دوستشون - بچه ي ماده شير - الان ۱۰ روزه كه توي لونه بوي مادر رو كم داره و نرم نرمك اشك مي ريزه.
دلم ميخواد بچه هام آواز خوندن و رقصيدن و نقاشي كردن و سفر به طبيعت و تاريخ رو بلد باشن، چه كنم كه زندگي آموزه هايي غير از اين فراوون داره!
دوستشون - بچه ي ماده شير - الان ۱۰ روزه كه توي لونه بوي مادر رو كم داره و نرم نرمك اشك مي ريزه.
دلم ميخواد بچه هام آواز خوندن و رقصيدن و نقاشي كردن و سفر به طبيعت و تاريخ رو بلد باشن، چه كنم كه زندگي آموزه هايي غير از اين فراوون داره!
به سان شما بی شمارها
با تار عنکبوت نوشتند روی باد
کاین دولت خجسته ی جاوید، زنده باد!"
شعر از استاد شفيعي كدكني
نمی دونم دریا شادی رو در بر گرفته، يا شادي دريا رو.
تشنه ي باز ديدن اين تصويرم.
بچه م دريا الان چه بغضي داره در
گلو. خنده ي نجيبانه ي هميشگي ش كجاست الان بي شادي؟
او به همراه تعدادي از دوستانش، در بلوار کشاورز در حال حركت به سوي نماز جمعه ي تهران بود كه دستگير شد.
شنيده ها حاكي ست دستگيري او به همراه ضرب و شتم بوده تا جايي كه روسري و مانتو از تنش خارج شده است.
خبر كامل را در سايت میدان ببينيد
پيش بيني من مي گه او فردا نشون خواهد داد كه خودش رو در حد يه گروه و جريان فكري و سیاسی پايين نمياره و جایگاهش فراتر از اين حرفاست.
او احتمالن در برابر اتهامات فرد اعلام شده به عنوان رییس جمهور از خودش و خانواده ش دفاع نخواهد کرد و قضاوت در این باره رو به افکار عمومی و تاریخ خواهد سپرد. او فردا بهانه ای به دست کسانی که میان - در پی جو سازیهای زمان انتخابات و بعد از آن - برای شعار دادن علیه وی، نخواهد داد.
من فکر می کنم رفسنجانی سیاستمدار قابلی است و فردا این را در سرنوشت سازترین نمازجمعه ی تاریخ ۳۰ ساله ی جمهوری اسلامی نشان خواهد داد.
پی نوشت: در میان زندانیهای آزاد شده کسی خبری از "بهزاد مهاجر" داره؟
دردم را فرو می خورم.
عشقم را فرو می خورم .
آتشفشان می شوم.
نمی دونم بیشتر به کدوم درد وابسته ست این تیر. اما بهش رو نمی دم. الان وقتِ سركشي به دردها نيست. وقت برخاستن و خروشيدنه.
و جوشيدن.
صبح پاشدم بچه ها رو ببرم مهد كودك. كلاس نقاشي داشتن و بايد تا 9 مي رسيدن. آژانس گرفتم كه مجبور نشم هي بگم بدو! بدو! و طفلي ها رو با تشويش و اضطراب ببرمشون.
آرتا و اروند تو يه منطقه ي نظامي مي رن مهدكودك. به بركت رانتِ دولتي، مهدكودكشون يه باغ نسبتن بزرگ داره و پارك نسبتن مجهزي كه اكثر قريب به اتفاق بهترين مهدكودكها هم ندارنشون. به خاطر يه همچين امكاناتيه كه با كلي شهريه ي بيشتر (نسبت به بچه هايي كه پدر و مادراشون نظامي ان) اونجا ثبت نامشون كردم.
بعد از كودتاي انتخاباتي براي ورود به محوطه بساطي داريم! چند روز اول كارت شناسايي (با مهر مهدكودك) مي خواستن. چند روز بعد ماشين رو مي گشتن و تا موقع برگشت كارت ماشين و گواهينامه ي راننده رو نگه مي داشتن. چند روز مسافرت بوديم و چند روز هم كه به خاطر آلودگي هوا!!!؟؟؟ تعطيل بود. امروز كه قصد كرديم بريم مهدكودك، ماجرا تفاوت چشمگيري با روزاي قبل داشت.
راه منتهي به در اصلي به دليل تعميرات و راه سازي بسته بود. مجبور شديم از در فرعي كه دو كيلومتر جلوتره بريم. اونجا ازم كارت خواستن. معرفي نامه ي بچه ها رو نشون دادم. سرباز نگهباني (كه تا حالا نديده بودمش) با قيافه ي حق به جانب و از سر رافت اسلامي گفت: ببين خانوم! اين دفعه اجازه مي دم وارد شين، اما از فردا بايد كارت داشته باشين. گفتم خب معرفي نامه كه دارن بچه هام! گفت: نه! اين مهر مهدكودك داره، بايد كارت داشته باشين با مهر حفاظت اطلاعات!
يادش به خير! قبل از كودتا با سلام و عليك و لبخند وارد محوطه مي شديم و سربازاي نگهباني هم كلي با بچه ها خوش و بش مي كردن. حالا كارت ممهور به مهر حفاظت اطلاعات مي خوان! اونم از بچه هايي كه هنوز چهار سالشون نشده!
گفتم: حفاظت اطلاعات كه همينطوري كارت نمي ده، پس مي گين بچه هاي سه چهار ساله هم بايد گزينش بشن؟ خدا نكرده قرار نيست استخدام بشن! اونم از حالا!
سرباز ديگه اي وساطت كرد. معرفي نامه رو گرفت و گفت: بفرمايين تو خانوم. حالا امروز مشكلي نيست. و من اصرار داشتم كه "امروز مشكلي نيست يعني چي؟ اگه قانونه كه بيجا مي كنين براي امروز مي شكنينش. اگه بي قانونيه كه شكر مي خورين مردم آزاري مي كنين."
و طفلی آرتا و اروند که قرار بود امروز بی تشویش و اضطراب هفته شون رو شروع کنن و با آرامش و لبخند برن کلاس نقاشی!
وقتی داشتن می رفتن تو کلاس، با چشماي پريشون گفتن: مامان! وايسا همينجا و از دوربين (مدار بسته) ما رو نگاه كن! اين حرف رو روزاي اول مهدكودك رفتنشون مي زدن. اون وقتا كه احساس ناامني داشتن. و اين ناامني دوباره برگشته.
