تبليغاتX
اورمزدان

اورمزدان

بدون شک دليل مزاحمت‌هاى خيابانى تهران و در مجموع ايران، محافلى هستند که مردان را وادار به موضع‌گيرى در برابر زنان مى‌کنند. اما فايده اين کار چيست؟ آيا مى‌توان با ايجاد مزاحمت زنان را واداشت تا حجاب داشته باشند؟ البته مى‌شود با اذيت و آزار انسان را به هرکارى وادار کرد، منتهى بحث بر سر اين است که جامعه‌اى که بنيادش بر ترس باشد، آيا قادر به خلاقيت و آفرينندگى هست؟ باور نمى‌کنم.

چنین جامعه‌اى در نهايت تنها کارى که مى‌تواند بکند تربيت دسته‌هاى تروريستى است. يعنى بسيج کردن همان مردانى که مزاحم زنان مى‌شوند.

متن کامل این یادداشت رو اینجا بخونین.

 

پی نوشت بی ربط خصوصی: وحید جان آدرس ایمیل یا شماره تلفن پلیز!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:18  توسط ساقی   | 

نشسته بود رو سرامیکهای خونه ی تازه ی مامانینا و تکیه داده بود به دیواره ی مبل. یه پاش  رو انداخته بود رو اونیکی پاش و سرش گرم بود به ور رفتن با تیکه سیمی که تو دستش بود. چشم دوخته بود به سیم و با اخمی که به واسطه ی پیوستگی ابروهاش تو صورتش هست، زیر لب زمزمه می کرد:

افسوس که گذشته

دیگه بر نمی گرده

...

فکر می کنین این تصویرِ کیه؟

آره سپیده جان. این تصویر ارونده که منو حیرت زده کرد.

سه سالگی، سن آرمانیِ منه. و پسرم در آستانه ی سه سالگی به گذشته ای افسوس می خوره که دیگه بر نمی گرده.

برای امید: می دونی آرتا چی می خونه؟ تقریبن سه ماه پیش یه روز که از خواب بیدار شده بود و لوس می شد، با قاطعیت بهش گفتم: اگه پا نمی شی، من می رم.

یهو چشماش رو باز کرد و با قیافه ای جدی و محزون گفت: نرو! نرو! بی تو می میرم ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 2:9  توسط ساقی   | 

این مثنوی، در واقع بازخوانی ماجرای زنجانه. من از اینجا نقلش می کنم:

دختری خوبروی در زنجان
بود یکچند از قضا مهمان

باوقار و متین و پر شر و شور
بود چشم بدان ز رویش دور

در پیِ علم و صلح و آزادی
دور از آشیان و آبادی

دوست با هر که همصدایش بود
دختر و پور، زیرِ چرخ کبود

ناگهان مردی از قبیله ی غیر
به درآمد به رویش از در خیر

که چنین خوبروی دخترکی
دخترِ بانشاط و بانمکی

نیست شایسته گردِ او پسران
جمع گردند، جمعِ بی خبران

انجمن نیست جای چون تو گلی
گلِ شایسته و خوش آب و گلی

شده ای نقل محفلِ پسران
شده پرونده ات وزین و گران

چاره ای جوی تا رها بشوی
راه این است تا به ما گروی

دختری خوبروی و طنازی
از چه با ما نداری انبازی؟

دل و دینم ببرده روی مَهَت
می کنی دوری از من از چه جهت؟

گر شوی یارِ من، نگارینم!
به فدایت همه دل و دینم

یار شو با من ای مثالِ جمال
به یکی صیغه می شویم حلال

خانه ام با وجودِ اهل و عیال
گر چه همیشه هست در اشغال،

دفترِ کارِ من به دانشگاه
می شود وصل گاه این "من و ماه"

قصه ی عشقِ ما شود ماتم
گر بدانند عالم و آدم

هیچ کس را خبر نباید کرد
ور نه عیش وصال گردد درد

مردکی در ردای استادی
بر گرفت از وجود او شادی

گفت دختر، که یا "حسن مددی"
بهرِ این مدعات، کو سندی؟

دختری پاک و بی ریایم من
دل مردان همی ربایم من؟

نیست کاری مرا به جنس ذکور
می روم سوی هر چه اهل شعور

فرق نبُود میان مرد و زنی
وصله ای اینچنین به من بزنی؟

گفت استاد "من بگفتم قال
خواه پندش بگیر، خواه ملال"

مرد و زن هست آتش و پنبه
بکَن از گوش خویش، این پنبه

دخترک نزد دوستانش رفت
گفت آنچه میانشان می رفت

حیله ای ساز کرد و سویش رفت
آتش عشق، صورتش می تفت

پیرهن چاک کرد آن استاد
کوس رسوایی اش ز بام افتاد

هست امروز، عصر اینترنت
فیلمش آمد به روی صفحه ی نت

یوسفش خواند اهل شرع و ریا
که زلیخا به او بگفت "بیا"

کاسه افتاد و عرش هم بشنید
آن صدایی که گشته بود پدید

که زلیخا نبود آن دختر
بود گردآفرید نام آور

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:12  توسط ساقی   | 

کتایون عزیز می خواست بدونه اسم بچه ی محبوبه رو چی گذاشتن. من اسمای زیر رو بهشون پیشنهاد کردم:

یسنا، نیروانا، نوشا، نیوشا، مهرآفرین، مهراوه، چکاوک، پرنیان، چیچک، پرند، آترپای، پوپک، پُلیا، دریا، باران، آرام، دیبا ... 

دوستای دیگه هم دلبر، دلربا، گل اندام، نازنین و ... رو پیشنهاد کردن.

اونا باران رو انتخاب کردن. صداش می کنن باران.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:16  توسط ساقی   | 

چرا نیمی از انسانها فکر می کنن نیمی دیگر ناموس اونها هستند.

چرا یه پدر دخترش رو به خاطر اینکه شخصا تصمیم گرفته با مردی زندگی کنه سنگسار می کنه؟

چرا یه سازمان حقوق بشری ؟؟!! دختری رو که بهش پناه برده در قبال رشوه به پدرش می ده که سنگسارش کنه؟

گزارش زهرا از آخرین سنگسار گزارش شده در عراق.

با امضای این فراخوان نه بگید به هر چی قتل ناموسی و سنگساره.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 9:12  توسط ساقی   | 

به نظر روزای خوبی میاد.

پی نوشت: نازی جان ماها به هیچ جا متعلق نیستیم انگار. تقصیر اونا نیست. ما هم قصوری نداریم.

اصولن تو هر رابطه ای نمی شه دنبال مقصر گشت. نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 7:57  توسط ساقی   | 

۱-

حالا دیگه کار به جایی رسیده که فیلتر کردن و مسدود کردن سایتها و وبلاگها جواب نمی ده. برای وبلاگ نویسهایی که مروج فساد و فحشا هستن مجازات اعدام تعیین کردن.

شوخی نمی کنم! تصویب اولیه ش انجام شده و منتظر نهایی شدنه. و جالب اینه که مثل همیشه دایره ی اتهام چنان گشاده که هر کسی توش جا می شه. مهم این نیست که تو چی می گی و چی می نویسی. مهم اینه که اونا تشخیص بدن نوشته هات ترویج فساد و فحشاست تا به اعدام محکومت کنن.

اینها نتیجه ی تلاش فعالان حقوق بشر برای خارج کردن اعدام از مجازاتهاست.

۲-

اینم یه خبر دیگه:

بنابه گزارشات رسیده از بند 2 زندان گوهردشت کرج دیروز 5 زندانی محکوم به مرگ را به زندان اوین جهت اجرای حکم اعدام منتقل شدند.

زندانیان که برای اجرای حکم اعدام به اوین منتقل شدند اکثرا جوان هستند. زندانبانان سالنی که زندانیان از آنجا برای اعدام برده می شدند را بسته اند و تمامی ارتباطات این سالن را با سایر سالنها قطع کرده اند و اجازه ورود و خروج به این سالن را به زندانیان نمی دهند.

از آنجایی که در این بند تعدادی از نواجوانانی که زیر 18 سال و محکوم به مرک هستند نگهداری می شوند نگرانی فزآینده ای را ایجاد کرده است. نوجوانان محکوم به مرک که در این بند زندانی هستند عبارتند از بهنود شجاعی، محمد فدایی ، سعید جزی، علی مهین ترابی و رضا هادی زاده که در سن 13 سالگی دستگیر شده و در حدود 7 سال است که در این زندان بسر می برند.

از طرفی دیگر صبح امروز یک زندانی به نام حمید رضا قدیمی متولد 1365 که در حدود 3 سال در زندان بسر می برد در زندان اصفهان به دار آویخته شد.

