یه روز یه باباهه یه قلش رو برای اولین بار برد حموم
اینقدر خوشحال بود که در پوست خود نمی گنجید
همه ش بالا پایین می پرید و خوشحالی می کرد
وقتی قل اولش رو شست و تو حوله تحویل مامان داد
یهو پاش سر خورد و بووووووووم
افتاد زمین
مامان نمی دونست بخنده یا نگران باشه
پس از نگرانی شروع کرد به خندیدن
یهو دید که وااااای خووووووون
از ناخون شست پای بابا خون راه افتاده
بابا ناخون شست پاش شیکسته بود و بقیه انگشتای پاش هم حسابی خراشیده شده بود
اما مامان بالاخره نفهمید پای به اون بزرگی چجوری زیر در گیر کرده بود که به اون روز افتاده بود
بابا هم بدون اینکه به فکر پاش باشه فقط داشت خدا رو شکر می کرد که قل اولش رو داده بوده بغل مامان
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 11:43  توسط ساقی
|