درك مي كنم كه اون سرباز بينوا هم مي خواسته كارش رو خوب انجام بده تا بتونه يه مرخصي تشويقي اي چيزي بگيره، اما ببين كودتاچيها ترس تا كجا در جانشون رسوخ كرده كه تفتيش رو به مهدكودكها هم كشوندن!
صد بار پير ميكده اين ماجرا شنيد
ما مي به بانگ چنگ نه امروز مي كشيم
بس دور شد كه گنبد چرخ اين صدا شنيد
پي نوشت: به ضرورتي بعد از دو سال باهاش مشورت كردم، اينا رو گفت.
یک مقام آمریکایی گفته که اگه اسرائیل بخواد حمله کنه، آزاده. اين يعني اوكي دادن تلويحي.
اخبار گوياي اينه كه ايران مي خواد با امريكا مذاكره كنه. اگر چنين باشه، امريكا ديگه امريكاي دو ماه پيش نيست.
حال سعيد حجاريان بده. بعضي خبرهاي تاييد نشده هم مي گن شهيد شده و انتشار خبرش مونده واسه بعد از ۱۸ تير.
چقدر ديره! چقدر ديره! چقدر ديره واسه اينكه گفته بشه "مردم اوباش نيستن و كسي حق نداره با خشونت باهاشون برخورد كنه"!
كافي ست بگويند: ما كه نبوديم! يه گروه از خدا بي خبر دست نشانده، لباس مقدس ما رو به تن كردن و به مردم شليك كردن و باتوم زدن. درِ دروازه ي گروه مقدس ما هم به روي همه باز است و هر كس با هر نيتي - حتا نيت سوء - مي تواند بيايد عضو شود. ما مردم را دوست داريم! ما به مردم علاقه منديم! ما كه آنها را نمي زنيم! آن دست نشانده هاي از خدا بي خبر لباس ما را پوشيدند و مردم را كشتند!
لايعقلون خوبي باشيد و باور كنيد. مثل من!
وقتي آن تو بوده باشي، اميرحسين مهدوي، همكار روزنامه نگار مرا درك مي كني. مثل من كه الان كاملن دركش مي كنم و مي گويم: "همين كه از اتاق نمور و تاريك انفرادي بيرون بياورندم و چشم بند به چشمم ببندند و پشت سر خود در آن راهروهاي پيچ در پيچ خوفناك بكشند و به اتاق بازجويي برسانندم و رو به ديوار سيماني بنشانندم و باقي وقايع و اعتراف بخواهند، شايد به آنچه كه تصميم گرفته اند در نهايت از من بشنوند، اعتراف كنم."
اميرحسين! برادرم! با آنچه به عنوان "اعترافاتت" پخش كردند، هيچ چيز از ارزشت، ايمانت، و پاكي انديشه ات كم نشد.
من و تو اعترافاتمان را كرده ايم اين سوي ميله ها، در راهپيماييهايمان از انقلاب تا آزادي.
می دونی کارت مثه کیه؟ مثه همونایی که دم انتخابات تیشرت قرمز و شلوار لی می پوشیدن و داد می زدن: بخواب تو خونه، پول بياد در خونه ت. آسايش و آرامش با احمدي نژاد. سياهي دستاشون و خراشهاي عميق و متعدد صورتهاشون نشون مي داد كه بچه هاي بينواي كارن. همونايي كه از بچگي خريده بودنشون براي گدايي سر چهارراههاي شهر تهران و بزرگتر كه شده بودن، يا معتاد شده بودن، يا نهايتن اگه خيلي خوش شانس بودن، دستفروش. و دم انتخابات هم بازار جديدي واسه كار بود: ستاد احمدي نژاد دادزن استخدام مي كرد.
همه كه جمال و لاتيكا نمي شن!
حالا ماموريتت فرستادن لينك دروغهاي فارس و رجانيوز و ايرنا و ... براي وبلاگهاست. از خودت كه چيزي نداري بنويسي! حتا آدرس ايميل هم نداري بذاري! و حتا اسم واقعي!
به اسم مستعار موقتت صدات مي كنم:
حميد! به خودت بيا! اگه تو خيابونا نرفتي و نديدي كه چه كردن، و ماموريتت رصد نوشته هاي اينترنتي آزاديخواهان بود، من بهت مي گم: حكم تير رو هم رعايت نكردن. به جاي شليك به پا، به سر و گردن و نخاع شليك كردن. و اتفاقن تنها جايي بود كه به مردان و زنان حقوق برابر دادن با تقسيم مساوي گلوله و باتوم.
اگه به خيابونها رفتي و تو هم يكي از باتوم محورها بودي، بذار يادت بندازم كه به پا نمي زدي، كه به پشت سر و گردن مي زدي و تو گيجگاه و نخاع. نكنه تو بودي اوني كه زدي تو سر اون دختري كه خون از چشمش جهيد بيرون؟!
حميد! به خودت بيا! اونهايي كه جان باختن، خواهر و برادرهاي من و تو بودن. همكلاسي هاي مهدكودك و مدرسه ي من و تو.
و اونهايي كه با خرافات اومدن و وقتي جواب نداد، به كشتن رو آوردن، دشمن خاك و خون من و تو هستن.
اگه دلت براي ايران مي تپه، پرچم رو از دست دزدا بگير و ببند رو زخم خواهرا و برادرات. نذار علمش كنن و تو رو در مقابل ما بذارن! اونهایی که وقتی مردم دروغاشون رو باور نکردن، بهشون خس و خاشاك گفتن، به زبونم نمياد بگم اگه از اين كارا نتيجه نگيرن، با پرچم پاكمون چه مي كنن!
گريه نمي كنم برات
نداي خلق ميهنم
مام وطن تويي تويي
كه رو كوير صورتت
ردي كه راه گرفته تا مردمو تشنه تر كنه،
رودخونه نيست، رودِ خونه.
نداي من! نداي ما!
