سه سال پیش بود. اواخر آذرماه سال 83. یعنی مصادف با همین روزا. مدیر روابط عمومی هتل پارس کرمان زنگ زد بهم که: جشن ملی یلدا بر گزار می کنیم با حضور هنرمندای بزرگ سینما و تلویزیون. موسیقی و مهمونی مفصل داریم و تور کویری و آیین یلدا رو هم کامل به جا میاریم.
گفتم که خبرنگار و عکاس می فرستم. مدیرعامل ازم خواست که خودم برم. سرویس عکس هم برنامه رو جدی نگرفت و نیومد. کلی چونه زده بودم که اکیپمون چهار نفره باشه و آخر هم تنها رفتم.
برنامه ی درخور و کاملی بود. خصوصا توری که برای دیدن کلوتها ترتیب داده بودن عالی بود. البت کاستیهای فنی داشت، اما برای من چیزی داشت که این روزها بعد از سه سال، برام خیلی مهم شده.
شب بود و کویر بود و سکوت نبود اما. هزار نفری بودیم تو کمپ کویری شهداد با اون ساختار زیبا و هیجان انگیزش تو دلِ کویر لوت. برنامه، خواننده ی پاپ داشت که آهنگای لوسانجلسی رو بازخوانی می کرد و اغلب همسفرها تو کفِش بودن. برنامه ی شتر سواری داشت که چه سر و دستی می شکستن مردم براش. شترهای بدبخت از بس زانو زده بودن و هی سوار و پیاده کرده بودن، از پا در اومده بودن. آخرش هم یکی از شترها عصبانی شد و کم مونده بود یه بچه رو به کشتن بده که یکی از پرسنل تر و فرز هتل، وارد عمل شد و نجاتش داد.
با موسیقیِ بلوچی خیلی حال کردم. و با شکوه قپوز (ساز محلی آذربایجانی) عاشیق عمران و رقص زیبای آذری پسرش. هنرمندیِ اونا جزو برنامه ی تور نبود. مهمون بودن و کویر لوت مردای کوههای بزقوش رو به وجد آورده بود. عاشق عمران ساکن کرج بود و من وسط کویر لوت باهاش آشنا شدم. دو ماه بعد که زنگ زد برای اجرای کنسرتش تو تالار وحدت دعوتم کنه، استراحت مطلق بودم و نتونستم برم.
همه ی اینا رو گفتم که برسم به گروه 11 نفری دف نوازا. جوونای کرمان که طنین سازشون گوش صبور کویر رو می نواخت و ستاره های آسمونش رو به رقص واداشته بود. دور آتیش بزرگی که گوشه ای از کمپ برافروخته بود، با هر ضربه ای که به دف می زدن، انگار یازده نفری، دارن می کوبن رو دلِ من. از بس که هیجان زده شده بودم. و چه شورانگیز بود.
آخرین مرحله ی تور، ضیافتِ مفصل شام بود که همزمان باهاش، خشایار، دوستی که تو تور باهاش آشنا شده بودم، منو به استاندار کرمان و فرماندار شهداد معرفی کرد. مشغول صحبت شدیم و مهمونا شام خوردن و کم کم سوارِ ماشینا شدن. صحبت آقای فرماندار که الحق دلش پر از دغدغه های شهرِ کویریش بود، گل کرده بود و بحث دیگه به خارج از حوزه ی رسانه ای کشیده شده بود. تربیت آذربایجانیِ من اجازه نمی داد که بپرم وسط حرفش و بگم که داره دیر می شه. که یکی از کارگرا گفت اتوبوسها دارن حرکت می کنن و اگه اینجا بمونین، دیگه حالاحالاها موندین.
آقای فرماندار منو به آخرین اتوبوس در حال حرکت رسوند و رفت. و چه خوب شد که سوار اون اتوبوس شدم، هرچند از هم گروهی های خودم جدا افتاده بودم و این یه بی نظمی بود.
