تبليغاتX
اورمزدان - تاریک تلخ

اورمزدان

ثانیه های مانده را قرن ها زندگی کردم. چه مرگ آلود بود و چه گذشت همه اش، گو هزاران سال بعدتر؛ اما گذشت.
زندگی جاری شد در چشمه های زلال اشک بر شانه های ستبرش؛ و چه غمگین بود. و چه غمگین نخواهد ماند؛ خواهد گذشت.
در تانزانیا به چه زبانی عشق می ورزند؟ می آموزمش! شاید روزی آنجا عاشق شوم باز.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 23:55  توسط ساقی   |