گريه نمي كنم برات
كور شده جادوگرِ بد
از "خس و خاشاك"ِ هوات
نمي شنوه خروشتو
كر شده گوشش از صدات
برات ترانه مي گم و گريه مو خشم مي كنم
علفهاي هرزو ندا از تن خاكت به خدا
دونه به دونه مي كنم
فك نكنن با رفتنت سياهي معنا مي گيره
گور خودش رو كنده ديو،
حالا ديگه زودتر مي ميره
گريه نمي كنم برات
گريه دواي درد نيست
بهاي آزادي ما
اونچه كه ديوه كرد، نيست
خونِ تو كه رد بگيره تو خاك خشك خونه مون
اطلسيا جون مي گيرن، سبز مي شه ويروونه مون
چشماتو وا كن و ببين
قلبِ تو در ما مي تپه
سر زده خورشيد از افق
كور مي گه هنوز شبه
نقل از اینجا
بیانیه چهاردهم کمیته صیانت از آرای موسوی
می گه خوبه که طبیعت رو می شناسن و اسم حشره ها رو به تفکیک می دونن و تمساح و گراز و میمون و شیر رو می شناسن؛ اما براشون فلش كارت بگير و اطلاعاتي بهشون بده كه عموم بچه ها دارن.
مي گه مهم اينه كه بچه هات بتونن از يك تا ده رو بي وقفه بشمارن، اين خوبه كه ازت سوال مي كنه مامان ۱۰۰ رو چطوري با انگشتام نشون بدم؛ اما خلاقيتها و چالشهاي ذهني شون رو مربي هاشون نمي فهمن و اين براشون بده.
مي گه سيستم آموزشي ما مبتني بر حافظه س و اينا بايد تا وقتي مي رن مدرسه، خودشون رو با اين سيستم هماهنگ كنن.
اينها رو خانوم دكتري مي گه كه امروز آرتا و اروند رو بردم پيشش تا تست هوش بگيره ازشون.
مادر آنرمال نمي تونه بچه هاي نرمال تربيت كنه. درك من از زندگي، اين اجازه رو بهم نمي ده كه بچه هام رو مجبور كنم شعر و قرآن حفظ كنن و وقتي بزرگترها جمعن، بشن مليجك و بيان حفظياتشون رو بخونن و بزرگترها براشون دست بزنن. درك من از زندگي بهم مي گه، بذار بچه هات زندگي كردن رو ياد بگيرن.
چرا روانشناسها بايد راهكار پيشنهاديشون يكسان سازي باشه؟
اگه من اشتباه مي كنم، صلاحيت نگهداري بچه هام رو ندارم. و اگه اون خانوم دكتر و همكاران فراوانشون و سيستم آموزشي و تربيتي اجتماعي ما اشتباه مي كنه، مي گن بازم من صلاحيتش رو ندارم كه تو اين جامعه زندگي كنم. مي گن با اين طرز تفكر و زندگي، بهتره از كشور خارج شي و بري تو يه جامعه ي آزاد زندگي كني.
و انگار گوشهاشون نمي شنوه: اينجا خانه ي من است! چراغ من در اين خانه مي سوزد!
پي نوشت: قلم نيوز رو به شيوه ي تازه اي هك كردن و كاركنان سايت كلمه و روزنامه ي كلمه ي سبز رو دستگير. آزادي بيشتر از اين؟!
۲- وقتي اوج مي گيرم با اون صداي مخملي با چاشنيِ ساز، پليز! اينطوري به حضيض پرتم نكن.
۳- وقتي داري از گشنگي مي ميري و هيچي نيست واسه خوردن، از تو سطل آشغال ته مونده غذا بر مي داري بخوري؟
۴- آرتا: بگم؟! من: بگو! آرتا: بگم؟! من: بگو! آرتا: بگم؟! من: بگو ديگه! آرتا: پي پي دارم.
از ديگران: روزنگار هفته آخر خرداد ۸۸
مردم ایران شکل تازه ای از اعتراض مدنی را ابداع کرده اند. امروز ۵ تا ۶ عصر چراغ ماشینها در همه ی کشور روشن می ماند تا اعتراض به دیکتاتوری و خشونت ابراز شود.
بیانیه ششم میرحسین موسوی
مرثیه ای برای ندای مردم ایران
می دانید! تنها ماندن بد است و در پاياني که مردم می نویسند، فقط ضد قهرمانها و كاراكترهاي بد تنها مي مانند.
مي دانيد! قصه دارد به پايان مي رسد.
نیمی را می سوزانم و به باد می دهم. خودش می داند چه کند با این نیمه!
نیمی را خاک می کنم و خاکش را آب می دهم.
خورشید که بدمد، فردا از راه مي رسد. سوارش مي شوم و مي روم.
راهپیمایی عالی برگزار شد. سیاه و سبز و سکوت. به یاد دختران و پسران شهید و زخمی و برای همدردی با خانواده هاشون.
قرار بعدی شنبه، چهار عصر، میدان انقلاب است. این بار به دعوت مجمع روحانیون مبارز راه می رویم از انقلاب تا آزادي. امیدوارم مسئولان جواز هم برایش صادر کنند.
چند روزه که شبکه ی اس ام اس قطعه، بعد سيماي ملي!!! اس ام اس هاي رسيده رو مي خونه.
اين اس ام اس ها رو از كجاش درمياره جناب ضرغامي؟؟؟؟ ۲۴ ميليون راي رو هم حتمن از همونجا درآوردن.
۲-
عاشق رشد طبقه ي فكري متوسط در ايرانم. به كوري چشم دشمنان ملت، با تمام سعيي كه براي گرفتار كردن مردم در دام فقر اقتصادي انجام دادن، مردم چنان رشدي در زمينه ي فكري كردن كه طالبانيزم در ايران آچمز شده، مثل عاليجناب تسو داره جوونها رو گردن مي زنه. اما جوونا سكوت مي كنن و با صلابت راه مي رن؛ تا چشم دشمنان ملت دربياد.
۳-
دلم را از خود كنده ام به تمامي، و داده ام به اين ملت. ديروز معراج انقلاب تا آزادي بود و امروز ونك تا تجريش. رفتم و خدا رو ديدم. ديروز كه صورت اون مرد جوون رو تو دستام گرفته بودم تا گرم بشه و ديگه نلرزه، مام وطن در تمام وجودم ريشه كرد.