دلم می خواست با دف نوازا صحبت کنم واسه تکمیلِ گزارشم و از قضا سوارِ اتوبوسِ اونا شده بودم. تو مسیر باهاشون مصاحبه کردم. یکی از اونا ازم شماره تلفن خواست و منم به همه شون آدرس سایت و شماره تلفن ها و شماره موبایلم رو دادم.
یک ساعت از نیمه شب گذشته بود که رسیدیم هتل. تقریبا بیهوش شدم و صبح هم خواب رو به صبحانه ترجیح دادم. هنوز خواب بودم که تلفن زنگ زد. منتظر کسی نبودم. مهران هم که اون ساعت کلانتری بود. گوشی رو برداشتم و در کمالِ ناباوری، صدای لرزونش رو شنیدم: "من سبحان هستم."
خواست که منو ببینه و باهام حرف بزنه. دودرش کردم و مودبانه گفتم: طبق برنامه یه ساعت دیگه قراره بریم شهر رو ببینیم تا بعد از ظهر و بعد هم درگیرِ جشنِ یلدا هستم. حس کردم اگه روش می شد، می گفت که می خواد خودش کرمون رو نشونم بده. اما به معرفی چند جا اکتفا کرد.
گروه ما تو این قسمت از تور، هفت هشت نفر بیشتر نبود. خانم نظرعلی که نماینده ی تعدادی از آژانسها بود و برای ارزیابی تور یلدا اومده بود. دو تا پسراش که 19 و 20 ساله بودن. یه آقای گرافیست که همراهِ همسر و دخترِ سه ساله ش بود. و من. مریم دی جی و پدرش هم ترجیح دادن تو لابیِ هتل بمونن و با نشریات محلی مصاحبه کنن و به مشتاقان امضا بدن و باهاشون عکس بگیرن. ما مهمونای ویژه ی تورِ یلدا بودیم و کرمان گردی، پکیج ویژه ی ما بود. بازار و یخچال و چند اثر تاریخی رو دیدیم و ناهار رو تو باغ شازده ی ماهون خوردیم.
خانم نظرعلی برام گفت که چقدر دلش می خواسته پسر دوقلو داشته باشه و خدا با یازده ماه فاصله بهش داده پرهام و پادرا رو. و روم نشد بهش بگم که منم همین آرزو رو دارم. و باور نمی کردم که سالِ بعد مصادف با همون روزا، آرتا و اروند رو تو بغل بگیرم و نوبتی بهشون شیر بدم. پرهام دائم تو فکرِ برنامه ریزی واسه پارتی ش بود و خرید سوقات واسه دوست دخترش. پادرا که دانشجوی مهندسی کشاورزی بود و به هنر علاقه داشت، با من دمخور بود. آقای گرافیست هم سعی می کرد خانمش با من خیلی مراوده نداشته باشه. آخه چند تا سوال اساسی تو ذهنش ایجاد کرده بودم درباره ی تفاوتِ حقوق زن و مرد.
عصر تو هتل بودم که باز سبحان زنگ زد. کاری نداشتم تا شب، اما مقدماتِ کارِ جشن رو بهونه کردم. گفت که میاد هتل و اگه فرصت داشتم باهام حرف می زنه. اگر نه، مزاحمم نمی شه.
نمی دونستم با این پسرِ محجوبِ کرمونی چطور برخورد کنم. نهایتا 19 ـ 20 ساله بود. ریز نقش و سبزه رو. با نهایتا 167 سانت قد و 60 کیلو وزن. چه کاری می تونست با من داشته باشه. چی می خواست بگه که اینطور صداش می لرزید و اینطور اصرار می کرد؟
خودم رو آماده کردم که عصبانی نشم ازش و تحقیرش نکنم یه وقت. اما بهش بفهمونم که ...
