با بچه ها قاطی شده بودن و از سر و کول هم بالا می رفتن.
خیلی خوشحال شدم که دیدم تو خونه موندنشون باعث خجالتی بودنشون نشده. امیدوارم این روحیه ی جمع گرایی شون پایدار باشه.
مامان بزرگم نشسته داره غصه می خوره. عمه م هم گفته نذارشون پرورشگاه (مهد کودک تو فرهنگش با پرورشگاه فرقی نداره) من میام تهران نگهشون می دارم.
اما فک کنم اینطوری دست کم روزی چند ساعت از دست من راحت می شن.
دیروز آرتا رو با خودم بردم پیش دوستام. کلن جلسه رو واسه من منتفی کرد. در واقع من و آرتا عینهو تبلیغ حلوا شکری عقاب که بازیهای مهم فوتبال ملی رو به گند می کشه جلسه رو به هم ریختیم. همه ی بچه ها باید ببخشن. اما عوضش کلی خوش گذشت بهش که با مامانی رفته جاهای مهم.
از جلوی دفتر آپادانامون که رد شدم مثل همیشه اشکم یهو گله گله پرید بیرون از تو چشمام. به آرتا گفتم مامانی اینجا کار می کرد. لبخند زد و گفت: با هم بیایم سر کار بعد با هم بریم مهد کودک.
خوشحالم و خوب. کاش دوام داشته باشه.
دوام خوب بودن هام که به بیست دقیقه رسید جشن می گیرم. کی میاد؟