پی نوشت: داریم کجا می ریم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:36  توسط ساقی   | 

یه دیوونه ی دیگه ای بود که حالا دیگه وبلاگ نمی نویسه. همیشه می ذاشت دستنوشته هاش ۲۴ ساعت بمونه و جوهرش خشک بشه بعد می ذاشت تو وبلاگش.

من این کار از عهده م نمیاد. شما ۲۴ ساعت بعد بخونید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 2:18  توسط ساقی   | 

یعنی دانشگاهی تو ایران هست که "استاد مددی" نداشته باشه؟

این لینک کافیه. بقیه ی گزارشها هم بهش لینک شدن.

بعد این دوستم معنا می گه چرا حالت تهوع داری!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 7:48  توسط ساقی   | 

بدین وسیله شبنم خانوم دعوت می شه برای تست کردن نخستین پاشپاشوکی که دارم تو زندگیم می پزم.

شبنم به عنوان کارشناس می تونه بعد از خوردنش بگه که این غذای خوشمزه ی آباده ای رو که مامانِ فیروزه ما رو اسیرش کرده، می تونم به عنوانِ یه جاذبه ی گردشگری به دوستان معرفی کنم یا نه.

بعد از اعلام نظر ایشون، (در صورت تاییدش) می تونیم یه تور پاشپاشوک بذاریم و بزنیم به دشت و دمن.

پی نوشت: اینجانب در راس هرم مازلو هستم  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 8:29  توسط ساقی   | 

هشت نفر از فعالان جنبش زنان در سالگرد روز بیست و دوم خرداد بازداشت شدند .

ناهید میرحاج، آیدا سعادت، نسرین ستوده، ژیلا بنی یعقوب،نفیسه آزاد، سارا لقمانی،جلوه جواهری و فریده غائب از جمله فعالان جنبش زنان هستند که عصر امروز در مقابل محل برگزاری نشستی به مناسبت 22 خرداد دستگیر شدند.

امروز قرار بود تعدادی از فعالان جنبش زنان در گالری راه ابریشم تهران سالروز 22 خرداد ،روز همبستگی زنان را گرامی بدارند اما آنها هنگام مراجعه به این گالری با درهای بسته و حضور نیروهای انتظامی و امنیتی و ممانعت شان برای برگزاری این نشست مواجه شدند . این در حالی است که پیش از این مدیریت این گالری فرهنگی موافقت خود را با بر گزاری این مراسم اعلام کرده بود اما با فشار نیروهای انتظامی و امنیتی مجبور شد درهای گالری را بر میهمانان و سخنرانان این مراسم ببندد.

ناهید میرحاج، آیدا سعادت که برای اعلام لغو مراسم به مدعوین در مقابل محل برگزاری مراسم حاضر شده بودند، توسط پلیس امنیت تهران بازداشت شدند.سپس نسرین ستوده و ژیلا بنی یعقوب نیز که به منظور پیگیری بازداشت این دو نفر به آنجا رفته بودند، دستگیر شدند.بر اساس گفته های حاضرین در محل نفیسه آزاد ،سارا لقمانی،فریده غائب و جلوه جواهری نیز دقایقی پیش بازداشت شده اند.

نقل از اینجا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 21:40  توسط ساقی   | 

میکروفون رو تو دستش گرفته بود و داشت تمرین مصاحبه می کرد.

جلوِ بابا ایستاد و خیلی با اعتماد به نفس گفت: اسمت چیه؟

ـ مهرانِ انصاری، شما اسمت چیه؟

ـ آرتا انصاری

رفت سراغ داداشش: اسمت چیه؟

ـ اروند انصاری

اومد پیش مامانی. اسمت چیه؟

ـ ساقی لقایی

و بازی یه دور دیگه تکرار شد. و من دلم گرفت. خیلی خوردنی شده بود. و من دلم گرفت. و من برای اولین بار از دوقلوهای شیرینم که تکامل روحشون رو به همه چی ترجیح دادم، احساس فاصله کردم.

مهران دید که چشم من راه گرفته. آرتا برای بار سوم رفت پیش بابایی: اسمت چیه؟

ـ بابا مهران

ـ نه! انصاری نگفتی!

و خنده ی مستانه ی مهران انصاری رفت رو هوا (سرمستی ش صرفن از شیرینیِ آرتا بود و بس).

فرستادش سراغ من و چشمکی زد، یعنی که منم بگم مامان ساقی. و آرتا بازیِ بانمکش رو تکرار کنه.

از جوابِ احتمالی آرتا ترسیدم شاید؛ که کمی جدی تکرار کردم: ساقی لقایی

چه تلخ بود واسم این بازیِ بانمک. هنوز سه ساله شون نشده که دارن تفاوتشون رو با مامانی درک می کنن. با من! منی که داعیه ی نقش داشتن تو آفرینششون رو دارم.  تفاوتی که نامِ رسمی شون ایجاد می کنه. نامِ رسمی ای که از این به بعد (از سه سالگی که سنِ ورودشون به جامعه ست) تو اجتماع هویت اونها رو تعیین می کنه.

و من درست در زمانی که تقریبن هیچ وقتی برای خودم ندارم، یادم می افته که چقدر تنهام و هوسِ عصیان می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 23:8  توسط ساقی   | 

سایت میدان با او آر جی هم فیلتر شد.

امروز صبح که خواستم سایت رو چک کنم دیدم که فیلتر شده.

چرا اینا نمی تونن صدایی جز تکرار صدای خودشون رو تحمل کنن؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:38  توسط ساقی   | 

ـ دو روز پیش دختر خاله حمیده خودکشی کرد.

ـ یعنی مرد؟

ـ آره

ـ خودسوزی؟

ـ نه قرص خورده بوده، شاید هم سم.

ـ آخه چرا؟

...

چقدر تلخه این قصه ی تکراری! چقدر تکرار می شه این قصه ی تلخ! هر روز در دور و نزدیکِ ما:

شوهرش داده بودن. نه که زور و اجبار باشه. خب تو خونواده های سنتی، ازدواجها هم معمولا سنتی هستن. پسر خوبی بود. سر به راه و نجیب. اهل کار و زندگی. خونواده ی خوبی هم داشت. همین کافی بود که دخترشون رو خوشبخت کنه.

از همون یکی دو ماه اول کتک خوردنها شروع شده بود. یه مدت تحمل کرده بود و صداش در نیومده بود. هر دفعه که سر و صورتش و تن و بدنش کبود بود، وقتی ازش می پرسیدن، سرش رو مینداخت پایین و هیچی نمی گفت. می ذاشتن به حسابِ حجب و حیای نوعروسی: خب تازه عروس و دومادن دیگه! طبیعیه که گردنش و بازوهاش کبود باشه!

کم کم کبودی ها به پای چشم رسید. اینو دیگه نمی شد به حساب نوعروسی گذاشت. هفت هشت ماه از عروسیشون گذشته بود که به قهر اومده بود به خونه ی پدری. شنیده بود که: روز اول بهت گفتم دختر جان! با لباس سفید می ری و با کفن سفید برمی گردی!

هی آشتیشون داده بودن و هی آشتیشون داده بودن: بچه که بیاد زندگی گرم می شه. بچه ی اول، اما زندگی رو چندان گرم نکرده بود. قهرها پی در پی شده بود و هر بار برگشتن به خونه دو سه ماهی طول می کشید. تو خونه ی بابا کسی بهش رو نمی داد که سختی بهش فشار بیاره و برگرده سر زندگیش.

و بر می گشت. کار دیگه ای نمی تونست بکنه. اوایل شوهرش دنبالش می اومد و ابراز پشیمونی می کرد. نازش رو می کشید و می بردش. این آخریها دیگه خودش بود که پا می شد و می رفت خونه.

اونجا کتک می خورد از شوهرش. اینجا بی مهری می دید از پدر و مادرش. بی مهری ای از سرِ مهر. برای گرم کردنِ تنورِ زندگیش.

سال سوم، دخترِ دومش به دنیا اومد. حالا دیگه اجازه نداشت به خونه ی پدرش هم سر بزنه. مردِ خونه معتقد بود که اونجا پُرش می کنن. حتا حق نداشت زنگ بزنه به خاله حمیده ـ مادرش ـ .

یکی دوبار کار به طلاق کشید، بزرگترای فامیل آشتیشون دادن. یه بار به دادگاه هم رفتن. قاضی تقاضای طلاقش رو نپذیرفت. چرا باید می پذیرفت؟ شوهر اهل کار بود. دود و دمی هم نبود. حالا دستِ بزن داشت که داشت. گفت: همه ی شوهرا زنهاشون رو می زنن. زن، باید طاقت داشته باشه. باید بساز باشه. بچه هات رو بزرگ کن خواهرم. طلاق می خوای واسه چی؟ که زن بابا بیاد بالا سرِ بچه هات؟ بشین زندگیت رو بکن و شکر خدا کن. نه هوو آورده سرت. نه عیاشه. نه چیز دیگه ای. و از مرد تعهد کلامی گرفته بود که دیگه دست رو زنش بلند نکنه. عهدی که به هیچ جایی بند نبود.

