ساعت 6 صبح بود كه بيدار شد. از پريشانخوابي شب ملول ملول بود. تلاش موفقي براي مسلط بودن بر خود داشت. بدون هيچ لرزشي در دست تابه كوچك مسيح و بودا رو برداشت. كمي آب. كمي شير خشك و كمي آرد برنج كافي بود تا بتونه براشون يه غذاي جمع و جور تو راهي درست كنه. مسيح بعد از ساعت 8 نميتونست چيزي بخوره. چون براي ساعت يك بعد از ظهر قرار اتاق عمل داشت. فرني به سرعت آماده شد. همه چيز رو نيمه شب گذشته آماده كرده بود. همه چيز رو به راه بود. دل دل كبوترانهش يه دم آرومش نميگذاشت. سعي كرد مسيح و بودا رو تو خواب از خونه خارج كنه. اما اونها مثل هميشه بيدار بودند و خندان.
__ مسيح... مسيح ... اين بچه انگار واقعا بچه نيست. از وقتي فهميده مريضه و بايد عمل بشه فقط ميخنده. هيچ جاي نگرانياي برام نميذاره. كاش وقتي بزرگ ميشه هم اينقدر بزرگ باشه.
__ بودا رو براي آرامش دادن به جمع با خودش برد. بودا با اون چشمهاي شرقي مهربونش هيچ چيزي جز مهربوني براي بخشيدن به بشريت نداره.
ماشين حركت كرد و آبي كه با آرزوي بازگشت در پيشون روونه بود.
ساعت عجله داشت. طولي نكشيد كه دكتر بالاسر مسيحش وايساده بود برا معاينه.
__ بله! تشخيص درست بوده. به سرعت بايد عمل بشه. سعي ميكنم تو 20 دقيقه كار رو تموم كنم. جاي نگراني
نيست.
...
حصاري از شيشه و آهن؛ وقتي بچه رو تو دستان مهربان و دوست دكتر گذاشت، تنها تصوير ارتباطي اون با مسيحش بود.
بالابلند هم رفت. رفت تا بودا احساس تنهايي نكنه. و چقدر تنهايي ناگزير بود و سخت. سخت بود و دوست داشتني. سخت بود چون بالابلند نبود. مسيح نبود. بودا نبود. دوست داشتني بود چون براي بالابلند بود. براي مسيح بود. براي بودا بود...
هر نفس يك عمر بود كه مي .. ،نه؛ نميگذشت. نميگذشت تا همه چي تموم شه. تا مسيح دوباره صورتش رو با دستاي كوچيكش لمس كنه. تا دوباره موهاشو بكشه. تا دوباره ...
تمام خوبي اون لحظه ها در اين تنهاييش بود. تحمل نداشت كه تو اين سختترين لحظات كسي چشماي ترش رو ببينه. چشمايي كه تر ميشه و نميباره.
نه ساعت، نه موبايل. و نه حتي چهرهاي آشنا؛ بهترين تصوير از اين لحظات اينها بودن.
و نفسهايي كه هر كدوم يه عمر بودن. عمري كه نميگذشت. انگار خدا يادش رفته بود دنيا رو بچرخونه.
اما تموم شد.
لحظه هايي كه هفت ماه و نيم پيش موقع تولد بودا و مسيح با نگراني اون به هوش اومده بود و ضجه زنان التماس كرده بود كه مطمئنش كنن مسيحش خوبه. نفس ميكشه.
ساعت كه رو 10 دقيقه به 12 توقف كرده بود انگار در حركتي خودش رو به 10 دقيقه به 2 رسوند. و گذشت اون دو ساعت نفسگير.
هيچ وقت از شنيدن صداي اوغ زندن مسيحش اينقدر خوشحال نشده بود. لپاش گل انداخت. خون دوباره تو صورتش جريان گرفت ...
وقتی به مسافر زنگ زد آبشار بود که بر پهنه صورتش جریان گرفت
