یه وقتا سر فشار دادن اون دکمه هه با هم کل کل می کنن. بالاخره یکی شون صداشو در میاره و بعد همونجا که هستن شروع می کنن به رقصیدن.
آرتا سرش رو به جلو و عقب می بره و اروند دسته ی مبل رو می گیره و تنش رو به چپ و راست تکون می ده.
به قول اون بزرگ مرد، بچه ها بزرگترین دلقک های دنیان. و به قول من خلاق ترین آفرینندگان هستن.
اروند یه رقص هایی از خودش ابداع می کنه که هاج و واج می مونم، و آرتا هم تازه ازش یاد گرفته که برای رینگ های نی ناش ناناش چه جوری باید دستهاش رو تکون بده.
وقتی رقصشون میاد با موسیقی گریه ی همدیگه هم می رقصن. گاهی هم با موسیقی سکوت.
اونها می رقصن و این نشونه ی خوبیه. نشونه ی سلامتی روح و روانشون.
قد کشیدنشون زیباست، اما دلگیرم می کنه. دلگیر میشم وقتی می بینم رفته رفته از این روزهای خوب دور می شن و با مفاهیمی جز موسیقی و رقص آشنا می شن. مفاهیمی که چون وجود داره، باید باهاش آشنا بشن.
