تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

هی خاک را می کند و می کند.

مرده ای برای خاک کردن نیست. همه در گور خفته اند.

نیمه شب که می شود،

                                      هر شب

راست می آید سر این گور و می کند.

باور نمی کند که چقــــَــــَـــــَــــَــــَــــَــــَــــدر مرده است.

روحش را که در گور می بیند

طغیان می کند باز

حالا دیگر حتا توان خودکشی هم ندارد.

ناچار

چاله را پر می کند

تنها برای باز کندن.

 

از دیگران: "منو سلاخی نکن رییس" عنوان یادداشت خوندنی النازه.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 4:8  توسط ساقی   | 

آره!

تکیه کلامش این بود وقتی خیلی آشفته بودم و بی کلامی حتا نگاش می کردم. وقتی همه چیز خیلی آشفته بود:

"درست می شه"

با چاشنیِ لبخندی که معنای لبخند بود و حلقه نمی در چشماش؛ که باران بود و نمی بارید.

آره دوستم! اون مخاطب درونی من بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 3:47  توسط ساقی   | 

خونه به دوشی واسه خیلی ها خوشایند نیست.

اما من هیجان دارم واسه اینکه نمی دونم مثلن ۲۰ روز دیگه تو کدوم خونه از کدوم خیابون از کدوم شهر زندگی خواهم کرد.

و حتا شاید از کدوم کشور.

از دیگران: و من به آبی سیر مدیترانه نگاه می کنم و مرگی خودخواسته میان آن آبی بیکران ...

در اولین فرصت می رم بیروت فرزانه جونم. سفرنامه ش رو اینجا بخونین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 12:2  توسط ساقی   | 

این نیز بگذرد ...

احساس می کنم حجم کلمات این پست کمه. چه می شه کرد! وقتی حرفها گفتنی نیست.

پی نوشت بی ربط به موضوع به نقل از سایت میدان: نامه صادقانه یک مرد به سایت میدان زنان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:24  توسط ساقی   | 

ساعت دو و نیم شب است و من نشسته ام پشت کامپیوتر پیرم و می نویسم.

مردانم خوابیده اند. خوابم نمی برد. حیرانم. خیلی بیشتر از سال یکهزار و سیصد و هشتاد و یک و دو.

بهتر است فکر نکنم. به هیچ چیز. و تو.

بهتر است بنشینم و تکالیفِ تلخ و آرمانی ام را انجام دهم. و منتظر بشوم تا سالروز پیروزی نهضت مشروطه فرا برسد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 2:35  توسط ساقی   | 

وقتی سفر نیست و راه و کوه، من عاشق قهوه ام و اینترنت.

اما باید سعی کنم بهش دل نبندم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 8:6  توسط ساقی   | 

خونه مون یه شکل دیگه شده.

اون وقتا که من شش سالم بود و اومدیم تو این خونه، اسبابمون به زحمت نصف یه کامیون می شد. حالا سه روزه که داریم جا به جا می کنیم و هنوز سر خطیم.

به سادگیِ اون روزا حسرت می خورم. اما فقط به سادگیش.

تا چند روز دیگه خونه مون خیلی قشنگ می شه و خیلی کامل. دوستش خواهم داشت. خیلی زیاد

پی نوشت: از خونه ی مادریم احساس فاصله ندارم، هر چند اونا قبول کردن که سالهاست از اون خونه رفتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:13  توسط ساقی   | 

وقتی یه ارتباط اصیل باشه، هیچی نمی شکندش. یهو بعد از ده سال یه پیام خیلی کوتاه دریافت می کنی از کسی که تو رو بهترین دوست خطاب می کنه و از اخباری که تو اینترنت راجع بهت خونده نگران شده.

آره ساقی! راهت درسته! جریان رو زندگی کن. بی هیچ تردیدی. بی هیچ محافظه کاری ای. همه چیز حاشیه ست به غیر از جریان. بذار ببردت.

سخته. زجر آوره. پر از درده. اما چیزی که تو ازش به دست می آری، همونیه که فقط سی مرغ بهش رسیدن.

بی گمان، تو به دنیا نیومدی که بزرگ بشی، درس بخونی، ازدواج کنی، بچه دار بشی، نوه دار بشی، و یه روز تو همین روزا بمیری.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:35  توسط ساقی   | 

محکم بغلم می کنه و تو گوشم می گه: آروم باش! آرومِ آروم! مثلِ آبیِ دریا.

اون فاصله ها رو ضرب در صفر می کنه.

طلوع می کنم یک روز؛ آرومِ آروم، از کنارِ آبیِ دریایی که تویی.

حالا باید بخوابم، عمیق! بیدار که بشم، ابرای یخ زده ی پاییز رو بنفش می کنم.

این بار وقتی بغلت کنم، آروم می شی. خستگیِ کهنه ی گرده هات رو می گیرم. دیگه اشک رو گونه هات سر نمی خوره که ببوسمشون. دیگه یه لبخند جاویدان می شی. درست همون لبخندی که خدا تو صورتت نقاشی کرده.

پی نوشت بی ربط: دیگه مشهد نمی رم. اگه برم واسه خاطر دوستاییه که تو این سفر پیدا کردم. پامو تو حرم رضا نمی ذارم تا وقتی که چنین مصادره شده به دست "آقا"ها، "آقا زاده" ها، و "آقازده"ها.

پی نوشت تلخ: این تلخی از جامعه ایه که توش زندگی می کنیم. چه کنم! چشمام رو ببندم تا نبینم؟ عکسها مدتی پیش دست منم رسیده بود. چنان خشکم زد که نتونستم چیزی بنویسم راجع بهش. اسپارترا نوشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:38  توسط ساقی   | 

این روزها که می گذرد

هی یاد چشمهای قیصر می افتم و

لبخندم که همواره بر لبانش می درخشد.

 

پی نوشت: اینم کابوس شبانه ی من: هفت ماه جهنمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 2:54  توسط ساقی   | 

دیروز مامان بزرگ ۸۳ تا شمع فوت کرد.

هر چند وسط هفته بود، اما تقارن تولدش با روز مادر، یه جا جمع کردنِ بچه هاش رو راحت کرده بود.

تو زندگیم کسی رو ندیدم که به اندازه ی اون نماز بخونه و از تعلقات مادی دور باشه. اونقدر، که دیگه به عقیده ی خیلی از متشرعین، از اون ور بوم افتاده. اما چه کنه؟ وقتی هیچ گریزگاهی نداشته و نداره!

اونقدر متعصب و کله شقه که خدابیامرز بابابزرگ هم کم پیش می اومد که سر به سرش بذاره.

یه بار تو جوونیهاش به خاطرِ اینکه بابابزرگ حواسش نبوده که خانوم خانوما افطاری نخورده، چهار روز بدون سحری و افطاری روزه گرفته بود.

یا واسه اینکه بابابزرگ حواسش نبوده که بهش انار تعارف کنه، الان نزدیک ۴۵ ساله که میوه ی مورد علاقه ش رو نخورده. در حالیکه بابابزرگ حدود ۱۶ ساله که رفته سفر اون دنیا.

تو عروسیش واسه اینکه دلش نمی خواسته بزک دوزکش کنن، چنان با چادر رو گرفته که تاج کرایه ایِ عروس شکسته و بابابزرگ مجبور شده کلی خسارت بده. تو عروسیِ دخترش هم (در زمان حکومت پهلوی) واسه اینکه خونواده ی داماد مهمونیِ مختلط گرفته بودن تو تالار، همه ی فامیل رو نگه داشته خونه و هر چی تخم مرغ تو محله شون بوده، خریده و شام به همه نیمرو داده.

ده سالگیش واسه اینکه جسارت خودش رو محک بزنه، چنان زده تو گوش پسری که قلدرِ محل بوده، که پسره فرار کرده و دیگه هیچ وقت جرئت نکرده پا بذاره تو باغشون.

