تبليغاتX
اورمزدان - حکایت اورمزدان 4

اورمزدان

احساس خلأ داشتم! جای من صراحی بود که ناله می کرد و شیدا که چشم دزدیده از من می گریست. دلم خالی تر می شد، هی! چه کسی می توانست راستش را بگوید؟ بالابلند! و گفت که مانده است و جایی برای دل دل کردن من نیست. یک ماه نشده بود که همه چیز رفت در دل خاطره ها.

... خیلی بد است که کسی بالای سرت بایستد و هی بگوید که زودتر باید بچه دار شوی. چطور می توانستم برایش توضیح دهم درباره فلسفه من از زایش، و زایش را زیستن. می خواستم آفرینش را تجربه کنم و این ضرب الاجل پذیر نبود.

وقتی دکتر در میان زنانی که برای بستن دهان خانواده شوهری و در و همسایه التماس می کنند که کاری برایشان بکند و هر یک سبزینه ای از تقدس دور دست و گردن و جایی از لباسشان تنیده اند، می گفت: "باید عجله کنی اگر نه ممکنه فیبروم دوباره کل رحم رو بگیره"، اظهار نظر من شکی برای اطرافم نمی گذاشت در دیوانگی ام. فقط گوش می کردم و نگاه.

چه داستانها شنیدم آنجا از زندگی هایی که برای نبودن کودکی در حال انحطاط بود، یا دست به دامن ضامن آهو، یا رمال و دعانویس. 

چه زنها که پیروزمندانه از مطب بیرون می آمدند و رجز می خواندند که "اشکال از پسر خودشونه. حالا دیگه مدرک دارم تو دستم ..."

و من چقدر تنها بودم در آن جمع تنهاتر از من. هیچ وقت آن همه آدم مستاصل را یکجا ندیده بودم. زنان و مردانی که چشم دوخته بودند به دوردستی نامعلوم و چشمشان حسرتناک رد می گرفت شکم برآمده زنهایی را که گاه وارد مطب می شدند.

... فکر می کردم می آید. در خانه ماند اما، و نیامد. دلم می خواست، پاسخ هر چه که هست، با هم بشنویمش. اما نیامد و ماند. و تنها شنیدم آنچه را که می دانستم می شنوم. 16 آذر اما چه خیابان عجیبی است. گاه همه راهها به آنجا می رسد. درست وسط خیابان کنار اتوبوسها به هم رسیدیم و راه مرا ادامه دادیم.

ـ فک می کردم میای؟
ـ ببخشید دیر شد. خواستم دوش بگیرم بعد بیام. چی شد؟
ـ تو چی فک می کنی؟
ـ بگو. اذیتم نکن!
ـ بریم خونه. بهتره که من راه نرم...

... فشار دست چپش دست راستم را لرزاند و خندید. منتظر این روز نبود به این زودیها. اما آمده بود، پیش از آنکه انتظارش را داشته باشد و چقدر هیجان داشت. منتظر این روز بودم، خیلی زودتر از اینها. آمد. دیر نبود. چه آرام بودم من.

ـ اسمشو چی می ذاریم؟
ـ اورمزد!

...

پی نوشت: حکایت 1، 2، 3

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 14:31  توسط ساقی   |