۴-
بچه که بودم، بزرگترام مي رفتن پشت بوم و الله اكبر مي گفتن. صداشون جاي اينكه بره تو گوشم، يه راست فرو مي رفت تو قلبم. مي ترسيدم، اما هي به خودم دلداري مي دادم و مي گفتم نبايد بچه بازي دربيارم. اين چند شب از بچه هام مي خوام با ما فرياد بزنن الله اكبر، تا صداي ما تو قلبشون اونطوري فرو نره. اما انگار مي ره. امروز هر دوشون گفتن مامان بغلم كن! حس كردم كه چه مي كشن! بغلشون كردم و فشارشون دادم، و ديگه نمي دونم بايد چي كار كنم!
۵-
اي سياوش قميشي به صدات بگو از گوشم بره بيرون! اين روزها وقت اين زمزمه ها نيست:
کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمی ورزه
بهایی داشت این دل پیشترها که در این روزا نمی ارزه
پی نوشت: بیانیه کامل میرحسین موسوی
|
خاطرات ابوالفضل فاتح قلم نيوز، جمعه و شنبه 22 و 23 خرداد ماه 1388 روز پنجشنبه جلسات مکرر و پیوستهای با حضور جناب آقای موسوی برگزار شد. بحث اصلی، پیرامون تمهیداتی بود که باید برای انتخابات اندیشیده میشد. گزارشهای مکرری به دوستان رسیده بود که نگرانیهایی را از روند برگزاری انتخابات دامن میزد. موضوع نظارت بر صندوقها از موضوعات بسیار جدی بود که دغدغه کمیته صیانت از آرا شده بود. مهندس موسوی جمعی از دوستان را انتخاب کرد که به شکل مجزا و متمرکز مسایل حساس روز انتخابات را دنبال کنند. سیستم پیامک از سوی مخابرات قطع شده بود. قرار شد مهندس موسوی در یکی از مساجد جنوب شهر رأی خود را به صندوق بریزد. این مسجد، مسجد جامع ارشاد در شهر ری بود. حدود 11 شب خبر زمان و مکان رأیریزی مهندس موسوی بر روی سایت قلم قرار گرفت. صبح که به مسجد جامع ارشاد رفتم، جمع بسیار زیادی از خبرنگاران در این مسجد اجتماع کرده بودند. آقای مهندس موسوی به اتفاق خانم رهنورد رأی خود را به صندوق انداختند و برای صحبت کوتاهی، پشت تریبون مسجد قرار گرفت. داشت میگفت که ما امشب بیداریم که میکروفن قطع شد. بلافاصله به ستاد برگشتیم. مهندس موسوی از نزدیک روند رأیگیری را دنبال میکرد. گزارشهای پی در پی از صندوقهای اخذ رأی در سراسر کشور، حاکی از استقبال کمنظیر مردم بود. عمده گزارشها جهت رأیگیری را به سمت مهندس موسوی نشان میداد. هنوز ساعتی از رأیگیری نگذشته بود که خبرگزاریها و رسانههای طرفدار دولت، پیروزی آقای احمدینژاد را اعلام کردند اما گزارشها به ما اطمینان میداد که ما با فاصله زیاد، رتبه نخست را در اختیار خواهیم داشت. خوشحالی زایدالوصفی بر دوستان حاکم شده بود. گزارشی از کمیته صیانت از آرا ارایه شد. بسیاری از حوزهها از کندی اخذ رای، کمبود تعرفه و مانعتراشی در مسیر ناظران شکایت داشتند، با این همه ترکیب آرای اعلامی قویا به نفع مهندس بود. مهندس موسوی در تماس مکرر با سران دو قوه مقننه و قضاییه، دادستان، دفتر مقام معظم رهبری، نگرانیهای مطروحه پیرامون روند اخذ آرا را منتقل کرد. لحظه به لحظه شکایتها بیشتر میشد. در بسیاری از حوزهها تعرفهها پایان یافته بود. اما اصلاح جدی صورت نمیگرفت. همه به نتیجه رسیده بودیم که این یک اقدام برنامهریزی شده از سوی برگزار کنندگان است. آنها به وضوح تمایلی برای رساندن تعرفه، تمدید وقت و تسریع در اخذ آرا نشان نمیداد. گفته میشد که بعضی از شعبهها از ساعت ۴ بعداز ظهر تعطیل شده است. هرچند ساعت به ساعت انتخابات تا ۱۰ شب تمدید شد، اما پیش از آن بسیاری از شعبهها تعطیل شده بود و حتی برخی از مردم که در صف حاضر بودند، بدون دادن رأی بازگشته بودند. حدود 4 بعداز ظهر کسی به مهندس موسوی گفته بود که عدهای به این جمعبندی رسیدهاند که انتخابات را ۱۹ به ۱۴ به نفع احمدینژاد اعلام نمایند. مهندس این موضوع را به مسوولین منتقل کرد. حدود ساعت ۶ بعدازظهر مهندس موسوی نامهای به مقام معظم رهبری نوشت و مداخله ایشان را برای تصحیح روند انتخابات، تقاضا کرد. حدود ساعت ۱۰ شب خبرهای رسید که عدهای میخواهند انتخابات را به نفع آقای احمدینژاد به پایان برسانند، حال آنکه هنوز شمارش آرا به شکل سراسری آغاز نشده بود. مهندس موسوی یک مصاحبه مطبوعاتی فوری برگزار کرد و با اشاره به تخلفات انتخاباتی صورت گرفته نسبت به روند شمارش آرا به شدت هشدار داد. حدود ۱۱ شب مهندس موسوی نامهای سری به مقام معظم رهبری نوشت، این نامه را به صورت دستی به بیت مقام معظم رهبری بردم و آن را تحویل آقای وحید دادم. چند دقیقهای هم با هم صحبت کردیم از فحوای صحبتهای ایشان دریافتم که باید انتخابات را تمام شده تلقی کنم. او میگفت برای چگونگی اعلام شمارش آرا به وزارت کشور تذکر داده است، اما ترکیب نهایی آرا را یک مرحلهای به نفع آقای احمدینژاد میدانست. به ایشان گفتم تمام گزارشها، مشاهدات عینی و ارزیابیهای منطقی و علمی ما کاملا عکس آن چیزی است که دارد اعلام میشود. پس از تحویل نامه به محل استقرار مهندس موسوی برگشتم همه دوستان جمع بودند. مهندس