و هیچ گاه گرم نخواهم شد.
پي نوشت: خب! به سلامتي پروژه ي صاف كردن ايران به پايان رسيد. اونم با آسفالت كردن كوه دماوند!
پی نوشت:
"سمفونی ای کاشهای من" از محمد نوری زاد
پی نوشت: در میان زندانیهای آزاد شده کسی خبری از "بهزاد مهاجر" داره؟
نمی دونم بیشتر به کدوم درد وابسته ست این تیر. اما بهش رو نمی دم. الان وقتِ سركشي به دردها نيست. وقت برخاستن و خروشيدنه.
و جوشيدن.
صبح پاشدم بچه ها رو ببرم مهد كودك. كلاس نقاشي داشتن و بايد تا 9 مي رسيدن. آژانس گرفتم كه مجبور نشم هي بگم بدو! بدو! و طفلي ها رو با تشويش و اضطراب ببرمشون.
آرتا و اروند تو يه منطقه ي نظامي مي رن مهدكودك. به بركت رانتِ دولتي، مهدكودكشون يه باغ نسبتن بزرگ داره و پارك نسبتن مجهزي كه اكثر قريب به اتفاق بهترين مهدكودكها هم ندارنشون. به خاطر يه همچين امكاناتيه كه با كلي شهريه ي بيشتر (نسبت به بچه هايي كه پدر و مادراشون نظامي ان) اونجا ثبت نامشون كردم.
بعد از كودتاي انتخاباتي براي ورود به محوطه بساطي داريم! چند روز اول كارت شناسايي (با مهر مهدكودك) مي خواستن. چند روز بعد ماشين رو مي گشتن و تا موقع برگشت كارت ماشين و گواهينامه ي راننده رو نگه مي داشتن. چند روز مسافرت بوديم و چند روز هم كه به خاطر آلودگي هوا!!!؟؟؟ تعطيل بود. امروز كه قصد كرديم بريم مهدكودك، ماجرا تفاوت چشمگيري با روزاي قبل داشت.
راه منتهي به در اصلي به دليل تعميرات و راه سازي بسته بود. مجبور شديم از در فرعي كه دو كيلومتر جلوتره بريم. اونجا ازم كارت خواستن. معرفي نامه ي بچه ها رو نشون دادم. سرباز نگهباني (كه تا حالا نديده بودمش) با قيافه ي حق به جانب و از سر رافت اسلامي گفت: ببين خانوم! اين دفعه اجازه مي دم وارد شين، اما از فردا بايد كارت داشته باشين. گفتم خب معرفي نامه كه دارن بچه هام! گفت: نه! اين مهر مهدكودك داره، بايد كارت داشته باشين با مهر حفاظت اطلاعات!
يادش به خير! قبل از كودتا با سلام و عليك و لبخند وارد محوطه مي شديم و سربازاي نگهباني هم كلي با بچه ها خوش و بش مي كردن. حالا كارت ممهور به مهر حفاظت اطلاعات مي خوان! اونم از بچه هايي كه هنوز چهار سالشون نشده!
گفتم: حفاظت اطلاعات كه همينطوري كارت نمي ده، پس مي گين بچه هاي سه چهار ساله هم بايد گزينش بشن؟ خدا نكرده قرار نيست استخدام بشن! اونم از حالا!
سرباز ديگه اي وساطت كرد. معرفي نامه رو گرفت و گفت: بفرمايين تو خانوم. حالا امروز مشكلي نيست. و من اصرار داشتم كه "امروز مشكلي نيست يعني چي؟ اگه قانونه كه بيجا مي كنين براي امروز مي شكنينش. اگه بي قانونيه كه شكر مي خورين مردم آزاري مي كنين."
و طفلی آرتا و اروند که قرار بود امروز بی تشویش و اضطراب هفته شون رو شروع کنن و با آرامش و لبخند برن کلاس نقاشی!
وقتی داشتن می رفتن تو کلاس، با چشماي پريشون گفتن: مامان! وايسا همينجا و از دوربين (مدار بسته) ما رو نگاه كن! اين حرف رو روزاي اول مهدكودك رفتنشون مي زدن. اون وقتا كه احساس ناامني داشتن. و اين ناامني دوباره برگشته.
درك مي كنم كه اون سرباز بينوا هم مي خواسته كارش رو خوب انجام بده تا بتونه يه مرخصي تشويقي اي چيزي بگيره، اما ببين كودتاچيها ترس تا كجا در جانشون رسوخ كرده كه تفتيش رو به مهدكودكها هم كشوندن!
صد بار پير ميكده اين ماجرا شنيد
ما مي به بانگ چنگ نه امروز مي كشيم
بس دور شد كه گنبد چرخ اين صدا شنيد
پي نوشت: به ضرورتي بعد از دو سال باهاش مشورت كردم، اينا رو گفت.
می گه خوبه که طبیعت رو می شناسن و اسم حشره ها رو به تفکیک می دونن و تمساح و گراز و میمون و شیر رو می شناسن؛ اما براشون فلش كارت بگير و اطلاعاتي بهشون بده كه عموم بچه ها دارن.
مي گه مهم اينه كه بچه هات بتونن از يك تا ده رو بي وقفه بشمارن، اين خوبه كه ازت سوال مي كنه مامان ۱۰۰ رو چطوري با انگشتام نشون بدم؛ اما خلاقيتها و چالشهاي ذهني شون رو مربي هاشون نمي فهمن و اين براشون بده.
مي گه سيستم آموزشي ما مبتني بر حافظه س و اينا بايد تا وقتي مي رن مدرسه، خودشون رو با اين سيستم هماهنگ كنن.
اينها رو خانوم دكتري مي گه كه امروز آرتا و اروند رو بردم پيشش تا تست هوش بگيره ازشون.
مادر آنرمال نمي تونه بچه هاي نرمال تربيت كنه. درك من از زندگي، اين اجازه رو بهم نمي ده كه بچه هام رو مجبور كنم شعر و قرآن حفظ كنن و وقتي بزرگترها جمعن، بشن مليجك و بيان حفظياتشون رو بخونن و بزرگترها براشون دست بزنن. درك من از زندگي بهم مي گه، بذار بچه هات زندگي كردن رو ياد بگيرن.
