چند سالی بود که می خواستم اسمش را اورمزد بگذارم. شاید ۱۲ یا ۱۳ سال. این یک آرزو بود و یک اصل در زندگی. آفرینش "من" آن طور که باید. نه آن طور که هست. "اورمزد" یک محور بود. نقطه پرگار وجود بود. دلیل بودن. و چگونه بودن.
تمام این سالها به من نیروی ماندن و خوب ماندن داد. جسارت آزمون و خطا. جسارت دیدن و چشیدن هر آنچه هر کسی را یارای آن نیست.
به خاطرش غواصی در "خود" را آموختم. هم غواصی در "خود" آدمها را.
به خاطرش سخت زیستم و خوب. بد دیدم و خوب. زشت دیدم و خوب. خوب ماندم و سخت...
پی نوشت ۱: حکایت همچنان باقی است.
پی نوشت ۲: امروز زمزمه ای گوشنواز خاطرات سخت و خوبی را یادم آورد:
... Biliorum sen bir malak sin, bana yardim ichin gondarildin
پی نوشت ۳: پست قبلي تو خواب نوشته شده.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:22  توسط ساقی
|

