ کم مصرف

سعی می کند خورشید را از یادم ببرد

مرد

می رود

می آید

نان می آورد

و مرا چونان لات و عزی می پرستد

و لبخندم را باور می کند.

خیالم

مجوز انتشار نمی گیرد:

بر بالهایم

خط می کشند و

به پیشانی ام

مهر "زن خانگی" می زنند.

خورشید اما

در من شعله می کشد.

ویرایش نمی شوم!

نمی شوم!

در خانه می نشینم

و مسیر پرواز را مرور می کنم

می خوابم

و رویای رهایی را می پرورم.

پنجره ای می سازم

بی پرده

رو به نور

و عبور می کنم

عبور.

 

نقل از اینجا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 0:50  توسط ساقی   | 

زبانم

لهجه ي آتش داشت.

پاي عشق در ميان بود

طعم خدا بر لبانت جاري شد.

در آغوشم جا ماندي،

تا جاويدان شوي:

شدي!

پي نوشت: از ارتكابات دوران غيبته

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 0:13  توسط ساقی   | 

ـ خدای تو زنه یا مرد؟

انگار اول گفتم "نمی دانم". یا چیزی شبیه این. شاید بعدش گفتم "زنه". بعد گفتم "مرد".

چرا یادم نیست چی جواب دادم. پیر شدم خب شاید!

حالا خدای فراری ام را خوب می شناسم.

راوی روایت پانزدهم بودن، کار سختی ست؛ نه برای من!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 2:24  توسط ساقی   | 

مدتهاست که می خوام راجع به موسیقی رپ بنویسم.

اینکه به نظرم قابلیت اینو داره که ترانه سرایی ایران رو به جاهای فوق العاده ای برسونه. اینکه خیلی حال می کنم با گروهی کار کردنشون. اینکه با علاقه و اشتیاق کلیپ ها و ترانه هاشون رو دنبال می کنم و خیلی دوست دارم با یکی دو تا از گروههاشون همکاری کنم و براشون ترانه بگم؛ اما از تنبلی و افسردگیِ ناشی از تنبلی این کار رو نکردم هنوز.

حرفام به این معنی نیست که هر چی رپره، کارش خوبه. اما دلیلی نداره از کارهای ضعیف حرف بزنم.

از بین رپرها، با جدا کردن دی جی الیگِیتور که خیلی خیلی باحاله و سری از بقیه سواست، حسین تهی و آرمین تو ای اف ام رو خیلی دوستشون دارم.

موسیقیِ رپ رو موسیقیِ عصیان می دونم و فکر می کنم در عین حال واسه زنده کردن دوباره ی قالبِ شعر هجاییِ ایران باستان فضای مناسبی داره. 

کار مشترک دی جی الیگِیتور و محمد اصفهانی (می خوام به وطنم برگردم) خیلی زیبا، خیلی خیلی زیباست و کلی زندگی کردم با شنیدنش.

پی نوشت: کامنت نازی شوق نوشتن این پست رو در من زنده کرد. ای ول!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 0:31  توسط ساقی   | 

زنی دیوانه ام می پندارد.

طب نوین، به جای اگزازپام

سکص تجویزم می کند.

سقوط می کنم از فراز قاف

و می غلتم تا سواحلِ آبیِ آنتالیا

در حلقه ی مردانی که رنگین کمان نیستند.

جواب نمی دهد این درمان:

رحمم را می فروشم به زوجهای ابتر؛ به بهای لبخندی.

اینجا خانه ی من نیست.

خاکِ سردِ تبت، هُرمِ تنم را می خواهد.

کوله پشتیِ قهوه ای ام را به دوش می اندازم

رنگ چشمهای کودکانم را به یاد می سپارم

و می روم:

تنها و پیاده.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 8:4  توسط ساقی   | 

مست می شود خورشید

از عطر شکوفه های سنجد

و خوابش می گیرد

در بعد از ظهر گسِ بهاری که تویی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:31  توسط ساقی   | 

جانمازت را که آب کشیده بودی

خشک شده است.