چرا روانشناسها بايد راهكار پيشنهاديشون يكسان سازي باشه؟
اگه من اشتباه مي كنم، صلاحيت نگهداري بچه هام رو ندارم. و اگه اون خانوم دكتر و همكاران فراوانشون و سيستم آموزشي و تربيتي اجتماعي ما اشتباه مي كنه، مي گن بازم من صلاحيتش رو ندارم كه تو اين جامعه زندگي كنم. مي گن با اين طرز تفكر و زندگي، بهتره از كشور خارج شي و بري تو يه جامعه ي آزاد زندگي كني.
و انگار گوشهاشون نمي شنوه: اينجا خانه ي من است! چراغ من در اين خانه مي سوزد!
پي نوشت: قلم نيوز رو به شيوه ي تازه اي هك كردن و كاركنان سايت كلمه و روزنامه ي كلمه ي سبز رو دستگير. آزادي بيشتر از اين؟!
۲- وقتي اوج مي گيرم با اون صداي مخملي با چاشنيِ ساز، پليز! اينطوري به حضيض پرتم نكن.
۳- وقتي داري از گشنگي مي ميري و هيچي نيست واسه خوردن، از تو سطل آشغال ته مونده غذا بر مي داري بخوري؟
۴- آرتا: بگم؟! من: بگو! آرتا: بگم؟! من: بگو! آرتا: بگم؟! من: بگو ديگه! آرتا: پي پي دارم.
از ديگران: روزنگار هفته آخر خرداد ۸۸
نیمی را می سوزانم و به باد می دهم. خودش می داند چه کند با این نیمه!
نیمی را خاک می کنم و خاکش را آب می دهم.
خورشید که بدمد، فردا از راه مي رسد. سوارش مي شوم و مي روم.
از كرامات شيخ ما اين است كه يكسان سازي چنان خود به خود در كشور اتفاق مي افتد كه از روستاي ما تا پايتخت، همه با تناسب يكسان حداكثري به ايشان راي داده اند.
از كرامات شيخ ما اين است كه نتايج قطعي انتخابات، سه روز قبل از برگزاري انتخابات از سوي روزنامه ي "ك" اعلام مي شود.
از كرامات شيخ ما اين است كه در نطق هاي انتخاباتي اش حتا يك بار هم نمي گويد "مردم به من راي بدهيد تا ..."، چرا که آحاد ملت را "لا یعقلون" می داند و تنها مي گويد در چهار سال آينده چنين مي كنم و چنان.
از كرامات شيخ ما اين است كه مي نويسند "ميرحسين موسوي خامنه"، خوانده مي شود "ايشان"
شيخ ما كرامات ديگري هم دارد كه هنوز رو نكرده است. تاسيس وزارت يا معاونت امر به معروف و نهي از منكر به جاي گشت ارشاد، كرامتي ست كه شيخ ما به زودي رو مي كند.
و كراماتي كه - من مرده، شما زنده - آشكار خواهد شد.
آنها كه از وضع موجود راضي نيستند و به جاي يافتن راهي براي تغيير، چشمشان را مي بندند تا نبينند، از نظر من منفور هستند.
آنها كه از وضع موجود راضي نيستند و براي تغيير تلاش مي كنند، از نظر من مجاهدند.
آنها كه از وضع موجود راضي نيستند و دنياي بيرون اجازه ي تلاشي براي تغيير به آنها نمي دهد و خودشان را به هر در و ديواري مي زنند كه كاري بكنند و دست كم اعتراض مي كنند، اگر لت و پار شوند، از نظر من جانباز و اگر منهدم شوند، شهيدند.
اين نطق آستانه ي انتخابات دور دهم رياست جمهوري نيست. دارم با خودم حرف مي زنم و تكليفم را دست كم با دنياي درونم روشن مي كنم.
دلم شور مي زند. شايد هم هيجان دارد، از فرط يافته هاي اين چند روز. مناسبات بين آدمها را چه چيزهاي عجيبي تعيين مي كند. چه سخت است و چه آسان!
راستش پدرم درآمده در آستانه ي اين انتخاباتي كه درونم جريان دارد. نتيجه اش هم كه مثل دور دهم انتخابات رياست جمهوري فردا همين موقع ها اعلام نمي شود! نتيجه اش را تاريخي تعيين مي كند كه در من جاري ست.
و به اينجا كه مي رسم، ديگر اصلن چه اهميتي دارد كه بيرون از من چه خبر است!
پی نوشت:
انوشیروان و ایران سبز
کی بورد فراسو و حماسه ی سبز
دلم می خواد فردا این موقع به این پست بگم مزخرفات نیما
تا مدتي بايد واقعيتي به نام موش را در زندگي ام بپذيرم. اميد دارم كه اين واقعيت تا جمعه اي كه پيش روست، رخت بربندد.
پی نوشت: کاملن شخصی بود.
غرق مي شم تو نگاهت و به ابديت مي رسم.
رنج آوار غم مي ارزه به اين لحظه ي ناب؛ حتا اگه اين حقيقت، تنها در خيالم نقش ببنده.
و به آرمانهات فكر كنم و به عشقت و به روسري اي كه هنوز به سر داري.
و به اينكه آيا هيچ انساني مي تواند مالك انساني ديگر باشد؟
و به اينكه آيا روابط انسانها را شناسنامه ها و قراردادها تعيين مي كنند؟ و آيا اين، شرايط است كه زندگي را مي سازد و تعريف مي كند يا قراردادها؟
و به اينكه آيا شهامت آن را داريم كه تغيير را بپذيريم؟ و آيا توان بازسازي خود را داريم؟
و به اينكه انسان چگونه و با چه كسي مي تواند قرارداد ابدي ببندد؟
و به اينكه اگر انديشه، حس و روح انسان رشد يا تغيير مي كند، چگونه مي توان به قراردادي كه يك سال پيش يا بيست و هشت سال پيش بسته اي و بسياري از مفاد آن مسكوت مانده و اجرا نشده و بسياري از مفاد آن اجرا شده و در عمل ناكارآمدي اش هويدا شده، پايبند باشي؟
و به اينكه انسانها چقدر مي توانند بي هم و در عين حال با هم باشند و به عكس؟
مي روم سفر كه به خيلي چيزهاي ديگر فكر كنم. به دلتنگي هاي ازلي و ابدي، به عشقها و فراموشي ها، به پروازهاي نيمه كاره، به افول و سقوط و هبوط، به خدا، و به جاي خالي اش.
مي بيني! دو روز مي روم سفر، با دو تا بچه و سه تا آدم بزرگ، و اين همه كار دارم.
