تبليغاتX
اورمزدان - سفر

اورمزدان

گفتم برم پلنگ. گفتن ماه رمضون بسته ست. گفتم برم شیرپلا، شب بمونم و سنگامو باهاش وابکنم اون بالا. بی تو رفتنم نیومد. پرواز، بی هم پرواز ...

اینو تو گفتی یه روز همین جوری. تیرت هوایی بود شاید؛ تقصیر دل من بود که در پرواز بود و برش نشست.

گفتم می رم اصفهان. زاینده رود. رد پاهاتو می گیرم تو آب تا برسم بهت؛ غزال گریزپا!

گفتم اگه قراره رد پاتو تو آب بگیرم، بزنم به یه آب حسابی. یکی از همون ساحل صخره ای ها که نشونم دادی.

نه! اونجا رو نگه داشتم برای پرواز. اگه قسمتم بشه.

گفتم برم مشهد، یا قم که نزدیکتره. بعد یاد جمکران افتادم. دلم چاه خواست. و علی. و ابوذر. نه! نه! چاه شلوغ به درد من نمی خوره.

گفتم برم قبرستون. شب رو هم می تونم تو یکی از قبرای خالی بمونم. صفایی داره. اما اگه گیر می افتادم ...

خجالت نمی کشم که بگم از اون تابلوی سبز بزرگ و تیره می ترسم. نمی خوام ببرنم اونجا.

سسفر کردن از خود، تشریفات نمی خواد عزیزم. اتفاق افتاد. همون لحظه که نشونه "گفت: برو. فقط نگفت چرا. این داغ یک نشانه است از نشانه ام بر دل. باشد که بازیابی هم پرواز پر شکسته را."

نگرانم نباش اگه هستی نازنینم. از امروز شغلی خوب پیدا کردم با شرایط و حقوقی مناسب. رعایت کرامت انسانی که سهله؛ خیلی بیشتر از اون چیزی که هستم، حرمت دارم پیششون. به پاس این حرمت، تا اونجام دریغ نمی کنم از هر چه در توان دارم.

راهنورد!

ای یار یک روزه!

آرام گذشتی و آشفتی ام به تلاطم پنهانت

...

حالا

من نیز

ـ نه چون تو ـ

راهنوردم

طول اتاق تاریکم را.

پی نوشت: پست صبح پنج شنبه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11:19  توسط ساقی   |