از روی بند برش دار

ایمانت را باد نبرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:58  توسط ساقی   | 

حتا تمام ابرهاي جهان را به تن كنم
باز ردايي به دوشم مي افكنند
تا برهنه نباشم
اين جا نيمه ي تاريك ماه است
دستي كه سيلي مي زند
نمي داند
گاهي ماهي تنگ
عاشق نهنگ مي شود
بي هوده سرم داد مي كشند
نمي دانند
ديگر ماهي شده ام
و رودخانه ات از من گذشته است
نمي خواهم بيابان هاي جهان را به تن كنم
و در سياره اي كه هنوز رصد نكرده اند
                                                نفس بكشم
حتا اگر باد را به انگشت نگاري ببرند
رد بوسه ات را پيدا نمي كنند

به كوچه بايد رفت
گرچه ماشين ها از ميان ما و آفتاب مي گذرند
به كوچه بايد رفت
اين همه آسمان در پنجره جا نمي شود.

مي خواهم در جنوبي ترين جاي روحت
                                        آفتاب بگيرم
چراغ سقفي به درد شيطان هم نمي خورد
آن كه پرده را مي كشد
                                نمي داند
 هميشه صداي كسي كه آن سوي خط ايستاده
                                                فردا مي رسد
بگذار هر چه مي خواهند
                                 چفت در را بيندازند
امشب از نيمه ي تاريك ماه مي آيم
 وتمام پرده ها و رداها را
تكه تكه خواهم كرد
بگذار براي بادبادك و شب تاب هم
اتاقي حوالي جهنم اجاره كنند
من هم خواهم رفت
مي خواهم پيراهنم را به آفتاب بدهم.  

"گراناز موسوی"

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:31  توسط ساقی   | 

طرح شعرِ زورکی

شور و عشقِ آبکی

واژه های هرزه گرد

صف شده یکی یکی:

رخت و تخت و دود و رود!

یارکی! دیارکی!

یک شبِ سیاه و داغ

خنده های الّکی

می رسد سپیده دم،

صبر کن تو اندکی!

ناگهان صدای غیب

گفت عزیزکم، زکی!

پی نوشت: خواب می خواهم، خواااااب!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:27  توسط ساقی   | 

همه ی شعرهایم را فرو می خورم.

اشکهایم را فرو می خورم.

و عشقت را.

می ترسم آتشفشان شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 10:55  توسط ساقی   | 

برای راوی ام، دکتر فاطمه صادقی               

 

پناه می برم از عشق،

بر عشق.

من:

زن و عاشق.

حقیقت این است؛

راوی!

 روایتم کن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:2  توسط ساقی   | 

از تو

در تو

با تو

بی تو

برای تو

...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 14:13  توسط ساقی   | 

از پنجره ای بسته سخن می گویم و بارانی که نمی بارد.

کنار آن درِ زرد بزرگ،

و در آن آخرین کوچه باغِ دنج

بی تو بودن،

حکایتی ست هلاهل آگین.

پل گیشا آغاز می شود و سرما دستانم را می سوزاند زین پس.

این تابلوی "ورود ممنوع" خیلی جدی است انگار.

چشمانت خیس نیست دیگر از شوق و لبت بی خنده ی همیشگی ست.

در تو، مردنم هم صفا دارد؛ 

و در من، روییدنت هر دم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 12:53  توسط ساقی   | 

در این اتاقِ بی اکسیژن،

هوای تو را نفس می کشم

و زنده می مانم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:28  توسط ساقی   | 

لحظه ی رپیثوین است.

زانو می زنم در برابرت

و دستها و چشمهایم را به سویت بلند می کنم:

ابرها را فوت کن

از برابر چشمهایش

می خواهم زیبا شوم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:0  توسط ساقی   | 

آقای عزیز
این نامه زنی احمق است
آیا قبل از من زنی احمق به تو نامه نوشته است؟
اسم من؟ بگذریم از اسامی
رانیه ... یا زینب
یا هند ... یا هیفاء
احمقانه ترین چیزی که با خود داریم ـ آقای من! ـ
اسامی هستند