یه بار دیگه هم هفت هشت ساله که بوده، پسر جوونی که تحمل نداشته تا دستشویی برسه، اومده تو باغشون و خرابکاری کرده پای یکی از درختا. وقتی برگشته که وسایلش رو از پشت سرش برداره، دیده کلاهش سنگینه. دختر کله شق و یاغیِ اون روزا، چنان توی کلاهش رو مزین کرده بوده که طرف دیگه هوس نکنه تو باغِ کسی خرابکاری کنه.

و این دخترک، و این زنِ جوون، و این پیرزن، نگفته ها و نهفته هایی داره تو دلش که من خط به خطش رو می دونم. تمامِ آسمونهای بی پروازش رو از برم.

دیروز دختراش دورش بودن. و نوه هاش. و نتیجه هاش. وقتی نورِ شمعا از پشت عینکش افتاده بود، تو چشم چپش "عزیز"ش رو دیدم که بچه بود و می دوید. انگار نه انگار که سه ساله عین یه تیکه گوشت افتاده رو تخت و توانِ تکون خوردن نداره. و تو چشم راستش، "ایرج"ش رو دیدم. داشت به عشقِ دختر همسایه آهنگای عاشقانه رو با سوت می نواخت. انگار نه انگار که بیست سال پیش تو دربندیخان گم شد و ...

من عاشقِ این زنم. خیلی آرزوهای سوخته داره که من باید بهشون برسم. و خیلی شرابهای نخورده، که من باید سر بکشم.

اما مامان بزرگ! من باید برم. دنبالِ همون نشونه که گم شد. پیداش که کنم، به معنای شرف قسم که برمی گردم و لاجرعه سر می کشم، همه ی شرابهای نخورده ت رو. پیداش که کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 8:4  توسط ساقی   | 

یکی شون هاپو می شه، یکی شون پیشی. بعد با هم گلاویز می شن و حسابی دعوا می کنن.

میوه براشون میارم. همه رو از بشقاب خالی می کنن رو زمین و چهار دست و پا می رن سراغ میوه ها و با دندون رو زمین گاز می زنن. که ما اسب و الاغ و ببعی هستیم.

یکی شون دولا می شه و اونیکی سوارش می شه. بعد از یکی دو دور خونه رو چرخیدن، جاشون عوض می شه. اونی که سوار شده، با دقت پاهاشو رو زمین می ذاره که کمر داداشش درد نگیره. گاهی هم که دوتایی هوس سوارکاری می کنن، دو تا از میله های پلاستیکیِ دروازه یا چادر سفریشون رو میگیرن لای دوتا پاشون و با هم مسابقه می دن.

اما امان از لحظه هایی که هوس دریابازی می کنن. اونوقته که هر چی تو خونه هست، اعم از رخت خواب و لباس و اسباب بازی، همه چیو رو هم می ریزن و می رن رو یه بلندی و از اون بالا شیرجه می زنن تو دریای خودساخته شون.

در این میون اغلب تلفات هم داریم. مثلن آرتا شیرجه زده رو ملافه ای که زیرش اسکوتر پنهان بوده و قلم پاش آسیب دیده. یا اروند پریده گوله لباسی که زیرش کامیون یا قطعات جدا جدا شده ی کامیون بوده. اونوقته که سه تایی جیغ می زنیم. بچه ی صدمه دیده از درد، اون یکی فریادِ کمک! و منم از فرطِ "چه کنم". از بس که این حکایت تکرار می شه. شاید روزی بارها و بارها.

بعد یهو یکی میاد خونه مون. مثلن مامان یا مهران. با تعجبی ساختگی از دوقلوها می پرسه که این چه وضعیه؟! چرا خونه تون این شکلیه؟! و آرتا و اروند با خونسردی و در حالی که به پریدن هاشون ادامه می دن، می گن: اشکالی نداره! بیا تو! مامانم الان پا می شه جمع می کنه!

و پرسش "چرا مامان جمع کنه وقتی شما ریخت و پاش کردین"، لابلای هیجان بازیشون گم می شه و بی پاسخ می مونه. هر چند شخص پرسنده خیلی خوب می دونه که این خونه از صبح تا اون موقع چند بار جمع و جور شده و دوباره به این شکل دراومده.

با همه ی اینا، کارم خیلی ساده تر شده. معنی خطر رو کم کم دارن می فهمن و این عالیه که از جسارتشون کاسته نشده. دیوار خونه با نقاشی مشترک آرتا و اروند با مداد شمعی آبی و زرد، تزئین شده. شیشه ی میز هال مدتهاست شکسته و میز چند وقتیه به اسباب بازی های دلچسبشون اضافه شده. باهاش اتوبوس بازی می کنن، عمودی میذارنش و ازش می رن بالا و از اون بالا می پرن پایین. گاهی هم به تقلید از بخشی از فیلم شرک ۳، میذارنش پشت در آپارتمان و هر چی دم دستشون میاد میذارن روش تا مثلن پرنس بدجنس و دار و دسته ش نیان تو

...

با این همه دوستای کوچولوم به مرحله ای رسیدن که به من فرصت می دن تو این هیاهو کتاب بخونم. باید از این فرصت استفاده کنم.

چند ماهیه که شروع کردم و کم کم کتابای جامونده ی سالهای دورم رو خوندم. کتابای زیادی در این میان هنوز مونده از جمله "آنا کارنینا" که به جهتی حتمن یه روز باید بخونمش.

وقت کمم رو تقسیم می کنم بین دیروز و امروز. امروزی ها رو بهم توصیه کنین اگه چیزی در چنته دارین.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 6:43  توسط ساقی   | 

یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیم از بچگی این بود که یه روز بتونم مامان باجی (مامان بزرگ بهتر از جونم) رو ببرم سفر زیارتی.

حالا این آرزو داره محقق می شه.

اوایل تیر من و آرتا و اروند داریم آنا و آنا بزرگشون (مامان و مامان بزرگم) رو می بریم مشهد.

دارم لحظه شماری می کنم واسه وقتی که مامان باجی این خبر رو بشنوه. زنی که همه ی عمرش برام وقت داشته و حالا به پاسِ اون همه وسعت روحش، بضاعتم اینه که تنها سه روز ببرمش سفر.

زیارت امام رضا با چاشنی مسافرت کردن با آرتا و اروند براش چنان دلچسبه که با هیچی تو دنیا عوض نمی کنه (احتمالن).

از مهران ممنونم واسه همه ی مهربونی هاش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 20:18  توسط ساقی   | 

راست و دروغ

راست و دروغ

راست و دروغ

راست و دروغ

حتا اگه یه آدم خودش احساس کنه که تموم شده، وقتی قراره چیزی رو به دیگران انتقال بده، باید مفاهیمش رو خوب بدونه.

من هنوز نمی دونم فرق راست و دروغ چیه. کدومش خوبه و کدومش بد. کدومش کجا خوبه و کجا بد. چه کسی، کِی و کجا چقدر به کدومش نیاز داره. تناسب خوبی و بدی هر یک با شخصیت کدوم آدم چیه.

اصلن لازمه من این چیزا رو به دوستای کوچولوم یاد بدم؟؟؟؟؟؟؟

اگه لازمه چه جوری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پی نوشت: به هیچ وجه احساسِ تموم شدگی ندارم. تازه دارم خیز می گیرم که دوباره بپرم. و می پرم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 23:4  توسط ساقی   | 

تنش هنوز گرمای زهدان مادر رو داره. نفسش بوی شیر می ده. ناب و خالص.

دلم هوسِ شیر دادن به بچه رو داره. و حسِ دمیدنِ محبت به روح آدمی که همراهشه.

