دوستش داشت. اونقدر که می خواست تموم عمرش رو، زندگی ش رو، هستی ش رو، پاش بذاره.
انگار نفسش بود. می خواست که فقط باشه. باشه تا بهش عشق بورزه. ستایشش کنه. پرستشش کنه. تمام فکر و ذکرش بود. تمام زندگی ش رو بر پایه ی اون ساخته بود. بدون اون هیچ چی نبود. هیچ کی نبود.
یهو مرد. افتاد و مرد. مرگش رو باور نکرد. نگهش داشت. با فرمول مصری های باستان مومیایی ش کرد. رو تخت طلا نشوندش. هستی ش رو پاش گذاشت و پرستیدش.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:33  توسط ساقی
|

