یک روز فروغ اسطوره ی زن بود تو چشمم. از چشمم نیفتاد هیچ گاه و همواره بزرگ بود و هست. اما فکر نمی کردم روزی تجربه هایی داشته باشم که اون عمرن نداشته.
امروز احساس می کنم تجربه هایی دارم از عشق و زندگی و مردم و آدمها که عمرن نداشته و نگفته هایی که عمرن نداشته.
دلم براش تنگه. می خوام برم پیشش و ازش بخوام جسارتش رو بهم بده. جسارتی که باعث شد بگذره و با باد بره. جسارتش رو می خوام ازش، اگه الآن که پیش خدا نشسته، برای عصیان دیگه لازمش نداشته باشه. و می خوام براش شعری رو بخونم که حتا جسارت نکردم برای تو کامل بخونمش. حتا برای تو.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 14:22  توسط ساقی
|