پي نوشت: بيخود نيست ازم فرار كرد، از بس سختم لابد!
من کمی اصلاح می کنم این نظریه رو:
این نوع پریود مرد و زن نداره. بستگی به نوع روح آدمش داره. و چه کنم که هم خودم دچارشم و هم هر کسی رو که دور و برم می بینم!
در حوالي تو پرسه مي زنم
تا
ناگفته نماند خاطره اي از فرداها.
گفتم:
دلم براي فردا لك زده است.
چند روز گذشته؟ مي داني؟
ديگر دارد لك لك مي شود.
تو اما
زبان قمري ها را خوب مي داني و
در من
ردِ قناري ها را دنبال مي كني.
چگونه بگويمت؟
دارم كلاغ مي شوم.
فک کنم این نشونه ی خوبی باشه!
يعني اگه اعتقاد نداري كه به درك! يعني اگه اعتقاد هم داري حال كن كه در قانون خدا بر مجانين هرجي نيست!
بدش فقط اينه كه از اونجايي سر درآري كه تابلوِ سبز پررنگ داره و تو هميشه ازش مي ترسي و متنفري.
قول مي دي نذاري اونجا بميرم؟
و تنهايي م پر شد از روحش. از حضورش. از مهرش. زنده كه بود ازش حس مي گرفتم و باهاش حرف زيادي جز روزمرگي ها و گذشته هاي دورش نداشتم. حالا باهاش از ريزترين حسها و فكرهام حرف مي زنم گاهي مثه ديروز:
با مورچه ها تو حياط سيمانيِ ترك خورده ت مي خوابم. آب مي شم و از تركهاي كويرگونِ حياطت مي سرم تو زمين. رها و بي دغدغه!
اختراع كفش پاشنه بلند، يكي از مردسالارانه ترين اختراعهاي تاريخه. واسه اينكه جلو حركت زنها گرفته بشه. يا اينكه حركت اونها رو محدود كنه به سالنهاي مد و جشنها و مهموني هايي كه "فكر" توش نيست.
داشتيم مي رفتيم مراسم عقد، اروند كفش سفيداي منو آورد كه مامان حالا كه مي ريم جشن كفشاي عروسيت رو بپوش. گفتم شلوارم سياهه. قشنگ نمي شه كفش سفيد بپوشم. طفلي رفت يه كفش پاشنه دار سياه از تو جاكفشي برام پيدا كرد. دلم نيومد بگم نه.
پوشيدم و هرچند آرتا اروند كيف مي كردن كه مامانشون قشنگ شده، تا آخر شب به خودم فحش دادم. بعد هم تو ماشين درآوردمشون و تا خونه پابرهنه اومدم. گفتم: ببينين اين كفشا مامان رو اذيت مي كنه؟ قبول كردن كه ديگه نپوشم.
من عاشق كفش كهنه تابستونيهامم كه از فروشگاه نادر خريدمشون و مي تونم باهاشون حتا تو طول رودخونه راه برم و از طبيعت خدا لذت ببرم. بچه ها يادشون رفته. بايد يه بار ديگه باهاشون برم تا ببينن كه قشنگترين زيبايي، آرامش و آسايشه.
به من اسم شب، اسم خورشید داد
برای تمام نفس های من شعر گفت
مرا از ته خاک بیدار کرد
مرا شست و شو داد، آغاز کرد
مرا خط به خط خواند، تکرار کرد
شکار همه لحظه ها را به من یاد داد
برای من از شاخه برگی جدا کرد و گفت:
جنگل شو، شاعر
من از ارتفاع ترِ کاغذ و جوهر و عشق جاری شد
شبی کفشم از گَنگ تر شد
به من یاد داد ارتفاع ترِ گَنگ را در ته خواب گُنگِ سفر گم کنم
به من گفت:
گم باش و پیدا، که از سایه ها آفتابی تری
من و سایه را دوخت بر لاله
با لایه های گلایه
من و سایه را برد، تا پشت رمز و کنایه
من و سایه را برد، تا آفتابی ترین من
مرا در تمام نفسهای خود شیر داد
مرا در تنش غسل تعمید داد
به من اسم شب، اسم خورشید داد.
پی نوشت: این شعر مال من نیست. دوستم خودش مي گه از كيه. اگه مال من بود، اسمش رو مي گذاشتم "او"
مدت چند روز به جمع شاغلا برگشتم و بعد دوباره به جمع بيكارا. به دلايلي كه من مي دونم و شاهين. هرج و مرجيه بيرون كه نگو و نپرس! فكر مي كردم فقط درون من هرج و مرج شده. اوضاع بيرون بي ريخت تره.
چند روز پيش اروند پرسيد: مامااااان! چرا آدما لوبيا نيستن؟ روز بعد پرسيد: ماماااااان! چرا آدما مار نيستن؟ در واقع نمي دونستم جواب اين سوال چيه. حالا بخوبي مي دونم جوابش چيه. اما نمي تونم براش توضيح بدم. نه كه درك نكنه! نمي خوام كه درك كنه همچين چيزايي رو. كه اتفاقن آدما بعضي هاشون لوبيا هستن و بعضي هاشون مار. بعضي هاشون هم سيب زميني و بعضي هاشون قارچ سمي.
تو هفته ي بعد مي رم بعد عمري براي گرفتن گواهينامه ي رانندگي اقدام كنم. حسش باشه زبان هم قراره كه بخونم. حسش نباشه نمي خونم.
پريروز بچه ها رو گذاشته بودم مهد داشتم برمي گشتم خونه. با عجله مي اومدم كه بشينم پاي گزارشي كه كاش هيچ وقت نمي نوشتمش. يه پيرمردي تو يه سمند نقره اي هي برام چراغ زد و دولا راست شد. يه زن جوان آشفته اي هم كنارش نشسته بود. فكر كردم شايد اشتباه گرفته و هي سلام عليك مي كنه. رد شدم. دنده عقب كه گرفت وايسادم ببينم چي مي گه و با كي عوضي گرفتدم. شيشه رو داد پايين و گفت: ديدم با ابهت مردونه راه مي ري گفتم سلامي كنم. گفتم: عليك سلام. گفت: نه! خيلي جسورانه و با صلابت قدم بر مي داشتي. نگفتم: مگه مردا هم جسارت دارن؟ مگه صلابت دارن؟ خنگ خدا! ايني كه مي گي يه ويژگي زنونه ست. گفت: بچه اين محلي؟ گفتم: نه! رهگذرم. گفت: برسونمت! گفتم: بايد پياده برم. قبلنا مي زدم تو برجك اين آدما. اما انگار ديگه حالشو ندارم. گذاشتم بره و واسه حماقتش كلي غصه خوردم. و براي بدبختي زني كه بلندش كرده بود.