موضوع را با یکایک دوستان در میان گذاشت و طلب مشورت کرد. همه بهتزده بودند. هیچکس چنان نتیجهای را باور نداشت، هیچ گزارشی هم بر آن مبنا از سوی بازرسان ستاد دریافت نشده بود. مهندس موسوی پس از جمعبندی دیدگاهها گفت: انتخابات حق مردم است، من نمیتوانم از حق مردم بگذرم و تا آخر خواهم ایستاد و تا تصحیح این دروغ، مسایل را با مردم در میان خواهم گذاشت. حدود 2 نیمه شب بود که مهندس جلسه را ترک کرد. دوستان با هم مشورت میکردند و هر کدام در جستوجوی راهکاری بودند اما فاصله و نسبت آرای مطروحه وزارت کشور از چنان شکافی برخوردار بود که به روشنی فریاد میزد آنها نخواستهاند هیچ جایی برای تجدید نظر و اعتراض باقی بگذارند. حدود ۴ صبح با خبر شدم که تنشهای پراکندهای حول ستاد مرکزی شکل گرفته است و به جلوی ستاد گاز اشکآور انداخته بودند. نزدیک صبح در خیابان کسانی بوق میزدند و شادمانی خود را از نتایج آرا ابراز میداشتند. صبح دوباره جلسه دوستان تشکیل شد و تحلیلی از شرایط ارایه شد به نزد مهندس موسوی رفتیم. با همان آرامش و نجابت همیشگی نشسته بود. انسانهای بزرگ با این مصایب خم نمیشوند. او میگفت حالا بیشتر از همیشه مطمئن شدم که چرا باید میآمدم. بیانیهای را که نوشته بود برای دوستان خواند. مهندس میگفت من هیچگاه صدایم را بلند نکردم اما این تکلیف شرعی است که وقتی ظلمی میشود، حرفم را بزنم؛ من نیامده بودم تا برای خود قبایی بدوزم اما مردم حقی به گردن من دارند و نسبت به پیگیری امانتشان حساس هستند و من نمیتوانم کوتاه بیایم. تلفن پیوسته زنگ میخورد. هیچ کس نیست که حیرتزده نباشد، برخی گریه میکنند، بعضی فریاد میزنند، برخی افسرده شدند، بعضی نگرانند. خودم هم که به چهره مهندس نگاه میکنم، شرمم میآید و بعضی وقتها گریهام میگیرد. نمیتوانم بپذیرم، توجیه نمیشوم. بعضی وقتها زنده به گور میشوی. من هرگز تصویر موسوی را از لوح دلم پاک نخواهم کرد. به خدا پناه میبرم و شما عزیزان را به خدا میسپارم. حیف که دفتر خاطرات اینگونه پایان یافت. |
از كرامات شيخ ما اين است كه يكسان سازي چنان خود به خود در كشور اتفاق مي افتد كه از روستاي ما تا پايتخت، همه با تناسب يكسان حداكثري به ايشان راي داده اند.
از كرامات شيخ ما اين است كه نتايج قطعي انتخابات، سه روز قبل از برگزاري انتخابات از سوي روزنامه ي "ك" اعلام مي شود.
از كرامات شيخ ما اين است كه در نطق هاي انتخاباتي اش حتا يك بار هم نمي گويد "مردم به من راي بدهيد تا ..."، چرا که آحاد ملت را "لا یعقلون" می داند و تنها مي گويد در چهار سال آينده چنين مي كنم و چنان.
از كرامات شيخ ما اين است كه مي نويسند "ميرحسين موسوي خامنه"، خوانده مي شود "ايشان"
شيخ ما كرامات ديگري هم دارد كه هنوز رو نكرده است. تاسيس وزارت يا معاونت امر به معروف و نهي از منكر به جاي گشت ارشاد، كرامتي ست كه شيخ ما به زودي رو مي كند.
و كراماتي كه - من مرده، شما زنده - آشكار خواهد شد.
آنها كه از وضع موجود راضي نيستند و به جاي يافتن راهي براي تغيير، چشمشان را مي بندند تا نبينند، از نظر من منفور هستند.
آنها كه از وضع موجود راضي نيستند و براي تغيير تلاش مي كنند، از نظر من مجاهدند.
آنها كه از وضع موجود راضي نيستند و دنياي بيرون اجازه ي تلاشي براي تغيير به آنها نمي دهد و خودشان را به هر در و ديواري مي زنند كه كاري بكنند و دست كم اعتراض مي كنند، اگر لت و پار شوند، از نظر من جانباز و اگر منهدم شوند، شهيدند.
اين نطق آستانه ي انتخابات دور دهم رياست جمهوري نيست. دارم با خودم حرف مي زنم و تكليفم را دست كم با دنياي درونم روشن مي كنم.
دلم شور مي زند. شايد هم هيجان دارد، از فرط يافته هاي اين چند روز. مناسبات بين آدمها را چه چيزهاي عجيبي تعيين مي كند. چه سخت است و چه آسان!
راستش پدرم درآمده در آستانه ي اين انتخاباتي كه درونم جريان دارد. نتيجه اش هم كه مثل دور دهم انتخابات رياست جمهوري فردا همين موقع ها اعلام نمي شود! نتيجه اش را تاريخي تعيين مي كند كه در من جاري ست.
و به اينجا كه مي رسم، ديگر اصلن چه اهميتي دارد كه بيرون از من چه خبر است!
پی نوشت:
انوشیروان و ایران سبز
کی بورد فراسو و حماسه ی سبز
دلم می خواد فردا این موقع به این پست بگم مزخرفات نیما
تا مدتي بايد واقعيتي به نام موش را در زندگي ام بپذيرم. اميد دارم كه اين واقعيت تا جمعه اي كه پيش روست، رخت بربندد.
در مسير برگشت سر ميدان فاطمي خانمي در حدود سني مادرم در كنار ماشين ما در حال رانندگي بود. هنگام دور زدن، روسري از سرش افتاد. مردد ماند كه فرمان را در دست بگيرد يا روسري را روي سرش بكشد. شيشه ي هر دو ماشين پايين بود و چه پنجره اي بهتر از اين براي گفت و گو. با تاكيد گفتم: نه به حجاب اجباري! يك لحظه انگار خشكش زد. ناگهان با شادي جيغ كشيد و دو انگشتش را به نشانه ي اميد پيروزي از ماشينش بيرون آورد.