یه بار بعد از دو سه ماه یواشکی زنگ زده بود به مادرش. مردِ خونه فهمیده بود و چنان زده بودش با شیلنگ که باسنش تاول زده بود و تا دو سه هفته نمی تونست بشینه رو زمین.

این بار که زنگ زده بود خونه ی پدری، خواهرش گوشی رو برداشته بود. گفته بود که زنگ زده واسه خداحافظی. گفته بود تا کسی برسه، همه چی تموم شده. گفته بود، باید خودم کاری می کردم. تا برسین قرصها کار خودشون رو کردن. گفته بود که دیگه نمی تونسته تحمل کنه. حتا به خاطرِ دو تا فرشته ی کوچیکش که داشتن تو آتیش جهنمِ اون خونه می سوختن.

و تموم شده بود، قبل از اینکه کسی برسه.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:7  توسط ساقی   | 

 

وقتی بچه بودم و می رفتم مدرسه ـ به ویژه وقتی قرار بود از مقطعی به مقطع دیگه برم، مهیج ترین بخش یه سال تحصیلی برام روز اولش بود و سخت ترین روز، آخرین روزش.

برام خیلی هیجان انگیز بود که روز اول کنارِ چه کسی و چه کسانی قرار می گیرم. بخشی ش شانس بود و بخشی ش هم چیزی غیر از شانس که آدمها رو به سمت هم می کشوند.

بعد از چند روز که ناظم می اومد بچه ها رو به ترتیب قد تو کلاس مرتب کنه، وقتی بغل دستی ها از هم جدا می شدن، خیلی سختشون بود. هر چند فقط چند روز بود که همدیگه رو دیده بودن و حتا شناخت کافی نسبت به هم نداشتن. گاهی واسه اینکه با هم باشن، کلک می زدن و مثلن واسه اینکه قدشون رو کوتاه نشون بدن یا بلند، تنشون رو سُر می دادن زیرِ نیمکت، یا اینکه کاملن صاف می نشستن. و اگه جاشون عوض می شد، چه بسا با دیگرانی که بعدن همنشین می شدن، خیلی دوست تر و اخت تر می شدن.

 

پی نوشت: مسخره ست که بگم نمی دونم چی شد که یادِ این خاطره افتادم.

پی پی نوشت: خوب که فکر می کنم می بینم هیچ کس به هیچ بهانه ای حق نداره جلوِ حرکت کسی رو بگیره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:8  توسط ساقی   | 

من به حجاب اجباری نه می گویم از آنرو که نه فاعلیت مطلقی را که در آن به من نسبت می دهند انسانی می دانم و نه آن مفعولیت مطلق را.

من نه می خواهم و نه می توانم با حجابم مسئول عفت و تعادل جامعه و نظم مستقر یا بی نظمی و آشفتگی آن باشم و نه آنکه با پذیرفتن آن، خود را انکار کنم.

نگاه من به جهان از همان اعتباری برخوردار است که نگاه هر موجود انسانی دیگر.  من و میلیون ها مثل من در حجاب نه امنیت جسته ایم، نه زیبایی، نه اخلاق ، نه عفت و نه پاکی، و بر عکس بی حجابی را هم ملازم بی عفتی و بی اخلاقی و ناپاکی نمی دانیم.

اصلاً به نظر ما پوشش  ملازم با پاکی و ناپاکی، عفت و بی عفتی، تعادل و عدم تعادل نیست. پوشش و حجاب بحثی یکسره مربوط به قدرت است. کاری به اخلاق و دین ندارد. 

ادامه ی مقاله

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:19  توسط ساقی   | 

 

از دیروز که پیغام رو رو صفحه ی کامنتهای وبلاگم دیدم، آروم و قرار ندارم.

بعد از بیش از چهار سال دیدنِ آدمهایی که وجه اشتراکمون "رفتن، تا پای شهادت" بود، چنان بی قرارم کرده که نگو.

از پارلمان تا شورای نگهبان، تا قوه ی قضاییه، تا وزارت نفت و کار و اقتصاد و بقیه ی حوزه های اقتصادی، تا راه اندازی خبرگزاری آنلاین تو نمایشگاه مطبوعات، تا مشاور خبر شدن ـ شاید به معنای انتظار خدمت ـ همه جا رفتم با ایسنا. از خبرنگاری، تا مدیریت خبر.

اون روزا ایسنا خبرگزاری قابل اعتماد و استناد ایران بود، حالا نیست.

تیرماه 83، ساعت حدود 10 و نیم صبح بود که زدم بیرون و دیگه هیچ وقت برنگشتم ایسنا. دو سه باری رفته بودم، اما دلم مونده بود. برگشتم. شاید خیلی ها فکر کردن که دارم بازارگرمی می کنم.

ماه و خورشیدی که وزارت نفت تو دست چپ و راستم گذاشت، مدیریت رسانه ایِ سازمان ثبت احوال، و موارد دیگه، هیچکدوم نمی ارزید به ایسنا پشت کنم. ایسنایی که با تمام کاستی هاش، به صداقتش ایمان داشتم.

بی خبر رفتنِ اینبارم، و برنگشتن ... حتا به قیمتِ موندنِ دلم کنارِ درختِ توتِ پیر، تو اون حیاطِ قدیمیِ مرکزِ شهر تهران، شایدها رو خاموش کرد.

رفتن و این بار کار کردن در کنجِ عزلتی تنها برای لقمه ی نانی ... .

دلهره دارم. یعنی کسی میون آدمهایی که امروز می بینمشون هست که به اندازه ی من دلهره داشته باشه؟ ابوالفضل فاتح، شاید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:48  توسط ساقی   | 

اونها رو زمین راه می رن و تو آسمونها سیر می کنن. لحظه های ناب، بهشون امکان کشف خودشون رو می ده. "خود"ِ حقیقی، که تا اون موقع ازش غافل بودن.

دختر، جسوره و حقیقی. پسر، احساس می کنه در مقابل دختر، اعتماد به نفس کافی نداره. سعی می کنه حرفای قلمبه و مهمی بزنه. و از عهدی که با خودش بسته حرف می زنه: که "اون شب"، تنها شبِ اونهاست و بعد از اون همدیگه رو نخواهند دید.

اما محض اینکه زمانِ رفتنِ دختر فرا می رسه، پسر همه ی حرفای خودش رو درباره ی عهدِ دیگر ندیدنِ دختر، مزخرفات می خونه و ازش می خواد که باز همدیگه رو ببینن.

دو نفر که عاشق هم هستن، برای اینکه عشقشون پایدار و فزاینده باشه، لازم نیست که ترک دیار کنن و با هم زندگی کنن.

برعکس، برای فرار از روزمرگی که ممکنه در نهایت سبب تنفر اونها از هم و بی ثباتیِ هر کدوم بشه، هر یک به زندگیِ روزمره ی خودشون می پردازن. دور از هم زندگی می کنن و در عین حال لحظه های نابی رو برای هم می سازن که هر چند اندکه، اما به ابدیت می رسوندشون.

