تبليغاتX
اورمزدان - یک هفته در گذشته

اورمزدان

وقتی نمی شود فرا رفت، و باید رفت، ناچار فرو می روم. امروز در گذشته ام. باز می خوانم خود را و هجی می کنم برای دو دوست کوچکم.

یک هفته بردمشان به گذشته ام. خانه ی بچگی های بی قرارم. آنجا که راه رفتم در ۹ ماهگی و وقتی آفرین خانم روی دستم زد که گریه کنم تا بخندد، گفتم: خدا.

حالا هم می خوانمش وقتی ...

در حیاط کودکی هایم دویدند. در تشت کودکی هایم آب بازی کردند و سر و دست افشاندند و پایشان در سیمان فرش فرسوده ی کودکی هایم سوخت.

یک هفته بردمشان به گذشته ام. نوجوانی های ملتهبم. آنجا که نخستین نشانه ام را یافتم و پرواز بی نشانش را گریستم. و رد پروازش را هنوز هم می پیمایم.

یک هفته بردمشان به پناهگاه گاه و بی گاهم در پریشانی های اکنون هایم.

کاش همیشه برایشان تفرجگاه باشد این خانه.

باریدنهایم را در این یک هفته هرگز ندیدند، اما ببخشندم که صدایم گاه از گلوی فشرده ام فوران می کرد. ببخشندم که پیشانی ام برایشان یعنی عصبانی.

شاید یک روز به تفرج ببرمشان به پیشانی عصبانی ام. یک روز شاید.

پی نوشت: دیروز نشسته بودن به هم اعضای صورت منو معرفی می کردن: این دهن مامانه. این دماغ مامانه. این تشم (چشم) مامانه. این ابلوی مامانه. این عشبانی (پیشونی) مامانه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 22:36  توسط ساقی   |