زندگی کردم این جمله رو خداییش. زندگی کردم!
فکرش رو بکن! هفت سال تو زندون باشی، در انتظار سنگسار برای جرمی که نکردی. برای اینکه پسر خروس باز همسایه تون واسه فرار از مجازات قتل شوهرت، به ارتباط نامشروع با تو و همدستی ت تو قتل اعتراف کرده.
۵ سالش رو برای معاونت در قتلی که معاونش نبودی زندونی بکشی و ۲ سال بقیه رو برای اینکه یه روز سنگسار بشی.
می تونی حتا فکرش رو بکنی؟
هفت سال از جوونی ت رو. هفت سال از کودکی دو تا بچه ت رو. هفت سال کودکی؟ مگه کودکی تمامش چند ساله؟
تو این هفت سال دختر ۹ ساله ت شده ۱۶ ساله و پسر ۵ ساله ت شده ۱۲ ساله. دخترت تو شهر کوچیکی مثه جلفا تو آذربایجان رو نداشته پیش همکلاسی هاش سرشو بالا کنه. خونواده شوهر خروس باز مست و ملنگت بهش گفتن که تو واسه خاطر اون پسر عوضی باباشو کشتی و با اون پسره ...
دخترت حالا حاضر نیست تو صورتت نگاه کنه. حتا نگاه! تمام حقارتهای اجتماع دورش رو جمع کرده تو وجود زنی که همه پشت سرش حرف زدن و راجع بهش هر چی خواستن فکر کردن و گفتن. تو وجود مادری که دلش نمی خواد بهش بگه مادر.
و شاید دل حقیقی ش می خواد، اما می ترسه. از اجتماع دور و برش می ترسه. می ترسه که متهم بشه به مثل اون زن بودن. کثیف بودن. هرزه بودن. چیزی که تو هرگز نبودی.
پسرت اما هنوز روزهایی از کودکی ش مونده. چقدر می تونی امیدوار باشی که مثه دخترت فکر نکنه؟
حالا بعد از هفت سال یه وکیل پیدا شده یا به قول خودت فرشته ای رو خدا از میون هزار فرشته برای نجاتت فرستاده. دادگاه نهایی رای بر برائتت داده. هفت سال زندان برای هیچ! برای هیییییییییچ!
و دو تا بچه که بعد از هفت سال شست و شوی مغزی معلوم نیست حالا حاضر باشن بهت بگن مامان!
حاجیه الان زنی ۳۵ ساله ست. اوج جوونیش رو تو زندون بوده. اون که هفت سال پیش نمی تونست فارسی حرف بزنه و اصلن واسه همین نفهمید زنا یعنی چی و رجم یعنی چی و به همین خاطر قاضی هم بر اساس علمش، محکومش کرد به سنگسار.
حالا فارسی رو ثلیث حرف می زنه. همه ی کنوانسیون های حقوق بشری رو از بره. قانون اساسی رو حفظه. قرآن رو خوب بلده. آرایشگری و گلدوزی و قلاب بافی رو در حد مدارک بین المللی بلده.
اون حالا دیگه یه زن ساده شهرستانی که برای سر عقل آوردن شوهر خروس بازش ارث پدریش رو داد به اون که خونه بخره به اسم خودش، نیست. اون زنی ست، در آستانه ی فصلی سرد. زنی که ۳۵ ساله متولد می شه. واسه یه زندگی تازه.
شاید بچه هاش نپذیرنش. شاید نتونه تو شهرش زندگی کنه. شاید و شاید و شاید ...
اما می خواد زندگی کنه و رو پای خودش وایسه. اون می ایسته، رو پاهایی که همه ازش دریغ کردن، اما خودش به دستشون آورد.