"قبل از غروب" رو ببین.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:21  توسط ساقی   | 

یک نشریه دانشجویی از آغاز تغییرات گسترده در رشته «مطالعات زنان» در راستای طرح «اسلامی شدن دانشگاه ها» خبر داد. این تغییرات توسط «گروه مطالعات زنان دانشگاه تهران» پیشنهاد و به تصویب رسیده است.
به گزارش خبرنامه امیرکبیر نشریه دانشجویی صبح، که به صورت روزانه در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران منتشر می شود، با انتشار این خبر آورده است: «فروردین سال گذشته (۸۶)، وقتی حساب احضارها، تعلیق ها، بازداشت ها، دادگاه ها و وثیقه ها از دستمان در رفته بود و گرم اخبار جدیدی در مورد به روی کار آمدن طرح ارتقای امنیت اجتماعی بودیم، درست بیخ گوشمان در طبقه پنجم دانشکده، انقلاب فرهنگی خیلی آرام و بی سر و صدا در جریان بود.»
طرح بازنگری در رشته «مطالعات زنان» طی جلساتی در فروردین ۸۶ در دانشکده علوم اجتماعی به تصویب رسیده است. بانی اصلی این تغییرات «دکتر کچوئیان»، یکی از اساتید متنفذ و تندرو این دانشکده، بوده است. کچوئیان پیش از آغاز این تغییرات از سوی رهبری به عضویت شورای عالی انقلاب فرهنگی منصوب شد. از جزئیات تغییرات اعمال شده در رشته مطالعات زنان هنوز اخبار زیادی منتشر نشده، اما در روزهای آینده باید منتظر انتشار اخبار جدیدتری در این زمینه بود.
در جلساتی که به این منظور برگزار شده ظاهرا خانم دکتر حمیرا مشیرزاده، از اساتید علوم سیاسی دانشگاه تهران، نیز حضوری فعال داشته است. در نشریه صبح در این باره گفته شده: «پیشنهاد تدریس دروس "زن در دین و فلسفه" و "معرفت شناسی رشته مطالعات زنان" از سوی استادی که همواره از جامعه شناسی اسلامی سخن می گوید، چندان دور از انتظار نبود، اما کسی توقع نداشت استاد زنی که تز دکترایش به یکی از معتبرترین کتب نظریه فمنیستی بدل شده است، با او هم داستان شود.»
از دکتر «جوادی یگانه»، یکی از اساتید دانشکده علوم اجتماعی، نیز به عنوان فردی یاد می شود که مسئول اجرایی شدن این مصوبات شده است. دکتر جوادی یگانه خاطرنشان کرده است: «این بازنگری به زودی در همه گروه های دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران به اجرا درخواهد آمد.»
ایجاد تغییرات در رشته «مطالعات زنان» از زمان روی کار آمدن رئیس جدید «گروه مطالعات زنان» در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران آغاز شد. این تغییر تقریبا هم زمان با تغییر دولت و روی کار آمدن محمود احمدی نژاد بود. اولین تغییرات ایجاد شده در این رشته تغییر درس «نظریه های فمینیستی» به «نقد نظریه های فمینیستی» بود. همان زمان یکی از اساتید سابق این گروه از این تغییر با عنوان «فتح گروه توسط موتلفه» یاد کرد. مدیر سابق گروه مطالعات زنان خانم دکتر شادی طلب و مدیر فعلی آن دکتر «سهیلا صادقی» است.
به گزارش خبرنامه امیرکبیر پس از این تغییر در مدیریت گروه مطالعات زنان و سیطره اساتید همگام با دولت بر این رشته، فشار بر دانشجویان این رشته که هم زمان در حوزه زنان فعالیت می کردند از سوی این اساتید افزایش یافت.
جالب آن که در کنکور کارشناسی ارشد سال گذشته نیز شاهد روند «اسلامی شدن» بودیم. به عنوان مثال در رشته «مطالعات زنان» بسیاری از سوالات حول «میزان فرو کردن زن در خاک به هنگام سنگسار»، «شرایط اثبات زنا»، «چند همسری»، «حق حبس» و… دور می زد: «اگر بخواهید مطالعات زنان بخوانید نیازی نیست از جامعه شناسی جنسیت، تاریخ زنان ایران یا حتی جامعه شناسی خانواده چیزی بدانید. منابع آزمون این رشته علاوه بر منابع مشترک سایر گرایش های علوم اجتماعی، شامل "حقوق زن در اسلام" و "مبانی روان شناسی" است. بعد هم باید سر جلسه کنکور بنشینید و به سئوالات مربوط به میزان فرو کردن زن در خاک به هنگام سنگسار، شرایط اثبات زنا، چند همسری، حق حبس و دیگر سئوالاتی که آشکارا به میثاق های حقوق بشر و تلاش های فعالین زن دهن کجی می کند، جواب دهید. اما اگر همه این مراحل را با موفقیت پشت سر گذاشتید، این "نقد نظریه های فمنیستی" و "زن در دین و فلسفه" است که انتظارتان را می کشد.»
نشریه دانشجویی صبح در ادامه گزارش خود آورده است: «پیش از انقلاب کتابی در نقد مارکسیسم چاپ شده بود که مدتی بعد ممنوع اعلام شد. چرا که صفحات مربوط به توضیح نظریات مارکسیستی اش خوراک فکری چپ ها شده بود و نقدهایش هم سطحی تر از آن بود که خواننده ای داشته باشد. حالا هم کتابفروشی ها و کتابخانه ها پر است از آثاری از این دست در نقد فمنیسم. رشته مطالعات زنان در سال های پایانی دهه هفتاد توسط یکی از روحانیون پژوهشگر این حوزه، حجهٔ الاسلام مهدی مهریزی، وارد ایران شد. طراحان با همان اعتماد به نفس ایدئولوژیک همیشگی تصور می کردند، با چند استدلال ساده می توانند همه مباحث فمنیست ها را زیر سئوال ببرند. این رشته که در ابتدا تنها برای فعالین زن جذاب بود، به زودی در میان همه دانشجویان خصوصاً دانشجویان علوم اجتماعی طرفدار پیدا کرد.»
یکی از اساتید مطرح گروه مطالعات خانواده دانشگاه علامه در این باره می گوید: «ما چیزی نداشتیم که به اولین گروه های دانشجویان مطالعات زنان یاد بدهیم. آنها فعالین حوزه زنان بودند که تنها آنچه را که می دانستند به صورت آکادمیک و روشمند بازآموزی می کردند. اما دانشجویان جدید که بدون شناخت قبلی وارد این رشته شده اند، دچار تردیدهای اساسی در مبانی فکری شان می شوند.» وحشت از تزلزل در اعتقاد به کلیشه ها و تصورات قالبی کهن، همان چیزی است که شاگردان «مصباح» را به تکاپوی تکرار انقلاب فرهنگی انداخته است.
صبح با این بند به گزارش خود خاتمه می دهد: «بهتر است با مطالعات زنان خداحافظی کنیم. تا چندی پیش، این تنها دانشگاه تهران بود که رشته مطالعات زنان داشت. آنچه که در سایر دانشگاه ها تدریس می شد یا مطالعات خانواده بود یا حقوق زن در اسلام. این تنها آغازی برای مرگ تدریجی علوم انسانی در موج جدید انقلاب فرهنگی است. به زودی افزایش بیش از پیش پسوندهای اسلامی، عرصه را برای حیات علوم انسانی انسان گرایی که دستاورد رنسانس بود، تنگ تر خواهد کرد. همه این ها، به آرامی و بی سر و صدا اتفاق می افتند: یک انقلاب فرهنگی نرم و مخملی در راه است.»

پی نوشت: نمی تونم لینک بذارم چون با فیلترشکن دیدمش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:44  توسط ساقی   | 

پرده ی پندار می باید درید

توبه ی تزویر می باید شکست

وقت آن آمد که دستی برزنم

چند خواهم بود آخر پایبست

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:8  توسط ساقی   | 

"حقیقت را بگو! حتا اگر افلاک را به لرزه درآورد"
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:59  توسط ساقی   | 

هنوز تو شوکِ دیروزم. همه ی قرصای فروید رو دود کرد و فرستاد هوا.

بهش گفتم: بالاخره یه ورِ ماجرا می لنگه. "من" با "پیرامونم" تضادهای اساسی دارم. قبول دارم که تو این فضا این منم که ناهنجارم. اما فضایی هم برای من هست، که توش همه ی این پیرامون ناهنجاریه.

حق می دم که رنجیده باشه. حق می دم که عصبی بشه و واکنش نشون بده. اما حق نمی دم مثل اکبر پاشو بذاره رو شیلنگ اکسیژنی که سعی داره منو وادار به نفس کشیدن کنه.

مرجان، دوستِ نوجوونی هام می گه: باید قهرمان باشی که تو شرایط موجود جامعه ی ما بتونی ـ فقط ـ یه آدمِ عادی باشی.

نه عزیزم! من یکی، فقط اینقدر قهرمانم که بگم یه ببرِ بی یال و کوپالم.

"ماهِ محوِ پس از باران" یه لینک خوندنی برام فرستاده که خفن شرحِ حاله. قلمت سبز مریم خرسندِ عزیز!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 4:16  توسط ساقی   | 

چرا برای درختا دل می سوزونی؟

به تو چه جنگلا دارن از بین می رن؟ 

تو رو سنه نه که کوه و چمن، دشت و دمن، پر شده از زباله؟

تو چرا زورت می گیره که نسل حیوونهای نادر این مرز و بوم داره منقرض می شه؟

آدما؟؟؟!!!

این دیگه نوبره خدیجه خانومِ مقدم! این دیگه واقعن نوبره! به تو چه که یه عده یه تاریخه که نشستن رو گرده ی یه عده دیگه و دارن دور از جون عده ی دوم، ازشون سواری می گیرن؟

دخترها و زنها تو خوزستان و ایلام و کردستان و بلوچستان و دهها استان دیگه خودسوزی می کنن و کتک می خورن و اختیار خودشون و بچه شون رو ندارن که ندارن.