آقای من
می ترسم آنچه را دارم بگویم
می ترسم ـ اگر بگویم ـ
آسمان آتش بگیرد
چرا که شرق شما، آقای عزیز
نامه های آبی را مصادره می کند
رؤیاها را از گنجینه های زنان مصادره می کند
پرتاب سنگ را بر عواطف زنان تمرین می کند
و وقتی زنان را مخاطب قرار می دهد
چاقو بکار می برد
و ساطور
و بهار و شوق ها را
و گیسوان مشکی را سر می برّد
و شرق شما، آقای عزیز
تاج شرف بلند مرتبه ای می سازد
از جمجمه های زنان

از من ایراد نگیر آقای من
اگر خطم بد است
که من می نویسم و شمشیرها پشت درم هستند
و خارج اطاق صدای باد و سگان است
آقای من
عنترة العبسی پشت درم است
سرم را می برد
اگر نامه ام را ببیند
گردنم می زند
اگر لباس بدن نمای مرا ببیند
گردنم می زند
اگر من از عذاب هایم دم بزنم
چرا که شرق شما، آقای عزیز
زن را با سرنیزه محاصره می کند
و شرق شما، آقای عزیز
با مردان به عنوان پیامبر بیعت می کند
و زنان را در خاک پنهان می کند

آشفته نشو
آقای عزیز! از نوشته های من
آشفته نشو
اگر گلاب پاشی را که روزگارانی است سربسته است شکستم
اگر از درونم مهر سربی را برداشته ام
اگر فرار کرده ام
از گنبد حرمسراهای قصرها
اگر نافرمانی کرده ام از مرگم
از گورم ... از ریشه هایم
و از مسلخ بزرگ
آشفته نشو آقای من
اگر احساسم را آَشکار کرده ام
چرا که مرد شرقی
نه به شعر اهمیت می دهد و نه به احساسات
مرد شرقی
ـ ببخشید گستاخی ام را ـ
زن را نمی فهمد، مگر در بستر

ببخشید آقای من
اگر به سرزمین مردان دست اندازی کرده ام
چرا که ادبیات بزرگ، طبیعتاً ادبیات مردان است
و عشق همواره
سهم مردان بوده است
و رابطه جنسی همواره
مخدری بوده که فقط به مردان فروخته می شده
در سرزمین ما آزادی زنان خرافه ای بیش نیست
و آزادی ای نیست مگر آزادی مردان
آقای من
هرچه می خواهی درباره من بگو؛ اهمیت نمی دهم
سطحی، کودن، دیوانه، ابله
دیگر اهمیت نمی دهم
چون زنی که از غصه هایش می نویسد
در منطق مردان زنی احمق نام دارد
من که از اول نامه گفتم که زنی احمقم.

از نزار قبانی

پی نوشت: مرسی محسن جان

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 9:16  توسط ساقی   | 

در آغوش توفان

آرمیده ام

سخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 10:17  توسط ساقی   | 

مرگ در من راه می رود

و تو را هر نفس در خیالِ پریشانم

می میراند.

تو

سر بر می آوری و

زندگی را شیهه می کشی در من

بی آنکه طعمِ گسِ بودن را

بچشانی ام.

پی نوشت: بو کن! عطر شکوفه های سنجده ها!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 4:35  توسط ساقی   | 

از من پرواز کرده

و در تو مرده. باد کرده. بو گرفته. داره کرم می ذاره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 8:21  توسط ساقی   | 

جوانه ای

در من

می خواهد بروید؛

سرما نمی گذارد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 9:2  توسط ساقی   | 

گفتم: خنده کو؟

نگاهم کرد

              ـ مهربان ـ

و تو را

با لبانی شکفته به مروارید دندانهایت

هدیه ام کرد؛

در دیروزی که در راه است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 15:38  توسط ساقی   | 

مرگ مغزی شده ام.

قلبم اما زندگی را چنان می تپد که خیال مرگ را می تاراند.

با بوسه ای آتشین بر گونه ی سرد و پریده رنگم

بیدار می شوم از کابوس مرگ را زیستن

روزی

شاید

شاید

شاید

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1:12  توسط ساقی   | 

تمام هستی مان را

انگار

پیش از وقوع

نقاشی کرد:

آبشاری که در درختی جریان داشت،

در سه فصل خواب آگین.

بهار، پایان من است و .

درست خواندی اش:

نقطه.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 0:54  توسط ساقی   | 

زبانم را می پالایم:

"کاش" را از یاد می برم،

تا هر چه می خواهم، "ممکن" شود.

