تبليغاتX
اورمزدان - دیالوگ تنهایی

اورمزدان

ـ چند روز تنهايي کم داري؟ 

ـ به اندازه يه زندگي

ـ چرا؟

ـ اگه ميشد ترجيح ميدادم تو کوهها زندگي کنم

شايد يه روزي اينکارو کردم

ـ اصلا فکر نمي کردم. يعني تنهايي مطلق؟

ـ آره

چون فکر ميکنم اونجا به يه عشقي ميرسم که جاي ديگه نميتونم

ـ مي تونم يه نظر شخصي بدم درباره تو؟

 ـ بگو!

ـ من اصلا اينطوري نشناختمت

به فکر تنهايي نيستي. دنبال يه عشق گمشده هستي به قول خودت

ـ شاید هم دنبال خودم ميگردم

ـ دقيقا همينطوره

اما فکر نمي کنم آدم خودشو تو زندگي تنهايي دائمي تو کوه پيدا کنه

هر چند منم عاشق کوهم و اون بالا هميشه احساس اقتدار و هيجان دارم

ـ بگذريم

ـ آره

ـ شايد وقتي ديگر

ـ شايدم هيچ وقت

ـ شايد

در همه چيز يه شک نهفته هست

بايد دنبال قطعيت بود

ـ من تو هيچ چيزي شک نمي بينم. 

اما فکر مي کنم مي دونم چرا بعضي وقتا بعضي آدما دچارش مي شن

ـ از شايدت معلومه

چرا؟

ـ توضيحش برام سخته

منظورم از شک ندارم رسيدن به قطعيت نيست. منم به قطعيت نرسيدم.

اما شک ندارم. يعني پرونده ش رو بستم. 

ـ خداوند همه رو به اين مهم برساناد.

ـ مشکل همين جاست

"خداوند"

خاستگاه شک به نظرم همين جاست

ـ ولی من قبول ندارم

ـ تعبيري که از خدا تو ذهنمون جا دادن و تعبيري که ما وقتي به تفکر رسيديم از خدامون پيدا کرديم

ـ اهان جالب شد
ـ بطور کلي جمله بالا رو قبول دارم ولي ربطش به شک رو نميفهمم

ـ خب اين دوگانگي راجع به کليت تو زندگي آدم شک ايجاد مي کنه ديگه

گنده ترين شک زندگي

بعد سرايت مي کنه به همه جاي زندگي

بعد آدم فک مي کنه به اينکه واقعا هست يا نيست. بعد ...

ـ اگه با تفکر بهش رسيدي که بابا کلي کار کردي و معادله حله ديگه

ديگه مشکلي نيست

ـ نه 

هيچي حل نيست

هر وقت بهش فک مي کنم، قاطي ميکنم

ـ پس هنوز اون فکر تموم نشده 

يا کامل نيست

يا داده ها کافي نيستن

ـ چرا بايد کامل بشه يا تموم بشه؟

ـ براي اينکه این شکه به يقين برسه

ـ چرا بايد همه ذهنمون درگير اين بشه که خدا هست يا نيست؟

اونوقت مثه يه قضيه هندسي بي مزه مي شه

ـ براي اينکه اين خورهه از جون آدم بره بيرون

ـ عشقش به همين ندونستنه ديگه

ـ مزه قضيه رو براي اون کسي که حلش ميکنه در نظر بگير

ـ آره

کلي حال مي کنه. اما بعدش چي؟

بعدش براش بي مزه مي شه ديگه

چيزي که ديگه هيچ هيجاني توش نيست

ـ خوره رو برام توضيح مي دي؟

فرصت داري؟

ـ من 2 دقيقه وقت دارم، اگه بخوام غذا نخورم ميشه 12 دقيقه

ـ نه برو غذا بخور. بعدا مي شه راجع بهش حرف زد

ـ البته يه چيزي رو قبول دارم

وقتي ليلي به مجنون برسه فاتحه عشق خونده س

ولي....

رسيدن به دريا يه چيزه ديگه س

و با حل قضيه ارشميدس فرق داره

ـ آره رسيدن به دريا

نه غرق شدن در دريا

وقتي تو به دريا مي رسي به شکوه رسيدي. به کوه رسيدي

اما کلا که کشفش نکردي

با تمام نهفته هاش زيبا مي بينيش

درسته؟

باري تو به کشفه

ضمن اينه اصلا کشف کردن يا نکردن مورد بحث نيست

ـ چرا ديگه 

پس شک چيه داداش من؟

بحث رسيدنه، رسيدن، رسيدن

ـ رسيدن؟ به چي؟ به دریا؟

ـ داريم تو يه دور ميفتيم

رسیدن به بيکرانه

ـ مشکل همين دوره؟ اگه بشه ازش بيايم بيرون مشکل حله

ـ پس من ميرم نهار شايد بيام بيرون چون از ديروز تا حالا وقت نشده چيزي بخورم

ـ حتما برو. ديالوگ خوبي بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 12:24  توسط ساقی   |