زن جماعت حق طلاق می خواد که چی بشه؟! زنها رو چه به حقوق انسانی برابر؟!

خانومِ مقدم! همنوایی با طبیعت و انسان عاقبتش همینه!

سوال سختی که ازت نپرسیده بودن! یک کلام می گفتی کیا می اومدن و می رفتن خونه تون، همه چی حل بود. می رفتی سر زندگیت. آشپزیت رو می کردی و رفت و روبت رو.

خب حق دارن بندگان خدا. خودت فکرش رو بکن! اگه یک میلیون نفر از هفتاد میلیون نفر بفهمن حقوق انسانی برابر یعنی چی که فاتحه ی استثمار آدمها خونده ست.

پی نوشت: باز امشب خوابم نمی بره. چه حدیث مکرر تلخی! زنِ به اون تمیزی، تو اون بازداشتگاه کثیف و نمور و غیر انسانی وزرا چطور می خوابه.

بازم پی نوشت: جناب سرهنگ تو بازداشتگاه وزرا به رضوان گفت: خانوم من هم یه دفترچه ای دستش بود درباره ی حقوق برابر زن و مرد. منم امضاش کردم. پس شما مالِ همون یه میلیونی ها هستین؟!

فکر می کنین به خدیجه چند نفر این حرف رو می زنن تو وزرا؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 1:40  توسط ساقی   | 

دوم فروردین بود که از دید و بازدیدهای ناخوشایند نوروزی گریزی زدم به خونه ی یکی از دوستان که خیلی خیلی خونواده ش رو دوست دارم و از مصاحبت باهاشون انرژی می گیرم البته اگر وقتی با همیم مسیر حرفها به سیاست کشیده نشه که متاسفانه شد. یعنی هر چی لایی دادم، افاقه نکرد و سرانجام کشوندنش به سیاست.

بهانه ی آغازینش ۸ مارس بود. اینکه چرا جنبش زنان برنامه ای نداشت. اینکه چرا ما برای بزرگداشت این روز بیرون نیومدیم. بیان این سوالها که من خوب می دونستم چرا مطرح می شه، از طرف جوون ترهای جمع همراه بود با مزه پرونی های نیش دار.

"دکتر" تلاش داشت به من "تفهیم" کنه که حاکمیت موجود سد بزرگی بر راه تحقق اهداف ماست. و من خودم رو می کشتم که بگم: بابا جان! مانع ما هر نوع حاکمیتیه که با آگاه سازی مشکل داره. و این خصیصه از آنِ هر نوع حاکمیت دیکتاتوریه. مشکل ما فرهنگ مردسالاره؛ و اگه ایکس بره و ایگرگ بیاد، ایگرگ بره و زد بیاد، تا فرهنگ حاکم بر جامعه فرهنگ ضد آگاهی مردسالاره، مشکل سر جاش هست که هست.

مقاله ی محسن با عنوان "تجاوز در بستر زناشویی" تاییدیه بر موضع من، یا بهتره بگم ما، تنها از منظر زندگی ـ به قول معروف ـ زیر یه سقف.

 پی نوشت: دست مریزاد فاطمه شمس

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:52  توسط ساقی   | 

به شادی گفتم: با این ترکیبی که وایسادیم سارا تو سلول ما نمی افته. نگرانشم.

گفت: باید یه کاری بکنیم. بعد تو کی وایساده؟

گفتم: مهناز

به این ترتیب، یه آن، که کسی حواسش نبود، من و مهناز جامون رو با هم عوض کردیم. اینطوری من شدم نفر اول سلول بعدی. سارا همراهم بود. نیازی به مراقبت من نداشت. من نیاز داشتم که جلوی چشمم باشه.

سارا و شادی عنوان گزارش اون چند روز رو گذاشتن: سلولهایی برای سکوت آزادی. من بهش می گم: آوای سکوت.

این گزارش خیلی کامل و مفصله. پیشنهاد می کنم بخونینش.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 13:54  توسط ساقی   | 

خیلی خوبه که تجربه های ارزشمند ارگانهای حاکمیتی جمهوری اسلامی ایران در اختیار دیگران هم قرار بگیره.

بعد از گذشت حدود ۲ ماه از اجرای طرح فضاحت بار سهمیه بندی بنزین، احمدی نژاد گفت که مقامات سوریه خواستار انتقال این تکنولوژی به کشورشون شدن.  دروغ هم که هُناق نیست، اگر نه تو این مملکت تاحالا خیلی ها رو خفه کرده بود.

طرحی که قرار بود مصرف بنزین رو کاهش بده، ترافیک رو کم کنه، و هزاران هزار مزیت دیگه داشته باشه، اما به یک ماه نکشید که ترافیک بدتر از قبل شد و گرونی چندین برابر شد و مردم رو دله دزد هم کرد تا چشم بچرخونن و کارتهای جا مونده در جایگاههای بنزین رو بدزدن.

فکر نکنید که خیلی بعیده چهار روز دیگه حضرات مدعی بشن که کشورهایی مثل سوئیس خواستن که  امتیاز طرح بی نظیر تادیب اراذل و اوباش رو از ایران بخرن.

چند ماه پیش تو پایتخت ایران، عکاسا و خبرنگارا رو خبر کردن که بیاید می خوایم یه سری اراذل و اوباش رو آدم کنیم. بعد آفتابه انداختن گردنشون و فرهنگ بی بدیل جمهوری اسلامی رو به جهانیان معرفی کردن. پیش از اون وقتی می خواستن اوباش رو ادب کنن، برعکس سوار الاغ می کردن و می چرخوندن. انگار این روش تکراری شده و اونها اینطوری ادب نمی شن.

حالا نمایندگان حاکمیت در کرمانشاه خواستن نشون بدن نه تنها چیزی از مقامات پایتخت نشین کم که ندارن، بلکه کارشون درست تره. جوانی رو که می گن از مردم زورگیری می کرده، لباس زنونه تنش کردن و چرخوندنش دور شهر که آدم بشه. به نظر مقامات محترم نیروی انتظامی کرمانشاه، لباس زنونه، وسیله ی مناسبتری برای آدم کردن اراذل و اوباشه. از آفتابه و الاغ سواری برعکس هم بهتر جواب می ده.

مقامات نیروی انتظامی کرمانشاه، اصلن توجه ندارن که دکتر احمدی نژاد، قبل از این که رییس جمهور بشه، جلوی دوربین رسانه ی بسیار ملی، اعلام کرد که "زن هم انسان است".

جنبش های گوناگون مردمی در ایران! دست از سیاهنمایی بردارید. خودتون رو خسته نکنید. این زحمت رو نیروی انتظامی، قوه ی قضاییه، دولت و مجلس دارن می کشن. اونها با اجرای قوانینی مثل سنگصار، با تسهیل امکان ازدواجهای مکرر برای مردان پولدار،  با درآوردن چکمه از پای زنان برای جلوگیری از متبرج شدن برخی مردان، و با گرسنه تر و بی کارتر نگه داشتن مردم ایران در زمانی که نفت بشکه ای بیش از ۱۰۰ دلار فروخته می شه، نه تنها دارن شرایط امروز ایران رو در مقابل چشم جهانیان سیاهنمایی می کنن، که دارن فرهنگ پنج هزار ساله ی این مرز و بوم رو به لجن می کشن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 15:18  توسط ساقی   | 

سرش رو انداخته بود پایین و گله گله اشک می ریخت. اشک چشماش با آبِ بینی ش قاطی شده بود و از دو شیارِ حاشیه ی لبش میومد پایین. صدای خانوم مدیر پتکی بود که هر از گاه، تو سرش فرود می اومد:

بیخود آبغوره نگیر! این هناها دیگه واسه ما رنگی نداره. به جای اینکه عذرخواهی کنی و سر و شکلت رو اصلاح کنی موقعِ اومدن به مدرسه، واسه ما اشک می ریزی؟ فکر کردی چون شبانه درس می خونی هر غلطی که می خوای می تونی بکنی؟

اشک هاش رو پاک کرد. چند دقیقه ای سکوت، فضا رو پر کرده بود. سرش رو بالا آورد. جرئت نکرد تو چشم خانوم مدیر و ناظم و چند تا معلمی که تو دفتر بودن، نگاه کنه. دوباره سرش رو پایین انداخت:

یازده سالم بود، که بابام، با چشمای گریون، واسه اینکه خواهر برادرام از گشنگی نمیرن، در مقابلِ دویست هزار تومن منو فروخت به یه پیرمردِ افغانی

این بار سکوتِ پتکی که تو سرِ کارکنانِ دبیرستانِ شهید ماکویی فرود اومده بود، صدای دختر رو شکافت. ناباورانه نگاش می کردن. ادامه داد:

پیرمردِ خوبیه. اولا ازش می ترسیدم. پاشو که میذاشت تو خونه، یه گوشه کز می کردم و چشمام رو می بستم. کم کم، بهش عادت کردم. بعد حتا بهش وابسته شدم. گاهی بدخلقی می کنه، اما آدمِ بدی نیست. هر چند هنوز هم می ترسم حرفش رو گوش ندم.

