امروز روز منه و همکارام. که خیلی هاشون مثه من بیکارن (یعنی برای کار کردنشون حقوقی دریافت نمی کنن و درآمدی ندارن) و بعضی هاشون هنوز کار می کنن (خدا رو شکر که درآمدی دارن).
موبایلم دو هفته ست قطعه و تلفن خونه هم امروز قطع شد. به یمن دختر حاجی بودن پنجره ای هست هنوز تا من از دنیای بیرون به تمامی نمرده باشم. بابتش از پیر خرابات و ساقی (بابا و مامان) ممنونم.
دلنشین ترین کلامی که امروز شنیدم یک تسلیت بود: روز خبرنگار تسلیت باد.
دو روز پیش شرق شهید شد. دو ماه پیش (کمی بیشتر) هم میهن. شش ماه پیش ...
شش ماهه که دارم دوباره نفس کشیدن رو تمرین می کنم. حاصلش این شده که سعی کنم طعم خوش توت و گیلاس رو فراموش نکنم. عطر شکوفه های سنجد رو در ریه هام جاری نگه دارم. سعی می کنم ...
صلح سفید و آبی یه روز سایه ش رو آسمون ما هم می افته.
سعی می کنم امید رو تو دلم زنده نگه دارم. اینو تو ازم خواستی.
وجودم رو از عطر شکوفه های سنجد با هر دم سرشار می کنم و ...
با تو امید زنده می مونه عزیزم. باش!
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 16:9  توسط ساقی
|

