تبليغاتX
اورمزدان - هرگز! هرگز! هرگز!

اورمزدان

تمام ماشین های تک سرنشین و جفت سرنشین بزرگراههای تهران هم که بایستند و هی بوق و بوق بزنند و دنده عقب بگیرند و ... تمام نرینه های دله دوِ موتورسوار هم که برای مادینه های هرزه گرد خیالشان ماچ کشدار حواله کنند و ... تمام موشهای سیاه گربه سان تهران هم که تن به پای تابستانی بی جورابم بسایند و در لجنزارشان غوطه ور شوند و ...

 

باز هم، باز هم، باز هم در کنار اتوبانهای شهر شلوغم راه خواهم رفت و بغض جاری "واقعیت" را خواهم ترکاند، در تمام غروبهایی که از زیستن زنی زنده گریختی.

 

راه خواهم رفت و بی پروا خواهم گریست و لحظه ام را در ام پی تری پلیر سیاهم ثبت خواهم کرد، با لبان لرزان بی رمقم که در تلاشی مذبوحانه می خواهند به هم برسند.

 

از زیر پل های بزرگراهها که می گذرم، حسرت خیابان خوابی را از ترس گزند مردان مسلمان سرزمینم بر دل خواهم نشاند و زیر آفتاب و باران و مهتاب و سقف، تو را خواهم زیست و نیمه ی فردایی ام را به انتظار خواهم نشست.

 

بگذار تمام راننده های تاکسی شهرم، روزی برای مسافران خوش مشربشان قصه ی زنی را نقل کنند که در صندلی جلو ماشین می نشست و بند انگشت میانی دست راستش را چنان به دندان می گزید که از درد، تمام راه را اشک می ریخت و در پایان راه، به آسمان آبی تیره روشن پس از غروب خیره می شد و پرانتزی که ماه در آغاز راه آسمان دوباره برایش گشوده بود، خنده بر لبانش می نشاند.

 

راه خواهم رفت و خواهم گریست و چون آن دختر 15 ساله ی کتانی پوش حقیقی، روی جدول خیابانهای شهر، تلو تلو خواهم خورد و شب، در آغوش دوستی که دوست ندارد "شوهر" بخوانمش، هق هق خواهم کرد که "تنها گفت: برو، اما هرگز نگفت که چرا!"

 

حالا باید چشم هایم را ببندم و سه روز تمام به زور تمام قرصهای خواب آوری که هیچ گاه نمی خواباندم، بخوابم و روز چهارم کفشهای آهنی ام را پا کنم و برای سی و سومین بار، راه را از صفر شروع کنم و جهان را قدم به قدم، دنبال خودم بگردم:

 

زنی زنده که می خواهد حقیقتش را زندگی کند و از قطور شدن پرونده اش در هیچ دستگاهی هرگز، هرگز، هرگز،  نمی هراسد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 20:45  توسط ساقی   |