گذاشت من درس بخونم و ازم قول گرفت که درس خوندنم باعث نشه که کارای خونه رو انجام ندم. از کلاس پنجم تا حالا دارم شبانه درس می خونم.

چند روز پیش بهم پول داد و گفت که رنگ مو بخرم و موهام رو رنگ کنم. گفت که دلش می خواد سر و شکلم رو به راه بشه. گفت که ابروهات رو وسمه کن. سه چهار روز گذشت تا اینکه امروز صبح وقتی داشت می رفت بیرون، گفت که شب نمی خواد منو این شکلی ببینه. جرئت نکردم حرفش رو گوش ندم. رفتم آرایشگاه و ابروهام رو برداشتم. موهام رو هم رنگ کردم. اما تو رو خدا! تو رو خدا نگید که از مدرسه بیرونم می کنید.

***

چشماش رو باز کرد. تو راهروِ بیمارستان کنارِ جسدِ آرامِ پیرمرد افغانی ایستاده بود. نمی دونست باید احساسِ آزادی کنه، یا بی پناهی. نمی دونست خوشحال باشه، یا غمگین. هیچ ردی از خونواده ش نبود. این قرارِ پدرش بود با پیرمرد افغانی.

پیرمرد پولِ چندانی نداشت واسه کفن و دفن. پولِ چندانی هم لازم نبود واسه خاکسپاریِ یه کارگرِ روزمزدِ افغانیِ بی کس تو کشورِ همسایه.

هر چی ازش مونده بود، به یه ماه نکشید که تموم شد. و به یه ماه نکشید که صاحب خونه گفت که دختر باید زیرزمین رو خالی کنه. گفت که خوبیت نداره یه زنِ جوونِ بیوه تو خونه ش باشه، تو محله ای که پر از کارگر افغانی و شهرستانیِ مجرده.

زنِ جوونِ بیوه! زنِ جوونِ بیوه! سرش داشت گیج می رفت و هی تکرار می کرد: زنِ جوونِ بیوه!

اما تو شناسنامه ش چیزی درباره ی مردی که شوهرش باشه، نوشته نشده بود. حتا به یاد نداشت که وقتی بچه بود و باباش اونو با یه بغچه در بغل به پیرمرد داد، خطبه ای، چیزی خونده شده باشه. تمامِ مدت هم نمی دونست که پیرمرد رو باید باباش بدونه، پدربزرگش بدونه، قیمش بدونه، یا شوهرش.

سیزده سال باهاش زندگی کرده بود. کاسه بشقاباش رو شسته بود. رخت و لباساش رو شسته بود. تو بغلش خوابیده بود. بدونِ اینکه همخوابش باشه.

صدای مردِ صاحب خونه تو گوشاش می پیچید: زنِ جوونِ بیوه! راستی! اون یه زنِ جوونِ بیوه بود؟ راستی! چرا پیرمرد هیچوقت قصدش رو نکرده بود؟ چرا پیرمرد هیچوقت ...

یاد روزی افتاد، از روزهایی که تو صفِ نونوایی وایساده بود و پچ پچِ دو تا زنی که جلوش حرف می زدن، گوشش رو پر کرده بود: طفلی تازه نوزده سالشه. دادگاه گفته که حق داره عقد رو فسخ کنه. گفته پسره مرض داره. مردونگی نداره خواهر! خدا به دور! خدا نصیبِ هیچ مسلمونی نکنه.

سرش گیج می رفت، اما باید اسباباشو جمع می کرد. کدوم اسباب؟ کجا می برد؟ کجا می رفت؟ راه افتاد با ساک دستیِ رنگ و رو رفته ای که مالِ پیرمرد بود. واسه وقتایی که می رفت مشهد تا قوم و خویشاشو که از اونورِ مرز اومده بودن، ببینه.

***

چشماش رو باز کرد. صدای گوش خراشِ بدری، چرتِ تلخش رو پاره کرد: پاشو مهتاب. امشب نوبتِ توئه. مشتری نداریم. باید خودت تورش کنی.

از روزی که بدری ـ که حالا دیگه خانوم رییسش بود ـ تو خیابون دیدش و با ناز و نوازش آوردش خونه، مهتاب صداش می کرد. گفته بود که صورتش مثلِ ماهه. گفته بود که تن و بدنش نقص نداره. شبِ اولی که به کار گرفته بودش، چه شبِ تلخی بود اما!

راستی! چند فروخته بودش اون شب؟ باکره بود و قیمتش قطعا باید خیلی بالا می بوده. از همه ی اون پول، به مهتاب چی رسیده بود؟

غذا و لباسهای شیک و جای موندن.

پاشد رفت جلو آینه. ماتیک زد. خطِ چشم کشید. ریمل لازم نداشت. مژه هاش، به حدِ کافی دلبر بودن. طره ی موهاش رو از دوطرف داد بیرونِ روسری. خرمنِ زلفاش رو هم از پشتِ روسری ریخت رو شونه هاش. کیف رو رو دوشش انداخت. لباش رو غنچه کرد و یه ماچ واسه آینه فرستاد.

رسید سرِ میدونِ فاطمی. بیست دقیقه ای وایساده بود و هی بوق زده بودن و بوق زده بودن و محلِ سگ به هیچ کدومشون نداده بود. همیشه همین طور بود. وقتی مهتاب قرار بود مشتری رو خودش انتخاب کنه، دست چین می کرد. پول واسه ش مرحله ی دوم بود.

یه ۲۰۶ نقره ای از جلوش رد شد. آروم کرد. بوق نزد، اما خوب وراندازش کرد. فکر کرد طرف تازه کاره. چشمش رو گرفته بود. ده دوازده قدمی جلوتر وایساد.

باید تورش می کرد. آدمِ بدی به نظر نمی رسید. هار نبود شاید. مثلِ اون پیرمرده که ماهی یکی دوبار با بنزِ خوشگلش می اومد و مهتاب رو می برد. پیر سگ خیلی هار بود. هر دفعه، مهتاب سه چهار روزی از کار می افتاد.

درِ ماشین رو باز کرد. طرف انگار خیلی پپه بود. نکنه خودش رو زده بود به اون راه. نکنه از اون دماغ سر بالاها بود که باید هی موس موسش رو می کرد؟ فکر کرد "اگه اینطور باشه، تا جایی که بتونم می تیغمش."

مرد همچنان خیره نگاهش می کرد و لبخندی تو چهره ش نهفته بود. این خنده اونو یاد کی می انداخت؟ خیلی دور بود تصویر. یادش نمی اومد و می اومد. این خنده رو تو بچگی هاش دیده بود. شاید لبخندِ دایی رضا بود وقتی برای اولین و آخرین بار از اصفهان اومده بود دیدنشون. رو دو تا دست بلندش کرده بود و گفته بود: عجب دختریه ماشاالله! زود می برنش خواهر. زود می برنش! اسمش رو چی گذاشتین؟ ماه منیر! اسمِ برازنده ایه. ماشاالله!

مرد همچنان خیره نگاهش می کرد. مهتاب چرتش رو شکافت: ۱۵ تومن ساکشن. پنجاه تومن هم می دم.

مرد همچنان خیره نگاهش کرده بود: بله؟

خودش رو به اون راه می زد؟ آره فکر کرده بود که از اون گنده دماغا باشه. حالش رو به هم زد. امشب باید مشتریِ دلخواهش رو تور می کرد. آدمایی که واسه خودشون نوشابه باز می کنن، همیشه حالش رو به هم می زدن. در ماشین رو بست و برگشت سر جای اولش.

دستی به کمرش کشید و قوسِ متناسبش رو به رخِ سرنشینانِ ماشین های رهگذری که از جلوش رد می شدن، کشید. چند تا ماشین همزمان ترمز کردن. کم مونده بود تصادف کنن. خنده ش گرفت. اما وقتِ خنده نبود. وقتِ کار که می شد، مهتاب خیلی جدی بود. ظرافتهای کارش رو هم خوب بلد بود. مشتری دلخواهش تو کدوم ماشین نشسته بود، آیا؟

 پی نوشت: بخشِ اولش کاملن واقعیه. بخش دومش تقریبن واقعیه. بخش سومش با تصویری از تجربه ی یه دوست درآمیخته.

