تو کربلای ۵ ام.
بوی رازقی مستم نمی کنه و صدای دهل و سرنای دوره گردا لبخند که هیچ، تلخند هم به لبام نمی شونه.
تو کربلای ۵ ام. و غریبه که چرا تنهام. چرا اینقدر تنها. جا موندم یا از بچه ها جلو زدم؟
باید بنویسمشون تا تو تاریخ رج نیفته. اما خدایا! چرا اینقدر نوشتنم نمیاد؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 11:6  توسط ساقی
|

