تبليغاتX
اورمزدان - حکایت اورمزدان 1

اورمزدان

 

چند سالی بود که می خواستم اسمش را اورمزد بگذارم. شاید ۱۲ یا ۱۳ سال. این یک آرزو بود و یک اصل در زندگی. آفرینش "من" آن طور که باید. نه آن طور که هست. "اورمزد" یک محور بود. نقطه پرگار وجود بود. دلیل بودن. و چگونه بودن.

تمام این سالها به من نیروی ماندن و خوب ماندن داد. جسارت آزمون و خطا. جسارت دیدن و چشیدن هر آنچه هر کسی را یارای آن نیست.

به خاطرش غواصی در "خود" را آموختم. هم غواصی در "خود" آدمها را.

به خاطرش سخت زیستم و خوب. بد دیدم و خوب. زشت دیدم و خوب. خوب ماندم و سخت...

 

پی نوشت ۱: حکایت همچنان باقی است.

پی نوشت ۲: امروز زمزمه ای گوشنواز خاطرات سخت و خوبی را یادم آورد:

... Biliorum sen bir malak sin, bana yardim ichin gondarildin

پی نوشت ۳: پست قبلي تو خواب نوشته شده.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:22  توسط ساقی   |