توی لابی منتظرش نشستم. اومد. از فرط هیجان عرق کرده بود و رنگش پریده بود. و من تو فکر مهران بودم که چقدر عصبانی می شه وقتی بهش بگم دلم نیومد غرور اون بچه رو بشکنم و خواستم که با احترام به حرفاش گوش بدم.
گارسون اومد که سفارش بگیره. سبحان گفت که چیزی میل نداره. من هم فقط چای سفارش دادم که فکر نکنه خیلی دارم تحویلش می گیرم.
به ساعتم نگاه کردم. گفت: خیلی وقتتون رو نمی گیرم. قول می دم. و شروع کرد به حرف زدن.
چند جمله ی اولش رو خوب نفهمیدم. 5 دقیقه ای گیج بودم و حالم از خودم به هم خورده بود. از حماقتم. از فکرایی که کرده بودم.
از خدا حرف می زد و اینکه فلسفه ی آفرینش، محبته. از آرامش حرف می زد که نهایتِ راهِ بشریته. از صلح حر می زد که دنیای ما چقدر بهش نیاز داره.
گیج بودم که این پسر اومده اینا رو واسه چی به من بگه.
گفت که تو چشمام حسی رو دیده که ناگزیرش کرده از حرف زدن با من.
اما دلیلش رو خواست که رازی باشه بین من و اون. و من هم قول دادم بهش.
حالا من بودم که حرف می زدم. از اینکه رابطه ی انسان ـ خدا، کاملا فردیه. که هر کی خدایی داره با تعریف های خودش. که من خدایی دارم که خودم آفریدمش. باهاش حرف می زنم. باهاش راه می رم. سرش داد می کشم. دستش رو می گیرم و گرم می شم. و در وجود بیکرانش غرق می شم.
از اون لرزش صدا دیگه خبری نبود. تو چشمام زل زده بود و هر چی می گفتم، با تمام وجود قورت می داد و من داشتم از خودم خجالت می کشیدم. از اینکه دارم بالبداهه حرفهایی می زنم که اصلن نمی دونم چیه و از کجا اومده. و این پسر طوری نگاهم می کرد که انگار یه پیامبرِ جدید کشف کرده.
اما نمی دونستم که اون پسر بچه ی سبزه رویی که بهش ترحم کرده بودم و اجازه داده بودم به دیدنم بیاد، نیرویی در من خلق کرده که تازه خدای خودم رو کشف کنم. من به همه ی حرفهایی که می زدم اعتقاد داشتم و اینو نمی دونستم تا اون موقع.
چرا به حرفاش خوب گوش نکردم؟ چرا اسم "مادر" یادم نمیاد؟ چرا شماره تلفنش رو گم کردم؟
سبحان! این روزها که خدای پست مدرنِ من ازم پرواز کرده، به تو و خدای مهربونِ شرقیِ تو خیلی احتیاج دارم.
سبحان! این روزها کشف تازه ای کردم: که خدای من فقط گاهی مالِ منه. وقتی خودخواهانه می خوامش، قهر می کنه و می ره. که آرامش، نهایتِ راهِ بشریته. که فلسفه ی آفرینش، محبته.
سبحان! این روزها تازه کشفت کردم. که تو، اومده بودی که من رو در خدای خودت زنده کنی.
پسرِ ریزنقشِ کویری! به اون نگاهِ شکافنده ت احتیاج دارم و به آرامش و ایمانی که وقتی از خدا حرف می زدی، در تو موج می زد.
سبحان! این روها که اینقدر به تو و شادی های عارفانه ی گروهی ت، به تجلی خدایِ گروهی تو، به طنینِ سازت و به مستیِ درونت در زمانِ نواختنش احتیاج دارم، کجایی؟
یک ماه و نیم دیگه کفش های آهنی م رو پا می کنم و دنبالت می گردم. اونقدر، تا پیدات کنم. تا اگه این بار خواستی پرواز کنی، بی من نپری.