تبليغاتX
اورمزدان - سنگسار در هفده سالگي

اورمزدان

فقط هفده سال داشت. فقط هفده سال!

هفده ساله که بودم، رفتم دانشگاه. دختري غمگين با هوارتا آرزوي گنده گنده تو دل كوچيكم. ورود به دانشگاه، برام دريچه اي بود به دنيايي كه احتمالن مي تونستم بسازمش و آرزوش رو داشتم.

وقتي فكرش رو مي كنم كه اگه تو اون سن عشقي رو كه دنبالش بودم پيدا مي كردم، اگه تو اون سن، به جاي فك كردن به خدا و رفتن دنبال نشونه با همه ي وجودم، عاشق زميني مردي مي شدم، چي مي شد؟ شايد باز هم با همه ي وجودم عاشقش مي شدم و با همه ي وجودم اون عشق زميني رو زندگي مي كردم. شايد بعد از مدتي زندگي كردن اون عشق زميني مي فهميدم كه اشتباه كردم و مي خواستم زندگي رو از نو شروع كنم و ...

مگه اون موقع چند سالم بود؟ مگه چقدر درك داشتم از هستي، از آفرينش، از عشق، از زندگي؟ فقط هفده سالم بود.

فقط هفده سال داشته. يه لحظه برگرد به هفده سالگي ت. خودت رو بذار جاش. اگه پسري، فرض كن دختر بودي. يه دختر عراقي، تو يه ده در شمال اين كشور، با همه ي محدوديتهاي فرهنگي. اوجش اينه كه واقعن عاشق شده باشه و عشقش رو زندگي كرده باشه و حضيضش اينه كه بهش تجاوز شده و جرئت نكرده صداش رو در بياره و مدتي تو اين كابوس زندگي كرده تا اينكه برملا شده.

سنگسارش كردن. اون فقط هفده سال داشت. اون يك انسان بود كه حق داشت نوع زندگي ش رو خودش انتخاب كنه. حق داشت هزار بار زمين بخوره و باز بلند شه و حركت كنه. اون حق داشت زندگي كنه. حق داشت زندگي كنه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:53  توسط ساقی   |