دلم داره پرواز می کنه به سمت بیمارستان لاله. چرا دیشب اونجا نبودم که آروم و بدون فشار دادن، بغل بگیرم و بو کنمش.

خواستن که اسمش رو من بذارم. اگه دخترِ من بود، اسمش رو می ذاشتم "یسنا" و دخترِ دومم رو "نیروانا".

حالا دلارام کوچولو، دخترِ بزرگِ خونه شده و مامان محبوبه براش یه خواهر به دنیا آورده که به گفته ی بابا احسان انگار کپی دلارامه.

چه اسمی پیشنهاد کنم واسه این آرام دل؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 9:52  توسط ساقی   | 

پیش نویس: کاملن واسه خودم نوشتم. نخونینش اگه دنبال انرژی هستین.

وقتی آدم تو حادثه ای چشماش رو از دست می ده، دیگه نمی تونه وانمود کنه که بعدن به زندگی عادی برگشته. اون فقط می تونه به زندگیِ بدون چشم عادت کنه.

وقتی آدم به خاطرِ وامی که قبلن گرفته، مجبوره چشماش رو گرو بذاره، نمی تونه وانمود کنه که بعدن به زندگی عادی برگشته. بدتر؛ اون نمی تونه به زندگی بدون چشم عادت کنه.

اون آدم چیزی رو از دست داده که کورسوی امیدی به باز به دست آوردنش داره. اما بانک، غوله. بانک، قلب نداره. حس نداره. اون فقط به سود و زیان فکر می کنه. اون فقط مغز داره.

بعد اون آدم مجبوره صبر کنه. مجبوره برای مدتی نامعلوم از چشماش صرف نظر کنه. مدتی نامعلوم که معلوم نیست پایانی داره یا نه.

بعد افسرده می شه. بعد خشمگین می شه. و وای به روزی که نتونه خشمش رو کنترل کنه. و وای به روزی که اون خشم جایی سر باز کنه، که نباید بکنه.

نتیجه گیری: حالم از خودم به هم می خوره. و از همه چیز.

پی نوشت: اون کورسو رو پیداش می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10:28  توسط ساقی   | 

همه ی چیزهای دست و پا گیر دور و برت رو دور بریز. فکر هم نکن که یه روز به دردت می خورن. چون به همون میزان و یا حتا بیشتر از اون احتمال داره که هیچ وقت به هیچ دردی نخورن.

خسته ام و آفتاب سوخته.

چه خیالی! کفش آهنی هم که نداشته باشم، باور کرده م که باید پابرهنه دنبال خودم بگردم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 20:2  توسط ساقی   | 

سال ۷۸ این روزا مست ساز باد و رقص ساقه های گندم بودم. انگار آتشی داشت زیر خاکستری که من بودم، جوونه می زد.

اون روزا روحم بدجوری سرگردون بود. بقیه م هم در دست توفان. تنها بودم، اما رها نبودم.

بد روزایی بود. بره دیگه بر نگرده. تو راه برگشت بودم که شنیدم دانشگاه تهران شلوغ شده. ۱۹ تیر تو کوی بودم و ...

حالا سال ۸۷ شده و دارم می رم که رقص ساقه های گندم رو ببینم وقتی که باد پیر ساز می زنه براشون.

روحم زخم عمیقی خورده و بقیه م داره آرام آرام نفس می کشه. جوری که به قول شهاب دل آهو تو دشت نلرزه از صداش.

دارم دوستای کوچولوم رو می برم به تابستونای کودکی هام. به باغها و مزرعه های پدربزرگام. به تنورِ خاموش شده ی مادربزرگام. به خاکم.

شاید نشه امسال برم کوه، ییلاقِ گله. شب رو اون بالا بالاهای بزقوش بگذرونم و دستم رو که دراز کنم، ستاره بچینم. دو ساله که بدجور هوسش رو کردم. همه چی رو مهیا کردن برام مردایِ کوهستانیم. من نتونستم برم.

شاید بچه ها که بزرگتر بشن، سالِ دیگه، چند شب رو دور از آدما کنار گاومیشا و گوسفندا، زیر سقفِ آسمونش گوشم رو بسپرم به آمیزه ی صدای باد و گرگ. چشمام رو ببندم و بی هیچ فکری بلغزم تو بغل طبیعت.

شاید ۱۸ تیر امسال هم تو راه برگشت باشم و کاش آتشی باز زیر این خاکستر جوونه بزنه، تو این روزای تلخ.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 0:11  توسط ساقی   | 

همه چی کم کم اتفاق می افته. بعد یهو بروز می کنه. آدم این تحول رو  در لحظه درک نمی کنه. مثل مراحل باز شدن یه گل. مثل رشد یه جنین. یا شاید از دیدگاهی مثالِ بهترش شکل گیری یه زلزله یا آتشفشان باشه.

شاید هم نه. نمی دونم چه مثالی بزنم. اگه شما مثالی به نظرتون میاد بگید. وقتی که یه اتفاق می افته و شما بعدها و بعدها متوجهش می شین. مثلن اینطوری تصور کنین که یه جنینی رشد کرده و به دنیا اومده و شما بعدن که شده ده دوازده سالش، تازه متوجهِ تولدش شده باشین. یا اینکه زلزله ای شکل گرفته و زمین لرزیده و همه چی خراب شده و هزاران هزار نفر مردن و مدتها گذشته و شما یهو از خواب بیدار شدین و دیدین خونه تون دیگه نیست. شهرتون نیست. عزیزترینتون نیست.

بعد می گین کاش تو زلزله بودم و دست کم می دیدم که چی شد. کاش بودم و با بقیه مویه می کردم. تنِ پاره پاره ش رو از زیر آوار بیرون می کشیدم و خودم خاکش می کردم. اونوقت حالا می تونستم برم سر خاکش و باهاش حرف بزنم. کاش ...

نه نه! اصلن مثالش اینا نیست. چرا نمی تونم تصویرش کنم؟ چرا انگشتام اینطوری حروف رو عوضی رو کیبورد فشار می دن؟ چرا مثال ندارم براش؟

موضوع بدیعه؟ یا اینکه من اینقدر شوتم که تا حالا راجع بهش نشنیدم؟

شما شنیدین؟ اگه شنیدین برام بگین. محمد حسین! تو یه زمانی تجربه های مشابهِ منو برام نقل می کردی. لا اقل تو حرفی بزن!

زندگی خیلی راحت شده. راه می ری، بدون اینکه جایی بری. نفس می کشی، بدون اینکه اکسیژن بگیری. حرف می زنی، بدون اینکه چیزی بگی. می خندی، بدون اینکه بخندی.

دروغگو شدم؟ یا شدم خیال؟ نه! انگار تازه شدم مصداق بارزِ واقعیت! یا شایدم سوسک شدم. خرمگس شدم. کاش دست کم سرگین غلتون می شدم. به طبیعت گردیش می ارزید.

صادق اگه بود، شاید می گفت مسخ شدی.

می بینین! یه حرف خیلی خیلی کوچیک و ساده فرقه بینش. شاید شما یادتون نیاد. مست بودم. مسخ شدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 13:10  توسط ساقی   | 

دیروز داشتم ظرفا رو می شستم که دیدم صدای دعواشون بلند شد. کار که بالا گرفت رفتم اتاق ببینم چه خبره. آقایون پرده ی اتاق رو کنده بودن و چوب پرده ش رو در آورده بودن و یه لباس زده بودن سرش داشتن پرچم بازی می کردن.

جیغ و داد مال این بود که آرتا می گفت چوب پرده رو خودم درآوردم و حالا هم خودم می خوام بازی کنم. اروند هم که پسر خوبی بود و سعی کرده بود جلو خراب کاری داداشش رو بگیره، حالا که به جذابیت خرابکاری پی برده بود، حاضر نبود چوب پرده رو بهش بده.

