ثانیه های مانده را قرن ها زندگی کردم. چه مرگ آلود بود و چه گذشت همه اش، گو هزاران سال بعدتر؛ اما گذشت.
زندگی جاری شد در چشمه های زلال اشک بر شانه های ستبرش؛ و چه غمگین بود. و چه غمگین نخواهد ماند؛ خواهد گذشت.
در تانزانیا به چه زبانی عشق می ورزند؟ می آموزمش! شاید روزی آنجا عاشق شوم باز.
زندگی جاری شد در چشمه های زلال اشک بر شانه های ستبرش؛ و چه غمگین بود. و چه غمگین نخواهد ماند؛ خواهد گذشت.
در تانزانیا به چه زبانی عشق می ورزند؟ می آموزمش! شاید روزی آنجا عاشق شوم باز.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 23:55  توسط ساقی
|

