تبليغاتX
اورمزدان - این چه حکایـ ...

اورمزدان

این چه حکایتی است که هر وقت کتاب می خوانم در این نیمه شبهای ساکت نرم، شانه به شانه ام ساییده ای و خط به خط چشمانت با چشمانم قدم می زنند در این پیاده روهای بی بازگشت و ته هر کوچه که می رسند، ...

منتظر می شوم صبح بشود هر شب. تلفن می کنم تا صدایت روز را به شب گره بزند. تشنه ام می شود. دور می شوی و صدایت را نمی شناسم و چشمانم را می بندم ...

منتظر می شوم شب بشود هر صبح. کتاب می خوانم در نیمه شبهای ساکت نرم، شانه به شانه ام ...

این چه حکایتی است؟

چهارشنبه، هفت صبح سوم مرداد یکهزار و سیصد و هشتاد و شش

پی نوشت: بذار بمونه مثه یه رازی تو دلم، بی خیال، نمی نویسمش. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 16:0  توسط ساقی   |