امشب به لطفِ خرابکاریِ آقایون آسمون رو بی پرده تماشا کردم. ستاره ها لای ابرا قوطه ور بودن. بعد هم خوابیدن و خورشید ابرا رو بنفش کرد.

می شنوی؟ خورشید ابرا رو بنفش کرد. برای دیدنِ ابرای بنفش چشمام رو نمی بندم. از پنجره ی خیال، نمیارمشون تو. شب که نیم ساعتی با تو گپ بزنم، بعدش چشمام به خوبیا چنان باز می شه که ابرای بنفش رو از پنجره ای که آرتا و اروند عریانش کردن می بینم.

خوبه که هستی.

 

پرسه:

شمخانی باید برقصه

وزیر آموزش و پرورش از حوزه علمیه برای بالابردن سطح دانش استمداد طلبید

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 5:59  توسط ساقی   | 

اگه باشه، می مونه. اگه نباشه، ...

مگه قراره همیشه، همه ی حرفای دنیا رو من بزنم؟ یادته؟ گفتی به جای اینکه این قدر حرف بزنی، کمی هم فکر کن. حتا نمی دونم به چیزی فکر می کنم یا نه!

صِدام می کنی؟ وقتی هم که جواب می دم، سرت رو برمی گردونی و می ری. بی هیچ نگاهی حتا!

دنیاهای حاشیه ایِ مبتذل، زنگِ تفریحه. چقدر چندم می شه وقتی یادم می افته این طور خطاب شدم. اما چه می شه کرد! تو مخدّر می خواستی.

چشمام رو بستم. یا دستم رو می گیری، یا نمی گیری. شهامت پذیرش هر دوتاش رو دارم. اما فرصت وقتی سوخت، ...

پانویس: ضمیر بارز و مستترِ "تو" در این متن خودم هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:43  توسط ساقی   | 

تلاشش برای زیستن نیست، برای "ابر انسان" شدنه.

از اینجا تا آخر دنیا رفتن هم راهی نیست، واسه دیدنِ جاری شدنِ زندگی تو "پاییزِ سبز"ش.

ابرهای بنفش، تو چشمای اونه. نه چشمای بسته ی من. دیدمشون، باور می کنی؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:2  توسط ساقی   | 

تلویزیون (ماهواره) داره تبلیغ کولر گازی (این وبلاگ تبلیغات نمی پذیره، اگرنه مارکش رو می گفتم) نشون می ده.

یه مرد چاق و سفیدرو با موهای لَخت که یه شلوارک و یه تاپ پوشیده و شُرشُر عرق می ریزه. خیلی هم شلخته ست. یه قالب بزرگ یخ آورده گذاشته رو مبل و نشسته روش. یه قالب هم گذاشته زیر پاش. اما همچنان عرق می ریزه و الخ

آرتا و اروند یکصدا می گن: این آقا عمرضا (عمو ممدرضا) نیست هااااا. یه آقای دیگه ست. اگه بگیم عمرضاست ناراحت می شه. آخه خیلی بی ریخته.

پی نوشت: اولین باری که این تبلیغ رو دیدن، همزمان گفتن: مامانیییی ببین عمرضاااااست. از قضا ممدرضا هم خونه ی ما بود و ... . بعدن بهشون گفتم که مامانی اون فقط شبیه عمرضاست. اگه اینطور بگین عمرضا ممکنه ناراحت بشه.

پی نوشت ۲: یه روز "بابایی" با دوستاش سوار یه پیکان ۵۷ داغون شده بود. کاوه گفته بود: آقا این ماشینتون عجب ...خمیه! بچه ها با آرنج زده بودن بهش که مرتیکه این چه حرفیه می زنی. کاوه جمله ش رو اینطور تصحیح کرده بود: خب ببخشید! آقا این ماشینتون عجب ...خمی نیست.

پی نوشتِ همین طوری: بی خیال! این نیز بگذرد!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 23:55  توسط ساقی   | 

منیرو روانی پور، عباس معروفی، احمد محمود، و صادق هدایت.

بهترین های من در ماه گذشته.

با دیرخوانیِ "کنیزو"، "پیکرِ فرهاد"، "دیدار" و توپ مرواری".

روانی پور دردهام رو از نو شکافت. معروفی عاشقترم کرد. محمود لزوم ثبتِ تاریخ و فولکلور رو گوشزدم کرد. هدایت به اکتشافم واداشت.

مرسی از همه تون و مرسی از علی به خاطرِ پذیرشِ عضویتم در کتابخونه ش.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:7  توسط ساقی   | 

 

آب روان

بر آینه اش درختان بید را  نقش می کرد

بیدهای مجنون گیسوانشان را بر آب می ریختند

سواران اسبان سرخ با شمشیرهای برهنه سوزان از میان بیدها

به سوی غروب می گذشتند

 

ناگهان

همچون پرنده ای با بالهای زخمی

سواری از اسبش سرنگون شد

فریاد نکرد،

از پس سواران، صدایشان نکرد

تنها با چشمانی پراشک

به نعلهای درخشان اسبها که دور میشدند نگاه کرد

چه بینوا بود!

چه بینوا بود که دیگر بر یالهای اسبان چهارنعل نخواهد آرمید

و در میان جنگجویان سفیدپوش شمشیر نخواهد رقصاند

صدای نعلها، پرده پرده دورتر میشود

و سواران در غروب ناپدید میشوند

 

سواران، سوران، سواران اسبان سرخ

سواران اسبهای بادپا

سواران اسبها...

سواران  ...

سوار...

سو...

 

عمر همچون سواران اسبهای بادپا، گذشت!

صدای آب روان خاموش شد

سایه ها ناپدید شد

نقشها رنگ باخت

پرده های سیاه بر چشمان آبیرنگش فروافتاد

و بیدهای مجنون

بر گیسوان طلاییش

خم شدند

 

گریه نکن بید مجنون

گریه نکن

پابند آینه آبهای تیره نشو

پابند مشو

گریه نکن

 

شعر از ناظم حکمت نقل از آراز

 

پی نوشت: این مقاله ارزش خوندنش رو داره

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:58  توسط ساقی   | 

هی تو!

مرسی که چشمام رو شستی.

چرک و عفنش کم شده.

مداواش کن.

بذار همچنان ببینم.

دوستت دارم. حتا بیشتر از اون وقتی که بهت گفتم "ازت متنفرم"!

پی نوشت: حامد جان خدا این شبا رو از من و تو نگیره داداسک!

پی نوشت اصلی: نقد پرسپولیس به قلم خورشید خانوم رو از دست ندین

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 3:8  توسط ساقی   | 

"این روزها که می گذرد

شادم

این روزها که می گذرد

شادم

که می گذرد این روزها"

پی نوشت: سپاس ویژه از آرتا و اروند به خاطر همه ی شیرینی شون

پی نوشت: حبستو بکشم آبجی!

پی نوشت: چند ماهه که می خوام واسه قیصر امین پور غمنامه ای بنویسم. چرا باید بنویسم وقتی چنین زنده ست.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:18  توسط ساقی   | 

گفتم: عاشق شدن تو سی و دو سالگی، چیز دیگه ایه. عشقِ محضه. بدون هیچ ناخالصی. باید تجربه ش کنی تا بفهمی چی می گم. 

گفت: تو اون زن سیاه پوشی که خم شدی تا یه گل نیلوفر رو به پیرمرد قوزی تعارف کنی.

با لبخند گفتم: صادق هدایت خوندی تازگیا؟ تنم مور مور شد.

گفت: نه ...

خوب یادم نیست که دیگه چی گفت بهم. هفت سال پیش دکتر بهم گفت که همه چی رو بنویس. خصوصن اسما رو تا یادت نره.

باید این کار رو می کردم. باید این کار رو بکنم.

