تبليغاتX
اورمزدان - سماع

اورمزدان

گریه می کرد و بی قرار بود. از رنگ سفید بدش میاد. براش نشون صلح نیست. نشون آمپوله و معاینه های دردآور و استرس زا.

محیط درمانی رو می شناسه و پا که می ذاری تو یکی از این مراکز، شروع می کنه به بی قراری. باور کنین اگه تابلو بعضی از مراکزی رو که تو این چند وقت من و آرتا با هم رفتیم، نبود، خودم هم تشخیص نمی دادم که مرکز درمانیه. اما این بزغاله نمی دونم چه جوری در بدو ورود می فهمه.

امروز بابا مهران هم باهامون بود. اولن که اساسن بغلش نمی رفت و مثه چسبونک، چسبیده بود به من. دقیقه ای یه بار هم شمرده شمرده می گفت: دوووست داااارم. بعد لباشو غنچه می کرد و ماچ ماچ ماچ.

بگذریم که آقا مدتیه لب خونی می کنه و ترانه های لس آنجلسی و تهران جلسی رو که با صدای خواننده ش پخش می شه، اجرا می کنه و نیناش ناناش می رقصه، و امروز هم تو مرکز ام آر آی همین ادا اصولها رو در میاورد، امروز متحیرم کرد این بچه.

بابایی رو که راه ندادن تو، دکتر بیهوشی هم که اومد و گفت: با مامانی برید تو اتاق منتظر بشید، هر چی لگد از هر جا که بود تو پا و شکم و سینه ی من آورد پایین. آمپول بیهوشی رو که زدن، سه ثانیه نشد که از حال رفت. (نمی خوام تراژیکش کنم ولی مردم و زنده شدم خداییش) گذاشتنش تو دستگاه ام آر آی، به هوش اومد. سه بار آمپول رو تکرار کردن تا بیهوش بمونه. چشماشو وا می کرد و می گفت: ما   ما   نیییییییی. بیست دقیقه ای طول کشید. بعد صدام کردن که بگیرمش. هنوز بیهوش بود. نیم ساعتی نشستم تا بیدار بشه. فک می کنین اولین حرکتش چی بود: شروع کرد عینهو اون دختر سیاه پوسته که تو آهنگ "لوند" واسه بیژن مرتضوی می رقصه، کله تکون دادن. بعد دو سه دقیقه دوباره بیهوش شد.

باور کنین سماع بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:46  توسط ساقی   |