از حوالی ریه هام شروع شد. یخ زد. اومد بالا و بالاتر. رسید به گلو و حلق و گوش. یخ داشت از گوشام می زد بیرون. چشمام سرد و مهربون شد. و آروم. همه چیز و همه جا کمرنگ شد و بعد همه چیز و همه جا سفید.
سفیدِ سفید.
فک کردم شاید همونیه که بهش می گی خلأ. اما نه. خدا بود. خودِ خودِ خودش بود. اگه نمیومدم بالا تموم نمی شد. اگه نمیومدم بالا ...
کاش تموم نمی شد. این آرامش رمزآلود رو هیچ وقت نداشتم. حالا چشیدمش و برای همیشه می خوامش.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 14:5  توسط ساقی
|