آخر پاییز بود و زمستون رسیده بود. لبِ نهر بودیم و من که پام رو گذاشته بودم لبِ آب روون، تلو تلو خوردم و یه آن خم شدم. تصویر زنِ سیاه پوشِ قلمدون براش زنده شد یه آن.

گفتم: آبِ انارِ ترش می خوری یا شیرین؟ گفت: :) ترشِ شیرین. گفت: پرسیدن نداره! شیرین با گلپر. خوردم. چه طعمی داشت باسی! درست مثلِ کنیاک با قهوه.

باسی! چطور منو قبل از وقوع، اونطور کامل به تصویر کشیدی؟ باسی تو کی هستی؟ تو همون پسر مو سیاه با چشمای براق، که وقتی بچه بودیم اومد دامنم رو زد بالا و به پاهای کشیده م نگاه کرد؟ راستی یهو چی شد که رفتی بی کلامی حتا؟ فکر کرده بودی چیزی ازت برداشتم و زیرِ دامنم قایم کردم؟

گرممه. باید برگردم لبِ همون چشمه. تن پوشِ سیاه رو از تنم درآرم و تو آبِ سردِ سردش شنا کنم. به صخره ی پشت سرم نگاه کنم و این بار ببینمش. خوب ببینمش؛ تو "پیکرِ فرهاد"ت. تیشه رو از دستش بگیرم تا نزنه تو فرق سرش از فرطِ فراقم. بهش بگم: من اینجام. کنارِ تو. کافیه چشماتو ببندی، تا چشمام رو ببینی، پشتِ دستِ چپم رو با شصتِ دستِ راستت نوازش کنی و اوج بگیریم این بار.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:56  توسط ساقی   | 

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید!

پی نوشت: خدا می دونه اگه تو رو نداشتم و نهایتن دو سه تا دوستِ دیگه، روزهایی که گذشت، چطور می گذشت! اصلن می گذشت یا نمی گذشت!

پی نوشتِ پی نوشت: باشی یا نباشی، هستی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 2:11  توسط ساقی   | 

صرفن برای تغییر شغل است. ربطی به خانه تکانی و این مسخره بازیهای آخر سال، یا تعطیلی ها و ته مانده رسوم مسخره ی اول سال ندارد.

تمام!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:59  توسط ساقی   | 

هیچ وقت اندازه ی اون شب مصمم نبودم. قرار نیست که همه چیز رو کاغذ بیاد. 

فردا صبح کفشای کوهم رو پوشیدم و خیلی سبک رفتم. هشت و نیم رسیدم خیابون معلم. ده و نیم بردنمون وزرا. ۳۳ تن بودیم، ۳۳ زن.

هشت و نه شب هم بود که داشتن می بردنمون اوین. خراش کوچیکی رو شیشه ی سیاه شده ی ون بود. صدای بلند و مصمم سرود خوندنمون حتمن بیرون می رفت از تو ماشین.

پشت راه بندون که بودیم مردم به ماشین نگاه می کردن. احتمالن تنها چیزی که می دیدن، دو انگشت دست چپ من بود که به نشانه و امید پیروزی از خراش روی سیاهی شیشه معلوم بود.

قسم می خورم که هیچ کس، هیچ وقت، در بند ۲۰۹ آرامشی رو که اون شب من داشتم، نداشت.

داشتم جوونه می زدم. سراسر جوونه شده بودم.

چشم بند نمی ذاشت هیچ "غیر"ی ببیندت.

امشب یک سال از اون شب گذشته.

امشب ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 0:9  توسط ساقی   | 

ـ تموم شد. حاجیه تبرئه شد. حاجیه تبرئه شد

ـ هوووووووورررررررااااااااا

ـ هفت سال موند تو زندون که خودش رو متولد کنه. اون هیچی بلد نبود. حتا فارسی. حالا کلی هنر داره و کلی دانش. اون امروز متولد شد. بهاره کارش رو خیلی عالی انجام داد.

ـ وقتی باهات حرف می زنم، احساس می کنم به منبع وصلم. ممنونم برای این همه انرژی خوب.

پی نوشت: باور کنم که منبع سوراخ شده؟

پی نوشت اصلی: دلم مرگ می خواد. نه که سوار قاطر بشم و برم اونور پل. پایان رو می خوام و اون ساحل سنگی رو. نمی کشم دیگه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 3:12  توسط ساقی   | 

جونم!

من به دنیا اومدم که از لحظه ها لذت ببرم.

این حق منه. و به هر قیمتی به دستش میارم.

حتا به قیمت جونم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 3:32  توسط ساقی   | 

"های های گریه می کرد و دو دستی تو صورتش می کوبید. گونه هاش سرخ شده بود و خراش خورده بود. سوزش پوستش رو تو رد نمکین اشکاش احساس می کردم:

خواهر زاده ها و برادرزاده ها و دختر سه ساله ی خودش، جلوی چشماش تو ماشین سوختن و نتونست هیچ کاری بکنه. دو تاشون تا برسن بیمارستان مرده بودن و تن لت و پار و نصفه نیمه شون رسیده بود بیمارستان و واسه سه تای دیگه هم کاری نمی شه کرد. تا امشب صبح بشه می میرن.

سیلندر 11 لیتری گاز رو گذاشته بود تو ماشین و در رو بسته بود تا پولش رو حساب کنه و برگرده. در رو قفل کرده بود که خطری بچه ها رو تهدید نکنه. چی باعث جرقه شده بود، خدا می دونه. کپسول گاز نشت کرده بود و ماشین آتیش گرفته بود. شیشه ها سنگ شده بودن. مردم هر کاری می کردن، نمی شکستن. چقدر طول کشید که کپسول منفجر شد؟ انگار هزار سال و انگار یک لحظه. 

بیست و هفت سالش بود. کمرش تا شده بود. دختر سه ساله ش جلوی چشماش تیکه تیکه شده بود و نتونسته بود کاری بکنه و مرد، انگار که فراموشش کرده باشه مدام زیر لب می گفت: جواب شوهر خواهرمو چی بدم. تو چشم زن داداش چه جوری نگاه کنم.

صدای بچه ها هنوز تو گوشش بود: دایی ما رم ببر. عمو بذار ما هم بیایم. به خدا اذیت نمی کنیم. دعوا نمی کنیم ... . بابایی! پش من چی؟ منم ببل دیگه ...

از صبح تو صف گاز وایساده بود. غروب اومده بود یه لقمه بخوره و دستشویی بره و برگرده. حالا دیگه حتمن نوبتش شده بود. بچه ها همراهش شدن. کاش نمی شدن ...

مهین خانوم پرستار شیفت بود که بچه های سوخته رو آوردن بیمارستان. شیفت که جا به جا شد، اومده بود خونه و همین طور مویه می کرد و اشک می ریخت. هر کی یه گوشه چمباتمه زده بود و زانوی غم بغل گرفته بود."

بیست و سه سال گذشته و این تصویر شوم امشب از جلوی چشمام محو نمی شه. مو به مو یادمه که حتا کی کجا نشسته بود. هوای خونه ی بچگی هام رو کرده بودم. اما کاش این نیمه شبی می تونستم به بهونه ای ترکش کنم. چشمام رو که می بندم، سوختنِ بچه ها جلوی چشمامه و باز که می کنم، مویه ی مهین خانوم، مستاجر مامان بزرگ.

پا می شم می رم تو حیاط. سرده. انگار تو روزای آخر بهمن، پاییز برگشته. باد زوزه می کشه. برگای درخت پرتقال زیر پام خش خش می کنن. سردمه. اما سعی می کنم بچه ها رو تو بغلم گرم نگه دارم.

یه بند جیغ می زنن. دل درد دارن یا جاشون خیسه؟ گشنشونه یا سرما خوردن؟ بی قرارِ مادرشونن؟

کاش این طور بود. اما این فقط یه کاشه.