چرا اينطوري شد؟
پيش نوشت: نخونين! حوصله تون سر مي ره!
اونجا نشسته ای از ازل آنچنان زرد و سیاه که تا ابد چشم در چشمم بدوزی و ببازی و ببازم هر چه هست؟
باختمِت و باختی ام. براي تو به هزينه ي دل كندني و براي من به هزينه ي جان و دل باختني و كندني.
هي! تو!
بنشين اون بالا و نگاه كن به اين پايين. هي جاذبه بفرست برام و بكشونم و بكشونم؛ همينكه داشتم دست مينداختم به دامنت، يهو بي خيالم شو و بزن تو فاز دافعه. چنان ولم كن وسط صخره ها كه لگن خاصره م بشه هزاران تيكه.
خنده داره نه!؟ قشنگه؟ نه! هيجان انگيزه!
چه خيالي! حالشو ببر. به خيالت بي خيالت مي شم؟ يا مي توني بي خيالم بشي؟
مي دوني چيه؟ نكته اينجاست كه زورت به من نمي رسه. خيال كردي كه "از بس" دوستم داري! من بدجوري "از بس" تر دوستت دارم.
پر مي كشي از من و هي مي رويي در من؟
آخرِ اين سيكل چيه به خيالت؟ بالاخره مي خواي تموم بشي يا شروع؟ راستش رو بگو! فاعل اين دو فعل كيه؟ تو؟ يا من؟
اصلن من و تو دو تاييم يا يكي؟ اگه دو تاييم، پس چرا اينقدر يگانه؟! و اگر يكي، چرا اينقدر بيگانه؟
هي! تو!
مي دوني چيه؟ اصلن اين لا مصّب زميني، آسموني نداره. خودِ خودشه! كاملن سِرِه! پاكِ پاك!
و من و تو هر دو همونيم. نه ديگه من منم؛ و نه تو - با اون دبدبه و كبكبه ت- تو. با اين تفاوت كه من تو رو مي شكفونم و تو منو مي شكوني.
تير مشقي نزن اين بار!
گفت وقتي بهش مي رسي كه ازش بگذري. غافل كه اگه بگذرم ديگه چيزي واسه رسيدن نيست.
و تو همچنان اونجا نشسته ای از ازل آنچنان زرد و سیاه که تا ابد چشم در چشمم بدوزی و ببازی و ببازم هر چه هست.
هي! تو!
اين بار چنان تنيده مي رويي در من كه وقت پريدن، از من نپري؛ با من بپري!
واسه مراسم چهلم دایی؟
واسه دوری خاله خوله؟
واسه چیزایی که سعی می کنم حتا پیش خودم به روی خودم نیارم؟
واسه پنی سیلین هایی که تزریق می کنم؟
نمی دونم واسه چی. اما هی تو دلم خالی می شه.
یه بار گفتم دلم سه روز تنهایی می خواد؛ سه سال رفتم سر كار. اين بار شكر بخورم اگه همچين چيزي بخوام.
اومدم خونه ي مامان كمي شارژ شم برگردم خونه. اما افاقه نمي كنه. باز هي توي دلم خالي مي شه. اسمش استرسه؟
بچه ها دارن نون تافتون خراسونی که به روش قدیمی تو محله مون پخته می شه، با خامه ي پاك و شير مي خورن. (صبحونه ي دلخواه بچگيهام)
اروند: خيلي خوشمزه س. مامان هميشه از اين صبحونه ها بپز.
آرتا: مامان خيلي زحمت كشيده كه برامون صبحونه درست كرده.
اروند: بابايي هم خيلي زحمت مي كشه كه هي مي ره سر كار و از توش پول در مياره.
من: مامان و باباها خسته نمي شن از كار كردن وقتي كه بچه هاشون شاداب و باهوش و با ادبن.
من و بابا خسته نمي شيم. دلمون مي خواد شما هميشه باهوش باشين. سالم باشين. شاد باشين.
آرتا (كه دلش مي خواد همه چي رو با قافيه بگه و همواره احساس مي كنه همه چي رو مي دونه: آر ه ه ه! شااااد باشيم! گشااااد باشيم.
من (در حال انفجار از خنده): نه پسرم فقط شاد باشين. گشاد مال لباسه.
اروند (در حال اشاره به شلوار خودش و دامن من): ببييين! گشاد اينه. آدما كه گشاد نمي شن.
اولیش تیرکمون جومونگه:
بادبزن حصیری هاشون رو که پارسال تو آبادان براشون خریدیم تیکه تیکه کردن تا چوب دسته ش رو بردارن و ازش شمشیر درست کنن. بعد از کلی شمشیر بازی به جای بخشی از تیرکمون به کار گرفته شد. بند شلوار کماندویی ها رو بستن به دو سر چوب و تیرکمون مهیا شد.
همینطور که به هم با تیر فرضی شلیک می کردن، يكي جومونگ مي شد و يكي امپراتور و همديگه رو "سرورم" خطاب مي كردن. يه وقتا هم اروند به آرتا مي گفت: بگيرش رييس بوپالمو!
اين بازي ديروز بود. اما امروز صبح:
سه چرخه هاشون رو جوري مي ذارن شبا كه سبدش (كه هيچ سوراخي نداره) زير ناودون قرار بگيره. صبح كمي آب توش جمع شده و درياچه مهياست.
امروز صبح ديدم با بند شلوار كماندويي هاشون دارن كاري شبيه ماهيگيري انجام مي دن تو درياچه ي سه چرخه شون.
چي كار مي كنين ماماني؟
اروند: ماماني نه! مادر جان! مگه نديدي جومونگ به مامانش مي گه مادر جان؟!
- ماهيگيري مي كنين مادر جان؟
آرتا: نه! مورچه گيري مي كنيم.
- مگه تو آب مورچه هست؟
آرتا: آره ديگه! شكارشون كرديم گذاشتيم تو آبا كه شنا كنن. الان هم مورچه گيري مي كنيم تا مورچه كباب درست كنيم.