"فردا" را فراموش می کنم،

تا "امروز" از کفم نرود.

و "تو" را

که خود، در "من" مستتر است.

پی نوشت: صعود تموم شد یعنی؟ همیشه موقع فرود دلم می گرفت. یادته؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 9:44  توسط ساقی   | 

صادق نبودم

چنان که باید

شاید!

که شوکران سکوتت

چنین بر قلب زخمی من تاخته.

می نوشمش

و مست حضورت می شوم

سرمست!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11:21  توسط ساقی   | 

"مده به خاطر نازک ملالت از من زود

که حافظ تو در این لحظه گفت بسم الله"

آیدین دست زده بود زیر چونه ش و بر و بر نگام می کرد. ساعت از یک شب گذشته بود. رفتم تو اتاق و بالا سرشون نشستم. هر سه تاشون خوابیده بودن. اشکام سرازیر شد. لامصب جمع شدنی هم نبود. ترسیدم بیدار شن. برگشتم تو هال و حافظ سیاهی رو که یادگاری محبوبه ست، باز کردم.

بگید خرافاتی. بگید امل. بگید هر چی که دلتون می خواد. آشتی کرده باهام. یک ساله. آره. یک سال!

زود گذشت؟ نه! زود نگذشت. سخت بود.

خوش خیال! سخت بود؟ کجاشو دیدی؟ سختی حالا تو راهه.

آیدین دست راستش رو زده زیر چونه ش. لب می گزه و نگاهم می کنه. از مردای زاغ و بور هیچ وقت خوشم نیومده. اما آیدین با بقیه شون فرق داره. نگاهش نورانی و سیاهه.

نگاهش داره اذیتم می کنه. برش می گردونم که نبینمش. نور چشمامو می زنه. خفاش شدم. خفففاش!

راز این طرح رو همین الان کشف کردم.

عجیبه! می بینی! حتا تو این لحظه ها هم زندگی در من موج می زنه. فوران می کنه.

دلم می سوزه. خیلی دلم می سوزه. و نمی فهمم. بدیش اینه که می فهمم و نمی فهمم.

لعنت به کاش. دیگه دلم نمی خواد از این کلمه ی احمقانه استفاده کنم.

راه می افتم. بزودی!

کرمها جون گرفتن. زیاد شدن. پوست صورتم رو شکافتن و انگار عروسی شونه. وول می خورن و شادی می کنن. این یعنی رقص؟

گفت بهم که جریان نداشته باشی کرم می ذاری. گفت که اون صورتک های خالی رو دوست نداره. پاهام که تو گل بود، دلش می گرفت. دلش می خواست باهاش "دالی بازی" کنم.

دستم رو نگرفت، رفتم پایین. گل رسیده به کمرم. دارم فرو می رم. نه! خدایا نه! گل نیست، خاکه. رسیده به سینه م.

نزنین! دست کم آخرین خواسته م رو بپرسین قبل از زدن.

گفتین جرمم پروازه. نه! این فقط یه اتهامه. نتونستم. نتونستم بپرم. به عکس، فرو رفتم. این باید تو رسومتون باشه. به هر چی می پرستین، آخرین خواسته م رو بپرسین. حتا اگه نپذیرینش.

نمی گم سنگسار نکنین. گفتین جرمم پروازه. نپریدم. نتونستم. اما سرم رو بالا می گیرم. بزنین. نمی ترسم. از مرگ. از زوال. از سنگسار حتا!

فقط منو با روح عریانش تو یه گودال سنگسار کنین. روح عریانش اگه نیست، خیالش هست. خیالش اگه نیست، ... .

بذارید با خاطراتش مدفون بشم. فقط همین!

سرم رو بالا می گیرم. سرافرازم. بزنین: چشم، گوش، لب، دهن، مغز، ... بزنین.

سرم رو بالا می گیرم و دلم رو به خاک می سپرم. می گن امانت داره. شاید یه روز برش گردونه.

کرمها جون گرفتن. پوست صورتم رو شکافتن و می رقصن.

گفت چقدر دیر رسیدی؟ حیف!

آره دیر رسیدم، اما رسیدم. نموند. نرفت. نه موند. نه رفت. نشست به تماشای کرمها.