دور زد و از هم دور شديم. و هر يك لبخند و اميد مشتركمان را به دو سوي شهر برديم.
گزارش کامل نوشتاری و تصویری را اینجا ببینید.
اگر از مديريت شش ماهه ي دولت موقت بر قوه ي مجريه و همچنين رياست جمهوري چند ماهه ي ابوالحسن بني صدر بگذريم، و همچنين از رياست جمهوري كوتاه مدت محمد علي رجايي كه پس از اندكي به همراه نخست وزيرش، محمدجواد باهنر ترور شد، فاكتور بگيريم، و اگر دوره ي رياست جمهوري چهارساله ي خود وي را نيز از تاريخ استقرار نظام جمهوري اسلامي كم كنيم، امشب، محمود احمدي نژاد، رييس جمهور وقت و نامزد انتخاباتي دور دهم رياست جمهوري، تنها با نام نبردن از مقام رهبري در زمان تصدي پست رياست جمهوري، تمام دولتمردان رده اول كشور در طول تاريخ جمهوري اسلامي را به فساد متهم كرد.
او با نام بردن صريح از ميرحسين موسوي، علي اكبر هاشمي رفسنجاني و سيد محمد خاتمي، 24 سال مديريت اجرايي كشور را سراسر فساد خواند و تنها چهار سال اخير را مايه ي افتخار ملت ايران! دانست.
وي ضمن نام بردن از غلامحسين كرباسچي، شهردار اسبق تهران كه آغازگر نوآوري در مديريت شهري در ايران بود، و همچنين فرزندان رفسنجاني، رييس مجلس خبرگان و رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام، به عنوان مفسدان اقتصادي، حتا به ناطق نوري، رييس اصولگراي اسبق مجلس شوراي اسلامي نيز رحم نكرد و تلويحا او را نيز به فساد مالي متهم كرد.
در حالي كه فعالان حقوق زنان، فعالان جنبشهاي دانشجويي، كارگري و معلمان، و تعدادي از روزنامه نگاران و وبلاگ نويسان در طي چهار سال گذشته، با وجود فعاليتهاي مدني در چارچوب قانون به بهانه هاي واهي به اتهام اقدام عليه امنيت ملي و تهيه ي خوراك براي رسانه هاي بيگانه زنداني، محاكمه و محكوم شده اند و يا در زندان جان باخته اند و گروهي از آنان همچنان در زندان به سر مي برند، امشب، رييس دولت نهم، در يك مناظره ي مستقيم تلويزيوني با رقيب انتخاباتي خود 24 سال تاريخ جمهوري اسلامي را مورد اتهام فساد اقتصادي و سرافكندگي در عرصه ي بين المللي كرد و موسوي، هاشمي رفسنجاني و خاتمي را به همدستي براي برانداختن دولت به گفته ي وي مردمي و خدمتگزار مردم متهم كرد.
اين مناظره در عرصه ي خبري بين المللي از چنان اهميتي برخوردار بود كه تلويزيون صداي آمريكا و بي بي سي فارسي درست پس از آن برنامه ي ويژه ي تحليلي داشتند.
سوال اينجاست:
آيا احمدي نژاد مناظره ي انتخاباتي كرد؟
آيا احمدي نژاد براي بيگانگان خوراك تبليغاتي تهيه كرد؟
آيا احمدي نژاد تاريخ جمهوري اسلامي ايران را افشا كرد؟
آيا احمدي نژاد با بدبين كردن مردم نسبت به سرشناسترين افراد در تاريخ نظام جمهوري اسلامي، آنها را به عدم شركت در انتخابات ترغيب كرد؟
آيا احمدي نژاد عليه امنيت ملي اقدام كرد؟
آيا احمدي نژاد در نظم عمومي جامعه اخلال ايجاد كرد؟
آيا احمدي نژاد تشويش اذهان عمومي كرد؟
منبع سايت ميدان
"يعني چي؟ آخه الان وقتش نيست! ما كه نمي گيم نه! ما هم موافقيم، اما الان مطرح كردن اين مسئله يعني اجازه دادن به روزنامه ك ... كه زيرآب موسوي رو بزنه!"
و به آرمانهات فكر كنم و به عشقت و به روسري اي كه هنوز به سر داري.
و به اينكه آيا هيچ انساني مي تواند مالك انساني ديگر باشد؟
و به اينكه آيا روابط انسانها را شناسنامه ها و قراردادها تعيين مي كنند؟ و آيا اين، شرايط است كه زندگي را مي سازد و تعريف مي كند يا قراردادها؟
و به اينكه آيا شهامت آن را داريم كه تغيير را بپذيريم؟ و آيا توان بازسازي خود را داريم؟
و به اينكه انسان چگونه و با چه كسي مي تواند قرارداد ابدي ببندد؟
و به اينكه اگر انديشه، حس و روح انسان رشد يا تغيير مي كند، چگونه مي توان به قراردادي كه يك سال پيش يا بيست و هشت سال پيش بسته اي و بسياري از مفاد آن مسكوت مانده و اجرا نشده و بسياري از مفاد آن اجرا شده و در عمل ناكارآمدي اش هويدا شده، پايبند باشي؟
و به اينكه انسانها چقدر مي توانند بي هم و در عين حال با هم باشند و به عكس؟
مي روم سفر كه به خيلي چيزهاي ديگر فكر كنم. به دلتنگي هاي ازلي و ابدي، به عشقها و فراموشي ها، به پروازهاي نيمه كاره، به افول و سقوط و هبوط، به خدا، و به جاي خالي اش.
مي بيني! دو روز مي روم سفر، با دو تا بچه و سه تا آدم بزرگ، و اين همه كار دارم.
پي نوشت: بيخود نيست ازم فرار كرد، از بس سختم لابد!
من کمی اصلاح می کنم این نظریه رو:
این نوع پریود مرد و زن نداره. بستگی به نوع روح آدمش داره. و چه کنم که هم خودم دچارشم و هم هر کسی رو که دور و برم می بینم!
فاطمه مسجدي رو تو كرج پيداش كردن و غلامرضا سلامي رو هم همراهش دستگير كردند.