هفت سال بچه دار نشده بودن. بچه نداشتن که درد نیست. یا هست و من نمی دونم.

درد اینه که زنی تو سن بیست و شش سالگی با بچه های چهارقلوی دو ماهه، بیوه بشه.

که شوهرش بره تو پارکینگ ماشین رو بشوره؛ در اثر گازگرفتگی خفه بشه و ...

سردمه. اما بچه ها رو تو بغلم گرم نگه می دارم. چهار تایی جیغ می کشن.

امشب چرا تموم نمی شه؟ هر شب چرا تموم نمی شه؟ شب چرا تموم نمی شه؟

 

پی نوشت: راستش رو بگو، حتا وقتی خوب نیستی. از تو غیر از راست شنیدن ...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 23:28  توسط ساقی   | 

من و تو محکومیم به اینکه هر شب چشمامون رو بذاریم رو هم برای دیدن کابوس و هر صبح چشم باز کنیم برای دیدن و شنیدن کثافت.

من و تو محکومیم به ...

حالم به هم می خوره. از همه چی. تاتی و دنی دایره ی دیدم رو پر نمی کنن. آآآآخ اگه پر می کردن ...

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ اگه پر می کردن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 16:20  توسط ساقی   | 

۱- وقتی پتکی می خوره تو سر آدم، چقدر طول می کشه که گیجی از سرش بپره؟

۲- اگه گیجی ش رفع نشه، معنی ش چیه؟ ممکنه مرده باشه اما خبر نداشته باشه؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 13:38  توسط ساقی   | 

امروز تمام کتابها و جزوه ها رو مرتب کردم و گذاشتمشون تو کتابخونه. کنار میز کامپیوترم خیلی خلوت و قشنگ شد.

خداحافظ کنکور!

محبوبه باز داره مامان می شه و این منو به هیجان میاره. تا پنج ماه دیگه می تونم نوزادش رو بغل بگیرم و بو کنمش تا خدا در من جاری بشه.

محبوبه گفت: نگرانتم. نگفتم: نباش عزیزم.

همه ی چراغای خونه رو روشن کردم. شومینه رو خاموش کردم و پنجره ها رو باز. هوای سرد بیرون دلپذیره. همه جا سفیده و تا وقتی سفیده هزار سال زندگی می کنمش.

نشونه گفت نرو، بمون. می مونم. هر چی سرب تو هوای خونه هست، قورت می دم تا بچه هام نفس نکشنش.

تصمیم بزرگیه نه!

فکر می کنین چند روز دووم بیاره؟

فکر کنم سالها.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 15:50  توسط ساقی   | 

بی نظمیِ منظمم رو دوست دارم. این پریشانی ها را با هیچ چیز عوض نمی کنم. روزها را جان می کّنم و شبها را.

خودم را به کوچه ی "علی چپ" نمی زنم. سعی نمی کنم خوب بشوم. سعی می کنم خوبی را به دست بیاورم و "خوبی" بشوم.

درس نمی خوانم و کتاب. تو را می خوانم. چشمهایت را که پر از مثنوی است. بگذار احمقانه ها به من بگویند رمانتیک. من اینجوری پیدایَش می کنم "خود" را.

هر لحظه را دو بخش کرده ام: زیستن و جاری شدن. دستی به سر و روی نمای بیرونی کشیده ام. و آن تو هر غلطی که بخواهم می کنم. می گذارم به حقیقتم بگویند مجاز. اینطوری بهتر است. هم من راحت می شوم هم آنها.

می دانم چقدر کم می آوری ام و به من حسودی ات می شود برای این پررویی هایم. سعی می کنی به روی خودت نیاوری. سعی می کنی. با به موقع مسواک کردنِ دندانهای زیبایت. با لباسهای اتو کشیده پوشیدن. با سرِ وقت رسیدن به قرارهای رسمی.

خودت را در چارچوبی که در آن جا نمی شوی، می چپانی. می ترسم "آنها" بشوی. می ترسم اینجوری خفه بشوی، پروانه ی محبوبِ من!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 12:5  توسط ساقی   | 

خدای "سبحان"!

از تو سپاسگزارم که لحظه ی نابِ ابدیت را زیستاندی ام.

از تو سپاسگزارم که شکستی ام تا بسازمش.

خدای "سبحان"!

حالا از تو شکیبایی می خواهم. تابِ سوزِ سرمای این وادی ـ حتا ـ بی حیرت را.

حالا از تو چشمانی می خواهم که "جریان" را بشناساندم.

حالا از تو توانی می خواهم، که "اصل" را از "حاشیه" مصون بدارد.

حالا از تو "تو" را بازمی خواهم و آن "لحظه ی نامیرا" را.

 

پی نوشت: امروز تاسوعا بود. تاسوعا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 22:40  توسط ساقی   | 

کی می دونه از امروز تا فردا چند روز مونده؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 8:58  توسط ساقی   | 

داره می شه دو ماه.

و این منم. زنی تنها. در متن فصلی سرد

...

پی نوشت: چه خیالی! بذار نفس بکشی. چیزی برای کم شدن وجود نداره از من.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 10:12  توسط ساقی   | 

نکنه جذبه ی توئه که بعد از این همه سال اینطوری داره همه رو پس می زنه؟!

دارم بنفش می شم. بنفشِ یاسی.

چه سرگیجه ی ملسی دارم.

چقدر بزرگ شدی. کنار شقیقه هات فلفل نمکی شده. انگار کمی هم نمک سر تا سر موهات پاشیدن.

چرا اینقدر ساکتی؟ تو فکرِ چی هستی؟

خیلی اذیت شدی، آره؟

وقتی دیدمت بعد از این همه سال، یاد آرتور افتادم. اما تو، اصلن تغییر نکردی. فقط بزرگ شدی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 10:31  توسط ساقی   | 

۲۵/۱۰/۶۶

۱۲/۱۱/۶۶

یه هفته ست که دارم تو آسمونا تلو تلو می خورم.

حالا دیگه خط نشونه ی اول رو دارم.

روزی چند بار چشم می دوزم بهش شاید چیز تازه ای توش کشف کنم.

"معمولی ترین عضو خانواده بودن" اما کشف تازه ای نیست. مسئله ایه که از خاطرم رفته بود و حالا باز یادم اومده.

طبیعیه. همه براش می نوشتن. من هم می نوشتم. بیشتر از همه. خیلی بیشتر از همه. همه پست می کردن نوشته هاشون رو، من پاره پاره شون می کردم و می باریدم.

شاید می دونستم رفتنیه که اون طور بی قرارش بودم.

لحظه ای رو که همرزمش نقل کرده بود "خمپاره خورد به قایق و اون افتاد تو دربندی خان"، لحظه ای بود که با چشمهای بسته، تصویر تلخِ مویه های مادرش و چشمهای به راه مونده ی دوستاش رو تو رویام دیده بودم. لحظه ای که چهار ماه بعد اتفاق افتاد.

چرا باید حالا پیداش می کردم؟ این چه نشونه ایه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 12:9  توسط ساقی   | 

ساعت ۲ شب هوا روشنِ روشن بود.

ساعت سه و ربع هنوز هوا روشنِ روشن بود.

ساعت ۴ بازم هنوز روشنِ روشن بود.

ساعت شش و ده دقیقه هم روشنِ روشن بود.

بعد از اون تا ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه مه آلود بود.

ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه بچه ها رو بردم پایین تا سرویس منتظرشون نمونه.

زمین سفید بود و هوا سفید بود.

مه نبود، برف بود. همونی که بعضی مامان بزرگا بهش می گن "بفر".

گفتن: مامانی سرتو بیار پایین!

