۲- کلاس دوم راهنمایی بودم که اغلب دوستام دوست پسر داشتن و من خجالت می کشیدم از اینکه دوست پسر ندارم. اصلن هم عاشق کسی نبودم که بخوام باهاش دوست بشم. برای خودم یه دوست پسر خیالی داشتم به اسم مهران که براش نامه می نوشتم تا جلو دوستام کم نیارم. یه روز معلم قرآنمون که دید حواسم به درس نیست، اومد و اون نامه رو از لای کتابم برداشت و برد دفتر تحویل داد و ... خلاصه چشمتون روز بد نبینه که تو خونه ی مذهبی ما چی به روز این دختر ۱۱ ساله اومد. (من از همه همکلاسی هام کوچیکتر بودم. چون جهشی درس خونده بودم و حالا با بزرگترا همکلاس بودم. وقت دوست پسر داشتنم نبود شاید! اما خیلی حس بدی بود که دوستام منو بچه و ببو گلابی حساب می کردن.) چند سال بعد وقتی دبیرستان می رفتم، عاشق رفتگر محلمون شده بودم و فقط به عشق دیدن اون بود که صبح زود می تونستم از خواب بیدار شم و برم مدرسه.
۳ـ عید همون سال با مامان رفتم یه شلوار سفید خریدم که خیلی مد شده بود و من هم از کل مد تو جامعه شلوار سفید لوله تفنگی عشقم بود. بابام که اون موقع یه مرد ارزشی بود که فقط دو سه سالی بود، سیاستهای فکریش با نظام جور در نمی اومد، با لحنی خیلی دوستانه و محبت آمیز، ازم خواست که برای رفتن به مهمونی یکی از چادر سیاهای مامانم رو سرم کنم و اینطوری نشون بدم که بزرگ شدم و واسه خودم کسی هستم. منم به شدت مقاومت کردم و وایسادم جلوش چادر سر کردن ربطی به بزرگ شدن نداره و من به هیچ وجه این کار رو نمی کنم. کش مکش ما سه چهار ساعتی دید و بازدید روز دوم عید رو عقب انداخت. آخرش اون کوتاه اومد و گفت که اگه چادر سر نمی کنی، نباید شلوار سفیدت رو بپوشی. اول خواستم نرم مهمونی. بعد ایرج ـ داییم که حقیقی ترین عشق اون روزای من بود ـ بهم گفت: اوقات همه رو تلخ نکن. پاشو بریم. منم یه شلوار لی کهنه داشتم که سر زانوی راستش رفته بود. پوشیدم و رفتیم خونه ی خاله م. اونقدر گریه کرده بودم که پف چشمام تا چند روز از بین نرفت. اما من پیروز شده بودم.
من تابوی چادر سیاه رو تو فامیل شکستم و بعد از اون، هیچ دختری تو فامیل ما مجبور نشد چادر سرش کنه. حالا دیگه حتا مامانم هم چند سالیه که چادر سرش نمی کنه.
۴- ۱۷ ساله بودم که در کمال ناباوری رفتم دانشگاه. آخه من کل دبیرستانم رو حتا یه خط درس نخونده بودم و اصلن امید نداشتم که دیپلم بگیرم. وقتی کنکور قبول شدم، شروع کردم به درس خوندن. شیمی و فیزیک و ریاضی و هندسه مثلثات و فک کنم زیست شناسی رو تجدید آورده بودم. تو ۲۰ روز طوری درس خوندم که همه ش رو با نمره خوب قبول شدم. دانشگاه رفتن برام گذر از پل صراط بود. پریدن از قفس سنت به آسمون مدرنیسم.
۵- تولد ۲۱ سالگیم رفتم برای خودم هدیه خریدم. سری کتابهای "کارلوس کاستاندا". خداییش زمینه ش رو هم داشتم هااا. اما از این کتابها یاد گرفتم باید خودم رو تمرین بدم. مدل توصیه شده ی اون تمرین نکردم. اما ریاضتهایی رو برای خودم اختراع کردم و تمرینشون کردم. خیلی بزرگ شدم. خیلی. بعد از اون یاد گرفتم که چه جوری نگاه کنم.
خب این هم از ۵ تای من برای بازی یلدا. حالا ببینم کیا رو دعوت کنم؟ محمد دادفر و پویا و سارا و مهران و بهزاد و امید . عیبی نداره دعوتی ها شیش تا بشن، این بازی محشره!
