نشد، نشد، نشد …
تصویر کنار نمی رفت از جلوی چشماش: یه چرخ گوشت صنعتی بزرگ بود. یکی یکی، هر کی رو که دوست داشت، زنده زنده می نداختن توش و چرخ می کردن. حتا استخونها چرخ می شد. گوشت های چرخ شده با رقصی خونین از خروجیِ چرخ گوشت، می اومد بیرون
سرش درد می کرد، درد، درد، درد. چشماش می سوخت. می بست، باز می کرد … می بست، باز می کرد … فایده نداشت.
لیوانِ آب رو پر کرد. برگه استامینوفن کدئین رو برداشت، پشیمون شد. برگه ترامادول خوشرنگ تر بود. خواست دو تا بخوره، پشیمون شد. باید با یکی شروع می کرد. خورد. یه لیوان آب هم روش.
یک ساعت بعد، کم کم همه چیز عوض شد. زیبا شد. زیبا شد. فقط صداش شل شده بود و چشماش خمار. و مهربون شده بود. اونقدر که هیچ وقت نبود.