بعد هی برف ریختن رو سرم و هی خندیدن و هی بازی کردن. بعد دستاشون یخ کرد. اروند گریه کرد و گفت: بریم پیشِ شوفاژ دستم یخ زده. چسب بزن خوب شه. آرتا گفت: دستِ من یخ نزده. میخوام بازی کنم. بعد رفتیم بالا. شیر و خرما دادم خوردن و شروع کردن بازی کردن.

امروز هم اینطوری شروع شد. و اینطوری می گذره.

خوبه، نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 9:59  توسط ساقی   | 

یخ زده بود. سفیدِ سفید بود.

وایساده بودم تو ارتفاع دو هزار و پونصد متری و داشتم نگاش می کردم. تنها! تنها! تنها!

همه جا سفید بود. سفیدِ سفید. حتا خورشید اون بالا. توش برف باریده بود و یخ زده بود. هی راه می رفتم و راه می رفتم که یخ نزنم. که یخ نزنم. آخه من باید روشنش کنم. اگه اون یخ بزنه، همه چی می میره. همه چی! همه چی! همه چی! نباید بذارم سرزمینم یخ بزنه.

حالا باید دنبالِ دو تیکه چخماق بگردم. صعود کنم. عروج کنم. برم تا روشنش کنم.

پی نوشت برای محمدحسین: عزیزم! منم می ترسم از اینکه ببرنم اونجا. تمامِ جون کندنم واسه همینه. راهی بلدی برای فرار ازش؟

پی نوشت برای "و": نگران نباش! همه ش می گذره. گرم می شم تو آغوشِ مادرانه ت. حتا اگه فاصله مون از تورنتو تا کرج باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12:21  توسط ساقی   | 

دلم آبغوره می خواد.

دلم می خواد برم دمِ اون چشمه هه که بالاتر از آزغال چاله، تو نیمه راهِ پلنگ، برفهای دست نخورده رو گوله کنم و بمالم به صورتم. شاید التهابش رو بگیره.

دلم می خواد صورتم رو بکنم تو چشمه و خُنک بشم.

ورجه وورجه کردن برات زوده هنوز عزیزکم. آروم بگیر. بذار ببرمت اون بالا. اون بالای بالا. بعد تصمیم بگیرم که بمونی یا نمونی.

خیلی سنگ دلم؟ به فکر توئم. فقط به فکر تو. 

تنهام. باید برات تنهایی تصمیم بگیرم. به این نمی گن سنگ دلی. اسمش "جسارت در اوجِ ناچاریه".

دلم جرعه جرعه آبغوره می خواد. آبغوره ی گسِ بدونِ نمک.

آروم بگیر. ورجه وورجه کردن برات زوده عزیزکم. شاید، باید جلوی نفس کشیدنت رو بگیرم. حتا اگه تو مسیح باشی و من مریم.

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 12:31  توسط ساقی   | 

هی خودم را نبشِ قبر می کنم و تشریح.

چقدر نهفته دارم در تاریخم.

بازخوانی چیزِ خوبی ست.

و سخت!

پی نوشت: هی تو! از خیالت هم نگذره که بی خیالت شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 14:57  توسط ساقی   | 

می دونین این کیه؟

جیگرِ منه. عسلِ منه. عشقِ منه.

حیف که موهای به این قشنگی ش رو مجبور شدم کوتاه کنم. اون موقع ها وقتی می خواست موهاش رو خودش جمع کنه، این کار رو می کرد:

می بینین بچه م چقدر هنرمنده! به جای تِل، از شلوارکش استفاده می کنه.

پی نوشت: حسین تو رو خدا! تو رو خخخخخدا! عکساشون رو بریز رو سی دی بده بهم. پارسال هم یه سری عکس ازشون گرفتی. آرتا داشت نون سنگک می خورد. یادته؟

بازم پی نوشت: نسرین می خوام بشینم خونه؛ از همسر داریم گذشته، پسر داری کنم که معدلشون 20 بشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:40  توسط ساقی   | 

۱- ...

۲- گفتم نمونم. خودت خواستی. دیر نشده. هنوز منتظرم. برو یا برم.

۲- تلخه! پنجره باز باشه و کسی منتظر نباشه واسه شنیدنِ سلامِت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 8:51  توسط ساقی   | 