گذاشتنشون با حلقه ی اشکی که تو چشمشون موج می زد، با اون صورت برافروخته اي كه با كودكي شون منافات داشت، تپش كبوترانه ي قلبشون وقتي بغل خداحافظي مي كرديم همو، تنهايي م رو به كامم تلخ مي كرد.
اونا مي رفتن و بعد از چند دقيقه ديگه قاطي بازي مي شدن با بچه ها؛ من مي موندم و يه بغل خالي واسه آرتا و اروندم. ناي هيچ كاري رو نداشتم. دراز مي كشيدم رو تخت و چشم مي دوختم به ساعت. ثانيه ها رو مي شمردم تا بشه ساعتي سه. مي رفتم دنبالشون و ...
شايد وقتي بزرگ هم بشن، يادشون نره كه دلشون نمي خواسته برن مهدكودك. شايد ازم گله داشته باشن حتا وقتي مرد شدن. اما بي تابي هايي كه قورتشون مي دم، مي ارزه به اينكه الان دارن ياد مي گيرن "وابسته" نباشن. روي پاي خودشون وايسن. و به كسي تكيه نكنن.
هرچند اروند بگه: مامان! همينجا تو دفتر رو اين صندلي بشين. سر كار نريا! حتا تو باغم نرياااا! بشين و صداي ما رو گوش كن.
و آرتا بگه: مامان! بلندشو وايسا بعد بغلم كن. بغلش كه كردم بگه: حالا سفت فشارم بده تا بغلت فرو بره تو من تا دلم برات تنگ نشه.
و سراسر وجود من گر بگيره و باز لبخند بزنم. قيافه ي جدي به خودم بگيرم و بگم: حالا ديگه به سلامت.
و موقع برگشتن، يه پام بره و يه پام نره. يه دل بره و يه دل نره.
و اين حكايت همه ي مادرهاست. و اين حكايت همه ي عاشقهاست. و اين حكايت من است.
دلارا دارابی اعدام شده است. امروز صبح! وقتی من هی بیدار می شدم به صدای گنجشکها و سارها و قمری ها و هی بالشم را پشت و رو می کردم که صورتم خنک شود و هی پر پتوی سبزم را روی شانه ام می کشیدم که گرم شود.
دلارا دارابی را اعدام کرده اند به نام قانون!!! و مدافعان حقوق بشر هر چه فریاد زدند صدایشان به گوش اعدام کننده ها نرسید.
آنها نشنیدند. نمی شنوند. و هر روز اعدام می کنند و اعدام می کنند و اعدام می کنند و
من طناب دار را بر گلویم و سنگهای سنگ.سار را بر سرم هر بار احساس می کنم و هر روز اعدام می شوم.
بعد ناچار شدم پاکشون کنم.
بعد فهمیدم که بدتر از اون هم هست: اینکه آدم ناچار بشه خودش رو قورت بده.
پی نوشت: طعنه ی ناشنیده
گزارش تکاندهنده از بازداشتگاه کلانتری زنان مشهد
ائتلاف جنبش زنان تنها به بیان مطالبات محوری زنان در آستانه ی انتخابات می پردازد:
اصلاح قانون اساسي در بندهاي ۱۹، ۲۰، ۲۱ و ۱۱۵
پيوستن به كنوانسيون رفع هر گونه تبعيض عليه زنان
هر کاندیدایی که این مطالبات را - نه در حد شعار - جزو محورهای برنامه ی خود قرار دهد و برای آن برنامه ریزی کند، طبيعتا آراي نيمي از راي دهندگان را خواهد داشت.
متن بیانیه همگرایی
گزارش نخستين جلسه مطبوعاتي همگرايي جنبش زنان:
اما
اين چيزي از اشتياقم به تلاش براي گذار به دموكراسي و برابري كم نمي كنه.
"تصویب قانونی در افغانستان به مردان اجازه می دهد بدون رضایت همسرشان با آنها همبستر شوند. این امر در سطح بین المللی جنجال برانگیز شده است.
بر اساس "قانون احوال شخصی شیعیان" که از تصویب پارلمان افغانستان گذشته و به امضای رئیس جمهور، حامد كرزي رسیده، همچنین زنان بدون رضایت شوهرشان، اجازه ندارند از خانه خارج شوند.
استحکام بنیان خانواده، بهانه ي اصلي تصويب اين قانون است، اما مدافعان حقوق بشر معتقدند که تمکین اجباری زن از مرد در روابط جنسی، نوعی تجاوز محسوب می شود.
این قانون آزادی های زنان را سلب می کند و با اجبار آنان به تمکین بدون چون و چرا از خواسته های جنسی همسرانشان، به نقض حقوق زنان پشتوانه قانونی می دهد.
این موضوع محدود به شیعیان افغانستان و حتی جامعه این کشور نمی شود، بلکه در بسیاری از دیگر جوامع مسلمان نیز، حقوق و اختیارات زنان، منوط به اجازه شوهران و پدران است."
خوندن این خبر نفرت رو تو دل آدم نسبت به طالبانیسم زنده می کنه. و آدم احساس می کنه که چقدر زنان افغانستان مظلوم و بدبختن كه بعد از اين همه سال جنگ و سختي كشيدن و رفتن طالبان، حالا هم حكومتي اومده كه با پز دموكراسي، چنين قوانيني رو تصويب مي كنه.
اما فاجعه اینه که "تمکین" در قانون خانواده ی ایران هم همین رو می گه. هر چند عرف ما از قانون ما پیشرفته تره و شاید در خیلی از خانواده ها اصلن اجرا نمی شه، اما قانون ما هم مي گه:
زن بايد بي چون و چرا در برابر شهوت شوهرش سر فرود بياره.
زن بايد براي خروج از خانه از شوهرش اجازه داشته باشه.
زن براي كار كردن بايد از شوهرش اجازه داشته باشه.
زن درباره ي فرزندانش غير از نگهداري و شير دادن و بزرگ كردنشون، حقي نداره.
و فاجعه بارتر اينكه در مجلس ما هم لايحه اي در حال تصويبه كه حتا نفس كشيدن زن رو هم داره منوط به اجازه از شوهر مي كنه.
چرا؟
برابري انسانها نتيجه اش سالم سازي ساختار خانواده است.