![]()
ابر، باران، آفتاب
ابر، باران، آفتاب
ساختمانهاي بدقواره ي بلند! چشم نداريد معاشقه ام را با رنگين كمان ببينيد؟
منم یه فیلم هندی آمریکایی دیدم که خیلی خوب بود. عشق خونم افول کرده بود، حالا بالانس شد.
ساعت ۲ با آرتا و اروند رفتيم يه مهد كودك تو يه منطقه ي نظامي قديمي ديديم و قبول كردن اين دو تا رو هم از غير نظاميا ثبت نام كنن.
دم در ورودي افسر نگهبان اول قبول نمي كرد كه حتا اجازه بده بريم تو محوطه؛ اما بعد با يه سرباز اسكورت، راهنمايي مون كردن به مهد كودك.
سال ۵۸ يه هفته تو دبستان دخترونه ي اونجا درس خوندم. كلاس اول بودم و مدرسه ي خودمون به دليل نزديك بودن به فرودگاه و امنيت نداشتن ساختمونش تعطيل شد. وقتي رفتم مدرسه ي جديد، فكر مي كردم خيلي مهم شدم. آخه ساختمونش سه طبقه بود و آجرنماي نارنجي قشنگي داشت.
واسه بچه ها اينقدر جالب بود تو خيابون هاي سرسبزي كه به مهدكودك منتهي مي شه، هي آقا پليس (سربازا و افسرهاي نيرو هوايي) مياد و ميره كه نگو!
وقتي داشتيم مي اومديم بيرون گريه مي كردن كه مي خوايم بمونيم سر كارمون. آخه به اشتياق اينكه بزرگ شدن و مهدكودك "سر كارشونه" قبول كردن كه از خونه چند ساعتي جدا بشن.
به منم مي گن بهتره بري سر كار تا تو هم بزرگ بشي. اگر نه هي كوچيكتر مي شي!!!
اول تصميم گرفتيم از فردا برن مهد؛ بعد كه خوابيدن و من تو آرامش فكر كردم، ديدم بهتره بر خلاف هميشه، كمي وقت بدم به هر سه مون. شايد بتونم ساعت خوابشون رو تنظيم كنم واسه سحرخيز شدن و كامروايي. اينطوري وقت خودم هم كمتر تلف مي شه.
این خوبه و نوید توان شروع دوباره می ده. دو سال پيش تقريبن ۳۹۶۴ تيكه شدم و دو سال طول كشيد كه پازلم رو بچينم و بعد مثل چيني بند بزنمش. حالا وقت تست كردنه. هرچند جاي يه تيكه هاي مهمي زخم مي مونه، اما رفتن رو تمرين مي كنم.
از فردا دنبال یه مهدکودک خوب می گردم واسه بچه ها که نزدیک هم باشه. بنا دارم فقط واسه کلاسهای نقاشی و ژیمناستیک و خمیر بازی و اینجور چیزا بذارم اونجا باشن. یعنی نهایت سه چهار ساعت.
امسال خیلی کار دارم. با احتساب دو سالی که کلن تعطیل بودم، بايد دست كم به اندازه ي سه سال كار كنم.
برنامه ي پول در آوردن ندارم. يعني وقتي براش ندارم. سعي مي كنم از ۸۹ پول هم دربيارم. لا اقل به اندازه ي خرج جيبم.
آرتا اروند احساس کردن رفتن مسافرت.
منم لبم به پهنای صورتم باز می شد واسه خندیدن.
پاتوق جدیدم رو پیدا کردم و دوس دارم همیشه با همین تعداد ۲۰ نفر بریم.
شاید هشت بهار پیش بود که روزای اول فروردین تو خیابون نفت بهار از لا به لای برگهای زرد از تازگی رَز سرك كشيد و بي درنگ مستم كرد.
دو سال تلخ رو گذرونده م. دو سال خاكستريِ بيمار. اما امسال دوباره مثه هشت سال پيش بدجوري هواي تازه نفس مي كشم تو اين خونه ي قديمي. شايد به بركت درخت رَزي كه قراره يه روز - شايد - انگور بده و من از حالا مستشم.
اما عيدِ بي خنده هاي مستانه ي حامد رو چطور مي شه گذروند و شاد بود؟
چشمامو كه مي بندم، آني مي رسم پشت اون ديوارهاي بلند كه اون همه چنار رو به بند كشيده. و اون همه هواي تازه رو. اما صورت حامد رو نمي تونم تو اين رويا مجسم كنم، بي خنده.
اون چهره ي جنوبيِ شنگ، هميشه اون خنده ي بي پروا و پاك رو لازم داره. بي اون خنده، بد چيزي كم مياره.
دلم براش از هر زماني تنگ تر شده. لحظه ي سال تحويل ۸۸ سر سفره ي هفت سينمون دلم مي خواد حامد پشت آينه خواب باشه و هر چي صداش مي كنم بگه: "مهندس! بذا يه كم ديگه بخوابم" و من فحشش بدم. مثه بهار ۸۲ برف بياد و ...
كاش عيدي بياد كه وقتي دارم براي اومدنش لحظه شماري مي كنم بغض گلوم رو نگيره. و اگه مي گيره، واسه دلتنگي عزيزايي باشه كه دور از من خوشن.
عيد اون روزيه كه هر كس بتونه آزادانه فكر كنه و حرف بزنه. و همه ي آدما حقوق برابر داشته باشن. و كاش روزي برسه كه عطر گسِ جوونه هاي رَز، تو چنين حال و هوايي مستم كنه.
پی نوشت: اینم یه پست نوروزی دیگه.
بدبین معنیش این نیست که طرف بد می بینه. معنیش اینه که بدیها رو می بینه.
...
پس چرا پيش ... و ... و ... روسري سرت نمي كني؟
- مامان چرا بابا ديگه كت نمي پوشه و تو هنوز مانتو مي پوشي؟ هوا كه ديگه سرد نيست!
- مامان اين دستمال كاغذي كه گل داره زنونه س؟ ... اينجا كه تو نشستي زنونه س؟ مياي ببرمت مردونه پيش بابا و آتا باشي؟ ... ما بايد تو زنونه باشيم يا مردونه؟ ... (اينا سوالاي مراسم سوگواري داييه)
- داداشي ليوانت رو بيار جلو بزنيم به هم به سلامتي شير بخوريم.