پی نوشت ۲: این داستان آذرماه چند ساعتی رو وبلاگم بود. بعد برداشتمش. قرار بود تو مجله زنان چاپ بشه. بستنش. اونم نه توقیف موقت. که لغو امتیاز!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 0:0  توسط ساقی   | 

بهت حسودیم می شه آنتون.

به بزرگی ت و آرامشت.

خوشحالم که خوندمت.

از این به بعد بیشتر.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 14:50  توسط ساقی   | 

هیچ صیادی

در جوی حقیری که به گودالی می ریزد

مرواریدی صید نخواهد کرد.

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 11:56  توسط ساقی   | 

"خیال می کنم زمان آن رسیده که بدانیم و باور کنیم که آن چیزی که به دنبال ما می آید و بوی بدی هم می دهد، بوی وحشتناک عقب ماندگی و حماقت  ماتحت مبارک خودمان است و نه چیز دیگر."

منیرو روانی پور

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 6:0  توسط ساقی   | 

قرار نامیرایی نهاده بودیم.

از آن قرار های احمقانه دوران جوانی . دی ماه بود .

شال گردن رنگ رنگش که همه دیوانه اش بودیم را انداخته بود و با چشمان قرمزش پیشنهاد این قرار را داد . آن روزها عجیب شده بود . به یکباره زیر همه چیز زد . کلاس و دانشکده و فلسفه . ساعت ها روی نیمکت سبز رنگ پریده روبروی دانشکده می نشست و به جلوی کفش هایش نگاه می کرد . گاهی هم با خودش حرف می زد . هرگز نفهمیدم چه می گفت . بالاخره سر کلاس آمد . فوکو شناسی داشتیم .

فلسفه قدرت و دانش .......

نشست آخر کلاس . زل زد به استاد . وقتی قرار یک طوفان بود قیافه اش مانند گربه های وحشی در انتظار شکار می شد . براق و صامت . آن قدر نگاهش سنگین بود که استاد همانطور که رو به تخته بود گفت : جناب رهی خان معاصر می بینم که زیاد با فوکو موافق نیستی.

سکوت همه کلاس را پر کرد . رهی نمونه و محبوب همه اساتید .

ـ نه . اصلا .

از کلاس بیرون رفت و هرگز بازنگشت .

قرار نامیرایی را در یک کافه گذاشتیم . کسی جرات خندیدن  یا مخالفت نداشت. گفتم: یعنی چی رهی؟ اینم از اون مسخره بازیهای جدیدته؟

خندید و دستم را فشرد . چشم های همه روی دستان ما ثابت و خیره ماند. رهی و این کارها؟

صورتش را به صورتم نزدیک کرد. بی اینکه پلک بزند. نی نی لرزان چشمانش را می دیدم. دستم را از دستش بیرون کشیدم. بلند شدم.

ـ از مسخره بازیهات حالم به هم می خوره معاصر .

ندیدمش. هرگز. گهگاهی چیزهایی به گوشم می رسید که رهی در یک روستا زندگی می کند. معلم بی مزد شده است و هنوز در پی نامیرایی.

ماجرای نامیرایی از ذهنم بیرون شد. مشغله های زندگیم آن قدر زیاد بود که هرگز به دوران دانشکده و خل بازیهایش فکر نمی کردم . خانه قدیمی پدری و تنهاییم مجال فکر کردن به روزهای خوش را نمی داد.

زمستان شد. دی ماهی سرد و پرسوز.

در کوچه را که بستم صدایش را شنیدم. آرام و شمرده و محکم.

ـ نامیرایی که هنوز؟

سرمای هوا کمکم کرد تا بهتم را زیر شال گردن پنهان کنم. دستش را جلو آورد: رهی معاصر هستم.

سر و کله اش چه ناگهانی پیدا شد. مردی بلند و موقر که جذابیتش مجال حرف زدن را از من گرفته بود.

ـ چیه ؟ رهی معاصرم. همکلاسیِ سابق.

کنارم گام برمی داشت. صدای قدمهایمان در سرما و در دی ماه می پیچید.

ـ می دانی خودکشی کردم و برگشتم؟

ـ دیوانه .

ـ نامیرایی. شک داشتم اما مطمئن شدم.

ـ که چی؟

ـ که همیشه و هنوز انسان قدرت دارد. با دانش ...

ـ یادمه فوکو رو زیاد دوست ...

خندید. چیزی درونم شکست. دستم را گرفت. همیشه غیر منتظره بود.

ـ رهی. رهی. وای دارن ...

ـ نگات می کنن؟ به درک.

با صدای بلند فریاد زد و دستم را کشید.

ـ علت نامیرایی من. نامیرایی من ...

صدایش در رگهایم جاری شد و گرم شدم.

دی ماه آن سال نامیراترین و گرمترین دی ماه روی زمین بود.

پی نوشت: نقل از این وبلاگ

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:33  توسط ساقی   | 

اروند گفت: مامانی می خوام بخوابم. به آقای روشنی (راننده سرویس) بگو نیاد دنبالمون.

وقتی بچه دو سال و چهار ماهشه و سرما هم خورده و به شدت سرفه می کنه و دلش هم نمی خواد از رختخوابش جدا بشه و مامانش هم کار خیلی واجبی نداره، حتا اگه دکترش بگه رفتن به مهد کودک مانعی نداره، شرط انسانیت نیست که بیدارش کنی و سر صبح بفرستیش مهدکودک.

منم این کار رو نکردم. ساعت هشت و ربع (ساعت اومدن سرویس) گذشت، و شد هشت و بیست دقیقه، که هر دوشون سرحال و سیر از خواب بیدار شدن.

با میله های پلاستیکی دروازه فوتبالشون دو تا میکروفون مثل میکروفون سیاوش شمس تو آهنگ دختر ایرونی درست کردن و شروع کردن به خوندن و سینه زدن:

کربُ بلا، ای خوشگلا، عروسکِ من سرما خورد، گریه می کرد شُر و شُر، منو نبرین به دکتر، حسینِ مظلوم، حسینِ مظلوم ...

شعرش رو آرتا بالبداهه گفت و اروند هم خیلی زود ازش یاد گرفت و با هم می خوندن و سینه می زدن.

تماشا داشت با اون حالتِ خیلی جدی خوندنِ آرتا و تغییر شکلی که به لباش می داد و چشماش رو تنگ می کرد و سرش رو به طرفین تکون می داد.

نوحه ـ ترانه ای که ساخته بود، آمیزه ای از چیزی بود که این روزها تو مهد کودک می دید.

یادِ دهه ی محرم پارسال افتادم که دوقلوها یک سالشون بود و وقتی تو خیابون دسته ی عزاداری می دیدن، با صدای طبل و سنج اونها شروع می کردن به رقصیدن و خندیدن.

یادِ نوحه های دسته های عزاداری سالهای گذشته افتادم که بر اساسِ آهنگِ ترانه هایی از ماهسون (خواننده ترکیه ای) و یا هایده و معین، درست شده بود و آدم رو به طرب می انداخت.

بعد یاد نوحه های دهه محرم سالهای کودکی م افتادم که فولکلورهای اقوام مختلف ایرانی بود و خیلی زیبا و سوزناک و در عین حال آهنگین بود.

بعد یاد الهی قمشه ای افتادم که یه بار می گفت: سوگواریِ دهه محرم که تو ایران قدمت بسیاری داره، یه کارناوالِ غمه و مردم به این شیوه یاد واقعه ی عاشورا رو زنده نگه می دارن، اگر نه عزاداری بعد از هزار و چهارصد سال اساسن معنی نداره.

اساسن با نظر ایشون موافقم، اما تو سالهای اخیر، به دلیلِ اینکه حاکمیت در ایران اجازه ی اجتماعهای شاد رو به مردم نمی ده، و اونجاها هم که مجبوره شادی گروهی مردم رو تحمل کنه (مثل جشن چارشنبه سوری و شادی گروهی جوونا بعد از پیروزی های ملی ورزشی) به بهانه های مختلف باهاشون مقابله می کنه، کارناوال سوگِ دهه ی محرم، به شوِ لباس و آرایش صورت و موی مانکنهای دختر و پسر تبدیل شده.

این ناهنجاریها رو بچه ها به محض ورود به اجتماع غیر از خانه یاد می گیرن. وقتی تو مهدکودکی که بچه های دو تا شش ساله رو تو سنی که چیزی جز شادی نباید تجربه کنن نگهداری می کنه، مراسم سوگواری محرم می ذارن و بچه ها رو به سینه زدن و نوحه خوندن عادت می دن، بچه هایی که هنجارن و دلشون فقط شادی و بازی می خواد، نوحه ـ ترانه می سازن و از این مراسم هم برای خودشون شادی درست می کنن.