سه سال پیش بود. اواخر آذرماه سال 83. یعنی مصادف با همین روزا. مدیر روابط عمومی هتل پارس کرمان زنگ زد بهم که: جشن ملی یلدا بر گزار می کنیم با حضور هنرمندای بزرگ سینما و تلویزیون. موسیقی و مهمونی مفصل داریم و تور کویری و آیین یلدا رو هم کامل به جا میاریم.
گفتم که خبرنگار و عکاس می فرستم. مدیرعامل ازم خواست که خودم برم. سرویس عکس هم برنامه رو جدی نگرفت و نیومد. کلی چونه زده بودم که اکیپمون چهار نفره باشه و آخر هم تنها رفتم.
برنامه ی درخور و کاملی بود. خصوصا توری که برای دیدن کلوتها ترتیب داده بودن عالی بود. البت کاستیهای فنی داشت، اما برای من چیزی داشت که این روزها بعد از سه سال، برام خیلی مهم شده.
شب بود و کویر بود و سکوت نبود اما. هزار نفری بودیم تو کمپ کویری شهداد با اون ساختار زیبا و هیجان انگیزش تو دلِ کویر لوت. برنامه، خواننده ی پاپ داشت که آهنگای لوسانجلسی رو بازخوانی می کرد و اغلب همسفرها تو کفِش بودن. برنامه ی شتر سواری داشت که چه سر و دستی می شکستن مردم براش. شترهای بدبخت از بس زانو زده بودن و هی سوار و پیاده کرده بودن، از پا در اومده بودن. آخرش هم یکی از شترها عصبانی شد و کم مونده بود یه بچه رو به کشتن بده که یکی از پرسنل تر و فرز هتل، وارد عمل شد و نجاتش داد.
با موسیقیِ بلوچی خیلی حال کردم. و با شکوه قپوز (ساز محلی آذربایجانی) عاشیق عمران و رقص زیبای آذری پسرش. هنرمندیِ اونا جزو برنامه ی تور نبود. مهمون بودن و کویر لوت مردای کوههای بزقوش رو به وجد آورده بود. عاشق عمران ساکن کرج بود و من وسط کویر لوت باهاش آشنا شدم. دو ماه بعد که زنگ زد برای اجرای کنسرتش تو تالار وحدت دعوتم کنه، استراحت مطلق بودم و نتونستم برم.
همه ی اینا رو گفتم که برسم به گروه 11 نفری دف نوازا. جوونای کرمان که طنین سازشون گوش صبور کویر رو می نواخت و ستاره های آسمونش رو به رقص واداشته بود. دور آتیش بزرگی که گوشه ای از کمپ برافروخته بود، با هر ضربه ای که به دف می زدن، انگار یازده نفری، دارن می کوبن رو دلِ من. از بس که هیجان زده شده بودم. و چه شورانگیز بود.
آخرین مرحله ی تور، ضیافتِ مفصل شام بود که همزمان باهاش، خشایار، دوستی که تو تور باهاش آشنا شده بودم، منو به استاندار کرمان و فرماندار شهداد معرفی کرد. مشغول صحبت شدیم و مهمونا شام خوردن و کم کم سوارِ ماشینا شدن. صحبت آقای فرماندار که الحق دلش پر از دغدغه های شهرِ کویریش بود، گل کرده بود و بحث دیگه به خارج از حوزه ی رسانه ای کشیده شده بود. تربیت آذربایجانیِ من اجازه نمی داد که بپرم وسط حرفش و بگم که داره دیر می شه. که یکی از کارگرا گفت اتوبوسها دارن حرکت می کنن و اگه اینجا بمونین، دیگه حالاحالاها موندین.
آقای فرماندار منو به آخرین اتوبوس در حال حرکت رسوند و رفت. و چه خوب شد که سوار اون اتوبوس شدم، هرچند از هم گروهی های خودم جدا افتاده بودم و این یه بی نظمی بود.
دلم می خواست با دف نوازا صحبت کنم واسه تکمیلِ گزارشم و از قضا سوارِ اتوبوسِ اونا شده بودم. تو مسیر باهاشون مصاحبه کردم. یکی از اونا ازم شماره تلفن خواست و منم به همه شون آدرس سایت و شماره تلفن ها و شماره موبایلم رو دادم.
یک ساعت از نیمه شب گذشته بود که رسیدیم هتل. تقریبا بیهوش شدم و صبح هم خواب رو به صبحانه ترجیح دادم. هنوز خواب بودم که تلفن زنگ زد. منتظر کسی نبودم. مهران هم که اون ساعت کلانتری بود. گوشی رو برداشتم و در کمالِ ناباوری، صدای لرزونش رو شنیدم: "من سبحان هستم."
خواست که منو ببینه و باهام حرف بزنه. دودرش کردم و مودبانه گفتم: طبق برنامه یه ساعت دیگه قراره بریم شهر رو ببینیم تا بعد از ظهر و بعد هم درگیرِ جشنِ یلدا هستم. حس کردم اگه روش می شد، می گفت که می خواد خودش کرمون رو نشونم بده. اما به معرفی چند جا اکتفا کرد.
گروه ما تو این قسمت از تور، هفت هشت نفر بیشتر نبود. خانم نظرعلی که نماینده ی تعدادی از آژانسها بود و برای ارزیابی تور یلدا اومده بود. دو تا پسراش که 19 و 20 ساله بودن. یه آقای گرافیست که همراهِ همسر و دخترِ سه ساله ش بود. و من. مریم دی جی و پدرش هم ترجیح دادن تو لابیِ هتل بمونن و با نشریات محلی مصاحبه کنن و به مشتاقان امضا بدن و باهاشون عکس بگیرن. ما مهمونای ویژه ی تورِ یلدا بودیم و کرمان گردی، پکیج ویژه ی ما بود. بازار و یخچال و چند اثر تاریخی رو دیدیم و ناهار رو تو باغ شازده ی ماهون خوردیم.
خانم نظرعلی برام گفت که چقدر دلش می خواسته پسر دوقلو داشته باشه و خدا با یازده ماه فاصله بهش داده پرهام و پادرا رو. و روم نشد بهش بگم که منم همین آرزو رو دارم. و باور نمی کردم که سالِ بعد مصادف با همون روزا، آرتا و اروند رو تو بغل بگیرم و نوبتی بهشون شیر بدم. پرهام دائم تو فکرِ برنامه ریزی واسه پارتی ش بود و خرید سوقات واسه دوست دخترش. پادرا که دانشجوی مهندسی کشاورزی بود و به هنر علاقه داشت، با من دمخور بود. آقای گرافیست هم سعی می کرد خانمش با من خیلی مراوده نداشته باشه. آخه چند تا سوال اساسی تو ذهنش ایجاد کرده بودم درباره ی تفاوتِ حقوق زن و مرد.
عصر تو هتل بودم که باز سبحان زنگ زد. کاری نداشتم تا شب، اما مقدماتِ کارِ جشن رو بهونه کردم. گفت که میاد هتل و اگه فرصت داشتم باهام حرف می زنه. اگر نه، مزاحمم نمی شه.
نمی دونستم با این پسرِ محجوبِ کرمونی چطور برخورد کنم. نهایتا 19 ـ 20 ساله بود. ریز نقش و سبزه رو.  با نهایتا 167 سانت قد و 60 کیلو وزن. چه کاری می تونست با من داشته باشه. چی می خواست بگه که اینطور صداش می لرزید و اینطور اصرار می کرد؟
خودم رو آماده کردم که عصبانی نشم ازش و تحقیرش نکنم یه وقت. اما بهش بفهمونم که ...
توی لابی منتظرش نشستم. اومد. از فرط هیجان عرق کرده بود و رنگش پریده بود. و من تو فکر مهران بودم که چقدر عصبانی می شه وقتی بهش بگم دلم نیومد غرور اون بچه رو بشکنم و خواستم که با احترام به حرفاش گوش بدم.
گارسون اومد که سفارش بگیره. سبحان گفت که چیزی میل نداره. من هم فقط چای سفارش دادم که فکر نکنه خیلی دارم تحویلش می گیرم.
به ساعتم نگاه کردم. گفت: خیلی وقتتون رو نمی گیرم. قول می دم. و شروع کرد به حرف زدن.
چند جمله ی اولش رو خوب نفهمیدم. 5 دقیقه ای گیج بودم و حالم از خودم به هم خورده بود. از حماقتم. از فکرایی که کرده بودم.
از خدا حرف می زد و اینکه فلسفه ی آفرینش، محبته. از آرامش حرف می زد که نهایتِ راهِ بشریته. از صلح حر می زد که دنیای ما چقدر بهش نیاز داره.
گیج بودم که این پسر اومده اینا رو واسه چی به من بگه.
گفت که تو چشمام حسی رو دیده که ناگزیرش کرده از حرف زدن با من.
اما دلیلش رو خواست که رازی باشه بین من و اون. و من هم قول دادم بهش.
حالا من بودم که حرف می زدم. از اینکه رابطه ی انسان ـ خدا، کاملا فردیه. که هر کی خدایی داره با تعریف های خودش. که من خدایی دارم که خودم آفریدمش. باهاش حرف می زنم. باهاش راه می رم. سرش داد می کشم. دستش رو می گیرم و گرم می شم. و در وجود بیکرانش غرق می شم.
از اون لرزش صدا دیگه خبری نبود. تو چشمام زل زده بود و هر چی می گفتم، با تمام وجود قورت می داد و من داشتم از خودم خجالت می کشیدم. از اینکه دارم بالبداهه حرفهایی می زنم که اصلن نمی دونم چیه و از کجا اومده. و این پسر طوری نگاهم می کرد که انگار یه پیامبرِ جدید کشف کرده.
اما نمی دونستم که اون پسر بچه ی سبزه رویی که بهش ترحم کرده بودم و اجازه داده بودم به دیدنم بیاد، نیرویی در من خلق کرده که تازه خدای خودم رو کشف کنم. من به همه ی حرفهایی که می زدم اعتقاد داشتم و اینو نمی دونستم تا اون موقع.
چرا به حرفاش خوب گوش نکردم؟ چرا اسم "مادر" یادم نمیاد؟ چرا شماره تلفنش رو گم کردم؟
سبحان! این روزها که خدای پست مدرنِ من ازم پرواز کرده، به تو و خدای مهربونِ شرقیِ تو خیلی احتیاج دارم.
سبحان! این روزها کشف تازه ای کردم: که خدای من فقط گاهی مالِ منه. وقتی خودخواهانه می خوامش، قهر می کنه و می ره. که آرامش، نهایتِ راهِ بشریته. که فلسفه ی آفرینش، محبته.
سبحان! این روزها تازه کشفت کردم. که تو، اومده بودی که من رو در خدای خودت زنده کنی.
پسرِ ریزنقشِ کویری! به اون نگاهِ شکافنده ت احتیاج دارم و به آرامش و ایمانی که وقتی از خدا حرف می زدی، در تو موج می زد.
سبحان! این روها که اینقدر به تو و شادی های عارفانه ی گروهی ت، به تجلی خدایِ گروهی تو، به طنینِ سازت و به مستیِ درونت در زمانِ نواختنش احتیاج دارم، کجایی؟
یک ماه و نیم دیگه کفش های آهنی م رو پا می کنم و دنبالت می گردم. اونقدر، تا پیدات کنم. تا اگه این بار خواستی پرواز کنی، بی من نپری.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 16:18  توسط ساقی   |