تبليغاتX
اورمزدان - 101

اورمزدان

1-

وقتی نیستی انگار سر کاریم و وقتی هستی انگار در انتظاریم. از ازل، تا به ابد.

بیشتر نیستی و کمتر هستی. و عمر ما در آن لحظه های کمتر است.

با توام، امید!

2-

صدای شلاق می آید. و نفس نفس های غضب آلودش وقتی گرده هایت را به باد ترکه می گیرد.

می ماند تا نفسی تازه کند. لبخندت را می شنویم که می نوازدش. جان می گیرد شلاق بر دستانش. این بار بر گرده های ما که لبخندت را شنیدیم به گوش جان.

3-

هزار و یک شب قصه گفت تا مرگ را بمیراند. صد و یک سال قصه زیستیم تا آزادی را هجی کنیم. یازده قرن، یا هزاره قصه، ... دور نیست رهایی.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 17:45  توسط ساقی   |