رقص، رقصه دیگه! لابد تماشا داره. نگاهش رو قورت دادم.

چشمام رو بستم و خیال کردم داره به من نگاه می کنه. به صورت من.

این طور بود؛ مگه نه؟

13 شهریور 1386

یک و چهل دقیقه ی بامداد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 16:0  توسط ساقی   | 

1-

کفشای زنونه رو دوس ندارم.

آدم وقتی پاش راحت نیست، نمی تونه خوب فکر کنه.

2-

طلوع می کنی در خورشید

و صبح بی پایان

می دمد آن دم

پی نوشت: مگه همه چی باید به هم ربط داشته باشه؟ چطور بود؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 13:53  توسط ساقی   | 

با آن نگاه ناب،

باستان شناسان را فراخواندی

به کاوش بنایی

که در دلم فرو شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 10:31  توسط ساقی   | 

خدایی خواهم آفرید

سزاوار پرستیدن

و خدای آس و پاس را

نا سپاس خواهم شد

بگذار شیطان بخوانندم

چه باک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10:41  توسط ساقی   | 

به زنی زخمی دل بسته ای

دیروزین

و مهیای ضیافت فردا می شوی.

من امروز اما

ضیافت زخمهایت را

با شکوه هر چه دیروز

و انتظار هر چه فردا

میزبانم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 0:40  توسط ساقی   | 

روسپی وار

بی دریغم

از آن گاه

که تو خواستی ام بر بستر غیر.

پی نوشت: برای شبنم الف که خلوص زن بودنش ستودنی ست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 14:53  توسط ساقی   | 

دور نگیر

دل ساده ی من!

زنگ مرشد نیست در زورخانه.

کوک توستر است و

نان ها مثل اولش گرم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:9  توسط ساقی   | 

دریا دریا

تشنگی را فرو می بری

و

اقیانوس اقیانوس

کویر می شوم

بی نوشیدنت.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 21:20  توسط ساقی   | 

بیهوده سزاوار به دارش نکنید

آدم که نکشته است، خوارش نکنید

گیریم به همسرش خیانت کرده

عاشق شده است، سنگسارش نکنید

پی نوشت: به نقل از سایت میدان

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 14:14  توسط ساقی   | 

خدا را باختم،

در قماری ناخواسته.

چیز دیگری نداشتم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 12:23  توسط ساقی   | 

گفت: نازنین! چرا این قدر بی تابی؟

نگفتم: بی تو بودن را تاب می آورم،

و بی تاب می شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 18:12  توسط ساقی   | 

ـ سفتی مثل کوه. زردی مثل خورشید. درازی مثل راه. عمیقی مثل عشق.

تو یه هویجی!

ـ ... .

پی نوشت: می گه: دلا غافل ز سبحانی چه حاصل ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 14:59  توسط ساقی   | 

وقتی می خندی ماه می شی تو شب چشمای سیام

این راها سهله، تو بخوای تا طور سینا بات میام

گوهر شب چراغ من، مسافر شهر غمه

دنیا رو باش که اون کجاست، من اینجا همراه کیام

غم توی چشمات نشینه یه وقت، شبم سیا می شه

فک نکنی یه وقت که من از اون عاشق پوشالیام

تو این هیاهوی سکوت، بپا منو کم نیاری

تنهایی تو سفر نکن، نرو، بمون، وایسا بیام

وقتی می خندی ماه می شی، شب توی راها می میره

اون سر دنیا که کمه، اینجوری من تا ماه میام

پی نوشت: ببخش اگه خیلی خوب از آب در نیومد. مشقه دیگه!

بازم پی نوشت: وحید جان تو هم ببخش اگه تلخم. این ترانه قرار نبود بیاد تو اورمزدان. واسه گل روی تو اومد. تو هم بخند که ماه بشی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 13:24  توسط ساقی   | 

کاش دستهای سیاهش را

جا نمی گذاشت

در نگاهم

که سرد شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 9:56  توسط ساقی   | 

غمگنانه

سکوت می کنی

و

پروازم را

به تماشا می نشینی.

سقوط می کنم

و

مویه می کنی

غمگنانه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 14:41  توسط ساقی   |