ليواناشون رو مي زنن به هم و سر مي كشن و يك صدا مي گن: اللهم صل علي محمد و آل محمد
پي نوشت: گاهي واسه اينكه آرتا اروند سالم زندگي كنن به سرم مي زنه از ايران ببرمشون
دلم خوشه كه آروم آرميده. درد نداره. بعد از چهار سال مرگ رو زيستن، آروم گرفته.
دقايق آغازين نوزدهم اسفند بود كه خبر آروم گرفتنش رو دادن. نيم ساعت بعد، خونواده ش مهمون خونه ي مامان باجي بودن و به طبع، مهمون ما.
بچه ها رو بردم خونه ي مريم خانوم و كنار نوه ش خوابوندمشون. نخوابيده بيدار شدن و بي قراري خونه رو كردن.
تا صبح مشغول خوندن سوره ي ملك و آذين بندي كفنش بوديم و گاهي دلداري زن و بچه هاش. به خاكسپاريش نرسيدم اما. وقتي رسيدم، مزارش پر از گل بود و گلاب. سومين ياسين رو سر مزارش خوندم. تقريبن با احترامات نظامي. مثل همون تيپ شق و رق جووني هاش كه من سه چهار ساله بودم و عاشق ديدنش وقتي تو پايگاه وحدتي انديمشك برمي گشت خونه و به گيس و گيس كشي من و مريم – دخترش – رسيدگي مي كرد.
هميشه وقتي دور هم بوديم، ترانه هايي رو مي خوند كه بر وزن ترانه ها، سرودهاي انقلابي، يا نوحه ها ساخته بود و همه رو مي خندوند و مامان باجي رو وادار به گفتن "استغفرالله". به خاطر همین هيچ وقت نفهميدم حتا يه لحظه ممكنه به مرگ فكر كنه.
آسوده دلان را غم شوريده سران نيست
اين طايفه را غصه ي رنج دگران نيست
اي هموطنان باري اگر هست ببنديد
اين ملك اقامتگه ما رهگذران نيست
اين شعر رو نمي دونم كي سروده که دایی برای آگهي ترحيم و سنگ مزار خودش انتخاب کرده، اما دست كم مال چهار سال پيشه. مال وقتي كه هنوز قادر بود حرف بزنه و قادر بود بنويسه. و قادر بود با دنياي بيرونش ارتباط برقرار كنه. مال وقتي كه هنوز با " بو بو بو" گفتنش، جيگرم رو آتيش نمي زد.
امشب دلم به اندازه ي همه ي دلتنگي ها براش تنگ شده؛ اما دلم خوشه كه آروم آرميده.
دختره خیلی سعی داشت نظر خونواده ی پسره رو جلب کنه. مثلن پوشیدن دامن مینی ژوپ و آرايش سر و رو رو کنار گذاشت و ماکسی پوشید. دید فایده نکرده، چادر سرش كرد. ديگه تو كوچه و خيابون ديده نشد كه نشد. اما با همه ي اينا نتونست خودشو تو دل مامان پسره جا كنه.
پسره قهر كرد و از خونه رفت. مامانش سخت گيرتر و يك دنده تر از اينا بود كه كوتاه بياد. پسره پناه برد خونه ي عموش. از قضا زن عموي زيركش بدش نمي اومد بشينه پاي سفره ي دل پسره.
اونا بچه اي نداشتن و پسره رو با جون و دل پذيرفتن. مامانه ديد كه اي دل غافل! پسره داره از چنگش به در مي ره! به هول و ولا افتاد؛ اما ...
... پسره عشقش رو چنان دست نيافتني مي ديد كه سعي كرد آتيش دلش رو خاموش كنه و خاكسترش رو نمك سود كنه. راستي چي مي شه كه يه آدم اينقدر راحت قبول مي كنه كه دلش مرده؟
... زن عموئه هم ديد تنور داغه، چسبوند! دختري رو كه از روستا به فرزندي قبول كرده بود، كرد مرهم دل سوخته ي - شايدم بهتره بگم مرده ي - پسره.
حالا ديگه بزرگترا پشت پسره وايساده بودن و مخالفت مادره به جايي نرسيد. و چه موقعيتي بهتر از اين واسه چزوندن مادره!
اما دختر تهرونيه نتونست ماجرا رو فراموش كنه. ازدواج كرد! بچه دار شد! مامان بزرگ شد! اما باز نتونست عشقش رو از ياد ببره. و عجيب كه كينه اي از مادر پسره به دل نگرفت. عينهو عروسي كه فقط فرصتش پيش نيومده پا بذاره تو اين خونواده احترامشون رو داشت. با شادي شون شادي مي كرد. با غمشون، غصه مي خورد ...
سالها گذشت و گذشت. پسره و عروسه سالي سيزده ماه با مادره و با كل خونواده قهر بودن. انگار اون طرد دوران نوجووني هيچ وقت سايه ي شومش رو از سر خونواده بر نمي داشت. و نداشت!
يه كرمي به جونم افتاده كه ته اين ماجرا رو دربيارم. دلم مي خواد يه بار به همه ي كنجكاوي هاي سركوب شده م راجع به اين ماجرا اجازه ي بروز بدم. دلم مي خواد حالا كه ديگه نمي شه با پسره حرف بزنم، برم سراغ دختر تهرونيه و همه ي ماجرا رو از زبون اون بشنوم. دلم مي خواد بدونم ته اين عشق كوچه و خيابوني چيه كه بعد از چهل سال سكوت، اينطور شكوفاست؟ دلم مي خواد فقط يه بار چشم تو چشم شدنشون رو ببينم و بفهممشون. معني فرار پسره رو و قرار دختره رو.
اما مي ترسم كه خون به پا بشه. مي ترسم دلي بشكنه. مي ترسم آهي دامنگيرم بشه. مي ترسم ...
مي گن عشقي كه به وصال برسه، فاتحه ش خونده س. البت، اين روايت شرقيشه؛ اونم از نوع افسرده ي ايرونيش. به تعبيري عشقي كه وصالش دير بشه، يا عشقي كه وصالش موكول به كسب اجازه از غير باشه فاتحه ش خونده س. سركوب شده س. فقط يه خيال ازش مي مونه. بزرگ نمي شه. بزرگت نمي كنه. فقط پيرت مي كنه تو همون بچگياي عاشقي. مثه صورت مسئله اي مي مونه كه پاك شده، اما وجود داره.
شايد اگه دختر تهرونيه رو ببينم و بشنومش، بفهمم تو بچگياي عاشقيش پير شده، يا ...
