آره. صداش، اون صدای همیشگی که تو دیده بودی نبود و نیست. بذار صراحتن بگم که دیگه هیچ وقت نخواهد بود.
این واقعیتیه که وجود داره. تلخه. و اون بدون اینکه بهش "خو" کنه، داره باهاش کلنجار می ره.
عزیزکم! نه صدا دیگه اون صداست و نه تصویر. بذار روشنت کنم که اگه بعد از این چهار سال دیدیش، شوکه نشی. یا اصلن خودت تصمیم بگیری که بخوای ببینیش، یا نه.
اون ماده ببر نیم خفته ای که گاهی صداش، نگاه نیمه بازش، یا کش و قوس های گاه گاهش، جذابیتی برای دیدن داشت، حالا دیگه دیدن نداره. پیشنهاد می کنم از دیدنش فرار کنی تا اون تصویر حداقلی، آخرین تصورت از اون حیوون عاشق رویایی باشه.
بذار نگاه محتضرش رو، رقص لنگون لنگون خونینش رو، صدای خش دار نفس های آخرش رو، تنها قورت بدم.
بعد یه روز بیا پیش من. شاید پوست خوبی باشم واسه اینکه دستت رو بذاری رو تن عریانم و آخرین دل دل های بی پرواش رو برای همیشه تو این موزه ی زنده، لمس کنی.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 8:12  توسط ساقی
|