وقتی عمیق به این ماجرا نگاه می کنی خیلی دردناکه. خیلی دردناک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 10:13  توسط ساقی   | 

حمایت از حقوق زنان، ستیز با مردان نیست. صدای شعوری جهانی است که برابری را نه حق، که ویژگیِ "انسان" می داند. ویژگی ای که سایه ی سیاه جهل آن را پوشانده است.

پی نوشت: گزارش میدان از انتشار و پخش کارت پستالهای "نه! به لایحه ی حمایت از خانواده"

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 14:16  توسط ساقی   | 

پشتت به کوهی باشه که منم.

قلبت سرشار از عشقی باشه که رهاییه.

این شب، آبستنِ خورشیدیه که تویی.

گناهِ تو دانستن و خواستنه.

و در برابر استبداد، گناهی بزرگتر از این نیست.

قوی باش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 20:40  توسط ساقی   | 

چادرش رو به دندون گرفته بود و به سختی راه می رفت. شوهرش، چند قدم جلوتر از اون حرکت می کرد. همیشه همین طوره. هر وقت تو کوچه می بینمشون، با همین ترکیب راه می رن. اهلِ روضه و جلسه و اینجور چیزاست.

سلام کردم. حاج آقا زیر لب جواب داد یا نداد، نشنیدم. همیشه همین طوره. رفت و نموند. حاج خانوم وایساد به احوال پرسی. این اولین بار بود که وامیستاد با من احوال پرسی می کرد. انگار تو این یک سال سبک سنگین کرده بود و حالا از گزینشش سربلند بیرون اومده بودم که داشت برام مادری می کرد. نون گرفته بودم، تعارفش کردم: بربری داغِ حاج خانوم، بفرمیایید. برکتِ خداست، بفرمایید!

هول هول حرفش رو زد که خیلی از پیرمرد (شوهرش) جا نمونه: می گما! مادر! هر وق خواسسی بری جایی یا کاری چیزی داشتی، بچه ها رو بذار پیشِ من. به خدا جدی می گم. بی تارُف! یه دوستی هم دارم، افسره؛ خانومه هاااا! اما افسره. تو کوچه رو به رویی می شینه. هر وق کار داره بچه شو می ذاره پیشِ من. خلاصه تارُف نکن مادر. یا بیارشون پیشِ من، یا بگو من بیام بمونم پیششون به کارات برس.

پرواز می کنم به خیابون معلم. جلوی دادگاه انقلاب. ۱۳ اسفند تنها جناب سروانی که با ملایمت وظیفه ش رو انجام می داد، خانومی بود که اصرار داشت پاشیم بریم به خونه تکونی مون برسیم و به فکرِ شوهر و بچه هامون باشیم. گفتم پس تو اینجا چی کار می کنی؟ چرا سرِ خونه زندگیت نیستی الان؟ گفت دارم کارم رو انجام می دم و بابتش حقوق می گیرم. اما شما دارین فقط خودتون رو به دردسر می ندازین. آخرش هم این چیزا که می گین حق هم باشه (برابری حقوق زن و مرد) به جایی نمی رسه.

پرواز می کنم تو وَنی که ما رو باهاش از منکرات و مفاسد وزرا بردن اوین. جناب سروانایی که وظیفه ی نگهبانی از ما رو داشتن، دو تا خانومِ جوون بودن که موقعِ سوار شدن به ون، رییسشون، که یه آقا بود و یادم نیست درجه ش چی بود و اصلن لباس فرم داشت یا نه، خیلی بد باهاشون برخورد کرد. یکی از اون خانوما محضِ سوار شدن به ماشین، شروع کرد خط و نشون کشیدن برای ما. دوستای جوون تر، جوابش رو دادن. محبوبه از بچه ها خواست که ساکت باشن. گفت که این خانوم، داره وظیفه ش رو انجام می ده وگرنه خصومتی با ما نداره. این بار جناب سروان شروع کرد فحاشی کردن به محبوبه و باز خط و نشون کشیدن و باتومش رو می کوبید تو دستش به نشانه ی تهدید.

کلید رو می ندازم به قفل در و می رم تو حیاط. مزه ی دهنم تلخه. چشمام سیاهی می ره. مدتیه تلو تلو می خورم وقتِ راه رفتن. حالا شدتش بیشتر شده. یاد پیرزن می افتم و دلسوزیِ مادرانه ش واسه من و بچه هام. تصویری جلوِ چشمم نقش می بنده که آرتا و اروند رو بردم خونه ی حاج خانوم و وقتی می رم بیارمشون، می بینم، جناب سروان هم اومده دنبالِ بچه ش.

این خانوم رو کجا دیدم؟ جلو دادگاه انقلاب؟ تو ونی که مارو برد اوین؟ تو پارک لاله موقعِ گیر دادن به حجابِ خانومهای خوش پوش؟ ۲۲ خرداد تو میدونِ هفت تیر وقتی داشت زنها رو می زد؟ تو عکسای جلوی استادیوم که با بچه های کمپینِ ورزشگاه درگیر شده بودن؟

یا قراره فردا ببینمش؟ تو دادگاهِ انقلاب؟ وقتی دارم محاکمه می شم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:51  توسط ساقی   | 

پی نوشت: این عکس تو شیراز گرفته شده. برای من ایمیل شده بود این عکس اما منبع اصلیش اینه.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:47  توسط ساقی   | 

نمایش کرامت انسانی از سوی ضابطان قضایی جمهوری اسلامی ایران رو نیما منتشر کرده.

در کشور ما شکنجه وجود نداره. در فرهنگِ دینی که حاکمیتِ ایران بر پایه ی اونه، توصیه شده که با اسیر، مدارا شه. این عکسها به خوبی تحققِ این اندیشه رو به تصویر کشیده.

بحثی نیست در اینکه، توزیع کنندگان مواد مخدر ـ به فرض اینکه افرادی که اینطور وحشیانه ضرب و شتم می شوند، قاچاقچی باشند ـ مجرمند.  

بحث این است که این حضرات، با تاکیدشان در به تصویر کشیدنِ پی در پیِ این صحنه ها چه پیامی برای مردم ایران و مجامع جهانی دارند؟

بیست و دوم خرداد هشتاد و پنج، دلارام علی تو میدون هفت تیر این پیام رو دریافت کرد. چنان زدن و روی زمین کشیدنش که دستش شکست و لباس از تنش در اومد. واسه انتشار عکسش، دو سال حبس بهش دادن. آخه عکس رو خودشون منتشر نکرده بودن که بگن طرف شرور و قاچاقچیه. سیزدهم اسفند هشتاد و پنج پوتینِ نظامیِ مردی که لباسِ شخصی داشت، این پیام رو به من منتقل کرد. فکِ یکی دیگه از دوستانم چنان به پله ی مینی بوس اصابت کرد که خون از دهنش جاری شد. هجدهم اسفند ماه همون سال، پای مینو جلوی خانه ی ملت؟؟!! در بهارستان از زانو تا مچ سیاه و کبود شده و دو برابرِ حالتِ عادی چاق شده بود.

ما اما قاچاقچی و شرور و دزد نبودیم. بودیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 8:55  توسط ساقی   | 

جمعی از روزنامه نگاران و خبرنگاران رسانه ها همزمان با در خواست از متولیان فرهنگی برای تعریف واژه "روزنامه نگار منتقد"، با امضای بیانیه ای آزادی روزنامه نگاران منتقد از زندان را خواستار شدند.

متن کامل بیانیه و امضا کنندگان را در اینجا ببینید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 16:0  توسط ساقی   | 

برای اینکه معتقده و می نویسه که آدمها با هم برابرند، سه روزه که تو زندونه و تا وقتی که وثیقه ی صد میلیون تومنی نگذاره، همون جا می مونه.

اگه دادگاه تجدید نظر نکنه در میزان وثیقه حالا حالاها اونجاست. اما آدمایی مثلِ ما صد میلیونشون کجا بود که بخوان وثیقه بذارن.

بند عمومی کنارِ زندونیای مالیه. موقع انتقالش به زندون، به طعنه بهش گفتن حالا برو پیشِ زنای دردمند تا بهتر بتونی درکشون کنی و ازشون دفاع کنی.

اون همین کار رو می کنه. هممون می دونستیم که این کار رو می کنه. هر کدوممون اونجا باشیم همین کار رو می کنیم.

مریم نوشته:

ليلا 47 ساله، بيست سال است كه مي خواهد از شوهري كه او و كودك عقب مانده اش را رها كرده و رفته، نفقه اش را بگيرد و هيچ دادگاهي هنوز به داد او نرسيده. ليلا با چشمان پر ا