بازخواني آدمي كه در حال رفتنه، كار سختيه. ديوونه ت مي كنه. شب و روز نميذاره برات. دردناكه كه هر روز بري يه تيكه گوشت و استخون رو ببيني كه به صد تا دستگاه وصله تا نفس بكشه. و يادت بياد كه چه خاطره ها داري باهاش از بچگيات تا حالا.
و تنها تصوير موندگار ازش برات، تصوير عاشقيه كه هيچ وقت نديديش!
پی نوشت: لحظه ی دیدار نزدیک است. باز من ...
خواندنی: انتقاد شدید زینب سلحشور از تصویر زن در سریال یوسف
- دوستام.
- نه اینا رو می گم! این آقاها!
- دوستامن مامان جان.
- نه مامان! ببیییین! آخه که آقاها نمی تونن دوست خانوما باشن!!!!
- ![]()
۲-
دارم تلفنی حرف می زنم. مهران می گه: دارم میام خونه. چیزی لازم نیست بگیرم؟
می گم: نه فقط فدات شم زودتر بیا.
می گه: مامان کی بود؟ بابا بود؟
می گم: آره.
می گه: ماماااان! مگه آدم بزرگا هم عاشق هم می شن؟
می گم: چرا اینو می پرسی مامانی؟
می گه: آخه تو به بابایی گفتی فدات شم!
![]()
![]()
۳-
بالشتا و پتوها رو ریختن رو تخت و دریا درست کردن. حسابی شیرجه می زنن و می خندن. منم دارم فیلم می بینم. هی میاد یه چیزی بهم می گه. توجه نمی کنم (مطمئنم که مهم نیست). یهو دستم رو می گیره و چشماشو میاره جلو چشمام و گرد می کنه: ماماااان! بیا شنا کن. شنای واقعی. مثل یه مرد!!!
![]()
![]()
![]()
ديروز چند تا فيلم ديدم: Mozart and the whale, step up, the mashinist, the name is the rose و عجیب تر از خیال
یه بار دیگه هم "مودیلیانی" رو دیدم. خیلی قشنگ بود. اندی گارسیا، نقشش رو مثل هميشه عالي ايفا كرده بود.
امروز - كه حالا ديگه شده ديروز - منم هواي خونه تكوني كردم. كمي جا به جايي تو خونه و گير دادن به افراد خونه و كمي گرد گيري و بيل زدن باغچه ها و ...
خيلي حال داد. اما بديش اينه كه الان يه عالمه چيز وسط خونه ست كه حالشو ندارم جمع و جورشون كنم. چي كار كنم؟
خوشحالم که برای نخستین بار تو زندگی م برنامه ای رو که واسه خودم ریخته م به وقتش اجرا کردم. البت بیشترش به همت علمک شیطان و خانه نشینی.
مدتیه که تقریبن روزی دو تا فیلم می بینم. و دست کم ۵۰ صفحه و زیاد ۱۵۰ صفحه ای هم کتاب می خونم.
مودیلیانی، خانه اي از شن و مه، ايسلوم داگ ميليونرز (اسمش بايد همين باشه)، و شكلات از فيلمهاي خوبي بوده كه تو هفته ي گذشته ديدم و اسماشون يادم مونده. فيلمهاي خوب و تاثير گذار زيادي هم ديدم كه اسماشون يادم نيست.
بايد خودم رو موظف كنم كه اينجا بنويسمشون تا يادم نره. و بايد ياد بگيرم كه شناسنامه ي فيلما رو بشناسم.
خواندنی: تابوتهایی همچون اسب تروا
اينكه آدمها در كوچكترين شكل جامعه كه همون خونواده هست، حقوق برابر داشته باشن. اينكه زن و مرد، به اندازه ي هم حق، وظيفه، و احترام داشته باشن. اينكه به بچه ها، به چشم مايملك، نگاه نشه.
اما اين چطوري اتفاق مي افته؟ قطعن يك شبه نيست و وارداتي هم نيست. بايد آدمها بخوان. براي خواستن، بايد آگاه بشن. براي آگاه شدن، بايد زحمت كشيده بشه. اون هم زحمت بي چشمداشت.
به برابري خواهي نمي شه برچسب مخملي و جير و فاستوني و پشمي و همينطور نارنجي و زرد و آبي و سبز و رنگين كموني زد.
حالا اين بازخواني خود، از كجا به سرم زد، مي گم براتون: چند روز پيش داشتم فيلم مي ديدم. اروند و آرتا تو حياط مشغول خاك بازي بودن و دل و روده ي باغچه ها رو ريخته بودن بيرون. اروند با سر و ريخت خاكي اومد تو و گفت: مامان مي خوام تام و جري ببينم. داشت بهونه مي گرفت كه منو از پاي تلويزيون بلند كنه. گفتم برو حياط و با داداشت بازي كن. اين فيلم برام مهمه. گفت خب تام و جري هم واسه ما مهمه. با تاكيد من بر اينكه الان تلويزيون تام و جري نشون نمي ده، ازم قول گرفت بعد از فيلم براشون تام و جري بذارم و رفت.
Head in the clouds
این يكي از بهترين فيلمهايي بود كه ديدم. گاي و گلدا دو كاراكتر اصلي فيلم، كه يكي شون راوي هم بود، تو دهه ي سي و چهل تو اروپا زندگي مي كردن. و بخش مهمي از فيلم، در زمان جنگ بود و هر دو كه عاشق هم بودن، جداگانه و به نحوي با جنگ مرتبط بودن.
گاي، از مبارزان جان بر كف حمايت از اسپانيا بود و گلدا، به ظاهر دختري بود كه دوست پسر وقتش، يه افسر بلند مرتبه آلماني تو فرانسه بود. گاي چقدر با خودش صادق بود و چه روح ساده اي داشت. گلدا چقدر روح درگير و پيچيده اي داشت و چقدر "انسان" بود.
وقتي گاي فهميد گلدا براي پيروزي نيروهاي مقاومت اون رو از خودش رونده، و با افسر آلماني همبستر مي شده واسه اينكه بتونه اطلاعات كسب كنه و به مقاومت كمك كنه، رفت سراغش. در زماني كه آلمانها شكست خورده بودن، و فداييان مقاومت، گلدا رو بعد از شكنجه، به عنوان روسپي وطن فروش، كشتن.