چرا قانونگذاران و مجريان قانون سعي دارند انسانها را در خانواده به درجه يك و دو تقسيم كنند؟
خواندني: براندازي نرم به روايت نسرين
بعد از دو سه بار خوندن، زمزمه ها هماهنگ شد و چه طنيني ...!
حالا امشب دست طبيعت بايد من و سارا رو بر مي داشت و مي برد تو اون سفره خونه ي سنتي و آهنگ خالي اون ترانه برامون نواخته مي شد.
دمش گرم آقاي خواننده كه موقع نواختن اين آهنگ ساكت موند تا ما ترانه ي خودمون رو با هم زمزمه كنيم و به هم لبخند بزنيم و تو چشم هم نگاه كنيم و اشك نگاهمون رو سيراب كنه:
همه دردم
همه دردم
تو بيا تا دورت بگردم آآآآآآآآآآه
اي يار جو
اي يار جو
اي يار جوني
بياكه بر ن
مي
گردد جوونی ...
با هم زمزمه كرديم و صداي هر ۳۳ تامون رو شنيديم و دلمون چقدر در اون لحظه هواي بقيه مون رو كرد.
هر چی عشق خفن تر باشه، شعر نااااب تري از توش آفريده مي شه
۲-
اگه يه مدير برنامه داشتم، مي دادم قبرم رو اون نبش كنه. بسوزه پدر بي پولي!!!
(حال كردي تصوير سازي رو از نبش قبر!)
۳-
پدرم آدم نشد؛ من شدم!
هر جایی که هستم به غير از خونه. به شرط اينكه تو خونه هم تو اينترنت نباشم و تلويزيون هم روشن نباشه. يا اگه روشنه بچه ها در حال تماشاي ام بي سي ۳ باشن.
حالا كار كيه، فكر مي كنم كار اوني باشه كه خواب ديده بود آش آلوچه خورده و براي يوزارسيف كه تعريف كرد، يوسف پيامبر تعبير كرد كه يه دوره ديگه ابقا مي شه در مقامش.
دلگيرم از بگير و ببند و بكش و با تيزي بزنهايي كه اين روزا شدت گرفته. و دلگير بودن كافي نيست.
لینک اصلی خبر در میدان
نشستم پای تی وی به هوای اینکه آقای هم خونه به رسم هر شب یا دمبل دیمبل پی ام سی می ذاره ، یا ایران میوزیک. منم شراب که ندارم تلخی امشب رو هضم کنم، غرق می شم تو موسیقیِ دم دستی.
اگه شانس منه که همین امشب باید دیدن ام بی سی پرشیا رو شروع می کردیم اونم با فیلم "هتل رواندا"؛ روایت واقعیتهای تلخ نسل کشی در رواندا.
دیدن صحنه های تکه تکه شدن بچه های بی گناه، که اصلی ترین سوژه های نسل کش ها بودن، دیدن اونهمه وحشتی که بچه های یتیم، لحظه به لحظه تجربه ش می کردن، دیدنِ دیدنِ مرگ در هر لحظه در برابر چشمانشون اونم به بدترین شکل و وضع ...
احساس می کنم که چقدر خوشبختم که یه آفریقایی رواندایی نیستم. و احساس می کنم چقدر بدبختم که به دنیایی پا گذاشتم که هر طرفش رو نگاه می کنی، یا نسل کشیِ آشکاره، یا پنهان.
پی نوشت: درباره ی ادامه ی کار گروهی ـ بگذریم که کمترین و کمترین حدشه ـ تو هفته ی آینده تصمیم می گیرم. فعلن خرابی از حد گذشته
دو هفته ی اول روزی ۵ ساعت برق قطع می شد و با قطع کار پمپ آب، ساختمون آب نداشت.
سه چهار روز بعد که مردم منطقه به قطعی آب عادت کردن و اونو منتج از قطعی برق قلمداد کردن، کم کم فشار آب به شدت پایین اومد و گاه و بی گاه قطع شد.
همسایه های مجتمع های مسکونی وقتی به یه طبقه بیشتر آب می رسید، شاکی می شدن و هی به هم می پریدن.
تماشای صف دبه ها و سطل ها برای برداشتن آب از تنها شیر حیاط، خیلی دردناک و تاسف باره.
بعید نیست تا چن وقت دیگه همسایه ها ظرفها و رختهای کثیفشون رو هم بیارن تو حیاط بشورن. مثل قدیما که زنها سر فشاری محل دور هم جمع می شدن و بخش زیادی از کار خونه رو اونجا دور هم انجام می دادن. گاهی سر نوبت، گاهی سر تیکه پرونی و گاه سر چیزای دیگه گیس و گیس کشی شون می شد. با این تفاوت که احتمالن حالا این کار رو اغلب مردا انجام می دن. بعضی هاشون به هوای مشارکت در کار خونه و بعضی هاشون هم از سر غیرت که مرد همسایه زنشون رو نبینه.
خلاصه هنوز کار به اینجاها نکشیده، دعوای آب تو ساختمونمون حسابی استاده.
نمی دونم شخص دیگری هم تو این ساختمون هست که مثل من با بحران اینترنت رو به رو باشه؟ احتمالن تو دنیای وب این مشکل همه گیره.
یا جی میل باز نمی شه. یا اگه باز می شه، فایلی رو اتچ کنی نمی فرسته. گوگل تاک که دو ماهی هست شهید شده. سرچ تو سایت گوگل هم شده کار حضرت فیل. اغلب صفحه ها رو باز نمی کنه.
خصوصن اگه یکی مثل من دنبال حرفای سردار زارعی درباره ی حجاب و عفاف باشه، سخت می خوره تو دیوار.
می گم بذار شب کار کنم که سرعت اینترنت بیشتره، بازم تا صبح کاری از پیش نمی برم.
با دو تا بچه ی کوچیک و گرمای تابستون و بحران آب و برق و این اینترنت کوفتی نمی دونم جواب دوستام رو چی بدم که هی کُری خوندم که می تونم کلی گزارش و مقاله بنویسم؟! ![]()
می بینین مسئولان محترم چه راه مناسبی پیدا کردن واسه برگردوندن وضع جامعه به ارزشهای تاریخی؟
دارم خودم رو تصور می کنم پای تشت رخت وسط حیاط پای شیر آب مشترک یازده خونوار!
نیما! روزبه! به دادم برسین.