تبليغاتX
اورمزدان - ذمخلبش

اورمزدان

حالم بده و مورچه ها باز ردِ همو گرفتن تو صورتم و هی سلول به سلول رو پوست صورتم حرکت می کنن.

حالم بده و توی قلبم هی خالی می شه. خالی می شه. خالی می شه.

سرم گیج می ره و دلپیچه و اسهالِ یک روز در میون، شده یه تیکه از واقعیتِ من.

تخم بلدرچینی که تو گلوم دراومده بود، به تخم بوقلمون تبدیل شده و هی داره بزرگتر و بزرگتر می شه.

خون. خون. خون. یه طرفِ شکمم باد کرده مثه یه توپ رو به بیرون و طرفِ دیگه داره مثه یه بیضی عمودی، رشد می کنه.

هنوز چهار پنج ماهی مونده که پدیده ی "خونفشان" دوباره از سر گرفته بشه. هنوز فرصت دارم.

اوندفعه چار چنگولی چسبیده بودم به زندگیِ عاریتی. ایندفعه زندگی در من مرده. در رحِمِ پوسیده ی من.

مورچه ها سلول به سلول رو پوستِ صورتم حرکت می کنن. قلقلکِ تلخی داره رژه رفتنشون.

موهای سرم درد می کنن و پوستِ سرم سِر می شه. توی سرم یخ می کنه. چشمام سیاهی می ره و اونقدر درد می کنه که می خوام با پنجه ی دو دستم از کاسه درشون بیارم.

می گه الان جلسه دارم، حالا خسته م، دیگه باید ناهار بخورم، نمازم رفت دست از سرم بردار، دارم عارُق می زنم. باید ناخونامو سوهان بکشم. وقتِ ج...، باید بخوابم. باید بخوابم. آآآآخ دکتر جون کجایی؟؟؟

"مرگ" شیرین نیست؛ تماشاییه. اما من به تماشاش نمی رسم. قرعه ی اجراش این بار به نامِ من در اومده.

گفتم: نزن محسن. می خوام نفس بکشم. هنوز خیلی کارا هست که باید انجام بدم. فقیه اندر سفیه، نیشخندی زد و شلیک کرد: عقاید نوکانتی ... عشق پانزده سانتی ... ز سفره چه می جویی ... با خودت چه می گویی ... امممممممم .... گیدوگیدو گیدوگیدو گیدوگیدو

چرا زد؟ اونکه دوسم داشت! حالام داره. بیشتر، بیشتر. لعنت به صادق هدایت و بوف کورش. لعنت به صادق هدایت و بوف کورش.

پیت حلبی با طنابی ناگسستنی گره ی کور خورده به قطار پرسرعت. پیت حلبیه جونش داره از ...، قطاره مستِ سرعتش داره می تازه. می تازه. می تازه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 14:56  توسط ساقی   |