هميشه دلم مي خواد يه فيلم درباره جنگ اون موقع ببينم از منظر يكي از اين افسراي عاشق پيشه ي آلماني. مثل "فرانس" كه براي نجات گلدا، جونش رو از دست داد.
حالا اين كه چه جوري اين فيلم منو ياد مانيفست خودم انداخت كه در آغاز بازخوانيش كردم و شرحش دادم، بر مي گرده به كاراكتر گاي و گلدا. و افراد فراوان مشابهي كه در اون سالها و دهه ها، شيوه ي زندگيشون منطبق بود بر افكارشون. يا به عبارت خودم، "خود"شون رو زندگي مي كردن. با شهامت و جسارت تمام.
اونها همه صرفن درگير جنگ نبودن. هر كي بسته به تفكراتش زندگي مي كرد. يكي اهل سياست بود و يكي اهل فلسفه و يكي هم اهل تئاتر. و البته اغلبشون تشنه ي كشف و شناخت جهان و اهل سفر. ويزگي مشتركشون اين بود كه همگي "خود"شون بودن.
انگار وسط گرمترین و آرامترین دریاها آرمیده ای.
مثه ندید بدیدها (یعنی نیستم اما الان عین اونا شدم) دارم از امکانات خواهر مرفه بی دردم استفاده می کنم و سعی می کنم تا بچه ها بیدار نشدن یه کارایی بکنم.
قبل از هر چیز چند تا وبلاگ خوندم و حالا هم دارم می نویسم و امیدوارم بتونم ایمیلم رو هم چک کنم.
یهو اسبابا رو جمع کردیم و رفتیم تو خونه ی بچگی هام. چی گفتم بهت انوشیروان؟ فک کنم یه چیزی تو این مایه ها که قبل از اینکه خرابش کنن یا بفروشنش می خوام تمام سی و سه سال عمرم رو نهایتن تو یک سال توش زندگی کنم.
سختی هایی برای هم خونه هام داره. اما نمی تونستم این فرصت رو از دست بدم.
آقا (فمینیست ها ببخشن. لفظ دیگه ای به دردم نخورد واسه رسوندن منظور) آی حال می ده! تو چهار سال گذشته زندگی من چند تا سبک عوض کرده. تازه! حالش به اینه که به زودی دوباره سبکش عوض می شه. در حال حاضر دو تا نردبون آهنی من و مریم خانوم (دوست مامان بزرگ فقیدم) رو از سر دیوار به هم متصل می کنه. اینطوری لازم نیست بریم در خونه ی همدیگه. تو آپارتمان که بودیم از ۱۱ واحد به زحمت اسم فامیل ۴ تا خونواده رو بلد بودم. اونم بعد از حدود دو سال.
دیروز به یاد مامان باجی (یعنی مامان بزرگم) سوپ جو درست کردم با شیر. ولی و سعید هم اومده بودن پیشمون. خیلی حال داد. واسه مریم خانوم هم بردم.
شب یلدا مامان می ره بیمارستان. استرس داره. نه واسه خودش. واسه ی همه ی ما که نکنه تو زحمت یا ناراحتی بیفتیم.
عمه م از شالقون اومده خونه ی مامانینا. خیلی حال می کنم باهاش. هر چند احتمالن خیلی براش ضد حالم. آرتا اروند هم که هر چقدر می خوان براش لوس می شن. تو مدتی که مامان بیمارستانه و بعد هم استراحت تو خونه خیلی کمک حاله. بچه ها رو نگه می داره و منم سعی می کنم به مامان برسم.
باید طرز پخت آش گیلدیک رو ازش یاد بگیرم. حامله که بودم مامان باجی دو بار برام درست کرد.
دختر داییم که هم سن منه و تو بچگی با هم گیس کشی داشتیم یه فولکلور آذربایجانی رو که آقا (بابابزرگمون) واسه مون میخوند ازم خواسته که کامل براش بنویسم. می خواد قاب کنه بزنه تو دیوار خونه ش.
من بلدمش. براش می نویسم. اما به عنوان مزه باید یه چیزی ازش بخوام در قبالش. هنوز نمی دونم چی.
احتمالن تا دو ماه دیگه کامپیوتر دار می شم و یه عالمه کار دارم.
دلم واسه شادی و محبوبه شده یه ذرررررره.
دلم کوه هم میخواد. اما نمیرم. گاهی برای به دست آوردن بعضی چیزها بهای گزافی باید پرداخت. دم پام گرم که درد می کنه و منو از پر کشیدن به سمت کوه بر حذر می داره.
محمد حسین کمپین راه ننداز. من نزده می رقصم. به قول ترکا از بی چادری تو خونه موندم.
حالا که غروب رنگ می بازد
حالا که رسیده ای به رویایت
دریاب دمی که عمر می تازد
پی نوشت: شعرش خیلی آنلاین بود.
باز پی نوشت: ولی عزیزم! مرسی از تبریک مهربانانه ت.
پی نوشت همین جوری: امروز احساس بلوغ می کنم. یعنی تو سی و سومین سالروز تولدم بزرگ شدم؟
پی نوشت نهایی: شعر تقدیم می شود به مهران که بالاخره تونست سورپرایزم کنه.
وقتی داشتن این مبلغ رو جاسازی می کردن تو پاش اینقدر استرس نداشتم انگار.
امشب تو بیمارستانه تا فردا هر وقت که دکتر ارنست فرصت کرد عملش کنه.
دلم می خواد باهاش برم کوه. یعنی می تونیم؟
ایمیلم رو مدتهاست که نتونستم چک کنم. فقط یه آن دیدم تو صندوقم حدود هزار و پونصد تا نامه هست. نمی دونم مشکل از چیه. سرعت اینترنت؟ اشکالای جی میل؟ یا چیز دیگه؟ یا همه با هم! یا هیچ کدوم!
تمرین می کنم که نفس بکشم. با سرب شروع می کنم برای هزاران هزارمین بار. چه دیدی؟! شاید یه روز به بی سربش رسیدم باز.
می رم مهمونیِ ابرهای بنفش. منتظر باد می شم. نه واسه اینکه زلفام رو پریشون کنه. این موهای زرد عاریه ای رو می تراشم. باد که بیاد، باهاش می رم.
خودم می شم. یادم که نرفته! پرواز، هم پرواز می خواد.
یادت که نرفته؟
خدایا! تو را شکر که همه چیز بدتر نیست.
پی نوشت: این روزها که می گذرد، خیلی حال می دهد.


